سه‌شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۹۸

مست که باشی، درد را راحت حس می کنی!( بخش یک ) / گیل آوایی

مست که باشی، درد را راحت حس می کنی!
گیل آوایی 
پنجشنبه ۶ تير ۱۳۹۸ - ۲۷ ژوين ۲۰۱۹ / هلند

 1
بخشِ زیادی از بیداریم یا با همکارم می گذرد یا با همسایه ام. و چنین است که همکار من مانند همسایه ام و همسایۀ من  مانند همکارم است. و چه خوب است این!
فکر می کنم آدم بیشتر  عمرش را انگار با همکارش می گذراند و همینطور هم است وقتی همسایۀ سالهایت را داشته باشی. حالا بگذریم از این که یک وقت درد داشته باشی و  نه  همکارت مرهم دردت باشد و نه همسایه ات. و این یکی از آن بیچارگیهای محض است! اصلاً می دانید!؟ بیگانه بودن در پیرامونِ آشنایت، خوب نیست. بیگانگی خوب نیست.
شناسۀ خوب آدمی، همدردیست. همدردی هنگام که ببینی درد دارد یا درد داری. شاید هم بخت باید یار باشد تا همکارت مانند همسایۀ سالهایت باشد و همسایۀ سالهایت مانند همکارت. اگر چنین بخت یارت بود، هیچ وقت تنها نیستی و دردها هم  بی مرهم نیستند. کمینه در همین محدودۀ کوچک و بستۀ خودت می تواند به این معنا باشد شاید!. چرا این را می گویم!؟ خوب! این خود، ماجراییست! ماجرایی که کمرم درد گرفته بود. خیلی سخت هم درد می کرد. عاصیم کرده بود.
آن روز هم عاصی شده بودم. خسته شده بودم. همان روزی که وامانده از ماندنِ در خانه، دردِ کمر دمارم را در آورده بود. هر طور بود گفتم بروم همکارم را ببینم. و رفتم هم. اما گاه به گاه دست روی کمر می گذاشتم. می ایستادم. به سختی قد راست می کردم. کمرم درد می کرد. با هر حرکتی، دردش چنان می شد که آه از نهادم در می آمد.
روی صندلی می نشستم. سعی می کردم خودم را در وضعیتی قرار دهم که درد کمرم کمتر می شد. همکارم سر راست می کرد، نگاهی به من می انداخت سپس به کارش مشغول می شد. او زنی پنجاه و پنج ساله بود اما چنان جوان می نمود که همیشه می گفتم شناسنامه اش را حداقال بیست سال جوان گرفته اند. وقتی با چشمهای خیره به من نگاه می کرد و من می گفتم که چنان وسوسه می کنی که تمام حسِ خفتۀ آدم بیدار می شود، خوشش می آمد.
کارم را وقتی تازه شروع کرده بودم، او مسئول من شده بود. با او کار را یاد گرفته بودم. هر وقت هم مشکلی در کامپیوتر یا چاپگرِ آن پیش می آمد، به دادش می رسیدم. هنگامی که مشکلش را حل می کردم، می گفت بی تو امکان ندارد کاری انجام دهم.
یک روز چنان خوش به حالمان بود که با یک حسرتی گفتم:
-         کاش اینقدر دلبری نمی کردی. می دانی خیلی زیبایی!؟
قند در دلش آب شد و گفت:
-         شاید زندگیِ دیگر.
زنی همجنسگرا بود. همسرش، زنی جوانتر از خودش بود که نگاهش می کردی دل می باختی. او چنان
نازانه و دلبرانه برخورد می کرد که می خواستی همانجا تمامش را یکنفس سر بکشی. همیشه هم می گفت شما مردها باید یک  بار زن باشید میان مردها، تا بفهمید با زن چطور باید برخورد کنید.
چقدر! به حرفم می خندید، وقتی می گفتم مرد اگر زن را مانند زن می فهمید مرد نمی شد. خوبیش هم در همین است. مرد باید مرد باشد تا زن زنانگی کند. شاید هم برعکس، این زن است که مرد را به شکوهِ مرد بودنِ مردانه، نه نرانه،  می برد.
روی صندلیم  مرتب جابجا می شدم و وضعیتِ نشستم را عوض می کردم که باز نگاهم کرد. آخرش
شگفتزده و وا مانده پرسید:
-         تو چه ات است!؟
-         کمرم درد می کند.
-         چرا خانه نماندی؟
-         ترا چه می کردم؟
-         مرا!؟
-         ها!
خندید. خنده ای که بیشتر بخواهد بگوید به سرت زده است. با همان حال پرسید:
-         جدی بگو چرا آمدی؟
-         ترا ببینم!
باز هم خندید، پرسید:
-         مرا؟
-         آره!
-         با این حال؟
-         ها!
-         استراحت می کردی بعد وقتی که  بهتر می شدی، می آمدی.
-     از تنهایی بدم می آید. تمام در وُ دیوارِ خانه برایم شکلک در می آورند. عادت کرده ام سر کار بیایم. تو تنها کسی هستی که بیشتر وقتمان با هم می گذرد. خوب به تو هم عادت کرده ام. تو عادت نکردی!؟
-         بجای این حرفها بلند شو برو خانه استراحت کن! خوب که شدی بیا.
با لحنِ شوخی و جدی گفتم:
-         در دو حالت دردم کم می شود. یکیش نشستن روی صندلی و تکان نخوردن، دیگری بغل کردنِ تو.
سرش را تکان می داد طوری که بگوید این آخرِ عمری گیرِ چه کسی افتاده باشد،  گفت:
-         پیش از هر چیز به سلامتی خودت توجه کن. برو خانه استراحت کن.
بی معطلی گفتم:
-         تو هم می آیی!؟
-         نه. معلوم است که نمی آیم. من اینجا باید باشم.
-         حالا نمی شود بیایی! باور کن....
-         شوخی نکن برو استراحت کن.
می خندید و من هم با همۀ دردِ کمرم می خندیدم. می خواستم بلند شوم انگار تمام ساختمان را روی
شانه ام گذاشته بودند. نگاهش به من بود. چهره اش در هم می رفت. سرخ می شد. طوری به من خیره می شد که انگار او  کمرش درد می کرد. پرسیدم:
-         حالا تو چرا اینطور به من نگاه می کنی؟
-         خیلی درد داری آخر!
-         دردِ کمر یک طرف!، دردِ دوری از تو یک طرف!
در حالیکه با هم می خندیدیم، از اتاق بیرون آمدم. به خانه رفتم.
ادامه دارد

چهارشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۹۸

روز بارانی و اسم چهل کچل – گیل آوایی



در حال و هوای دیار بودم و سالهای دور... دور... خیلی دور! با این حال و هوا نوشتم و هم دلم خیلی گرفت و هم خیلی خندیدم! شاید تعجب کنید از اینکه با چنین نوشتنی چطور خندیدم! راستش تصور لحظه ای که هوای بارانی ماجرایی داشت وقتی روزهای متوالی می بارید، اسم چهل کچل را روی کاغذی می نوشتیم و بر ستون ایوان خانه می بستیم و با یک ترکه آنقدر می زدیم تا باران بند بیاید اما نوشتن اسم چهل کچل کارِ ساده ای نبود! بویژه اینکه اسم کچلهایی که می شناختیم می نوشتیم و معمولا از تعداد انگشتان یک دست بیشتر نمی شد و باید مانند آن بازی یک مرغ دارم دوتا تخم می کند چرا دو تا! می شد و گفتن اسم این یا آن و بحث اینکه اون که کچل نیست ........ ساعتها شاید مشغول می شدیم. این مشغول شدنمان هم در روز بارانی که اجازه نداشتیم برویم و بازی کنیم خودش داستانی بود! به هر حال هر چه هست همین است که گفتم. به همین سادگی!:

باز هم مستم می کند
عطر دامن تو وُ کودکانه هایم
زانوانِ تو وُ لالاییِ غریبانه ات
زیباترین سمفونیِ این سالهای من است
آه
هنوز با تو می گویم
تو نیستی
و ایوان خانه مان کز کرده است
بی اعتراض تو " دراسانه سر نینیش زای جان[1]"
حصیرها تا شده گوشه دیوار
پله های غمگین تا تلار[2] گویی
یک دنیا ردیف شده است دلگیر
گرَکهای[3] بافته ات آویز
کاغذِ چهل کچل بر ستون[4]
باران بند نیامده
چشمان من سیا ابران[5] را هم رو برده است
می بینی!؟
خانۀ بی تو
آمدن ندارد مادر
دیدن هم!
خاک را چه کنم!؟
تو در آغوش خاک
من در حسرت آغوش تو
دامانِ هر خاطره را سر نهاده ام دلتنگ ترازاندوهان نگاه تو
که لحظه ای بی من نیست!


26 جون 2016


[1] روی پاگرد در ننشین بچه جان
[2] بخشی بالانشین داخل خانه بالاتر از ایوان تا زیر سقف
[3] گرَک به سبدِ بافته از ساقۀ برنج گفته می شود که برای آویزان کردن هندوانه، کدو، خربزه، دیگهای گلی بر سقف یا رفِ ایوان در شمال ایران بویژه گیلان است
[4] یکی از باورهای عامیانه در گیلان بود که برای بند آمدن باران اسم چهل کچل را می نوشتند و بر ستون خانه یا تنۀ درخت در حیاط خانه می بستند و باچوب رویش می زدند تا باران بند بیاید!
[5] سیاابران=ابرهای سیاه، ابرهای بارانزای بویژه کوهستان است

شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۸

یک یادداشت بامدادانه!: برو دیگه صدام نکن عاشقونه نگام نکن- گیل آوایی


برو دیگه صدام نکن عاشقونه نگام نکن
اشک دروغکی نریز اسیر اشتبام نکن
تو دلت روزی یه جوره پای عشقم لب گوره

دیشب از ساعت سه شب یعنی از زمانی که میان خواب و بیداری متوجه شدم، باران یک ریز می بارید طوری که انگار یک ارکسترِ بسیار کارآزموده و تمرین کرده و هماهنگ، سمفونی باران را اجرا می کردند چنان که از یکدستی و هماهنگیِ باران دل به دلم شد بلند شوم و به صدای باران گوش بمانم! با فکرِ اینکه گورِ پدر خواب!!!!
این ماجرا تا آنجا ادامه یافت که در جدال خواب و بیداری!، خواب بر لذتِ شنیدنِ باران چربید و دوباره بخواب  رفتم!
باز هم با همین صدا بیدار شدم! و باران تمامی نداشت که نداشت! ساعت نزدیک شش و نیم بود که دیگر عطای خواب را به لقایش بخشیدم و رفتم که قهوه ای بار کنم و سر و صورتی بشورم و این حرفها!!!
داشتم همین کارها را می کردم و با خودم می خواندم:
برو دیگه صدام نکن عاشقونه نگام نکن عشق دروغکی داری اسیر اشتبام نکن تو!!!!
بخودم آمدم. خنده ام گرفت. یادِ سالهای به از این سالها افتادم و ترانه های کوچه بازاریِ آن سالها که صد البته انگار تزریقمان کرده بودند این ترانه ها ترانه های موسیقیاییِ بالنده و مترقی و.... این چیزها نبود! ترانه هایی که حال و هوای تودۀ مردم داشت و زبان دلِ بسیارانی از همانهایی که ظاهراً برای همانها سینه سپر کرده بودیم و ( می کنیم هم هنوز!) با هرچه که بود و بودم و بودیم!!! یک حسی جان به لبم کرد و آن اینکه هر چیز و هر پدیده و هر نماد و نمودی را از بالا نگاه کردن یک سوی ماجرای ما بود و همه چیز فهمیِ اندوهباری که برای هر چیزی هم یک شرح و یک دلیل و یک نمونه ای داشتن، سوی دیگر!، بی آنکه حتی چند و چونِ همان که می گفتیم و می خواستیم، واقعگرایانه و منطقی براستی می اندیشیدیم. یک اسکیزوفرنیِ وحشتناکِ همه گیر! همه البته منظور " خودم" است! ( این " خودم " هم سپرِ بلای خوبی شده است!)
و اما امروز صبح با آن حال و هوایی که گفتم باز هم رسیدم به این که گاه در همین ترانه ها و سروده ها، سادگی و زیبایی و حتی گریزهای از درد و غم و فقر و هزار بیچارگیِ گرفتار آمده، بوده که آن فرهنگِ " من مرا قوربان" باعث می شده از درکِ واقعی آنها باز بمانیم! ببخشید " باز بمانم"
برخی ترانه ها بسیار زیبا بودند و دلنشین هم! برخی ترانه ها از آن دسته ترانه هایی که در حسِ نا خودآگاهِ این سالهای بخود آمدن، خودش را نشان می دهد. کاش می شد گذشته را برگرداند. کاش می شد چهل سالِ اندوهبار را پاک کرد! کاش می شد نمی دیدیم اینهایی که امروز سیاست برایشان یک مافیای هولناک شده است( منظورم از " اینها" روحانیت و مافیایش بنام جمهوری اسلامی نیست!) منظورم  همانهاییست که الگوهای ما بودند! تصور اینکه همینها جای همین حکومت بودند چه می کردند چه می شد!؟............نه بازهم حرفهایم مرا برده است به آنجایی که اصلاً قصد آن را نداشته ام! بگذریم!
داشتم می گفتم که با ماجرای باران و سمفونی دلنشینِ از نیمه شبانه تا بامدادش! با خودم می خواندم:
 برو دیگه صدام نکن عاشقونه نگام نکن عشق دروغکی داری اسیر اشتبام نکن تو!!!!
جالب این که می گوید: تو دلت روزی یه جوره، پای عشقم! لبِ گوره! نمی خوامِت نمی خوامت مگه زوره!!!!
خنده ام گرفته!
یادم هست که یک ترانه ای را منوچهر خوانده بود  همان که می گفت: ماهیِ عشقمون هنوز جون داره!!! و آن زمان در مجله های آن زمان! به چنین ترانه و شاعرانگی اعتراض شده بود که " ماهی عشقمون هنوز جون داره!!!"
حالا با نوشتن اینها نمی دانم کدام شما دارید زمزمه می کنید برو دیگه صدام نکن عاشقونه نگام نکن عشق دروغکی داری اسیر اشتبام نکن تو!!!!

گ.آ
  شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۵ ژوين ۲۰۱۹



سه‌شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۸

باور کنی یا نه - گیل آوایی

 چه بگویم دوستِ من!؟
ما هم رنگ شده ایم از این همه رنگ
بی رنگین کمانی در آسمان غمگین دیارمان!
.
باور کنی یا نه
شده ام این سالها
همچون آواره ای ایستاده مات
رو به دیوار
کلیدی پاندولواره آویز
مانده از خانه ای که نیست!
.
باور کنی یا نه
فکرش نبوده هر گز با من
روزی فلسطینی آواره ای شده باشم
رانده با کلیدی از خانه اش فقط!
راستی!
به کجای این آوارگی چنگ می زند خیالت!؟
.
بیا
پیاله ای هست هنوز
امروز
همین دم
از همین بگوییم که قسمت می کنیم با هم!
یکرنگ! 


2

بگذار بگوید بخواند داد بزند فریاد کند!
چشمانت را ببند!،
لحظه ای حتی!،
ببین سکوت چه بی رحمانه می برد ترا
تا آنجا که بغض امان بِبُرّد!
بگذار بگوید
بخواند
داد بزند
شاید سکوتِ ترا فریاد می کند!
نمی کند!؟

جمعه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۸

دیدی که آخر آمد - گیل آوایی


 دیدی که آخر آمد


دوشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۱۳ مه ۲۰۱۹


در سالنِ بزرگی، در طبقۀ هم کفِ ساختمانی چند طبقه، برابرِ یک میزِ زیبای سفید رنگی که در فضای کاریِ آنجا، بخواهی نخواهی نگاهت را بخود جلب می کرد، ایستاده بودم. هنوز ساعت کاری، آن هم دوشنبه ای که به قول اینجایی ها، دوشنبۀ سگی ست، شلوغیِ روزهای کاری حس نمی شد. خلوت بود. در بخش انتظار، صندلیهای خالی وسوسه می کرد بهترین جا برای نشستن و در نوبت ماندن، برگزینی. روی دیوار، تابلوی نقاشی، طرحی از دریای آرام با کرانه ای در سایه روشن غروب، دل می برد تا به تماشای آن بنشین که انتظار سر آید اما در این وقت کاریِ آغازِ هفته، خلوت بود و من بودم و نوبتی که از آنِ من بود! ایستاده در برابر میز سفید رنگ، به او چشم دوخته بودم. سرش به کار خودش بود و من به تماشای او.
و او بانوی پا به سن گذاشته ای بود که یک فرم بالابلندی را پر می کرد. موهایش افشان شده گاه گاه جلوی نگاهش را می گرفت و او هر بار آنها را پشت گوشش طوری می گذاشت که جلوی صورتش را نگیرد. چینهای صورتش نشان از سالهای رفته اش داشت. سالهایی که از چهره اش می شد اینطور فهمید که جوانی ای زیبا و دلبرانه و فریبا داشت. سالهای پر شور  یا شاید ماجراجویانه اما بی شک دلبرانه و فریبا که نگاهِ به او، حس خوشی به آدم می داد.
نگاه آبی اش، شاد وُ بی اندوه وَ از آب و آتش گذشته می نمود. گویی کشتیِ از طوفان گذشته ای که در اسکله، کنار آمده!، لنگر انداخته بود. آرام و بی دغدغه، کارکردنش هم چون خودش، آرامش داشت اگر آدمی شتابزده و بی حوصله نبودی. انگشتانی کشیده با ناخنهای لاک زده، لبانی سرخ، ابروانی همرنگ با مژه های چشم داشت. در همان حالتِ نشسته اش می شد فهمید قد بلندی داشت. هر از گاهی به مونیتور نگاهی می انداخت چیزی در فرم می نوشت.
ناگاه سربلند کرد، و رو به من، گفت:
-         کارت شناسایی دارید؟
حواسم نبود. دوباره پرسید:
-         با شما هستم کارت شناسایی با خودتان دارید!؟
مثل کسی که گیج وُ منگ از خواب پریده باشد، جواب دادم:
-         ها!؟.... آه....بله! بله!....
کارت شناساییم را به دستش دادم.  لبخندی زد. شناسه هایی که برای تایید یا یکی بودن با آنچه که در فرم و شاید هم مونیتورش بود، وارسی کرد. کارتم را دستم داد، لبخندی زد و گفت:
-         پرفکت[1].
من هم لبخندی زدم و نگاهش کردم.
پرسید:
-         چه داشتید زمزمه می کردید!
خوشکم زد. یک لحظه به فاصلۀ یک آه شاید، ماندم! از خودم وارفته پرسیدم:
-         من داشتم زمزمه می کردم!؟
در این هنگام دوباره پرسید:
-         چه داشتید زمزمه می کردید؟
-         آه...هیچ. حواسم  نبود زمزمه می کردم. از صبح همینطور سرِ زبانم هست.
-         چه داَشتید زمزمه می کردید!
-         ها...بله. یک ترانه.
-         ترانه!؟
-         بله.
-         چه ترانه ای؟
-         به زبان هلندی نبود.
-         چه زبانی؟
-         فارسی.
-         آه... چه خوب. حالا معنیش چه بود؟
اینجایش را واقعا نمی دانستم چه بگویم. کمی فکر کردم با همان صدای نجوا گونه یک جوری آهنگش را زدم و خودم هم خنده ام گرفت. او هم خندید. خوش به حالانه گفت:
-         هفته دیگر ساعت 14:30 بیایید، آماده است.
-         روز خوبی داشته باشید.
-         متشکرم. شما هم همینطور.
از ساختمان بیرون آمدم. هوای بامدادی با آسمان آبیِ شاد، دل می برد. خنکای دریایی به جانم می
نشست. تا ماشینم خوش به حالانه داشتم بی اختیار باز زمزمه می کردم:
-         دیدی که آخر آمد روز جدایی، سفر بخیر عزیزم، خدا نگهدار[2]!

همین!


[1]  Perfect
[2] ترانه ای با صدای زنده یاد فریدون فرخزاد
دیدی که آخر آمد روز جدایی - سفر به خیر عزیزم خدانگهدار / آه ای مسافر من وقتیکه خسته- به شهر خود رسیدی مرا به یاد آر / هر جا که رفتی با هرکه بودی-من اینجا با یاد تو شادم  / آنیا از خود گریزان در زیر باران - پرنده ای اسیر بادم / من میخندم ولیکن دلم گرفته - آواز من چه رنگی ز غم گرفته  / می خندم تا ندانی غم دل من- چون موج گل رمیدی از ساحل من / آه تنها ماندم تنهاتر از خدای تنها-تو اینجایی من انجایم تنهای تنها / من میخندم ولیکن دلم گرفته-آواز من چه رنگی ز غم گرفته...
( آنیا نام همسر نخست فریدون فرخزاد بود)

دوشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۸

کاشکی نبود چنین آمیگو! - گیل آوایی


کسی که گاه نابِگاه می خندد
فرومانده ایست زیر آوارِ فاجعه
شاید
گریزی که دست خودش نیست!
باور نمی کنی
مرا ببین!
و خبرهایی که رگبار فاجعه است از خاک مادری
کاشکی نبود چنین آمیگو!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۸

پاره شعر- گیل آوایی




اندوهانی گاه دور، 
نزدیک گاه!
نُتِ نجواییست بی آهنگ 

در نگاه مات
دلبری ماه!

حیرانی می رقصاند شبحِ درختی سایه وار
در سایه روشن مهتابی

پرنده ای سکوت شهر می آشوباند
دریاوار!

کجای شب و دریا
می برد خیال!؟

سه‌شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۸

همیشه کسی هست زیرپا خالی کند - گیل آوایی


روزگار ما شده است
باشیم نباشیم، بنگریم ننگریم، مات!،
میان چارپایه و طناب!

آن که
امید می شمارد به هر نفس
شاید زنده
شاید
زندگی
شاید
باز............!
تمام که شد اما،
تمام نمی شویم!
ما تمامِ ناتمامِ روزگارمان می مانیم  آویزان!،
همچون پاندول واره ای
همآوای پوم تاکِ ناباورانه مان!
.
همه اش که دستِ تو و من نبوده دوست من!
رقم زده اند چنین از آب و آتش گذشتن!،
با یقینی که هیچش به یقین نبود!،
درستیِ نادرستی که چنگ زده چسبیدیم به هر چه هست و نیست!،
رسیده ایم باز
تکراری که باورمان شده است
میان طناب و چارپایه
شاید
شاید
زندگی رو بگشاید!
اما ببین! همیشه کسی هست زیرپا خالی کند!،
در حیرتِ انبوهی بیچاره تر از آن که چارپایه...............
آه بگذریم!
گفتنمان هم چنگی به دل نمی زند دیگر!
.
 
شنبه ۱۷ فروردين ۱۳۹۸ - ۶ آپريل ۲۰۱۹

دوشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۸

موسیو اولانده -گیل آوایی Monsieur Hollandais-GilAvaei

موسیو اولانده/  Monsieur Hollandais-GilAvaei

این سالها پر بیراه نیست اگر بگویم قلم هم انگار شده است آینه ای که گاه به یاریِ آن، منِ من با من است! و من با منِ من! آینه  ای که در آن، گاه به خودم و گاه به آن در خودم می نگرم. سکوت و فریاد و خشم و اندوه و شادی و اندیشیدن و حتی نیاندیشیدن، دل دادنهای هر چه بادا بادم، با آن است. همچون باده ای که می نوشمش. گاه تلخیش مزۀ مستانه است و گاه به نوایی با تلخیش کنار آمدن!
خوب است خیال، خوب است اندیشیدن!، خوب است دوستیِ با قلم.
گاهی خود برقصی با قلم و گاه قلم برقصانی به هر آن رقصی که دلت می خواهد.
" موسیو اولانده " داستانیست که نوشته ام اما انتشارش را هنوز تصمیم نگرفته ام یعنی نمی خواهم به روالِ پیشین منتشر کنم.
در پیشگفتارِ " موسیو اولانده"  با خواننده گپی زده ام. چند و چونش هم به خواننده وا گذاشته ام!
دوستانی که مایلند این کتاب را بخوانند، از راه ایمیل با  من تماس بگیرند تا برایشان بفرستم. بدیهیست که این کتاب فقط برای خواندن ارسال خواهد شد.



با مهر
گیل آوایی
هشتم آوریل 2019

پ.ن.

برخی از کتابهایم در کتابخانۀ ملی هلند نیز در دسترس است. با رفتن به نشانی زیر:

KB> nationale bibliotheek >> www.kb.nl

اسم " GilAvaei " را در آن جستجو نمایید.


پنجشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۸

روزگارت خوش وُ ایام به کام است بگو! - گیل آوایی

شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۷

سالهای سال یعنی همین! - گیل آوایی


سالهای سال یعنی همین!
که دور باشیم و باشند دور!

یک عمر است جانِ من یک عمر!
عمری دراز که ایوب هم لنگ می اندازد!

و اما
نرود از یادمان
که قرارمان
کمینه
با خودمان
چنین نبود.
بود!؟

چه شوقِ شورانگیزی بودمان در این کوچ !؟
و اینکمان باز
رسیده ایم به همین سالی که مات حیرت می شماریم
به سفرۀ هفت سین و پیاله ای
مست
تو خیالت شانه کنی
من آشفته خیالی که باز
" آه اگر از پیِ امروز بُوَد فردایی"

می بینی!؟

پنجشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۷

دنیا را چه دیدی!؟ - گیل آوایی

چه شوری دارد پرنده کوچک در سر!؟
آوازِ نا به گاهی سر داده است!
در این باد وُ باران وُ انبوهِ گریزان ابر!
حالا ببین
تو هم بیا در این نا به گاهِ گاهانِ تلخ!
یک بار
فقط یک بار حتی!
شاید جورِ دیگری شد!، اگر دل بدهی چون همین پرندۀ کوچکی
که می خواند بر شاخۀ بی برگِ درختِ عریان
تا فصلِ تازه
مانده است هنوز
اما خوب!گاه می شود با حسی تازه
تازه شد!

یک بار
فقط یک بار حتی
همچون همین پرندۀ کوچک
فصلی تازه بیاغاز
یک لحظه به هیچ جای این تاریخِ تلخ! بر نمی خورد
شاید جورِ دیگری شد
نشد! بیمی نیست
پرنده می گریزد از این فصل
تو هم با آن!
دنیا را چه دیدی!؟

چهارشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۷

نوروز و نیایش نوروزانه ام - گیل آوایی


ای سرآغاز من، ای انجام من            ازتو، باتو باشد هر فرجام من
ای نشـــــــــانِ پرشکوهِ میهنم            ای همیشه همدل وُ جـان وُ تنم
ای تو آغـــــازِ شکفتن، زیستن           ای همه هستی به مهر آمیختن
ای نمادِ بودن وِ هستی وِ شور           ای شرارِ زندگی، مستی، سرور
ای که هر پندار پــــاکی را رهی         ای که هر پـــاکیِ پاکان را بِهی
ای که تو گفتار پـــاکم می دهی           ای زخود کردار پــــاکم می دهی
ای تو گرمی بخش شــور زندگی        ای که رقص آتش ات بـــــالندگی
ای به سرخی زردی ام رامی بری      ای زهر جشن وُ سروری برتری
ای همه سرخ وُ سفید وُ سبز من         ای به راهت هیمه سازم جان و تن
ای که سورَت سوریِ هر سال من      ای سرورت بخت من، اقبـــال من
ای که میراث نیـــــــــــــاکان منی        ای که زیبایی ایــــــــــــــران منی
بــــــا تو ام نوروز، جشن میهنم         از تو دارم هرچه از ایــــــــرانیَم
آمدی، خوش آمدی نــــوروزِ من         ای اهــــــوراییِ من، پیـــروز من