سه‌شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۴

4 تا کوتاه، همینطوری= هاتویی! - گیل آوایی

4
بی پرواتر از اشک
شوریده تر از درخت
شورشی تر از جنگل
پریشان تر از خاک
آشفته تر از برگ
سبکبال تر از ابر
بی کران تر از همین آسمانِ تا دورهای نگاهت مست
دل به دلم نیست!
اگر.....
اگر.....
اگر.....

همین!


3
باز ویرِ غریبی گل کرده در من! می بینی!؟
می گویم
می شنوم
می نویسم
خط می زنم

همین!

2
حالا بنشین یک دنیا داد بزن
چه سود!؟
هنگام
کسی نشاید خلوتِ تو
 که فریادت
باشد یار!

پیاله لج می کند
سر ریز
همچون بارانِ بر چهره ات!

همسوییِ پارادوکسی ست!

پیاله از گرمای بیرون!،
می بارد
تو
از آتشِ درونت!

خیال می بافی
از این فریاد تا آن فریاد
بی حرف!

همین!

1
چینهای چهره!
نگاههای عریانتر از برگ،
در حکمِ ناگزیر باد!

لبهای بسته،
خموش!،
فریادهای بی صدا!،
چونان هجوم بی پروای ابر،
در بی کرانگیِ بی انتها!

مستانه، مست!،
بر گیسوانِ پریشانِ یادها،
افشانی کدام!؟ شانه کنی!
هنگام
در آینه هوار می شود:
نه، دیگر عاشق نمی شویم!

شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۴

کوتاه- همینطوری بقول ما گیلکها هاتویی - گیل آوایی



قلبی کشیدم بر بومِ ساحل خموش
موجی شتابان نام تو نوشت!
بازیِ خیال وُ خیال ویرِ غریبی داشت انگار
دریا دلباختۀ تو،
و من به رقابتِ یک دریا
دل به دریا زدم!

زمزمه های گیلکانه و دوست هلندی ام! - گیل آوایی




زمزمه های گیلکانه و دوست هلندی ام!
کیل آوایی
شده است که شعری، آهنگی، نجوایی بی آنکه حواست باشد، ورد زبانت شود و رهایت هم نکند، وقتی بخودت می آیی می بینی که همینطور با هر فکر و خیال و  کاری که می کردی و می کنی، این زمزمه مانند موسیقیِ متن آن روز و آن حال و هوایت می شود!؟.
امروز هم از صبح که بلند شدم ترانه ای را زمزمه می کردم. هنوز دوش نگرفته و خوش به حالم نشده، داشتم اولین قهوۀ روزم را رو به راه می کردم که متوجه شدم این ترانه را دارم زمزمه می کنم. کارِ قهوه گذاشتن به راه شد و نان پانِ صبحانه را هم چانه بستم و آماده گذاشتمش. رفتم زیر دوش و تن به آب کوپُنیِ حمام دادم. می گویم کوپنی چون همیشه دلچسبیِ شنا در رودخانه دیارم با من است و تن دادن به بی کرانیِ آب جاریِ آن که یکی از جاودانه یادمانهای سالهای دورم است و هیچگاه آن دلچسبی و شورِ سرخوشانه، در سالهای پسین تکرار نشد که نشد!
دوش گرفتن و صبحانه خوردن باز همراه شد با این ترانه و زمزمۀ آن که صد البته جاهای فراموش شده به آهنگی زیر لبی ردیف می شد.
امروز هم با یکی از دوستان هلندی و همسرش قرار داشتم تا به بخشِ جنگلی  شهرم که به قدم زدنها و دل به طبیعت دادنِ مردم اختصاص دارد، برویم و گپی بزنیم و قدمی هم.
وقتش رسیده بود و راه افتادم. تمام راه باز هم این ترانه ول کن نبود! با ماشین تا کنارۀ جنگل رفتیم و ماشین را در پارکینگ پارک کردیم و راه افتادیم.
دلگیریِ هوای این  روزهای هلند در میان سکوت جنگل و پرواز گاهگاهی کشکرتی که فکر می کنم هر جا و هر زمان با من است! حس نمی شد. هوای این روزهای هلند براستی دلگیرتر از همیشه است. در همین هلند به  همین هوا می گویند هوای افسردگی، هوای دلگیر. و حتی یک بیماری به همین نام یعنی بیماریِ هوا در این سرزمینی که به آن خو کرده ام و بقول ما گیلکها در آن وطن کرده ام، معروف است.
داشتیم سه نفری قدم می زدیم که دوستم پرسید:
-          چی داری زمزمه می کنی؟

لبخندی زدم و گفتم:
-          از صبح این ترانه ورد زبانم شده حتی زیر دوش هم ولم  نمی کرد!

گفت:
-          چی هست؟

گفتم :
-          یکی از ترانه های محلیِ دیارِ مادری ست.

گفت:
-          بلند بخوان!

برایش با صدای کمی بلندتر که بشنود خواندم:
می دیل می یارا خواستی می یارا خواستی[1]
می یار مرا نخواستی نانم چی واستی

وقتی تمام کردم، با گفتنِ خیلی قشنگه خیلی قشنگه داشت فکر هم می کرد که سرآخر گفت:
-          حیف نمی فهممش!

گفتم:
-          دوست داری این ترانه را بخوانی؟

زنش لبخندی زد. گفت:
-          ترانه قبلی که کار دستم داد! هنوز میخوانمش!

اینجا بگویم که به همین دوستم یک ترانه گیلکی را یادش داده بودم و وقتی گفت برای همسرش خواهد خواند! گفتم اگر همسرت ترا از خانه بیرون کرد خبرم کن! آن ترانه این بود:
مرا لوچان نزن میرم تی  لوچانه ره[2]
دیلا قوربان کونم تی او سرو جانه ره
آرام آرام آیم شیمی خانه دورو ور
چیچینی مانستن زنم تره بالو پر

البته برایش با حروف انگلیسی( بقولی لاتین!) نوشته بودم. اینطور:
Mara loochan nazan, miram ti loochane re
Dila ghoorban loonam ti  oo saroo janeh re
Aram aram ayam shimi khaneh douroo  var
Chichini manastan zanam ti re baloo par

این را به  انگلیسی هم برایش ترجمه کرده و شرح دادم. او هم فهمیده بود و حسش می کرد. اینقدر هم تکرار کرد تا حفظش کند!
امروز هم با زمزمۀ این ترانه ماجرا تکرار شد. از من خواست یادش بدهم. هرچه با من سعی کرد بخواند نه توانست کلمات را درست تکرار کند نه آهنگِ این ترانه را زمزمه کند ولی با شوق و ذوق و خوشروییِ صمیمانه ای سعی می کرد یاد بگیرد. دفترکی از جیب بغل در آورد و گفت:
-          برایم با حروف انگلیسی بنویس.

برایش نوشتم:
Mi dil  mi yara khasti, mi yara khasti
Mi yar mara nakhasti, nanam chi vasti

با خوشحالی گفت:
-          همین!؟

گفتم:
-          آره

گفت:
-          ولی وقتی داشتی می خواندی خیلی بود!

یادِ ترجمه ام برای یکی از دوستان هنگام امتحان رانندگی افتادم که افسر راهنمایی یک جمله می گفت و من در ترجمه برای اینکه به دوستم کمک کنم و بگویم چه بکند چه نکند، زیادتر از آن چه که افسر راهنمایی می گفت حرف می زدم آخرش همان افسر گفت:
-          تو زیادی ترجمه می کنی!

حالا ماجرای این دوستم شده با طولانی بودن آنچه می خواندم. برایش توضیح دادم که همین  را هنگام خواندن تکرار می کنی برای همین طولانی تر بنظر می آید. همسرش زیر لب داشت  آهنگ این ترانه را زمزمه می کرد. لحظه ای من و دوستم نگاهش کردیم. همسرش حواسش به ما نبود و داشت همینطور آهنگِ این ترانه را البته با آن برداشتی که خودش از ریتمِ آن داشت! زمزمه می کرد. وقتی بخودش آمد دید ما با لبخند نگاهش می کنیم.گفت:

You made my day with this song!
Mi dil  mi yara khasti, mi yara khasti
Mi yar mara nakhasti, nanam chi vasti
nanam chi vasti
nanam chi vasti
nanam chi vasti…..
.

همین!


[1] این ترانه را همشهری ام نادر گلچین سالها پیش خوانده است.
[2] این ترانه را فکر می کنم همشهری هنرمند سعید تحویلداری خوانده باشد که یک سالن جشن و عروسی در شهر رشت، بلوار رشت به تهران، بنام سیاچومه داشت. همین همشهری ام ترانه ای هم به نام سیاچومه خوانده است: سیاه چومه سیاه چومه تی قشنگی والله جای حرف ناره

یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۴

فانتزیِ عروس و داماد یا عکاسِ هلندی!- گیل آوایی



 
این عکس را دو سال پیش کنار دریای شمال، ساحل هلند، گرفتم و  در فیسبوک گذاشتم با یادداشتی که در زیر می خوانید:
از دور داشتم نگاه می کردم. یک عکاس داشت این طرف آن طرف می رفت. یک عروس داشت لباسش را روی سینه مرتب می کرد و بالا می کشید. یک داماد هم دستش در دست عکاس به سمتی کشیده می شد. کمی که نزدیک تر شدم دیدم عکاس، داماد را پشت فرمان نشانده و به عروس دارد نشان می دهد که چطور ماشین را به جلو هول بدهد. پس از چند بار تمرین خلاصه عروس خانم دو دست روی درِ صندوق عقبِ ماشین، تمام زورش را داشت می زد تا ماشین را تکان بدهد. یک نفر هم که باید شاهد بوده باشد دستها در جلو مودبانه بهم گره زده گلی هم تزیین یقه کتش کرده به تماشا آماده باش ایستاده و من از جایی که به این همه نظاره می کردم به سرم زد بروم یقه داماد را بگیرم بگویم آخه الاغ جان این چه ایدۀ مزخرفیه که پشت فرمان بنشینی عروس ماشین هول دهد آن هم با لباس دامن گشاد زیبای عروس!. برو بنشانش توی ماشین بیا در را برایش باز کن. به عروس بگویم به محض پیاده شدن دست دور گردن دامان حلقه کن ناز کن عشوه کن با هم خرامان رقصان با لب دادنهای بیادمانی شادی ای در این عکس ثبت کنید! البته اگر نمی گفت به تو چه!!!؟؟؟ هرچند بخودم گفتم هر کسی فانتزیهای خودش را دارد!!! خوب به من چه!!!! به هرحال وقتی خیلی نزدیک شدم کار از کار گذشته بود و عکاس عکسها را گرفته بود و داماد هم چپیده پشت فرمان نمی دانم به کدام خیالش گیر داده بود!


سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۴

همین!- گیل آوایی



چه ساده
دوره دوره اشتباه می گیریم
تاوان شمردن چه سود
هنگام که
جوانی پیر می شویم
پیری جوانی می کنیم
بی جوانی!

دوره ها را پریده، می پریم!

پیرزنی ست در گذرِ پاییزی ام
با عروسکهای کودکانه اش
پشت پنجره روزها به انتظار است!
پیرمردی شوق کودکیِ نگاهش را می افشاند
دست بر نیارد به هایی...... هویی.....
عصای سنگینِ اسارتِ ماندن...وسوسه ای که هیچ!، مگر ماندن!
نمی دهد امان!

نگاهی در آینه هر روز نگاهت می کند مات
رفته رفت
آمدن می آید هرچه باد
اکنونت را بچسب مست
لحظه لحظه می گذرد بی انتظارت!
همین!
 

جمعه، مهر ۰۳، ۱۳۹۴

یادی از لطفی - گیل آوایی



یادی از لطفی
یکی از خوشبختی های لطفی این بود که هرچه بود و نبود را وا داد و دل به دریا زد و برگشت ایران! و برای مردم و با مردم زد و خواند و مُرد!
می گویم مُرد نه به معنای مردنی که نباشد و نیست بلکه از نزدیکترین دورِ به هزار باره مردنِ هر روز رها شد و خود را رساند به خاک، به مردم، به دیاری که هر لحظۀ غربت به هزار باره سفرش بود به آن مردم، به آن دیار، به آن خاک..... رفت و همانجا آخرین فریادهایش را زد و مُرد!
به همین سادگی!
چه خوشبخت بود لطفی!
می گویم خوشبخت بود برای این که هزار دلیل برای این حرفم هست. هزار دلیلی که به هزار زبان هزاران بار در این سالهای غربت گفتم و فریاد کردم و می کنم هنوز! و لطفی این بخت را داشت و آن میدانی که بتواند فریادش را بزند و با مردمش بگوید و بنوازد و بمیرد!
و مُرد!
و چقدر دلم همان مردن را حسرت می کشد! حسرت که با مردمم و در خاکم و در تمامِ تا مغزِ استخوانم آشنا بمیرم!
این را می نویسم چون باز باری دیگر، به هزار باره ای دیگر، با زخمه های لطفی خلوت کرده ام و بودنش، کوچ کردنش و غربت به هزاردردِ کمرشکنش و بازگشتنش به خاک را به هزار حس و فکر و یاد مرور می کنم و دل به هوای هزار حسِ زخمه هایش پرواز می دهم.
می دانی!؟
ما در این سالهای سیاه، این سالهای خون، این سالهای در به دری، این سالهای جنایت، جهل، سالهایی که برود و بر سر هیچ نسل دیگری از ما آوار نشود، خون گریستیم.
خون گریستیم از همۀ ناروایی هایی که بر سرمان آوار شد. بر سر ما و خاک ما آوار شد. بر سر ما و مردم ما آوار شد. سالهای تا مغز استخوان ما بیگانه و نا آشنا و نابجا و نا روا!
و لطفی را می گویم و لطفی را می بینم و لطفی را حس می کنم با همۀ آنچه که ....................
بگذریم................... نانوشته های مرا شما بخوانید!
 همین!

پنجشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۹۴

ماحرمت این خاکیم

ماحرمت این خاکیم
گیل آوایی
اکتبر2011
این دشت
کوله ی کدام میراث بر دوش می کشد
که طوفان هزار فاجعه می رماند هنوز
آوازهای غم انگیزیست
خیل سواران در کوچ
کرانه به تاراج
تاخت زدن
باتو از کدام داغ بگویم
دردهای غریبی است
غریبانه نگاه مات
باران هزار آرزو می گیراند
آه
که این خاک را
ما به شهادت نشسته ایم
گلگونه های سیاووشان خاوران
ما
باری
حرمت این خاکیم رهگذر
شاید راهی زودگذر
یاد نماند ترا
شاید آوایی گم
چونان نای گم پرنده ای
در برگریزان این دیار
بازبگوید هوارِ ما
که ما
داغ هزار فاجعه ی خاک بردوش کشیده ایم
دلم بیتاب سربداریست
شعله کشان ِجنگل ِ مشتهای به خشم
دردی هنوز
سوگواره های دشت می سراید
وای اگر حرمت خویش ببازد خاک
وای اگر رهگذری دست بر نیارد
هوی اینهمه فریاد
کوله ی هماره دشت است انتظار
هر روز مرگ
هر روز زندگی
پاندول واره ی بیتاب
طوفانی دیگر
یا انتحاری
به میراث خاک
2
مشتی اگر بیافشانی
تنها دستهای به یاری هم
خرمن آوازهای شاد
رنگین کمان بودنمان حک می کند
بر آسمان بی آفتابِ خاک
تو
من
ماییم باز
هوار بودن این جاری
تلاطم خوابهای پریشان
از چه هیمه ی دعوایی
که نه از ماست
نه با ماست
برماست
برما
ضجه های نهفته ی بیغوله ها
شهر می آشوباند هنوز
دارها به زبان دیگری می گویند
چارپایه جنبان گزمه خو
کابوس می هراسد
زین دارهای به لبخند
شاهدانند سرکشان سربدار
جنگل بیتابانه می سراید هنوز
از چه سر در گریبان بی مشت
آی
حرمت این خاکیم
رهواره های هماره ی بودن
تاریخ از گرده ی ما گذشته است
سر در خاک
سر به دار
سرو سرو سبز
سبزانه سرودن ِاین آواز
باز
وقت است وقت
بخوانیم
زندگی

چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۴

با تو ام اما به خود می گویم از تنهایی ام - گیل آوایی



با تو ام اما به خود می گویم از تنهایی ام
چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۴ - ۱۹ اوت ۲۰۱۵
.
با تو ام اما به خود می گویم از تنهایی ام
بین کجا شد کارِ ما زآن شور وُ آن شیدایی ام

روزگارِ ما چنین شد با هم اما بی همیم
ای دریغا زآن همه پروا وُ بی پروایی ام

اشک شوقم بود لختی با تو باشم، ای دریغ
تو نبودی، نه نبودی همرۀ سودایی ام

تشنه ات بودم، بسانِ خاکِ بی باران دشت
عاشقت بودم چه خشکاندی دلِ دریایی ام

مستم اکنون در پناه باده می گویم چه سود
می ندانی، نه ندانی!، مستیِ تنهایی ام

مانده از دیوانگیهایم، چنانم باز لیک
آتشی سوزنده مانم زاین دلِ سودایی ام
(آتشی سوزنده مانم گرچه خاکی، خاکی ام!)

با همه اندوه، شورم، سرکشم، هستم چنان،
کز هوار خویش ماتم شوردشت[1] آوایی ام

حرمتِ تو نه!، که دل دادن مرا شد کارزار
گرچه مستی می دهد دیوانه دل رسوایی ام!
 ( با همه اندوه، شورم، شعرِ گیل آوایی ام)
 .


[1] اشاره موسیقیایی ست.

سه‌شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۴

ایستگاه مرکزی قطار اوترختUtrecht هلند - گیل آوایی



ایستگاه مرکزی قطار اوترختUtrecht هلند
گیل آوایی
24اگوست  2015/  2شهریور1394
روزهای گرمی را پشت سر گذاشته ام. امروز  هم بهتر از روزهای پیشین نیست. تنهایی ام بهم خورده است.  خسته شده ام. می خواهم به تنهایی ام برگردم اما نمی شود نه اینکه نمی شود بلکه نمی توانم. دل کندن از همدلی ها و مهربانیهایی که با من قسمت شده است، بیشتر از آن وسوسه ام می دارد که بخواهم به تنهایی ام فکر کنم. فکرِ به تنهایی را کناری می نهم. محلش نمی گذارم. تنهایی را آویزان می کنم به همان حسِ غربتی که دیگر حتی غربتش نمی توان گفت. آن هم وقتی که می بینی یارانت در دیار، غریب تر از تُوی در دیارِ غربتند. این  حرفها را کنار می گذارم. نمی خواهم به غربت فکر کنم. از فکر کردن به آن هم خسته شده ام. حسِ آشکار و نهان آن را هم در حاشیه حسهای خوب می گذارم. آن همه زیر سبیلی رد کردن را تن داده ام این هم رویش! به کجای این زمانه و روزگارِ بی همه چیز برمی خورد!. وقتی روزگار می گویم >>> ادامه>>>

دوشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۴

اشکِ پنهانیِ ما، جز آینه دیدار نیست - گیل آوایی



همینطوری! تا فرصتی دیگر و نگاهی دیگر!

 .
اشکِ پنهانیِ ما، جز آینه دیدار نیست
یا نشستن در کنارِ آب، گفتن کار نیست

با نگاهِ خود در آیینه شکستن رسمِ ماست
وین چنین مستانه آری لحظۀ هشیار نیست

باده می داند هوارِ جرعه جرعه بی کلام!،
هق هقِ با خود،که جز خود همدم وُ همیار نیست!

پرده های سازِ تنهایی دلت داند خموش!،
ورنه تندر هم چو فریادِ تو دل-آوار نیست

اشکِ پنهان را نگاهِ آینه ست حیران وُ مات
حرفها دارد دلت، اما به لب گفتار نیست

آن که از تن ها گریزد رازِ تنهایی که نیست
جان من تن ها به تنهایی بجز انکار نیست

دستها با هم صدایی شور و آوایی ست، لیک
گر که تنهایی چنان، بی بهره وُ بی بار نیست

خودشکن هم، خلوتِ خود می کند آوارِ جان
گرنباشد سوزِ دل در تو دلت هم زار نیست!

اشک پنهانی وُ جام وُ تلخیِ شهدِ شراب!
وایِ فریادی که با آن زخمه های تار نیست!
.

جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۹۴

من عاشقه تی چشمه سیایم بلا می سر- آواز - گیل آوایی


یکی از وسوسه های تاسیانی در غربت همین است که زمزمه ای ناخودآگاه و بی اختیار بر لبانت جا خوش می کند و وقتی بخود می آیی می بینی که ساعتها داری زمزمه اش می کنی!! و همین وقت است که بخود نهیب می زنی: چی خانداندرم آخه( چه دارم می خوانم)!!!؟؟؟
و این بلا می سر هم یکی از همین زمزمه های نابگاه است بی آنکه بخواهم بقول ما گیلکها " من مرا قوربانانه!" هنرنمایی کنم. هر چه هست با شما قسمت می کنم
با مهر
گیل آوایی


من عاشقه تی چشمه سیایم بلا می سر
بی تو هاچینه خاکه هوایم بلا می سر

تی واستی کرا سرخوشمه سبزه بهاری
هیستم جه تی شورم تی فدایم بلا می سر

شب وختی آیی جنگله گیسو بدایی باد
من مسته تی او شور و صفایم بلا می سر

زیبایو لوندی تره بولبول خوانه آواز
بیخود نی یه تی دس هاچینه موشته پلایم بلا می سر

می جانو جهانی تره می دیل کونه پرواز
من سرخوشه تی جولو نیگایم بلا می سر

دریا تویی جنگل تویی می زندگی آتش
عشقی بوخودا من تی فدایم بلا می سر

دونیا می شینه وختی بایی می کشه باناز
آتش کرا بم سورخه طلایم بلامی سر

پاک ول ولا بوم بسکی تره خوانمه آواز
دونیایا دوارست تره من ولوله کایم بلا می سر

فان در گیل آوایی چوتو مسته تی غزلزار
دیوانه منم تی سپره هرتا بلایم بلا می سر


ترجمه فارسی

من عاشق ِ چشم سیاه تو ام عزیزم
بی تو خاک ِ هوا هستم عزیزم

بخاطر تو سرخوش و سبز بهاریم
از شبنم تو خیسم فدای تو ام عزیزم

وقتی شب جنگل گیسویت را باد می دهی
من مست آن شور و صفای تو ام عزیزم

زیبا و لوندی، برای تو بلبل آواز می خواند
بخاطر تو سبزم مثل بهارم عزیزم

جان و جهان منی برای تو دل پرواز می کند
من سرخوش گونه و نگاه تو ام عزیزم

دریا تویی جنگل تویی آتش زندگی منی
عشقی بخدا، من فدای تو ام عزیزم

دنیا از آن ِ من است وقتی در آغوشم بیایی با ناز
آتش می شوم سرخ طلایم عزیزم

دیگر بازیگوشی شده ام که برایت آواز می خوانم
تمام دنیا پیچیده که من برای تو اینگونه بازیگوشم عزیزم

نگاه کن چگونه گیل آوایی مست غزلزار تُست
دیوانه منم سپر هر بلای تو ام عزیزم

.

دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۴

این روزها انسان بودن یا نبودن، بحث در این نیست! - گیل آوایی



حسی، چیزی، فکری  درمن بود  و خواستم بنویسمش و این شد که می خوانید( اگرچه هنوز هم مطمئن نیستم در وبلاگم بماند یا نه!):

این روزها انسان بودن یا نبودن، بحث در این نیست!

چند وقتی ست که فهمیده ام آینۀ فرهنگ حکومتی شده ام که ۳۵ سال روی من کار کرده است. با عکس و پوستر و بلندگوها گرفته تا رادیو و تلویزیون و روزنامه و هر راهی که شده از من آن ساخته که هستم. خوب به خودِ آدم هم البته بستگی دارد. هر چه بوده یا هست اینطور شده است که دیگر شک ندارم دوستیهایم فصلی ست. یا شاید هم بهتر باشد بگویم کیلویی ست. تازه به همین هم بسنده نمی کنم. یعنی بستگی دارد چه بخواهم! یا شاید بهتر بگویم کاری با کسی داشته باشم، چیزی از کسی بخواهم.
یعنی انسان بودن یا نبودن بحث در این نیست! سودی داشتن، مسئله است. چه کاری دارم و برایم چه سودی داری مهم است وگرنه هرچه باشی، حکایت است بگوشم!
صمد بهرنگی به من می گفت چوخ بختیار. بچه های چپ خیلی چیزها می گفتند، یعنی می گویند! از خورده بورژوا گرفته تا لمپن پرولتر. گاهی هم باد به پرچم!، تازگیها این اسمها عوض شده اند. ساندیسخور لقب من شده است. خوب همیشه همینطور بوده ولی ساندیسخور مثل طاغوت مثل مستضعفان مثل دریاخوار، کویرخوار و خیلی اسمهای تازۀ دیگر، از زبان همین تازه به دوران رسیده های صدقه بگیرِ به دلارهای نفتی رسیده!، به فرهنگ زبانی/ سیاسی ما اضافه شده است. اما هر چه که باشد یا نباشد، نمی دانم چرا نمی فهمند که با چارتا شعار دادن چه اشکالی دارد آدم ساندیس گیرش بیاید!
تازگیها هم متوجه شده ام گاه گاه از سوراخ سوزن می روم اما از دروازه نمی روم. اصلا دروغ چرا!؟ سوراخ سوزن یا دروازه بستگی دارد چه چیزی برایم داشته باشد. اصلاً آدمی برای من بر اساس همین نفعی داشتن یا نداشتن معنا دارد. جا دارد. اینکه کسی چه می تواند بکند!، مهم است!. البته یک کسی هم کاره ای باشد روزی به دردم می خورد!، برای همین تا وقتی یک کاره است، برایم عزیزتر است!
هرجا می روم نگاه می کنم ببینم چه چیزی گیرم می آید. یعنی بنا به شرایط، برخورد می کنم. خوب وقتی حاجی بودن خوب است می شوم حاجیِ دو آتشه! البته تازگیها حاجی شدن زیاد هم خوب نیست! خوب دیگر یک چیزهایی به آن اضافه شده است که یقۀ آدم را هم می گیرند! به هر حال به این که می رسم زیر سبیلی رد می کنم. مثل همۀ چیزهای دیگر. اگر جایی حرف از اومانیسم باشد، می شوم اومانیستِ دو آتشه!، اگر حرف از فمینیست باشد، اصلا زن ذلیلِ مادرزاد می شوم!، اگر بحث از ریاضی باشد، انشتاین پیشم لنگ می اندازد!. میان آخوندها باشم چنان می شوم که آیت الله انگشت به آنجایش حیران می ماند! میان دانشجویان اگر باشم باور کنید چنان می شوم که هیچ کس شک نمی کند که دانشجو نیستم!. خوب بیشتر دانشگاهها را همین مُنگولها بهم می زنند. مثل خودم. یعنی من هم یکی از آنها. در محل هم داستان همینطور است. اگر بقال باشد که دیگر چه بهتر! چنان قابش را می دزدم که بهترین را برایم ارزانترین حساب می کند. قصاب محله کشته و مردۀ من است. بهترین گوشت را به من می دهد. چنان شده ام که باور کنید هیچکس از دست من سالم در نمی رود! یعنی تا چیزی را که می خواهم نگیرم وا نمی دهم. اگر لازم باشد علیل و ذلیل می شوم! اگر لازم باشد چنان بخاک می افتم که یارو خجالت بکشد. باور کنید پیش آمده با گریه ای که دل سنگ آب شود، کارم را پیش برده ام! تازه وقتی حرف از کرامت وُ شرافت باشد که دیگر هیچ! نلسون ماندلا باید برایم سوت بزند! اسقف توتو باید.. اصلا آن طرفها را کار ندارم. اینها برای روشنفکر بازی خوب است. من که نمی خواهم اینجا با شما روشنفکر بازی در بیاروم. داشتم از خودم می گفتم چه آدمِ باد به پرچمی شده ام! چطور هر کرامت و شرافت انسانی را باخته ام. طوری شده ام که در چشمان طرف نگاه می کنم دروغ می گویم! طوری شده است که طرف می داند دروغ می گویم!، دارم گولش می زنم!، ولی باز مثل من ادای مرا در می آورد یعنی.. خوب اینطور شده. یعنی اینکه من که اینطور نبودم اینطورم کردند. شما نگاه کنید آدم بخواهد ۳۵ سال این چیزها را ببیند که دم به ساعت از رادیو و تلویزیون و مسجد و نماز جمعه و.. در کلۀ آدم بکنند و هر وقت هم گذرت به آنها می افتد، باید قاعده بازی شان را رعایت کنی تا خَرت از پل بگذرد! خوب همین می شود که شدم!
خوب وقتی یک آیت الله که آه نداشت با ناله اش سودا کند. وقتی که با صدقه و خیرات و نذر و نیاز روزگار می گذراند با همین دین فروشی و الله بازی هایش به چنان مال و مکنت و جاه و مقامی می رسد که حتی خدا هم جرات نمی کند سراغش بیاید، چرا به من خرده گرفته شود که حالا ساندیسخورم می گویید!؟ اصلا می دانید همۀ اینها وسیله ام شده اند که کارم را پیش ببرم. یک جور خودم را توجیه کنم اینکه چرا به این روز افتادم. شما ببینید چه کسی می توانست یا اصلا بخودش اجازه می داد که برای صاحب زمان جُک بسازد یا برای امام حسین چنان قرتی بازی هایی راه بیاندازد. امامزاده ها که دیگر هیچ! وقتی امامزاده قلقلی می شود و ناگهان امامزاده بیژن قوم و خویش امامزاده ها!، از من که دیگر هیچ! می شوم همینی که دارم می گویم. اصلا می دانید دیگر آن زمان گذشته است پوفیوز حرف بدی باشد یا جاکشِ فلان فلان شده یا دزد یا آدمکش شکنجه گر چه می دانم همه اینها را وقتی  کنار هم می گذاری، می شود همان مدینۀ فاضله که فضله از سر و کول جامعه بالا برود.
حالا من هیچ! شما کلاه خودتان را بگذارید قاضی بشوید! خودتان چند تا از شناسه های مرا دارید!؟ البته می دانم هیچکدام شما ندارید. فقط من دارم. منم که داشتم از خودم می گفتم! خوب گاهی حواسم هم پرت می شود. اشتباه می کنم. اصلا آدم اشتباه می کند. هر کس اشتباه می کند. الان که دارم از اشتباه برایتان می گویم، همینطوری به فکرم رسیده که واقعا آدم همیشه می تواند هر اشتباهی بکند!؟ کاش می شد می گفتند که هر اشتباهی را هرکسی نمی تواند بکند! ولی آن وقت من چکار می کردم!؟ من که حالا گاهگاهی از سوراخ سوزن می روم اما از دروازه نمی روم!؟ خوب آدم خسته می شود. من هم همینطور. فکر می کنم وقتی اینطور می شوم همان وقت است که از دروازه هم نمی روم! این هم شک نداشته باشید که به اقتضای زمان است. حالا کمی لازم است که این جور باشم. به هر حال پس از ۳۵ سال حکومت کسانی که در خلوت آن کار دیگر می کنند، یک جورهایی شده ام آینۀ همۀ آن شناسه هایی که کثافت از سر و کول آدم بالا می رود!، ولی هیچ کس بروی خودش نمی آورد!. نه.نه.منظورم هیچکس، فقط خودم را می گویم. چون داشتم از خودم می گفتم که…….ولی…… ولی تو که…………………
نه….
بی خیال!

همین!

11 خرداد1394

جمعه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۴

چاپ و انتشار رمانِ همه هیچ

""رمان همه هیچ، ماجرای عاشقانۀ یک مهاجر با کشیش زنی ست که در اوج اومانیسم ستودنی، از دل یک گذار هیجان انگیز خواننده را به نگاهی تازه، فکری دوباره نسبت به باورها و روزگاری که بوده و هست، با خود می کشاند... و آنچه که با خود دارد و آنچه که بر می گیرد جایگزینی پارادوکسی..... 
باید خواند. همین.""

جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۴

بیشتر به یک ترانه می خورد تا......................! - گیل آوایی



شعرواره ای ناتمام بی انتها!!! همینطور ول کن نیست تمام شدنی هم!
هر چه هست شاید خواندنی باشد برای شما هم!
بیشتر به یک ترانه می خورد تا......................!
.
چون ابر غم
بر چشم من
باریدنش می گردد آغاز،
دل می کند یاد تو با هر آهِ من
چون زخمۀ ساز

آن گه
که با هر زخمۀ تاری
کنی هر واژه ام داد
با سوزِ جانسوزی
به هر فریاد، من می خوانم اواز

وقتی که
بیتابی
بجانم افکند آتش
کنم فریاد
فریاد
آه از سکوت تو
چو بغضی در گلو
می خوانی ام باز

ای همرۀ من، ای تو من،
بی تو چه سازم،
ای وای وای، هنگام، بر بام خیالم
آن گه
که با دل می شوی جانانه همساز

چون مخملِ ابری،
گهی آرام آرام
با هر نفس آیی،
خرامی،
آه، بی تا
گاهی چنان
عشوه گری
شوری
شراری
می کنی ناز

دردا چنین چون خاکِ من،
نزدیک وُ دوری!

دوری چو من با من!
بسانِ رقص دریا!
موجانه مستی مست! می آیی خرامان!
وآنگه گریزی چون خیال من به پرواز!

ای تو هماره بودنِ همراهِ در راه
ای راه
ای بیراه
ای رهوارِ پُر راز!

لیکن
گریزی چون خیال من به پرواز!
.