پنجشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۹۹

صدای پرنده - گیل آوایی


صدای پرنده
گیل آوایی
چهار شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۲۲ آپريل ۲۰۲۰


خسته شده ام. در وُ دیوار خانه برایم شکلک در می آورند. گاه چنان می شود که حس می کنم دارند خفه ام می کنند. باید از این حال و هوای خانه ماندن، کارنتین[1]، کرونا و این همه نبایدها در بروم. راه می افتم. هوا گرم است. باد ملایمی می وزد. درختان سبزای کم رنگی از برگهای بهاری را به دست باد داده اند. انبوه جنگلیِ درختان گویی رقصِ کرشمه واری را آغازیده اند. هنوز از شلوغیهای محل دور نشده ام که رادیو کوچک همراه را در می آورم. گوشی آن را در گوش می گذارم. رادیو را روشن می کنم. رادیو روی ایستگاه موسیقی کلاسیک است. همچنانکه راه می روم گوشم به موسیقیست تا حدس بزنم کدام اثر از کدام آهنگساز پخش می شود.
به باریکه راه کنار رود می رسم. به اولین پیچ نرسیده صدایی بیرون از موسیقی به گوشم می رسد. دقیق می شوم. صدای پرنده ایست که با صدای پرندگان هر روزه ام فرق می کند. باز گوش می  مانم ببینم صدای کدام پرندۀ نا آشناییست که به این حوالی آمده است. هر چه گوش می ایستم نمی توانم تشخیص دهم. گوشی رادیو را از گوشم در می آورم. صدایی نیست. در همان حال میانۀ راه  بی حرکت می ایستم اما خبری نیست.
گوشی را دوباره در گوش می نهم. راه می افتم. هنوز چند قدم برنداشته باز صدای همان پرنده را می شنوم. کنجکاو می شوم. به خودم نهیب می زنم. انگار که پرنده شناسِ حرفه ای بوده باشم و این یکی را نشناخته باشم و بخواهم سر در بیاورم. به خودم می گویم:
-         چطور ممکن است! چه پرنده ای ممکن است باشد!؟

ولی کاری نمی توانم بکنم. صدای پرنده قطع می شود. وا مانده به این سو و آن سو سر می گردانم. به هر شاخه و درختی خیره می شوم. دنبال جنبده ای،  تکان خوردن برگی یا شاخه ای می گردم اما هیچ خبری نیست و صدا هم قطع می شود.
راه می افتم. هنوز پیچ راه را کاملاً پشت سر نگذاشته ام که حس می کنم پشت درخت بزرگی که هر روز از کنارش رد می شوم و دستی به آن می کشم و چیزکی زمزمه می کنم، چیزی تکان می خورد. می ایستم. چنانکه بخواهم غافلگیر کنم نا گاه بطرف همان درخت سر بر می گردانم. می بینم جوانکی که فوت کنی باد می بردش، خندۀ خوش به حالانه ای می کند و چیزکی در میان دستانش را به صدا در می آورد. صدای، همان صدای پرنده ایست که تا آن لحظه مرا سر کار گذاشته بود.
لبخندی به او می زنم. گویی که بخواهم بگویم مرا حسابی سر کار گذاشته است. پسرک خنده کنان می دود و از درخت و من و راهی که می روم، دور می شود.
به راهم ادامه می دهم. گاه به تماشای چشم انداز، دل می دهم گاه به پرواز مرغ دریایی که از دریا دور شده بر فراز رودخانه پرواز می کند. هنگام پرواز هم چنان سر و صدایی راه می اندازد که حس می کنم همین لحظه است که همۀ پرنده ها را دور خودش جمع کند.
وقتی به خانه بر می گردم، خستگی دلچسبی حس می کنم. دست و صورتی آب می زنم. می نشینم و یک لیوان چای می ریزم. هنوز لب به چای نزده یک پیپ چاق می کنم و می گیرانم. دودش را هنوز هوا نداده صدای پرنده ای به گوشم می رسد. خشکم می زند. به خودم می گویم:
-         مگر ممکن است پسرک اینجا هم آمده باشد!
فکر می کنم اشتباه کرده ام. امکان ندارد پسرکِ بازیگوشِ کمی مردم آزار!، تا اینجا هم آمده باشد و مرا در خانه ام هم سر کار  بگذارد. از فکر کردن به پسرک در می آیم. یعنی سعی می کنم به او فکر نکنم.  
در همان حال که پیپ می کشم. لپ تاپ تازه ام را روشن می کنم. می گویم لپ تاپ تازه چون تازه خریده ام. دِسک تاپ و لپ تاپِ پیشینم که به هزار تعمیر و نگهداری تا همۀ تایپ کردنهای مدام و کارهای شاهکارانه ام دوام آورده بودند چنان شده بودند که باید کنار گذاشته می شدند. به هر روی لپ تاپ تازه را روشن می کنم. موسیقی ای می گذارم. به صدای دلنواز موسیقی دل می دهم و به پیچ و تابِ مارپیچِ دودِ پیپ خیره می شوم. خوش به حالم است که باز صدای پرنده مرا از حال و هوایم در می آورد.
فکر می کنم شاید میان درختانِ باغ که در پشت خانه ام مرا به چشم انداز جانانه ای مهمان می کند و مرا به ناکجای هزار خیالم می کشاند، پرنده ای خوش به حالش شده و دانه ای یافته که چنان با آوازش دانه بر می چیند. گوش می ایستم. دل به صدای پرنده می دهم. صدایش با صدای پرنده های هر روزه ام فرق می کند. صدایی زیر و ریز دارد. با صدای زاغی و کلاغ و کبوتری که هر روز از من جیرۀ روزانه می گیرند فرق می کند. به خودم می گویم:
-         باید پرندۀ خیلی کوچک ....کوچک اندازۀ گنجشک باشد.

اما صدای گنجشک را ندارد. لبخندی می زنم. باز فکر می کنم نکند آن پسرک راستی راستی آمده باشد! در همین فکر هستم که صدای همسایه ام را می شنوم. همسایه ام که دارد با کسی حرف می زند و میان حرفهایش کلمۀ همسایه را به کسی گفته است. نمی دانم با چه کسی حرف می زند. صدایش می آید و میان صدای حرف زدنهای همسایه، صدای پرنده یک لحظه هم قطع نمی شود. همان صدای زیر و ریز که من با  تمرکز و  کنجکاویِ اتم شکافانه ای گوش می کنم تا بدانم چه پرنده ایست.
مانده ام چطور صدای پرنده را میان صدای حرف زدنهای همسایه بهتر تشخیص دهم که صدای درِ خانه ام بلند می شود. کسی درِ خانه ام را می زند. حوصله ام دارد از این صداهای نابجا که نمی گذارند به صدای تازۀ پرنده ای ناشناس گوش دهم، سر می رود. بلند می شوم. درِ خانه ام را باز می کنم. یک بانوی سیه موی لاغرِ بلندبالایی خوش رویانه می گوید:
-         روی بالکن خانۀ شما....
-         بالکن خانه ام!؟
-         بله. پرنده ام فرار کرده روی بالکن خانه شماست!
-         اِه!!!!

انگار دنیا را به من داده باشند. خوشحال می  شوم که پرنده راست راستکی پرنده است! صدا را اشتباه نگرفته ام.
خواستم روی بالکن بروم و پرنده را ببینم، بگیرم، چه می دانم گیرش بیاندازم و به او بدهم اما از صدای ریز و زیر پرنده حس می کنم ممکن است یک وقت بلایی سرش بیاید و بعد ماجرایی درست شود. برای همین هم از بانوی سیه موی لاغرِ بالابلند دعوت می کنم داخل بیاید و برود روی بالکن پرنده را خودش بگیرد.
وارد خانه می شود. به طرف بالکن می رود و من هم دنبالش می روم. روی بالکن دنبال پرنده می گردد که چشمم به پرنده می افتد. پرنده را چنان که حسی ارشمیدسانه داشته باشم، به او نشان می دهم. می گوید:
-         من می ترسم!
-         از چه!؟
-         از پرنده!

یک جور می گوید پرنده که انگار یک عقاب را می خواهد بگیرد. هم خنده ام می گیرد و هم تعجب می کنم از اینکه او از چنان پرنده کوچکی می ترسد. حالا اگر موشی سوسکی بود یک چیزی ولی قناری!  آن هم پرندۀ خودش!؟ در همین حیص و بیص هستم وُ هستیم که همسایه ام حوله کوچکِ دست پاک کنیش را نشان می دهد، می گوید:
-         با این بگیرید.

بانوی سیه موی لاغرِ بالابلند حوله را  می گیرد اما چنان دستپاچه حوله را به طرف پرنده می گیرد که پرنده پر می کشد و از آن سوی بالکن به این سو می آید و می نشیند. حوصله ام دارد سر می رود. حوله را از دست او می گیرم. آرام به پرنده کوچک نزدیک می شوم. حوله را روی پرنده می اندازم. به او می گویم:
-         حالا بگیرش!

او هم چنانکه عقابِ در دام افتاده ای را چنگ بیندازد بگیرد، خم می شود. تا دست به حولۀ انداخته شده روی پرنده برساند، پرنده از گوشه ای از حوله بیرون می آید،  پر می کشد و در می رود. چنان در می رود که میان درختانِ پشت خانه ام دیده نمی شود.  او بر می گردد. بلند می شود. نگاهم می کند طوری که:
-         پرنده فرار کرده! حالا چه کار کنم! ؟

در همین حرف زدن نزدن، نگاه کردن نکردن هستیم که ناگاه چشمم می افتد به زاغیِ نجیبِ هر روزه ام که دنبال پرنده کوچک گیر داده است! خشکم می زند! خشکم می زند از این که زاغی با آن بال و پرِ زیبا و هیبت نجیبانه اش به جان قناریِ کوچک بیافتد.
بانوی سیه موی لاغرِ بالابلند جیغ می زند. داد می زند. اعتراض می کند اما نه از دست او کاری ساخته است، نه از دست من!.  من که شاید در پرواز دادن خیال استاد باشم اما خود از این که پر بکشم ماجرای دیگریست! آن هم از روی بالکن تا درختان پشت خانه!
هر چه هست فکر و حسم را در خودم نگه می دارم. هیچ نمی گویم. نگاهش می کنم. سر می گردانم. به چشم انداز بیرون خانه خیره می شوم.
پرندۀ کوچک در میان انبوه درختچه های پای درختانِ تا آسمان بلند، گم شده است و به چشم نمی آید. معلوم هم نیست کلاغ و زاغی حسابش را رسیده اند یا فراریش داده اند. خوب من از کجا بدانم!؟
بانوی سیه موی لاغرِ بالابلند، نگاه مایوسانه اش را مانند ابر سیاهی که تمام آسمان مرا در خود بپوشاند، به من می اندازد. می مانم چه بگویم. لحظه ای که به اندازۀ یک چشم بر هم زدن باشد، بی اختیار می گویم:
-     نگران نباش یک لحظه هم آزاد پر کشیدن می ارزد! نمی ارزد!؟ حالا دیگر به خودش است میان پرنده های آزاد، آزاد زنده بماند. خودش خواسته است! نخواسته است!؟

حالتِ نگاه بانوی سیه موی لاغرِ بالابلند،  عوض می شود. شگفتانه چنان نگاهم می کند که انگار جا بخورد از این که گیرِ آدم دیوانه ای افتاده است. یا شاید به آزادی پرنده اصلاً فکر نمی کرده است! اگر فکر می کرد پرنده در قفس نمی کرد! آدم باید یک چیزیش بشود که پرنده را در قفس زندانی کند. خودخواهانه است اگر ابلهانه نباشد. چقدر بدم می آید پرنده در قفس باشد! حسِ غریبی در من جان می گیرد. سعی می کنم از این حس دور شوم.
به طرف درِ خانه ام می رویم. درِ خانه را باز می کنم. به احترامش که برود، دمِ در می ایستم. بانوی سیه موی لاغرِ بالابلند از خانه ام بیرون می رود.  تنها می شوم. رو به پنجره می ایستم. نگاهم به چشم انداز بیرون پنجره است ولی فکرم به کلاغ و زاغیست که آنطور بی پروا دنبال قناریِ از قفس گریخته افتاده بودند. با خودم می گویم این کلاغ و زاغی هم شاید اینجایی که هستند یک جور قلمروی آنهاست، حقِ آب و گِل دارند لانه شان اینجاست پاتوقشان اینجاست چه می دانم یک چیزی آنها را وا می دارد که پرندۀ ناآشنا را از این جا دور کنند یا  چه می دانم شاید از قلمرویشان دفاع  می کنند! من از کجا بدانم در کلۀ کلاغ و زاغی چه می گذرد!؟، که آنطور دنبال پرندۀ کوچک یورش می برند. شاید فکر می کنند پرنده کوچک و غریبه و ناآشنای تازه وارد، روزی  چنان بشود که می بایست از او حساب ببرند!.
هر چه بود وُ هست فرار قناری از زیر حولۀ دستی ای که رویش انداخته بودم، خوش به حالم می کند. لبخندی می زنم. به خودم می گویم:
-         نیم وجبی عجب فراری کرد!؟

دارم فکر می کنم. حسی در من لحظه به لحظه مانند هیزمی که آرام آرام بگیرد و شعله اش بلند شود، در من جان می گیرد. دارم فکر می کنم که آدم حق ندارد پرنده را در قفس اسیر کند. این حقِ هر پرندۀ اسیر در قفس است که از قفس فرار کند. فرارِ از قفس حق هر پرنده است.
به خودم فکر می کنم. به خودم که از قفس گریخته ام اما قفسِ من وطنم بود! نبود!؟ راستی چرا وطنم قفسم بود!؟ چرا قفس!؟ چرا مانند کلاغ و زاغی........ نه. اینطور نمی شود!. دیوانه ام می کند. باید هزار رشتۀ در هم رفته را از هم باز کنم. دلم  می خواهد فقط به همان لحظه فکر کنم. همان لحظه که حولۀ کوچکِ دست پاک کنی را روی قناری انداختم و قناری کوچک از زیر آن راهی برای فرار پیدا کرد. پر کشید. رفت. چه خوب است این! نیست!؟
همین!


[1] قرنطینه> لغتنامۀ دهخدا: (اسم) [معرب. مٲخوذ از فرانسوی: quarantaine] ‹قرنطین› qarantine ۱. مکانی که در آن برای پیشگیری از شیوع بیماری‌های واگیردار، افراد مظنون به داشتن بیماری خاصی را برای مدتی معین نگهداری می‌کنند تا سلامت یا عدم سلامت آنان مشخص شود.

شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۹

یک جنگل تنهایی-گیل آوایی



روزگارِ آلودگیست آمیگو
دستم بسوی هیچکس دراز نیست
حتی خودم!
1
دستها هم
آلوده اند این روزها
نکند دستی دراز سوی کسی!؟
ببین آمیگو
دراز نیست دستها بسوی هیچکس
مشت دست است تنهایی فشردن
دستی نمی گیرد دستی
بی پروا می گریزند
نگاههای گم

انسان تنهایی خویش را رقم زده است
در ازدحامِ حریصانۀ از پی هیچ

غم غریبی دل می چزاند!
دست می سایم دست
آه می کشم آه
در حیرتِ آن همه که نیست
و این همه کاشکی نبود
روزگارِ آلودگیست آمیگو
دستم بسوی هیچکس دراز نیست
حتی خودم!

2
راستی بگو
ترا به حرمتِ دست در دست
شانه به شانه مست با هم
چه وقت بود بادی که از گذرِ ما گذشت
که چنین
بیزاریِ خودآزارانه ایست
مای تنها من!
آه
واکاویِ کدام راه!؟، به کدام گام!؟، گشاده داده ایم ما!؟

3
چونان درختی بی برگ
مرور می کنم یادهامان را
ترا می بینم به هر یادی با هم
در عریانی بی پروا
یک جنگل تنهایی
به هیبتِ یک درختِ عریان
در سبزای چشم اندازی که هیچ نیست!

چهارشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۹

سایه های فراموشی(بودن نبودن)- داستان / گیل آوایی


بودن نبودن
داستان
گیل آوایی
 شنیه 20 بهمن ۱۳۹۷ - 9 فوريه ۲۰۱۹


دیدش. دیدنی که انگار جرقه ای به خرمن جانش زده باشند. چیزی در او شعله کشید.
وا رفت. یک لحظه سایه ای از یادهایش مانند فیلمی کوتاه از برابر نگاه اوگذشت. مانند فیلمی که دیده بوده باشی و از آغاز و پایانش چیزی در ذهن تو نبوده باشد اما حس می کرده ای فیلم را دیده بوده ای. چیزی از آن در تو بود اما نمی دانستی چه و چطور! و چرا هم!
با حسی گُم،  دیدش وُ ندیده اش گرفت. دیدنی که بیگانه آشنایی بوده باشد. چهره ای میان چهره ها که دیدنش ردی از آشنایی در تو می گذارد. ردی که هر چه سعی می کنی، نمی توانی پی بگیری. ردی از چهره ای که دیگر از آنِ چهره های در گذرند. چنان که گویی همۀ چهره ها همسانند. با خودت کلنجار می روی. می جویی در خودت، سوسو زنانی در تو انگار  که گاه چیزی بنماید و تا بخواهی بدانیش، بشناسیش، بیاد آوریش، محو شود.
شاید همینطور بود. همین حس و حالی که کسی آشنای ناآشنا دیده باشد. و چنین هم بود که دیدش. لبخندی به حس و یاد و خاطرۀ با او زد. یاد و خاطره ای که حسی نامفهوم در او بود. حس می کرد در او بود اما چه خاطره ای!؟، یادش نبود. و رفت.
رفت وُ شد قطره ای از جاریِ انبوهی که میانشان بود. لحظه ای ایستاد. دستی به پیشانی خود کشید. به نقطه ای که نمی دانست چه بود، خیره شد. فکر کرد. با خود گفت:
-         راستی که بود!؟ چه وقت دیده بودمش!؟ خیلی آشنا بود!
باز از خودش پرسید:
-         آشنا!؟ کدام آشنا!؟ کجا!؟
دستی به موهای خود کشید. برگشت. به پشت سرش نگاه کرد. خیابان، پیاده رو، جاری انبوهِ مردم بود وَ او بود وُ  نبود هم.
با شگفتیِ غم انگیزی از خود پرسید:
-          من کجا هستم!؟ که هستم!؟

دست در جیبش کرد. کیفِ پولِ چرمیش را از جیب در آورد. بازش کرد. در گوشه ای از کیف، سه عکس بود. یکیش خیلی شبیهش بود. نمی دانست او نگاهش می کرد یا خود نگاهش می کرد. دو نفر دیگر هم بودند.
حس عجیبی به او دست داد. حس کرد دلش  می خواهست از سینه اش بیرون بیاید. پر بکشد. پرواز کند. باز نگاهشان کرد. چشمهایشان با چشمهایش  بهم خیره شده بودند. دلش لرزید. نگاهشان چقدر به دلش می نشست. کیفش را بست، در جیبش گذاشت. سرگشته از خود پرسید:
-         چه شده است!؟ که هستم!؟

هوارِ همۀ دنیا گویی در فریادِ خاموش او  بود. در دل هوار می زد:
-         من که هستم!؟

با اندوهِ سوک وارِ در خود فرو رفتنی، از خود پرسید:
-         چرا کسی در این شهر مرا نمی شناسد!؟ چرا نمی شناسد تا بپرسم من اسمم چیست!؟ من که هستم!

گلویش خشک شده بود. هر چه سعی کرد آب دهانش را فرو برد تا گلویش را تر کند، نشد. دهانش هم خشک شده بود. مانده بود چه کند. سر بلند کرد. به آسمان نگاه کرد. آبیِ آسمان بود و پاره های ابر که گاه از میانشان روشنای خورشید سوسو می زد. گرم نبود. گرمش نبود.
-          چه فصلی ست!؟
از خود پرسید.

با خود اندیشید:
- فکر کردن بی فایده است.
سپس وامانده زمزمه کرد:
-         در کدام فصل یا سال هستم!؟

بی فایده بود. چیزی یادش نمی آمد. چشمش به پرنده ای افتاد. از کجا پیدایش شده بود، نمی دانست.
نگاهش کرد.  پرنده کنار خیابان، در سوی دیگرِ پیاده رو، روی صخره مانندی پایین آمد. چند قطره از آبِ
آبگیر نوشید. چیزی در او جان گرفت. دلش می خواست چند قطره ای هم خودش بنوشد. با شادیِ
ناخودآگاهی بخود گفت:
-         آب!

حس کرد چشمهایش برق می زنند. گویی گم شده ای پیدا کرده بود یا پیدا شده بود. حس خوشی داشت.
با شادیِ گذرایی بخود گفت:
-          ها! آب! آب!

هنوز قدمی برنداشته بود که چشمش به یک میخانه افتاد. بیرون آن میز و صندلی چیده شده بود. دورِ برخی از میزها، اینجا وُ آنجا، یکی دو نفر نشسته بودند. برابرِ آنها، روی میز، فنجان و لیوان بود. یکی از آنها روی میزی که وسط میزهای جلوی میکده بود، دست دراز کرد.  لیوانِ روی میز را بلند کرد. از آن نوشید. نگاهش می کرد. لبش را بهم مالید. دلش می خواست بنوشد. رفت.
رفت و روی یک صندلی کنار یک میز در کنار همان که می نوشید، نشست. لحظه ای نگذشته بود که از خود پرسید:
-         اینجا چرا نشسته ام!؟

فکر کرد اما فکر کردنش به جایی راه نداد. بلند شد. همان که کنار میزش نشسته بود با نگاهِ پرسشانه ای به او  نگاه کرد. خسته شده بود.
از خود پرسید:
-         برای چه نگاهم می کند!؟ مرا می شناسد!؟ او را می شناسم!؟ ولی من که.....

در همین فکر بود که او بلند شد. دستش را گرفت، گفت:
-         روی صندلی کنار میزم بنشین.

دستی به اشارۀ فراخواندنِ کسی، تکان داد. زن جوانی به میز او نزدیک شد. لحظه ای بعد برگشت. یک لیوان آب از سینی ای که در دستش بود، روی میز  گذاشت. رفت. همان که دستش را گرفته بود و کنارش نشانده بود، گفت:
-         مالِ توست. بنوش.

لیوان آب را برداشت. یک نفس نوشید. گلویش تر شد. حس خوبی داشت. نگاهش کرد. آهی کشید. تا بیاید چیزی بگوید، صدایی به گوشش خورد. سر برگرداند. مهربانی همه دنیا در صدایش بود. گفت:
-         بابا! اینجا چه می کنی!؟ بیا بریم خونه!

ماند. به او زُل زد. لبخند مهربانی به لب داشت. اندوهی در لبخندش بود. فکر کرد اما چیزی یادش نیامد.
-          او کیست!؟ چرا می گوید بابا!؟

حسی مات، حسی پیدا و ناپیدا، حسی که در تمام جانش بگیرد و بگیراندش، او را در خود گرفت. حسی
همچون  روشنای آفتاب که از میان پاره های ابر در آسمان آبی، بدرخشد، روشنش می داشت. حسش
می کرد اما نمی شناخت. اندوهبار از خود پرسید:
-          او کیست!؟ چقدر حسش می کنم!

فکرش راه به جایی نمی داد. به تنگ آمده، هیچ چیز یادش نمی آمد. وا رفت. لجش گرفت. در اوج خشمگینی، آرام بود. با حالتِ تسلیمِ کودکانه ای، نگاهش کرد. هیچ نتوانست بگوید. حرفی یادش نمی آمد. لُکنت گرفتۀ هزار حرف بود.
هیچ نگفت. همچنان که چشمانش به او بود، بلند شد. طوری که بروند، ایستاد. او کیفش را باز کرد. چیزی روی میز گذاشت. چیزی گفت. برگشت. دست او  را گرفت.
دست در دست هم، رفتند.


ناتمام!

سه‌شنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۹

همینطوری! - گیل آوایی


1
در آبیِ بی ابر
میانِ من وُ پرنده
پنجره ایست
و چشمانی بارانی!
آه
کرونای لعنتی!

2
میان من وُ پرنده
پنجره ای بارانیست
چشمانی مات
و شاخه ای در رقص پرنده ای در پرواز!

3
میان من و پرنده
پنجره ای
شاهد چشمان بارانیست
در آبیِ بی ابر!

تنهاییِ تحمیلیست
یک کرونا وُ هفت میلیارد هراسِ از هم با هم!
نگاههای تردید
در چهره های حتی آشنا
آه دارد ندارد کرونا!؟

غم انگیز است این روزهای ما
انسان از انسان هراسیدن
کاویدنِ هراس آوریست
کرونا
قرنطینه
تنهایی
دوری
دوری
و این خودِ مرگ است! اگر بماند چنین!


چهارشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۹۸

لباس عید / داستان - گیل آوایی

لباس عید/ داستان
 گیل آوایی

چهارشنبه 18 مارس 2009


گوشه دیوار پای تیر چراغ برق، بر روی تنه درخت کنار آن، کز کرده نشسته بود و در پنهانی رهگذران ِ هر یک غرق در تب و تاب زندگی هر روزه، آرام گریه می کرد. لنگه شلوارش که وصله ای بر زانوی آن بود، از پای رها شده اش تاب می خورد و باد از لنگه گشادش هوا می رماند در آن و بادش می کرد.
- چرا گریه می کنی؟
همکلاسی اش همچنانکه بازوی او را تکان می داد، پرسید.
چیزی نگفت. با بالا کشیدن آب دماغ، سرش را تکان داد که چیزی نیست. اشک تمام صورتش را خیس کرده بود. در جای جای گونه اش لکه های تیره رنگی از خاک و اشک دیده می شد. با سرآستین کت پاره اش، گاه گاه اشک از چشمانش می زدود و صدایی بین هق هق و سکسکه در می آورد، باز به نقطه ای ثابت اندوه می شمرد.
همکلاسی اش دوباره بازویش را باشدت و جدیت بیشتری تکان داد و پرسید:
- خوب بگو چی شده! برای چه گریه می کنی؟
به آرامی گفت:
- چیزی نیست. ولم کن
- اگر چیزی نیست چرا گریه می کنی؟
- همین جوری دارم گریه می کنم
- خودت را مسخره نکن بگو چه شده
- هیچ
کنارش ایستاد و به فکر فرو رفت. نگاهش می کرد و هیچ نمی گفت. دلش بیشتر می گرفت وقتی نمیدانست برای چه او گریه می کند. دست در جیبش کرد. پولی که برای خریدن نان از مادرش گرفته بود داخل جیب با انگشتانش شمرد.
چراغ میوه فروشی با آن لامپ مدادی اش تمام کوچه پهن و خاک گرفته را روشن کرده بود. پیرمرد دوره گرد که چارچرخ اش را مثل همه ساله پر از آجیل رنگ و وارنگ کرده بود، به طرف دکان میوه فروشی هول داد تا در پناه نور افشان چراغ، بیشتر بتواند مشتری را به خود جلب کند.
صف نانوایی از دور دیده می شد. کسانی که نوبتشان شده بود، نان سنگک بزرگی که درازی اش گاه هم قد خود او بود، این دست آن دست می کردند تا از داغی نان کم شودو و خوشحال از اینکه نوبتشان رسیده و توانستند نان بگیرند، از نانوایی دور می شدند.
نگاهی به دوستش کرد و گفت:
- نان ممکن است که تمام شود. من می روم نان بگیرم. بعد بر می گردم
هیچ نگفت. سرش را طوری تکان داد که برایش مهم نیست چکار می کند.
هنوز دوستش دور نشده بود که نگاهش کرد ببیند لباس تازه اش را پوشیده یا نه اما دید که مثل خود او لباس هر روزه اش را پوشیده است. دوباره سرش را پایین انداخت. آب دهنش را قورت داد. نمی دانست از دست پدرش عصبانی باشد یا مادرش. به حرفهای آنها فکر می کرد که پدرش می گفت:
- نه! با چه بخرم!با کدام پول!؟ با این پولی که در می آورم، بزور شکمشان را می توانم سیر کنم.
مادر که غم دنیا گویی در دلش تلمبار شده، آهی می کشید و می گفت:
- برای بچه ام این سال تا آن سال یک لباس هم اگر نگیریم، دق می کند. مگر بچه های مردم را نمی بینی! همکلاسی هایش چه!
- وقتی نمی توانیم! چکار کنیم! من که نمی توانم خودم را بکشم!
- خوب یک فکری بکن!
مادرش وقتی به دستانش نگاه می کرد، می فهمید که مادرش به النگویی فکر می کند که یادگار مادر بزرگ بود و او آن را فروخته بود تا به زخم دهان باز کرده زندگی ِ از همه جا غم بارشان بزند. آنقدر فکر می کرد که انگار یک کوه بر شانه هایش گذاشته باشند، و بعدش هم وا می رفت. معلوم بود که از ناچارگی بریده است.
دوباره گفت:
- یک فکری باید بکنی
کمی سکوت کرد و گفت:
- یک شلوار! با یک کاپشین! هرچی شد! ارزانترینش را بگیر. اما...
شوهرش منتظر تمام شدن حرفهای زنش نماند و گفت:
- نمی خرم. نمی توانم بخرم. از کجا بیاورم! ول کن! اینقدر به جان من نیافت و نگو بخر بخر
همین لحظه بود که خیس عرق وارد خانه شده بود. کنار حوضچه با پارچ آبی که مادرش گذاشته بود، کمی آب خورده بود. حرفهای پدر و مادرش را پیش از اینکه داخل خانه شود شنیده بود. کم مانده بود همانجا زیر گریه بزند چون فهمیده بود که امسال هم برایش لباس نو برای عید نمی خرند.
پارسال هم همینطور شده بود. وقتی که بعد از سیزده به مدرسه رفته بود، خیلی از همکلاسی هایش با لباس نو آمده بودند اما او با همان لباس پیش از عید به مدرسه رفته بود. وقتی در انشایش نوشته بود که بزرگترین آرزویش یک دست لباس نو برای عید است، همه همکلاسی هایش خندیدند. اگر معلم بدادش نرسیده بود خیلی خجالت می کشید اما معلم حساب همه همکلاسی ها را که خنده کرده بودند، رسید و سرجایشان نشانده بود. انگار که همه خجالت کشیده بودند از اینکه به ارزوی او خندیده بودند.
اما اینطور که پدر و مادرش با هم می گفتند امسال هم از لباس نو خبری نبود. بغضش گرفته بود. از وقتی که پای تیربرق روی همین تنه درخت نشسته بود صد بار این فکر را در خود تکرار کرده بود. داشت بلند می شد که همکلاسی اش از راه رسید.
- خوب شد رفتم. یک کم دیگر اگر دیر می شد نان به من نمی رسید.
هیچ نگفت و به نور چراغ میوه فروشی چشم دوخت. همکلاسی اش پرسید:
- چرا گریه می کردی؟
- همین جوری
- خوب بگو چرا گریه می کردی
- گفتم که همینجوری
- مگر می شود
- چرا نه
- من هیچوقت همینجوری گریه نمی کنم همیشه یک چیز هست که گریه ام بگیرد
- ولی من همیجوری گریه می کنم
- نه بگو چه شده
- برای تو عید چه خریدند ؟
- چیزی نخریدند. لباسهای برادرم را برای من کوتاه کردند. باید لباسهای برادرم را بپوشم.
- همین؟
- یک کفش ورزشی خریدند
- خوشت می آید
- آره بد نیست. تو چه
- هیچ
- چه هیچ!
- خوب هیچ یعنی هیچ
-هیچی برای تو نخریدند!؟
دوباره بغض اش گرفت


ناتمام

دوشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۹۸

دو یادداشت در دو زمان و گپی با شما هم - گیل آوایی


 بامداد هنگامی که برای پرنده ها دانه ریختم دسته ای از کلاغهای پر رو! مثل همیشه سر رسیدند میانشان کشکرتهایم نبودند. کشکرتهایی که تره هم برای کلاغها خرد نمی کنند! کبوترها هم نجیبانه روی شاخه های درخت نشسته و منتظر بودند که این پر روها  سیر شوند و بروند تا بیایند ماندۀ دانه ها را برچینند! اما میان این به نوبت خوردنها که شاید همان قدرت حق می آوردِ طبیعت باشد! سر و صدای کلاغها مرا یادِ خاطره ای انداخت که در تهران داشتم! و آن آمدنِ پدرِ خانواده از سر کار بود که عموماً تاریکای شب حدود ده یازده شب می رسید. یک موتور سیکلت داشت با ترک بندی که میانش خوراکیهای خریده شده اش بود. رسیدنش را سر و صدای بچه ها خبر می داد. چنان جنب و جوشی، چنان شور و شوقی که شیفته اش بودم. بچه ها به حیاط خانه می پریدند و به ترکبندِ موتورسیکلت که یورش می بردند هیچ! بلکه از سر و کول مرد خانه بالا می رفتند حالا دلتنگیشان برای پدر بود یا  آنچه که برایشان خریده بود،.....

پیشترها خاطره داستانی از همین ماجرا نوشتم! در مجموعه داستان: 
 بیگانه آشنایی چون من/ آوایی/نشر نیما 1386
.


2
 در شهرم رشت خانقاهی بود( شاید هم باشد الان!) که در آن عارفانِ درویشِ شهرم جمع می شدند. درویشی هم بود که کشکول آویز از پوردِعراق( پل عرق! اسم یک میدان در رشت) راه می افتاد و او را بیشتر در ساغریسازان می دیدم یعنی الان که یادش افتاده ام اینطور در خاطرم مانده است. و زمزمه ای بر لب داشت وو چیزی می خواند و می رفت و هر از گاهی کسی سکه ای در کشکول می انداخت. این درویش قد و قامت و هیبتی داشت!
در آن سالها، ماجرای سیاهکل موضوع داغ جِغله هایی از جمله من بود در محفلهای به اصطلاح مطالعاتی که دانشجویی مازندرانی، محفلگردانِ این محفلهای ما بود( بخوان مغز منتفکر ما).
شور و هیجان و روشنفکرنمایی و مخالفِ سرمایه داری و شاه و شاه خواهان بودن، مُد و بایستۀ مترقی نمایی و چپ بود. و در آن حال و هوای شورِ ماجراجویانۀ چریک شدن! یکی از حرفهایم در برخورد با مقوله درویش و درویشی و این حرفها، این بود که می گفتم اگر مسلسلی دستم بدهند! همه را به رگبار می بندم! دلیلش هم این بود که فکر می کردم!! یعنی باور داشتم که این درویشی و درویشی گرایی نوعی فرهنگ استیصال و بی مسئولیتیِ اجتماعی و این چیزها بود!
اما پس از سالها رسیده ام به این که آن مسلسلِ نوجوانیِ خیالیِ ماجراجویانه را باید بسوی خودم بگیرم یا می گرفتم!!!!
باور کنید که اصلاً از هرچه مسلسل و مرگ و کشتن  و کشته شدن حتی بیزارم! بقول زنده یاد کوشان در بستر بیماری و درمان در بیمارستان که پزشکش گفته بود کار از کار گذشته است هر چه می خواهی بگو، و کوشان گفته بود: یک کم زندگی!
( این گفتاوری عین حرفهای کوشان نیست یعنی شاید نباشد ولی اینطور در ذهنم مانده است. به عبارتی آن را نقل به معنا تلقی کنید!)

 

چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۸

یک اِپیسود از این هوار! - گیل آوایی


یک اِپیسود از این هوار!
گیل آوایی
يکشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۸ - ۰۹ فوريه ۲۰۲۰

از راه می رسد. خسته است. می ایستد. سر می گرداند، به دُور و برش نگاه می کند. بارانیش را در می آورد. آهی می کشد. بارانی را بر رختاویز می نهد. کیفش را از شانه برداشته، در دست گرفته به اتاق نشیمن می رود. کیف را روی میز می گذارد. لحظه ای به بیرون خیره می شود. آسمانِ بی ابر، گسترۀ آبیِ تا بینهایتِ دوردر قاب پنجره، نگاهش را می برد.
لحظه ای می گذرد. لحظه ای که انگار ساعتها گذشته و او در چشم انداز پنجره، به هزار راه رفته و مانده باشد. صدای تلفن او را بخودش می آورد. می رود به تلفن جواب بدهد. تلفن قطع می شود. بر صفحۀ شماره ها نگاه می کند. شماره ای نیافتاده است. سرش را به نشانۀ اینکه هر که بوده است باشد، تکان می دهد.
به  آشپزخانه می رود. قهوه بار می کند. هنوز صدای قهوه ساز بلند نشده است که تُنگ آب را بر می دارد. به تنها گلدانِ رفِ اتاق نشیمن فکر می کند که آب دهد. با تنگِ نیمه پر، به اتاق نشیمن می آید. همچنان که با تنها گلِ گلدانِ خانه اش می گوید، تنگِ آب را بالای گلدان می گیرد. آبِ زلال از تنگِ آب سر ریز می شود. نگاهش به گلِ تازه جوانه زده اش می افتد. لبخندی می زند.
به آشپزخانه بر می گردد. تنگ آب را سرجایش می نهد. از آشپزخانه  در آمده وُ نیامده، کتش را در می آورد. آن را هم روی رختاویز آویزان می کند. دستی به موهایش می کشد. آخرین صدای قهوه ساز، او را بخودش می خواند. خوشخوشانه بسوی قهوه ساز می رود. لیوان قهوه اش را پر می کند. به اتاق نشیمن بر می گردد. لیوان قهوه را روی میز کوچک می گذارد. روی مبل می نشیند. تا بخواهد لم بدهد و نفسی تازه کند، تلویزیون را روشن می کند. کانالِ اخبار، اولین برنامه ایست که با روشن شدن تلویزیون نمایان می شود.  تصویر زنی دست بر بقچۀ همراهش میان امواجِ خروشانِ دریا، برای غرق شدن یا نشدن با چشمانی هراسان همۀ صفحۀ تلویزیون را می گیرد.
حواسش به اخبار نیست، به گویندۀ خبر نیست، به  اتاق نیست، به پنجره نیست، به چشم انداز نیست، به آبیِ بی ابرِ تا بینهایتِ نگاهش نیست. او در چشمان زنی غرق می شود که برای غرق شدن یا نشدن دست وُ پا می زند.

همین.

سه‌شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۸

شبانه - گیل آوایی


شبانه
گیل آوایی
نیمه شب 25 آوریل 2009

چه بیهوده
واژه ها می رقصند
در سایه روشن این همه تردید
نور افشان هیچ ماهی مرگلاخ حادثه نیافروخت
فریادها
همچون حقیقت عریان
در ناروایی اینهمه دروغ
بغض کرده است
آه
به ساز کدام روزگار
واژه ها
می رقصند
در دل تب و تاب قاجعه
نجوای بیهوده ایست
شبان بی سحر
حادثه
در اندوه
  دردهای استخوان سوز
رنگ باخته است
دست
خشم می فشارد مشت
مشت پشته
از برای کدام روز انتقام!؟
آی
کاین خاک زخون ویران است!