پنجشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۹۸

سه یادداشت از سال 2017 در همین روز - گیل آوایی

23ژانویه 2017  از فیسبوکم:
1
این شعر را با دردی و حسی از خبرهای هولناک مثل گورخوابی و لوله خوابی و هزار فاجعه در دیار گفته بودم و امروز باز چشمم به آن افتاد وداشتم بازخوانی اش می کردم که یک پیام ایمیلی رسید از یک کتابخانه ی افغانستان در رابطه با داشتن کتابهایم در کتابخانه شان. راستش هم خوشحال شدم از این پیام و برخورد مسئولانه و امانتدارانه ای که برای بازانتشار کتاب کرده بودند و هم اینکه چه خوب است در افغانستان چنین تلاشهایی می شود آن هم در وانفسای روزگاری که زشت ترین چهره ی دین بیداد می کند!
اما
از حال و هوای شعر در آمدم! هر چه هست را با شما قسمت می کنم.
از باده خواستم به تمنا دمی، نشد
گفتم به دیده ی حیران نمی، نشد
ویرانه ام به هواری زگورخواب
باشد که غم بکند همدمی، نشد
گفتم نگاه خسته نبیند هزار درد
سعی اش بسی وُ میسر کمی، نشد!
باری پیاله شاهدِ خاموشِ دل، دریغ
مستی چه شد که کند همغمی!، نشد!
بغضی چنان که به جان آورد مرا
غمگین که شور! بخوانم دمی!، نشد!
مستی کجاست تا ببرد دل به ناکجا!
شب را به صبح برد شبنمی، نشد!
ناتمام

2

صحنه جالبی برایم تداعی شد که حیفم می آید با شما قسمت نکنم! اما پیشگفتارانه بگویم که گاه گاه پیش می آید بگویم که دنبال فلان چیز هستم یا فلان مدل می گردم و این چیزها تا وقتی بچه ها در شهر! گشت می زنند پیدا کنند و نشانی ام بدهند و یکی از این گفتنهای گاهگاهی در باره کفش کلارکز بود و یاد سالهای جوانیِ تازه کار کردن و استخدام و.... که در ایران برای جمع ما هم پوشیدن کفش کلارکز[1] مُد بود و آن زمان فکر می کنم 50 یا 60 تومان می شد خرید!!! و اینجا هم گاهی بقول شهریار پیرم وُ گاهی دلم یاد جوانی می کند!!!!! از کفش کلارکز گفتم و اینکه دنبالش هستم بخرم( در شهر ما نمایندگی کلارکز نیست!) و این گفتن همان شد تا رسید به این که دخترم برایم کفش خرید و نیز قرار شد شام مهمانشان باشم.
تازه رسیده بودم که جوجۀ بابا یک پلاستیک با مارک کلارکز نشانم داد و گفت: بابا این کفش واسه تویه!
با شادیِ آن چنانی بازش کردم و شروع کردم به پوشیدن! کفش را پوشیده و شروع کردم به وارسی و در اتاق قدم زدن. همین هنگام بود که دختر بابا همصدا با پسرِ بابا گفت: شلوارت بلنده بابا باید کمی بالا بکشی.
من هم خودشیرینانه! طوری که بانویی دامن بالا برد و دلبری کند! لنگه شلوار بالا کشیدم اما لحظه ای نگذشت که دختر بابا همراه با پسرِ بابا پیش پایم نشستند و لنگۀ شلوارم را سعی کردند به میزانی که با کفش جور باشد بالا و پایین کنند اما این کارشان مرا برد به کودکی شان هنگامی که می خواستم ببرمشان بیرون و بگردانم! صد البته یک اسمارتیز یا پاستیل و..... مهمانشان کنم!
هنگام پوشاندنِ کفش، پیش پایشان می نشستم تا کفش پایشان کنم و بند کفششان را ببندم! اما برای اینکه نیافتند، می گفتم که با دو دست سرم را بگیرند نگه دارند تا نیافتند و من هم کفش پایشان کنم و بند کفششان را ببندم! شیر پسرِ بابا می ایستاد و نگاه می کرد چگونه کفش پایش می کنم و بند آن را می بندم اما دخترِ بابا نازکنان و دلبران! دو دست بر سرِ من، یکی سمت چپ، یکی سمت راست، می گذاشت و بازیگوشی می کرد آنقدر که می بایست چند بار می گفتم آرام بماند تا بند کفش را ببندم!
و این ماجرای اندازه کردنِ لنگه شلوار و کفشِ تازه مرا برد به آن سالهای کودکی شان!
می بینید!؟
ما گیلکها مثلی داریم که می گوید: پنبه رسه توو بی یا بیجیر من برسه!

 
3
یادم هست یک زمانی همکارانم در تهران آن قدر که از شمال و گیلان و دوری از گیلان گفته بودم!!! آن هم در تهران!!!! به جانم افتادند که یک سفرِ دسته جمعی به گیلان داشته باشیم و جاهای خیلی زیبای گیلان را نشانشان دهم! حالا بماند که گیلان همه جایش زیباست و هر گوشه اش ویژگیهای خودش را دارد. به هر حال قرار گذاشتیم و یک روز یک مینی بوس گرفتیم و راه افتادیم. از تازگیهای آغازین، حال و هوای آن راه افتادن، بزن و بکوب و بخوان! و از آن چه که در راه از جاده مخصوص کرج و بزرگراه تهران قزوین گرفته تا کوهین و آب ترش، شیرین سو، یوزباش چای و لوشان و منجیل و رودبار و رشت و فومن بگذریم، تازه از مکلوان گذشته بودیم که طبیعتِ قربانش بروم، ماسوله جلوی چشم ما بود و جاده ای آسفالته که ما را از میان این همه زیبای سبز و جنگلی می برد ناگاه برادرِ یکی از همکارانم که با ما آمده بود داد زد: تــــــــــــــــــاپاله!!!! تاپـــــــــــــاله رو ببین وسطِ جاده!

بی اختیار دادم در آمد که آخر جوان جان! پسر جان! این همه زیبایی این همه جنگل و دار و درخت و پرنده و خانه روستایی و رودخانه و....... همه را گذاشتی گرفتی این تاپاله!؟
تاپاله = تپاله!


[1] Clarks

سه‌شنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۸

چهار غزلواره: اهل دل باش اگر حرفِ دلی گوش کنی – گیل آوایی

0
اهل دل باش اگر حرفِ دلی گوش کنی
ورنه از دل نشود شهدِ دلی نوش کنی

همنشین باش چو آواز دلِ دلشده ای
دلشدن یعنی منِ خویش فراموش کنی

جانِ من، آن که زدل با تو شود هم آواز
باده وش باش که مستانۀ مدهوش کنی

شاید، اما وُ اگر، لحظه ای از یاد ببر
تا که دُردانۀ دل را تو هماغوش کنی!

سُکرِ مستانۀ یاری تو اگر می خواهی
بایدت نوش شوی هوش زبیهوش کنی!

1
نه هر عشقی دگر عشق است وُ نه یاری دگر یاری
نه یاری می کند یاری،  نه دلداری به دل داری

هوای دیگری دارد به سر هرکس به کس آید
ندارد کس سرِ یاری سمر شد شوق غمخواری

به حال خویش نجوا کن تو شورِ دیلمانی را
که سِحرِ سُکرِ نجوایت خوش هر آهی به لب آری

دلم دیریست جانِ من که خلوتگاهِ خود دارد
در این خلوتسرای دل اگر پایی هنر داری!

بنازم دل نوازی های تنهایی که تنهایی،
به نجوا می زند راهی چو اشکِ باده می باری

چه غم داری دلا هر شب صفای باده را عشق است
دل از ماتم سرا برکن  نکن با خود دلآزاری!

2
مستم از حال و هوایی که به جان من و توست
سرکش از مستیِ آنم که میان من و توست

بر لبم زمزمۀ یاد تو می دارد  راز
رازِ ناگفته که در جان و جهان من و توست

نقش هر پرده زنم شرح تو می دارد ساز
زخمۀ دل چه کند زآنچه که آنِ من و توست

گرچه ماتم به شرابی که زجامِ منِ مست
نقش آن رازِ نگاهی که شبانِ من و توست

جام در دست و شب از چشم تو می گوید باز
مست مستانۀ آنم که نهان من و توست

دگر از بود وُ نبودت نشود دل آرام
شوق نجوای نیازی که زبان من و  توست

گر نداری خبر از حال دل ما ای یار
غافل از مهرِ نهانی که نهان من و توست!


3
وقتی که ندانی وُ نخواهی که بدانی
بیهوده گِلِه از چه!؟، بدانی وُ ندانی!؟

ما دلشدۀ مستِ دلآراییِ خویشیم
حرفِ دل ما را چه بخوانی چه نخوانی!

خوش باشدمان زمزمۀ ساز و سبویی
مستیم چنین، ار که بمانی وُ نمانی!

حسرت به دلِ ما دگر آن نیست، بدانی!،
باشی و نباشی، چه برانی چه نرانی!

خوش باش و خودت باش، توانی چو بدانی
بیخود گِلِه داری چه بدانی چه ندانی!
 
ناتمام


یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۸

و چنین بود که.... - گیل آوایی


رفته بودم بازار هفتگی لاهه. شلوغ بود. آنقدر شلوغ که حس کردم مثل قطره ای شده باشم میان دریایی از آدمها. هیچکس به هیچکس هم نبود. هر کسی چشم می گرداند و دنبال چیزی که می خواست می گشت. هم فکر می کردم هم نمی کردم هم می دیدم هم نمی دیدم.  گاهی کنار بساطی می ایستادم چیزی نپرسیده،  فروشنده می پرسید اهل کجایی می گفتم ایران و او هم از حکومت آدمکشان می گفت و اعتراضاتی که به راه بود. در دل می گفتم مرا باش که برای گریز از خبرهای کوهآوار به بازار هفتگی آمده بودم اما هر فروشندۀ از همه جا بی خبر از خاک مادریم خبر داشت و می گفت! از ماهی فروش بگیر تا سبزی فروش و میوه و تره بار فروش از ترک و عرب بگیر تا سورینامی و چه میدانم سرزمینهای چه گوآراها بگیر تا سرزمینهای پاتریس لومومباها! و مانده بودم منِ ایرانی اینجا چه می کردم!؟
 نمی دانم چقدر گذشته بود وقتی به ساعت نگاه کردم دیدم نزدیک سه ساعت بود که میان انبوهی از آدمها این طرف و آن طرف می رفتم. این را بخرم یا نخرم آن را بخرم یا نخرم آخرش هیچ چیز نخریدم و به میانۀ خیابان درازی رفتم که ماشین را پارک کرده بودم. سوار ماشین شدم با استارت ماشین صدای موسیقی دلنشینی از رادیو 4 "ان پی او[1]" بلند شد. دل به مسیقی دادم. پیپ را گیراندم. اولین دودش را هوا دادم! راه افتادم. اول در فکرم  بود که راه رفته را بر می گشتم و به خانه می آمدم اما همانطور که از خیابانی به خیابان دیگر می رفتم رسیده بودم به  جایی که اگر مستقیم می رفتم راه خانه را پیش می گرفتم اما اگر می پیچیدم به مرکز شهر می رفتم! و من پیچیده بودم و به مرکز شهر می رفتم.
چشمم به جای خالی برای پارک ماشین بود که تابلوی پارکینگ نظرم را گرفت. به داخل پارکینگ رفتم. کارتِ ورود به پارکینگ را گرفتم و راه باز شد. داخل پارکینگ اینقدر این طرف آن طرف را وارسی کردم تا یک جای خالی پیدا کردم. ماشین را پارک کردم وقتی از پارکینگ بیرون آمدم احساس کردم از خفگی در آمده بودم. نفسی چنان عمیق کشیدم که انگار هوای آزاد در دور ترین اتاقکِ ریه هایم سر کشیده بود! خوشخوشانه رفتم. مرکز شهر شلوغ بود. گاه گاه میان فروشگاهها و دکانهایی که از شیر مرغ  تا جان آدمیزاد در آنها یافت می شد، لقمه سرایی دیده می شد و میخانه ای هم. شیشۀ بخار گرفتۀ یکی از میخانه ها مرا به طرف خودش کشید و واردش شدم. چندان شلوغ نبود. موسیقی آرامی هم پخش می شد. کنار پیشخوان روی صندلی بلندی نشستم. مسئول میخانه آمد و  پرسید چه میل دارید؟ یک ویسکیِ دوبرابری! ( دابل شات!) سفارش دادم. برایم آورد. پیاله ای همراه با یک دستمال کاغذی و کاسۀ کوچکی از آجیلهای مصنوعیِ خاک بر سری!. جرعه ای نوشیدم. طعم گسِ ویسکی را در دهان مزه مزه می کردم و چشم می گرداندم. روی دیوارهای میخانه عکسهایی از اینجا و آنجا، از این و از آن،  دیده می شد. گاه عکس کرایف بود گاه ساکسفون نوازِ نازش را بروم. حواسم نبود چقدر گذشته بود که ویسکی تمام شده بود و با صدای مسئول بار به خودم آمدم که می پرسید باز هم میل دارید؟ ناگاه یادم آمد که باید رانندگی کنم! آهی کشیدم و گفتم نه! لطفاً یک قهوه بیاورد! که آورد هم. داشت می رفت که پرسید اهل کجایی!؟ گفتم ایران! و او از اعتراضات و کشتار گفت و با پوزخندی از عمامه به سرها! نگاهم به او بود و حسی آمیخته به شگفتی و حتی بیزاری رفته بود هم به خاک مادری هم از این پرسشِ پایان ناپذیرِ غربتِ این سامان که اهل کجایی! و این اهل کجایی! انگار رمزِ باز کردن یک بایگانیِ خلوتهای من بود در حال و  هوایی که از آن می گریختم!
از میخانه در آمده بودم. حسِ گرمی در تمام جانم می دوید. گرمای ملسی در من بود. لَخت و خستگی در رفته به پارکینگ رسیدم. پول پارکینگ را پرداختم. محلی که ماشینم را پارک کرده بودم یافتم. کاری که برای من گاه بسیار دشوار است! و می شود آن معمای خط خطی که راه گریز را باید پیدا کرد! به هر روی سوار ماشین شدم. راه افتادم.
از پیچ پیچِ پارکینگ خلاص شده به خیابان رسیدم. میان انبوه ماشینها راه خانه گرفتم. از ایستگاه مرکزی قطار که این روزها همه جای آن را مانند یک تابلوی نقاشیِ به هم ریخته کرده بودند و آدم وا می ماند از کجا به کجا برود یا پس و پشت  ایستگاه کدام است، گذشتم. هر چه بود به راه درازِ پر درخت و جنگلی رسیدم که سالهای آغازینِ کوچم به این دیار، بارها مستِ مست گذشته بودم. مستِ مست با آن شاید عادت یا فرهنگ غلط! رانندگی کرده بودم و  چه بختِ خوش بیارانه ای داشتم که بلایی سر کسی یا حتی خودم نیاورده بودم! راهی باریکِ دو خطه که از دو ماشین اگر دست دراز شود می توان دست به دست داد! به هر روی هر چه بود به خانه رسیده بودم. با  حسی از اینکه به خانه رسیده بودم و آسودگیِ این حال و هوا که هیچ جا خانۀ خودِ آدم نیست! سر به کار خودم داشتم. هوا تاریک شده بود. در آشپزخانه مشغول آماده کردن شام بودم. زنگ در به صدا در آمد. شیشه شورِ دیر آشنای ساختمان آمده بود تا پول شیشه شستنِ ماهانه را بگیرد. در را باز کردم. مرد خوشرو و ساده و مهربانیست. زحمتکشِ سخت کوشی هم به نظر می رسید. با دیدنش رفتم کیف پول را بردارم و حسابش را بپردازم! ( بقول اخوان جان حسابش را کنار جام بگذارم!). هنوز پولی از کیف در نیاورده بودم که از ایران گفت! از اعتراضات و کشتارِ هولناک آخوندها! آخوند را هم با یک نفرتی دست روی سر برده و نشان دادنِ عمامه می گفت! و گفتنِ او بود و باز رفتن به همان حس و حال و هوای دیار و خبرهایی که از خاک مادری می رسید. او پولش را گرفت و خوشرویانه تا دیداری دیگر رفت! و من  مانده بودم و هزار فکر و حال و هوایی که می خواستم از آن بگریزم!
اینجا، هفت کوه و هفت دریا دور از خاک مادری، همه از آنچه در دیارم می گذشت خبر داشتند همه می دانستند چه آتشی به جان مردمم افتاده بود. و سیاستمدارانِ اخلاق باختۀ فرصت طلب هنوز در تب لاس زدنهای حقیرشان با مشتی جنایتکار و مافیای عمامه، به نعل و به میخ سر می کنند.
مانده بودم. مانده با هزار فکرم در سکوت جنگلیِ خانه ام که هوارِ آن تۀ دلم را خالی می کند به هزار باره باز با این پرسشِ کوهآوار می اندیشیدم که " من اینجا چه می کنم!؟"

همین!

از بایگانیِ " در دستِ اقدام"! برای فرصتی دیگر!


[1]  NPO-R4(NPO>  De Nederlandse Publieke Omroep = The Dutch Foundation for Public Broadcasting)

پنجشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۸

چندیادداشت از فیسبوکم – گیل آوایی

در فیسبوک دنبال چیزی می گشتم که با این یادداشتهای هر از گاهیم برخوردم. شاید خواندنشان خالی از لطف نباشد:

0
اینجا، هلند، شب رسیده است. آفتاب آخرین زورش را زد و رفت پشتِ کرانۀ دریا شبِ جایی را صبح کند! و به شوپن گوش می دهم و شبِ من دارد شبانه تر می شود اما خبرهای ایران را که می خوانم! انگاردر سیاره دیگریست تاریخ دیگری روزگار دیگری با این همه دلتنگتر هوای آنجا را می کنم. یادم هست یک زمانی، خیلی دور دور دور سالهای سال پیش!، در شعبه ای از بانک ملی نزدیکیهای چهار راه محمودیه/پارک وی باید بوده باشد( اگر اشتباه نکنم!)، روی پیشخوان کارمند بانک نوشته ای با خط خوش بود:
اگر ایران بجز ویرانسرا نیست
من این ویرانسرا را دوست دارم!

1
وقتی اینجا باشی، فکر و خیالت آنجا از این بهتر نیست! هر کاری هم بکنی باز یک جایی به خودت می آیی می بینی به جهنمی پرتاب شده ای که از آن گریخته ای! خوب همین است دیگر! فکر وُ خیال وُ جان وُ جهانت با تو نباشد! همین می شود که حواس نماند برای تو! مثل همین لحظه که غذا روی گاز گذاشتم گرم شود اینقدر منتظر ماندم و خبری نشد که رفتم ببینم چرا غذا گرم نشده است دیدم دیگ را گذاشته ام روی یک شعلۀ گاز اما شعلۀ دیگر را روشن کردم که هیچ چیز رویش نیست!!!! این میان آشپزخانه شد حمام سونا!!!!

2
یکی از اندوهبارترین حس من! نمی گویم " ما " تا راحت تر باشم! بله یکی از اندوهبارترین حس من این است که در اوج خوش به حالی! در هلند، بودنِ جان وجهانم در ایران است! هر کاری بکنم باز در شادترین لحظاتم هم سایۀ اندوهی کمرشکن! جان و جهانم را به آتش می کشد! آنجا برای انسان بودن و ماندن و زیستن انسانی چنان باید با هر تبهکار و جنایتکار و دزد و فاسد بی همه چیز جنگید! اینجا اما ماجرای دیگریست! آنجا پر و بال بسته در قفس حسرت پرواز داشته باشی و اینجا پرِ پرواز هم اگر نداشته باشی اما هوای پروازت باشد! پرِ پروازت می دهند!
پارادوکس وحشتناکیست بودن و نبودن در خاک مادری!

3
ماجرای من وُ امروز! روزِ پادشاه در هلند!
امروز در هلند " روزِ پادشاه " است. سالهایی که گذشته، امروز را که " روزِ ملکه" بنامم و بنامند!، عادت کرده بودم و در واقع خوشترش داشتم یعنی اینکه روز ملکه بناممش.
این روز در سال، روزیست که گذشته ا ز جشن و پایکوبی و خوش به حالیِ مردم در شهر، هرکس هرچیزی داشته باشد و نیاز نداشته باشد، به خیابان می آورد و بساطی پهن می کند و می فروشد. آزاد است و مالیات هم ندارد! و در این میان هستند گروههای موسیقی که خودش رنگین ترین رنگِ این رنگین کمان شادمانی در هلند است.
و من! نانِ ناشتایی من تمام شده بود. توضیحی بدهم برای این نان ناشتا و نگهداریش هم! هر هفته یک بار از نانوایی سالهای سالم نان دلخواهم را می خرم و آن را در یخچال، یخ زده، نگه می دارم و هر بامداد دوتا تکه از آن را با قهوه می خورم تا پیش درآمد پیپ بارکردنم باشد!
و امروز! نانم به آخر رسیده بود و رفته بودم نانواییم اما خیابانش را بسته بودند و مردم شهرم برای برپایی جشن روزِ پادشاه هم جمع شده بودند و یا از این سو و آن سو می آمدند. هر چه بود از کوچه پس کوچه ها راهی پیدا کردم به نزدیکیهای نانوایی!!! ولی جایی که پیکان 46 را پارک کنم پیدا نکردم! گشتم و گشتم! آخرسر بخودم گفتم حالا دو روز نان نباشد! آسمان به زمین می آید!؟ همانطور که دنبال جای پارک می گشتم، پشیمان شده و به خانه برگشتم! یک چیز اما انگار مانند فیل به گوشم آویزان شده باشد! می نمود! و آن اینکه در خاک مادری برای عزا و عاشورا و سرو سینه زدن مردم چنان می کنند که می دانیم اما اینجا برای شادی و پایکوبی، هر چیزی یک بهانه می شود. بهانه می شود برای با هم بودنِ شاد برای خوشی برای زندگی برای............ بگذریم!
روز پادشاه است و خوشا شاه هلند و یاد بادا ملکه جان بئاتریکس! یک جور می گویم ملکه جان که انگار هر روز با هم یک قهوه ای می خوردیم!؟
حالا بگذریم از اینکه امروز نان ناشتایم تمام شده و باید تا دوشنبه منتظر نانم بمانم.

4
از شما چه پنهان!
همیشه با یک خبر از کره شمالی برخورد می کنم هزار فحش به خودم می دهم از اینکه یک زمانی کیم ایل سونگ یکی از قهرمانانِ آن سالهای نوجوانی! و ماجراجوییِ از جمله من بود! بی آنکه مثلاً پورداودها را چنان شناخته باشم! امروز هم با خواندن یک خبر از کره شمالی، گذشته از آن هزار فحش!!!، می خواستم بنویسم یعنی بپرسم چطور شد که یک مبارزۀ خونبار و قهرمانۀ مردم "کره "( بخوان کرۀ شمالی!) به یک حاکمیت مافیایی و جنایتکار انجامیده است! اما میهنم را دیدم و جمهوری اسلامی! با خودم خلوت کردم با هزار حرفِ در سکوت! راستش! هزار چپز حتی ضد و نقیض! از نگاهم گذشت! ماندم کدامش را بگویم! پشیمان شدم از نوشتن!

5
باد دیوانه شده بود ساحل هم همه دار و ندارش را هوا داده بود گفتم بروم رستورانی ساحلی یک آبجویی بنوشم تا شاید باد سرِ عقل بیاید! رفتم کنار پنجرۀ رو به دریا نشستم دختر جوانی با ییشبند قهوه ای رنگ آمد و خیلی مودبانه پرسید چه میل دارید گفتم یک آبجو لطفاً. رفت و تا برگردد بخودم گفتم کاش می گفتم یک قاچ لیموترش هم می آورد! وقتی با آبجو برگشت گفتم ممکنه یک قاچ لبموترش هم بیارید با شگفتی گفت ولی این تکیلا نیست! بی آن که به روی خودم بیاورم! گفتم تکیلا هم دارید؟ گفت بله. گفتم پس یک تکیلا با دو قاچ لیموترش بیارید! یکی برای تکیلا یکی برای آبجویم!!
یادِ جوانیهای با دوستان در شت افتادم ودکا جو بود با آبجو شمس!
هر چه بود باد که سرِ عقل نیامد هیچ! دیوانه تر هم که شد هیچ! باران هم سر و سینه زنان سر رسید!!!! اما با آن آبجو و لیموترش! و تکیلا!!!! نه دیوانگی باد کاری می توانست بکند نه سراسیمگیِ باران!!!
نمی دانم باد و باران روی مرا کم کردند یا من روی هر دوتاشان را!!!

6
فکرم رفته بود به دو دوره از روزگاری که تا اینجای تاریخ گذراندیم. خوب فکرِ آدم هم دست خود آدم نیست! یک وقت دیدی رفت به جاهایی که اصلاً دست خودِ آدم هم نیست! و اینطور گریزِ فکر! شد طوری که به یاد یک کتابِ آن سالها افتادم. سالهای بقول ما گیلکها "خیلی من مرا قوربان!" اسم کتاب "گذشته چراغ راهِ آینده" بود، هست هم هنوز!، و همینطور داشتم به چند و چون سالهای ندیده و دیده فکر می کردم، بی آنکه بخواهم!، رسیدم به این که گذشتۀ ما شده آیندۀ ما و آیندۀ ما شده است گذشتۀ ما، یک جور که انگار اهرمی بوده باشیم که میانۀ آن، تاریخ ما شده باشد پایه ای که یک سر اهرم بالا می رود سر دیگرش پایین می آید! مانند همان مثل گیلکیِ ما که می گوید " پنبه رسه، تو بیا بیجیر من برسه!"
اما!!!
ما که آدمهای خوش خیالی بودیم!،
چرا تاریخ از ما انتقام می گیرد!؟
نکند اشتباهی پیش آمده باشد!؟
و
باز هم آن فرهنگِ " قربانی نمایی!" پرده ای شد تا گناه خود را پشتِ آن پنهان کنم یا شاید هم فرار کنم! از واقعیتی که بود و آخرش همین فرهنگِ " قربانی نمایی!" رو نمود که ما نبودیم! نکردیم!، کردندمان!
گفتم بروم ببینم چه به چه هست یا است!
دو کلمه به فکرم رسید: دو زیستان و دگر دیسی! ( من فکر می کنم در گذارِ یک دگردیسی فرهنگی هستیم!حتی اگرچه چهل سال است)!
هر دو تا را اشاره وار در اینجا می آوردم:
فرهنگ لغت:دوزیستان جانورانی هستند خون‌سرد که دو دوره زندگی دارند.>Amphibians جانوران خونسرد/ دوزیستی

دگردیسی یا “استحاله” یک فرایند زیستی است که طی آن یک جانور، پس از زاده شدن یا از تخم بیرون آمدن، جسماً تکامل و دیگرگونگی می‌یابد.>>Metamorphosis
.
شاید هر فکر کردنی، گفتنی نیست! و هر گفتنی، فکر کردنی هم
!

7
واورسم حافظا آخوند چی بُونه!؟
بوگفت آ " بی شرف" ده پور نومونه!
واورسم کی چی بُونه غوربته کار!
بوگفت غوربت جوخوفتام خُونه شونه!
فارسی
از حافظ پرسیدم آخوند چه می شود!؟
گفت این " بی شرف " دیگر زیاد نمی ماند!
پرسیدم که کارِ غربت چه می شود!؟
گفت پنهان شده در غربت هم به خانه می رود !

***
واروسم حافظا غوربت دواره؟
بوگفت آدم کولی، غوربت خکاره!
هاچین گورشا به آدم دور جه خو خاک!،
غریبی چوم واسی ارسو بواره!
فارسی:
از حافظ پرسیدم غربت می گذرد؟
گفت آدم ماهیست غربت تاوه!
تماماً داغ می شود آدم دور از خاکش
از غربت چشم باید اشک ببارد!
 
8
حالا تو دنیا هم بگو که آسمان ریسمان می بافی ولی کاریش نمی توانی بکنی وقتی که اول صبح هیچ کاری نکرده با خودت تکرار می کنی "یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ یا او سر ما به دار سازد آونگ*!"
آن هم در این هلند که سگ و گربه هم از خشونتت در می روند! پرنده تره هم برایت خرد نمی کند نه به بار است نه به دار است نه کسی به کسیست نه هایی هست نه هویی هست تو با خودت کلنجار بروی که چه کشکی چه پشمی کدام خصم وقتی هفت کوه و هفت دریا دوری و شده ای "دُن کیخوته دِ لا مانچایی** بی سانچو پانزا!!!! تاخت می زنی دنیای خیالی ای که ریق رحمت هم سر بکشی خیالی می ماند و آب از آبش هم تکان نمی خورد! باور نمی کنی تو هم بخیال تو هم بخوان "یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ یا او سر ما به دار سازد آورنگ"!!!
چه می شود اگر تو هم بگویی " خوودِ مُرخن نِدرلاند!( صبح بخیر هلند!)

9
شب چله است و گیلکی آن هم از نوعِ خیلی خیلی "من مرا قوربان" خالی از لطف نیست خواندن!!!!
بی می گیلان، جهان خربستگایه!
هاچین وُرسفته لافند، بی نمایه
کرا بیخود نگم گیلان جه ایران
گولازه دونیایه، دونیا ایتایه
فارسی
بدون گیلانِ من، جهان هرکه هرکه است( هردمبیل)
درست مانند طناب پاره می ماند، بی نماست
بیهوده نمی گویم گیلان از ایران
افتخار دنیاست، یکی یکدانه دنیاست
***
آ دونیا مئن کرا گیلانه می چوم
بیجارانه می یان دونیایه می توم
چیچینی، ابلاکو، لانتی یو گوسکا
گیلانی دابه مایی شور بنه خوم!
فارسی
در این دنیا گیلان چشم من است
میان شالیزاران، دنیایی ست نشای برنج
گنجشک، لاکپشت، مار و غورباغه
رسم گیلانی ست برای شور کردن ماهی خُم بگذارد!
(خُم گذاشتن کنایه از چال کردن خُمِ بزرگ در زمین، عموما حیاط خانه، است که در آن ماهی شور می کنند(

10
تو قاری می مرا قارم تی امرا
تو داری می مرا دارم تی امرا
هاتویی دوشمنا بیخود کونیم هار
تو زاری می مرا زارم تی امرا

فارسی
تو با من قهری و من با تو قهرم
تو با من چشم همچشمی می کنی و من با تو چشم همچشمی
همینطور دشمن را بیهوده هار می کنیم
تو زار هستی با من و من زارم با تو


چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۸

دو پاره شعر- گیل آوایی


یکه تازی باد،
عریانیِ درخت،
دلگیریِ باغ!

طوفانی در انتظار
این پا آن پا می کند!

2

نگاهم،
خیره مست.
پیاله ای دردست،
چونان برگی خیس
بر شاخه ی درختی در باران.

خیال رفته است
از یاری به یادی
و از یادی به یاری!

این میانه هر زخمه
نامی گویی
گاه یادی هم!

و مرا با منِ من!،
ماجرایی ست که نگو!

27 نوامبر 2014

جمعه، آذر ۰۱، ۱۳۹۸

پایان آغاز است - داستان / گیل آوایی


پایان آغاز است
داستان
گیل آوایی
   شنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۸ - ۲ نوامبر ۲۰۱۹/ هلند


 ( این داستان بلند و در سه قسمت نوشته شده است. برای خواندن متن کامل آن، روی پیوندِ داده شده" ادامه" کلیک کنید)
.....چشمانِ آبیش گیرا بود!. گیرا! نگاهش چنان مهربان و ژرف بود که وقتی نگاهت به نگاهِ او می افتاد، بخواهی نخواهی، در ژرفای نگاهش آرام می گرفتی. یک آرامشی به تو دست می داد که اگر بی قرار می بودی یا از چیزی به جان آمده بودی، مانند یک موجِ عاصیِ سرکشی که به ساحل می رسد و می گسترد، رها می شدی، آرام می گرفتی. مادرِ سوفی[1] را می گویم. زنی پا به سن گذاشته وُ از آب وُ آتش گذشته بود.......>>>>>>ادامه<<<


[1] Sofie / Sophie
  

دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۸

یک شعرعکس از بایگانی!- گیل آوایی


دوشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۹۸

پاره شعری و یادداشتی در چهارم نوامبر سه سال پیش!- گیل آوایی

واخوان غریبی ست
آوازهای تنهایی
بر بال باد.
واگویه می کند گویی
پرنده ای
به فاصلۀ یک هوار پرکشیدن.
منِ مرا می کشم
بسان قطاری دوردست بی صدا!
خورشید به ایستگاه شب رسیده است
ومن در راهم
هنوز!

2
همینطوری = هاتویی
به همین سادگی!
از اول صبح باز گرفتار زمزمه ای ناخودآگاه شدم! بد ندیدم با شما گپی بزنم و بگویم چندتا شاعر هستند که با شعرهاشان زندگی می کنم و این زندگی کردنم با آنها روالی چندین ساله دارد. ( در پرانتز! بگویم یادم هست وقتی ایران بودم و سالها هر سال یک دفتر سررسید داشتم که در آن هر روز با یک غزل از حافظ بود و چه خوش بود!)
 و اما دنباله حرفم!، با شعرهای این شاعران زندگی می کنم یعنی حال و هوای هر روزه ام پیوندی پیوسته با شعرهاشان دارد. گاه می شود که در بی گاهترین لحظاتم! مثلا از خواب بلند شده، دست و صورت نشسته!، به ناگاه و ناآگاه بیتی یا قطعه شعری زمزمه می کنم!حافظ در میانشان یگانه ترین است. هر بار هم بیتی از غزلهایش چنان ورد زبانم می شود که وا می مانم از تکرارش و به معنی واقعی کلمه هم در رها شدن از آن گزیرم نیست که نیست. تازه این اول ماجراست. در پی تکرار این زمزمه های وردگونه ی روزانه ام!، فکری به حال و هوایم سایه می اندازد که اگر بخواهم بیانشان کنم شگفتیِ این تعبیر است که آدمهایی هستند که قرنها زود زاده شده اند و آدمهایی هم که قرنها دیر به دنیا آمده اند! آن یک چه می کشیده و این یک چه جهنمی سبب می شده!؟
و تکرار می کنم با خود، که زود زاده شدگان چه کشیده و می کشند! و اینان به زمان خودشان تعلق ندارند! چه مرگ در برابرشان بی معناست و آنان که میراتر از آنند بشود زنده شان گفت!
و اما در زمزمه های این چنینی ام بد نیست بگویم که در همین حال و هوای هر روزه ام، شاملو پس از حافظ است! پس از او اخوان و گاه نیما جان! اگر چه گاه گاه سعدی هم سری می زند به این روزگارِ هر روزه ام! انگار روزی نیست یعنی بهتر است بگویم لحظه بیداری ای نیست که بدون زمزمه شعرهای اینان بگذرد!
همه اینها را اضافه کنید به زمزمه ی ترانه یا آوازی که به هر روی، به نوعی با شعرهای همینان پیوند می خورد! و این هم بستگی به زمان و حال و هوای آن زمان دارد گاه آواز دیلمان است گاه کرد بیات گاه شور است گاه همایونِ سرفراز!
ترانه ها هم که جای خودشان را دارند با شاهکارهایی که می شناسیم!
البته اگر نگویید پر حرفی هم حدی دارد!؟
4نوامبر2016