یکشنبه، آذر ۱۳، ۱۴۰۱

انتشارِ " پیرایه های غربت"- مجموعه داستان - گیل آوایی

 

پیرایه های غربت

مجموعه داستان 1401/2022

برای دریافت/دانلود کردن این کتاب اینجا کلیک کنید. 

انتشار" آوازهای بی نُت"- مجموعه شعر- گیل آوایی

  

آوازهای بی نُت

انتشار مجموعه شعر تا 1401/2022

دوشنبه، مرداد ۰۳، ۱۴۰۱

زیستن... - گیل آوایی

غریبانه زیستن

غریبانه مردن

و این

فاجعۀ بهزیستنِ ما بود آمیگو!

نبود !؟

پنجشنبه، تیر ۱۶، ۱۴۰۱

سه شعر فارسی - گیل آوایی

اشکهایت را با هیچکس قسمت نکن آمیگو!

گریستنِ در تنهایی،

ماجرای دیگریست!

.

گاه خواستنیست

گاه ناگزیر

گاه شوق است

گاه اندوه

گاه آوارِ دلتنگیست بر دلت!

و

این را فقط خودت حس می کنی!

.

دوری وُ نزدیک!،

نزدیکی وُ دور!

.

دلتنگیهایت را با چکه چکه اشکهایت قسمت کن!

.

هق­ هقِ تنهایی­ ات

آواز بلند حس توست در تو

و بارانی که دل داده ای حتی در آفتاب!

.

نه!

اشکهایت را با هیچکس قسمت نکن آمیگو!

 

2

"وزیدنِ در باد"

باریدن در باران

پریدن در پرواز

گفتنِ نه به جنگ

رفتن با هر آنکه هماوازیست

در آوارِ زر و زور

 

چنین است آمیگو

دستهای تهی به مُشت

به آن که در بالا به ما

به زور و زر

فرمان می دهد

 

ما،

یگانه است آوازهای ما

ما،

انسان را به انسانیت فرا می خوانیم

 

زمین از آنِ ماست

 

"وزیدنِ در باد"

باریدن در باران

پریدن در پرواز

گفتنِ نه به جنگ

رفتن با هر آنکه هماوازیست

در آوارِ زر و زور

.

ماییم و جنگلی که در آنیم!

.

پنجشنبه ۱۶ تير ۱۴۰۱ - ۷ ژوييه ۲۰۲۲/ خواسته بودم " وزیدنِ در باد" از باب دیلون را به فارسی برگردانم اما آنچه خواندید را نوشتیم!

حسی که از " وزیدن در باد" گرفتم.

3

یورش ناشکیبای پرنده هاست باز

بامداد است

و من

دل به آرامش بامدادی داده ام

اما

آه صدای پرنده ها....پرکشیدنهای نابه گاهشان، فوج فوج آمدنشان

هیاهوییست باز

غوغای پرنده  هاست انگار

نه غوغا که جنگ است فریاد است خشم است

باید کاری کنم.

نه آرامشی ست در این بامداد

نه تمرکزی به چیزی

مُشتی دانه در کاسۀ دانه هاشان

ساکت می شوند!

سهم پرنده ها سایه اندیشه های من است

آرامشی که پرنده  ها داده اند!

سهم پرنده ها شکار نیست دانه است!

باور کنید!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۴۰۱

نام آویر - گیل آوایی


1

 هوار می زند در من

آوار می کند انگار

ویرانۀ با یاد رفته را

راستی کجا هستم که چنین

نزدیکترین کودکیم را نقش می زند

رودی وُ باریکه راهی وَ سبزاسبزی کرشمه وار

باد در گذرِ سکوتِ شالیزار است

تنها آوای تنهایی

در پیچاپیچ گیسوی شالی

تا کرانۀ دور

تا کلبه ای گم میان درختان

دست در دست  کودکی گریزپای 

هستم و نیستم

من کجا هستم

که چنین پرتاب شده ام به ناکجایی

که نیست دیگر

پیرانه گم شده ­ای مانند

چون من!

یکی صدایم می زند گویی:

آهای....نام آویر!

تی درسا بخان!

2 

چیزی در من با من است

منِ من شاید

پا به پا

یاد به یاد

دستا دست

گام به گام

می آید می برد

می رقصد

می خرامد

آرام است

رام حتی گاهی

می خروشد

دریای خشم است دریاوار

موج موج روَنده ناایستا

روَندی روان تا ناکجای کرانۀ دورِ دورِ دور

تا مرز نگاهِ گم وُ مات وُ حیرانیِ همۀ منِ با من

می اندیشاند مرا

چونان پریشانگیسوی یاد و یادواره های بی پایان بی انتها بی حساب

چیزی در من با من است

این حریصِ عصیانگرِ رامِ ناآرام حتی

پیاله ای بیاور

پیاله ای

مستانه شاید حالی دست داد

دست دادی حتی

تو باش و بهانه ای

نگاهِ تو باشد و منِ من

مست

دیلمان می خوانم

اگر

اگر

اگر نگاهت پا دهد!

چهارشنبه، اسفند ۰۴، ۱۴۰۰

خاک مادری - گیل آوایی

نزدیکترین همارۀ اندیشه و خیال است وطن

دردا

هست و نیست!

2

و چشم اندازی با نُتهای گمشدۀ آوازی آشنا

در حیرانیِ نگاهی مات

نقش کدام یاد و خاطره می زند مست!

3

چنین است دوست من

غربتِ غریبی

گِرهَش باز نمی شود

هنگام چنگ می زنی خیال  پا به هوایت

آه می کشی آه

آه خاک مادری!

 

گیل آوایی

چهار شنبه ۴ اسفند ۱۴۰۰ - ۲۳ فوريه ۲۰۲۲

پنجشنبه، دی ۳۰، ۱۴۰۰

برای تو می گریم ایران! - گیل آوایی

برای تو می گریم ایران!

در دورترین نزدیکِ سرگردانی! 

پریشانی جنگلی مانند

آواز می دهم باز

دلتنگم دلتنگ!

دیریست

پرتاب شده ام گویی

هفت کوه و هفت دریای ناکجای این جهان

هوارِ ناروایی یک تاریخ بر شانه هایم

می خوانم وُ می روم

بر گسترۀ تنهاییِ موج موج

گام به گام

کرانه ای چنگ می زند

نگاه ماتِ به بارانم را

چه  آوای غریبیست دیلمانی!

نجوای همارۀ این سالهایم! 

تندر واره ایست آوار این همه

چه توانم کرد!؟

دامِ اندوهباریست روزگار این سالها

و پرتاب شده ای هر چه بادا باد

چنین است باز

اکنونِ من

برای

تو

می گریم

ایران!

.

شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۸ - ۱ فوريه ۲۰۲۰

 

جمعه، آذر ۲۶، ۱۴۰۰

حصیر شوران - گیل آوایی

حصیر شوران
گیل آوایی
نیمه شب 26 آگوست 2011
نیمه شبی بی خواب و هزارخیال بود که شب یکی از سیاهترین چادرهایش را بر سر شهر گسترده بود. نه از ماه نشانی بود نه از ستاره یا سوسویی که بشود از دل تاریکی راه به جایی برد.
باران، بی امان چنان باریدنش گرفته بود که آدمی وا می ماند از اینهمه دست و دلبازی در این گوشه از جهان وقتی گوشه ی دیگر قطره ای از آن را زمین له له می زند و هر چرنده و پرنده ای حسرتانه چشم بر آسمان بی ابر دارند.  
پنجره ی گشاد و تا یک آغوش دلبخواه، نگاه مرا تا عمق شب تاریک می رماند، دامنه ی خسیسانه ی فلزی آن، داشت سمفونی باران را موزون و دلنواز هوار می کرد.
دل به قطره قطره باران داده بودم که از شیشه پنجره از بالا تا پایین می سُرید و به هیبت ماری دراز وُ خزنده بر شیشه پنجره نقش گرفته بودند و نور ِ مونیتور لاپ تاپ هم مانند نور افکنی در آن تاریکی نور افشانی می کرد، سوسویی به قطره های باران می داد و خیال ویرش گرفته بود دوباره پرواز کند چونان که گویی در بلندای رودخانه ای از دیار در آن سالهای دور خوابیده ام و خواب می بینم نوجوانی ام را که در تابستان بی درس و مدرسه، همراه مادر چندتایی حصیر تا شده بر سر،  پا به پای مادر که چندتایی حصیر همراه با یک تشت لباسهای ناشستۀ خواهر و برادر و پدر، بر سر خود داشت، به سوی حصیرشوران، که بخشی از رودخانه ی دراز شهرمان بود، می رفتم تا مادر بشورد، من نیز مانند یالانچی پهلوان، ادای پهلوان ِ خانه که براستی هم زیباترین خصلتهای پهلوانی را داشت، در آورم.
پابرهنه بودم من و مادر هم. زمینِ نرم و همیشه علفزار ِ دیار، سختی پای برهنه را می گرفت و هر از گاهی نرمای آن آزردگی پا از پیاده رفتن ِراه دراز را می زدود و کف پایم را نوازش می داد.
چونان غولی قامت فراز و صورتی زمخت و سیاهی ِمو باخته، که رشته های سفیدش خبر از رفتن نیم قرن را گوشزد می کرد، ایستاده بودم و به تماشای کودکی ِخود، لذت شوقی وصف ناشدنی را می چشیدم.
مادر سخت به شستن لباسها مشغول بود و من نیز در لابلای نگاههای هشدارگونه اش، بازیگوشی می کردم. گاه پرنده ای را می پراندم و گاه گوساله ی جست و خیزکنان را می هراساندم با تکه چوبی که از آب برگرفته بودم.
لباس شسته را از مادر می گرفتم و روی علفها می گستراندم تا خشک شود. گاه دلخوشانه به داخل رودخانه چنان می رفتم که رکابی و شلوارک ِتنبان مانند من که دستدوز ِ مادر بود، زیر آب می رفت و سر و گردنم بیرون آب تماشایی می شد وقتی که آب به دهانم نزدیک می شد.
در فاصله ی بازیگوشی ِ بی اندازه و نگرانی های مادر که نگاهش یک لحظه از من بر گرفته نمی شد، لباسها شسته شدند و حصیرها هم. زمان حمام کردن من رسیده بود با صابون زیتون رودبار که مادر همیشه در لباس شستن و جان شوران( حمام کردن) از آن استفاده می کرد. صابونهایی که دوست مادر با خود می آورد گاهانی که از رودبار به دیدن مادر می آمد.
خود را می نگرم. با همان هیبت غولی که کودکی اش را می نگریست. دستها از دو سو رها کرده و چشمهای حریص به حصیرشوران داده بودم که آب آن ابریشمین می رفت و هر از گاهی کولی( بچه ماهی) جستی می زد و خبر از درون آب می داد که هستند.
خود را می نگریستم دستی در دستان مادر به بخشی از حصیر شوران برده می شدم که آب از شانه و گردن من فراتر می رفت و حتی از سر می گذشت اما مادر یادم داده بود که لی لی کنان سر را بیرون آب نگاه دارم.
آن وقت! تماشایی می شدم که پاهایم در می رفتند از لی لی کنان، و برای نرفتن ِ زیر آب دست دور کمر مادر حلقه می کردم با چشمانی هراسان از غرق شدن! و ناز مادر مرا چنان می نواخت که نسیم روزهای گرم نفسگیر، شالی ِ بجان آمده از آفتاب بی دریغ را.
مادر می شست مرا و من نیز بیتاب از آن که زود تمام شود. شکیبایی مادر وقتی بود که گریه های من امانش را می برید که زنجیروار تکرار می کرد:
- هاسا تماما به زای جان. می ناز پسر می گول پسر هاسا تماما به( همین الان تمام می شود بچه جان، ناز پسر من گل پسر من الان تمام می شود)
تمام شدن ِشستن ِ من همراه بود با فرار از چنگ مادر که گویی تیری از تفنگ در رفته باشد. و مادر با نگاه مهربان و شاد مرا می نگریست که چنان چست و چالاک از دستانش گریخته بودم.
خود را می نگریستم روی علف ها دراز کشیده و دست زیر سر، چشم به گستره ی آبی آسمان دیار داده بودم.
دشت تا چشم کار می کرد سبز بود و گوساله ی بازیگوش چند قدمی دورتر از من خیز بر می داشت و گاه "مایی" می کرد. روی علفها دراز کشیده، چشمهایم آرام آرام سنگینی می کرد. چه وقت، خوابم برده بود!؟ معلوم نبود، هنوز هم نیست! خواب دیدم کنار مغازه ای که تنها اسباب بازی فروشی محله ی ما بود، ایستاده بودم و ماشین جیپ ِ سی و پنج ریالی ِ دلخواهم را می دیدم که برای داشتن اش آرام و قرار نداشتم.
خود را می نگریستم خوابیده بر روی علفها، زیر آن اسمان ِبی ابر که مادر سرگرم جمع کردن لباسها و حصیرهای پهن شده در آفتاب داغ نیمروز بود که صدایم می کرد:
- بیشیم زای جان ( برویم بچه جان)
تماشای کودکی ام شور و حالی می داد که بیان آن شاید فقط از موسیقی بر آید نه کلام و نه زبان من که در بیخوابی نیمه شبی تاریک و بارانی در این گوشه از جهان دربدری، خیال پر داده بودم که در حصیر شوران رودخانه ی شهرمان خوابیده و خواب می بینم که کودکی ام را به تماشا نشسته ام.
باران هنوز بی امان می بارید. شب هنوز سر ِ کنار کشیدن سیاهترین چادرهایش را نداشت. دامنه ی کوتاه فلزی زیر پنجره، سنفونی باران را دل داده بود. قطره های باران هنوز چونان ماری خزنده از بالا ی شیشه به پایین می خزیدند. از رادیوی لاپ تاپ ام، گلهای 217ب اعلام شد. بنان مرا بخود می آورد:
چنان در قید مهرت پایبندم
که گویی آهوی سر در کمندم
.
همین
.
 http://shooram2.blogspot.com/2011/08/blog-post.html

یکشنبه، آذر ۰۷، ۱۴۰۰

دریای شمال/هلند 28نوامبر2021 با پاره هایی از تارنوازی استاد فرهنگ شریف در گلهای شماره 37/ همایون


نه! دلم تنها نیست! - گیل آوایی

با همه بی کسی وُ غربت وُ دور از یاران

من دلم تنها نیست!

سرکش وُ یاغی­تر از باد خیالم

که مرا

می بَرَد زاین همه تنهاییِ من

تا شررهای جوانی در رشت

تا تماشاگۀ رقصِ شالی

تا به سبزانۀ لیلا کوه

در هیاهوی خزر دورا دور

آه

با همه بی کسی وُ غربت وُ دور از یاران

نه!  دلم تنها نیست!

ناتمام

سه‌شنبه، آذر ۰۲، ۱۴۰۰

دیدار با ساعدی در پرلاشِز-پاریس - گیل آوایی


دیدار با ساعدی در پرلاشز-پاریس
یادنوشتی از 28 آبان1390( نوزده نوامبر2011)،
و ماجراهایم در این روز
گیل آوایی
زودتر از آنچه که فکر می کردیم به پرلاشِز  می رسیم. هنوز یک ساعتی به مراسم یادمان ساعدی مانده است. تک و توک اینجا و آنجا دوستداران ساعدی دیده می شوندکه برای گرامیداشتش به پرلاشز آمده اند. فکرکردنِ به جوانک سیاه افریقایی یک لحظه رهایم نمی کند. 
روبروی آرامگاه ساعدی، بر روی یکی از سنگهای مرمری که خستگی در کنم، نشسته ام. از دیروز برای آمدن به پاریس این پا و آن پا می کردم. منوچهر با پیامی که داد، فکر اینکه چگونه به پاریس بروم را حل کرد. مجید سرش به هزار جا گرم بود و بیماری تحمیلی اش هم قوز بالا قوز شده بود و نتوانست این سفر را همراهم شود. قرار بود تا غروب جمعه بگوید که چه می کند. اما خبری نداد و نشد و نیامد. اما شب که پیام منوچهر رسید، یقین دانستم این پیام مشکل را حل کرده و سفرکردنِ تنها به پاریس هم که مثل یک سایه روی هر چه کنمهایم افتاده بود، پاک شده است.>>> ادامه<<<

دوشنبه، آذر ۰۱، ۱۴۰۰

سه پاره شعر - گیل آوایی

 1

آینۀ شب است پنجره ای،

یک نفر

زاغ تنهایی چوب می زند

دو نفری!

 

2

نگاه.....

تا بینهایتِ خیال !

سایه ای اما

پا جای پای رفته می نهد

و راه

بی پایانیِ رفتن را گویی رسم کرده است.

پا به راه،

خیره!

گم!

رفتن

بیهودگیِ آمدن را هوار می زند!

خیره سرانه مست

آواز پرنده ای

باز

دل می برد

خیال پر دادن!

نه سواری

نه غباری

نه حتی یک دست

که دست در دست

کاری کارستان!

دریغ!

 

3

چهره ای در آینه

بیگانه وار عادت کرده است

دل دادن به دیروزها.

این میانه اما

درختِ نارنجِ من هنوز

مرا به بیرونِ پنجره می برد

با کشکرتی که هر روز

می آید

می برد

می پرد

می رود!

یادآواریِ فیسبوکم از 22 نوامبر 2016

 

یکشنبه، آبان ۳۰، ۱۴۰۰

مرده می برند کوچه به کوچه! - گیل آوایی

 مرده می برند کوچه به کوچه!

گیل آوایی

جمعه ۲۸ آبان ۱۴۰۰ - ۱۹ نوامبر ۲۰۲۱

 صدای آمبولانس از دور به گوش می رسید. در حال و هوای بامدادی بودم. نگاهم به داستانی بود که داشتم آن را بازخوانی می کردم. صدای آمبولانس از دور، نزدیک و نزدیک تر می شد. نمی دانم چرا حواسم به ترانه ای از فرهاد رفت که می خواند: مرده می برند کوچه به کوچه[1]!

این روزها شاید بهتر است بگویم  این سالها روزی نبوده و نیست حتی!، که کشته ای قتلی جنایتی نبوده باشد و در این گیرودار همه گیری کرونا هم بر سر ما و جهان ما آوار شده است. این آوار را هر روز می شود دید لمس کرد و صدای آمبولانس هم که پی در پی از کوچه ها و خیابانهای هر شهر و آبادیِ این سامان به گوش می رسد، نشان فاجعه ای که ما با آن دست به گریبانیم به رخ ما می کشد. با این وجود نمی دانم چرا حواسم به ترانه فرهاد رفت و آن بخش از ترانه که می گوید "مرده می برند کوچه به کوچه...."

در ناخودآگاهی نهیب زنان، به این موضوع فکر کردم که اصولاً مخالف بودن یا در جرگۀ دگرگونیها افتادن و بخوان با موجِ مُد شدن راه افتادن، بلایی سر  هنر و ادبیات می آورد که امروز پس از چهل سال زخمهای اندوهبار و ناباورِ آن را بر پیکر فکر و روح و جان و جهانمان حس می کنیم. در چنین اوضاع و احوال مُد شدن و مخالف گویی و مخالف خوانیها چه داستانها و شعرها و ترانه هایی نوشته و سروده نشده است!؟ تا آنجا که می شود ادبیات را هم در این عوامگراییِ مُدِ روز شدن دید. آیا در آن سالهای ماجراجوییهای جوانیِ من و ما، مرده می بردند کوچه به کوچه!؟ آیا شب نبود ماه  نبود ما بیرون زمان ایستاده بودیم و دشنه تلخی در گرده هایمان!؟ آیا علی اولین سوسیالیست جهان بود!؟ آیا ایستاده مردن بودن یا ایستاده زندگی را مرگ کردن و مرگ ستودن!؟ چه جوانیهای شریفی که در مدِ آن زمانی به غارت رفت به هدر رفت به باد رفت!

کار به جایی رسیده بود که نویسندگان  و شاعرانِ شناخته شدۀ ما، در روز روشن دروغ می گفتند! از سینما رکس بگیر تا مرگ صمد، از خود بیگانگی و خودنشناسی بگیر تا هزار جنایتکارِ بیگانه با همه چیز ما را شناختن و شناساندن و ستودن!؟

در چنین مد شدنهای غم انگیز، ادبیات و هنر ما هم به چنان بلایی دچار شد که امروز پس از چهل سال داریم می بینیم و می خوانیم و  به چند و چون آنها پی می بریم و آگاه می شویم! چرا هنر ما باید تا  این حد گرفتار ناراستی و عوامگرایی شده باشد!؟ چرا دروغ!؟ چرا ناراستی و خودفریبی و خودستایی عوامانه!؟

نمی دانم! شاید زیادی دارم خودقربانی نمایی می کنم! شاید نشناخته و ندانسته دارم، به نوعی، عوامگرایی می کنم! عوامگرایانه می نویسم!

اما بیشترین نوشته ها و شعرهای آن سالهای جوانیِ و ماجراجویی و به عبارتی مد شدنِ مخالف بودن و مخالف گرایی، راست نبود! حقیقت نداشت. اگر به خودم اجازه  بدهم و یک قدم جلوتر بردارم بگویم که ریاکارانه بود! میدان دادن به یک مشت بی همه چیز جنایتکار بود.

صدای آمبولانس نزدیک و نزدیکتر شد و حالا دارد دور و دورتر می شود! و من در  این جای جهان دارم پوزخند می زنم به  نهیبی در من که: مرده می برند کوچه به کوچه!

 

فکر می کنم در گفتن و نوشتن و حتی دانستنِ حقیقت، تاخیر داریم! همانطور که انگار در زاده شدنِ ما هم، در مقایسه با جهان متمدنِ امروز، تاخیر داریم! هرچقدر هم  دو دستی به چسبیم به گذشتۀ تاریخی نیاکان ما که چنان و چنان بودند و بودیم شاید!!!!

ندانستن بد است اما نادانی را ریاکارانه دانایی جا زدن، وحشتناک است حتی جنایتکارانه است!

ندانستن را می شود دانستن نمود اما آگاهانه ندانستن را دانایی جا زدن! داستان دیگریست! باور نمی کنی! غربزدگی آل احمد را بخوان!

آمبولانس رسید و از خیابان محله من هم گذشت. دیگر صدایی از آمبولانس نیست! یک روز کاری دارد با صداهای سگ و آدم و ماشینها شروع می شود و من اما باور کن دارم زمزمه می کنم مرده می برند کوچه به کوچه!

.....

پ.ن

در شهرم رشت، در اواخرِ چهل و آغاز دهۀ پنجاه! همان سالهایی که سیاهکل بود و سیاهکلی بودم( بودیم شاید!) سالهایی که خانۀ چریکها در خیابان ژاندارمری رشت مورد حمله قرار گرفته بود، یادم است از راستۀ مسگرها می گذشتم و جوانکی چهره اش را بخوبی یاد می آوردم که تازه ریش جوانانه در اورده و تیپی به بیان امروزی حزب اللهی که از یک مسجد در همان راستۀ مسگرها بیرون آمده بود و از برابرم می گذشت به او نگاه می کردم و تیپی که داشت! او در انجمنِ حجتیه مغزشویی شده و من در فرهنگ چریکیِ به بیانی چپ مغزشویی شده بودم! من او را عقب مانده و او مرا شاید منحرف می دید!

منظورم از این یادآوری آن است که بگویم هیچکدام ما در زمان و جهان روزمان نمی زیستیم! هر دو به بیانی قربانی بودیم حالا بخوان قربانی ناآگاهی، قربانی مدِ روز شدن، قربانی مترقی عقب مانده و.... هر چه که بگویی!( آب از سر گذشته است!)

ولی این زمزمه " مرده می برند کوچه به کوچه" هنوز با من است ولی با پوزخندی فاجعه بار!

همین!

........

جمعه ۲۸ آبان ۱۴۰۰ - ۱۹ نوامبر ۲۰۲۱ در فیسبوکم نوشتم

 این نوشتار بطور موقت در وبلاگم منتشر شده است.



[1] شبانه /شاملو

دوشنبه، آبان ۲۴، ۱۴۰۰

سه گپ خودمانی!- گیل آوایی

 1

مرگ که هیچ!

زندگی اما

ماجرای دیگریست! 

2

پَر باشد یا پرنده

فرقی به حال خیالم نمی کند!

خیال را عشق است وُ هماره پروازش! 

3

ابر یا باران

تنِ خیس است وُ آفتابخیزانِ اندیشه!

منِ من سایۀ من است

شب و روزِ روزگار بر شمردن

این آفتابیِ آبی سرودهای تنهایی­ام!

همه اش را به یک یپاله عرق سگی هوار می زنم!

اما تو

که حواست نیست! هست!؟ 

يکشنبه ۲۳ آبان ۱۴۰۰ - ۱۴ نوامبر ۲۰۲۱

 

یکشنبه، آبان ۱۶، ۱۴۰۰

منتشر شد: مجموعه داستان 2021"دلپویه های تنهایی"

"دلپویه­ های تنهایی" / مجموعه داستان2021

هیچ گاه چنین دچار وسواس نمی­شدم که می­شوم! انگار هر چه سن وُ سال آدم زیادتر می­شود،( می­توانی بخوانی هر چه بیشتر تجربه می­کند!)، یک چیزی در هر کاری بر سرِ آدم هوار می­زند که:

 " هر کسی ممکن است اشتباه کند اما حق ندارد هراشتباهی بکند!".

ولی با این حال اشتباه می­کنم  و همین اشتباه کردن نشانه­ای از وجود داشتنم می­شود یعنی که هستم! (نه به آن هواری که در پایان فیلم پاپیون بود" حرامزاده ها من هستم!")

و اما این وسواسی که می­گویم گاه تا حدی می­شود که از آن خسته می­شوم کلافه می­شوم دست از کار می­کشم هیچ کاری نمی­کنم و در عینِ هیچ کاری نکردن، فکر می­کنم فکر می­کنم فکر می­کنم و از فکر کردن خسته می­شوم حتی خسته­تر از این که حواسم باشد هر اشتباهی نکنم! و همین فکر کردن می­شود کاری دشوارتر و جانکاه­تر از آن وسواسِ هر اشتباهی نکردن!

مدتها پیش یکی از دوستان در تماسهای تلفنی پرسیده بود چه می­کنی و من گفته بودم که ده ساعت فکر می­کنم، یک ساعت می­نویسم!"

با چنین حال و هوایی، هر چه بود وُ هرچه که هست!، نوشته­هایم را جمع و جور کردم و چندتایی را در یک مجموعه گرد آوردم و تا جایی که به فکرم می­رسید بازخواندم و ویرایش کردم و پیرایش هم! و برای اینکه نامی نیز بر آن بگذارم باز دچار وسواسی خسته کننده­تر شدم از نامگذاریِ " جای پای سالهای رفته" بگیر تا شگفتیهای سیلویا" از واخوانیهای منِ من" تا...... سرانجام رسیدم به یکی از شعرهایم که اسمش " دلپویه های تنهایی"است و همین اسم شد نام مجموعه­ای که با آن اسم منتشر کنم و کردم هم.

چه شده باشد ماجرایی نیست که دلمشغوله یا وسواسی داشته باشم اما یک خاطرجمعیِ خاصی دارد که با آن احساس می­کنم راحت شدم! راحت شدم برای اینکه دیگر آن وسواسها و بازخوانیها و ویرایشهای خسته کننده را ندارم. مانند تیری شده است که رها کرده­ام و دیگر کاری با آن ندارم! اما مگر می­شود دیگر کاری با آن نداشته باشم!؟

و این چالشیست که همیشه پس از انتشار کارهای دیگرم با من است! اگر چه پای هر واژه هر اشتباه هر چه که باشد ایستاده­ام! مگر می توانم نباشم!؟ هزار بار "نه"!......

برای دریافت/دانلودِ این کتاب اینجا کلیک کنید. 

 

توجه:

 مجموعه داستانِ "دلپویه های تنهایی" با فورمات پی­ دی­ اف ([1]PDF) در اینترنت منتشر شده و دریافت/دانلودکردنِ آن برای همگان رایگان  است. خواهشمند است از هر گونه استفادۀ تجاری از آن، به  هر شکل، خودداری فرمایید.



[1] Portable Document Format

 

سه‌شنبه، آبان ۱۱، ۱۴۰۰

دلتنگی - گیل آوایی

باز می کنم پنجره را

یک آسمان دلتنگی

سرریز می شود از نگاهم!

بامدادی دیگر از بامدادانِ غربت

نجوا می کنند ابرها به سکوت،

می گرید چشمان من

حواسم نیست،

نه نیست!،

چقدر دلتنگم!

 

سه شنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۰ - ۲ نوامبر ۲۰۲۱

جمعه، آبان ۰۷، ۱۴۰۰

این ویدئو را در فیسبوکم منتشر کردم و اینجا با شما قسمت می کنم.

 

جمعه، مهر ۱۶، ۱۴۰۰

شبانه - گیل آوایی

وقتی سکوت

رسمِ روزگارِ تحمیلی ست!

وهمِ تو وُ مترسکِ این سیاهی!

دوامِ روزمرّه­-گی­ست!

می­ دانی!؟

فریاد

رمزِ گذرِ شبهای بی­ چشم وُ روست!

کودکانه ­های من

گواهِ من است

بارها پرده­ های وَهم دریدن!