پیرایه های غربت
مجموعه داستان 1401/2022
اشکهایت را با هیچکس قسمت نکن آمیگو!
گریستنِ در تنهایی،
ماجرای دیگریست!
.
گاه خواستنیست
گاه ناگزیر
گاه شوق است
گاه اندوه
گاه آوارِ دلتنگیست بر دلت!
و
این را فقط خودت حس می کنی!
.
دوری وُ نزدیک!،
نزدیکی وُ دور!
.
دلتنگیهایت را با چکه چکه اشکهایت قسمت کن!
.
هق هقِ تنهایی ات
آواز بلند حس توست در تو
و بارانی که دل داده ای حتی در آفتاب!
.
نه!
اشکهایت را با هیچکس قسمت نکن آمیگو!
2
"وزیدنِ در باد"
باریدن در باران
پریدن در پرواز
گفتنِ نه به جنگ
رفتن با هر آنکه هماوازیست
در آوارِ زر و زور
چنین است آمیگو
دستهای تهی به مُشت
به آن که در بالا به ما
به زور و زر
فرمان می دهد
ما،
یگانه است آوازهای ما
ما،
انسان را به انسانیت فرا می خوانیم
زمین از آنِ ماست
"وزیدنِ در باد"
باریدن در باران
پریدن در پرواز
گفتنِ نه به جنگ
رفتن با هر آنکه هماوازیست
در آوارِ زر و زور
.
ماییم و جنگلی که در آنیم!
.
پنجشنبه ۱۶ تير ۱۴۰۱ - ۷ ژوييه ۲۰۲۲/ خواسته بودم " وزیدنِ در باد" از باب دیلون را به فارسی برگردانم اما آنچه خواندید را نوشتیم!
حسی که از " وزیدن در باد" گرفتم.
3
یورش ناشکیبای پرنده هاست باز
بامداد است
و من
دل به آرامش بامدادی داده ام
اما
آه صدای پرنده ها....پرکشیدنهای نابه گاهشان، فوج فوج آمدنشان
هیاهوییست باز
غوغای پرنده هاست انگار
نه غوغا که جنگ است فریاد است خشم است
باید کاری کنم.
نه آرامشی ست در این بامداد
نه تمرکزی به چیزی
مُشتی دانه در کاسۀ دانه هاشان
ساکت می شوند!
سهم پرنده ها سایه اندیشه های من است
آرامشی که پرنده ها داده اند!
سهم پرنده ها شکار نیست دانه است!
باور کنید!
1
هوار می زند در من
آوار می کند انگار
ویرانۀ با یاد رفته را
راستی کجا هستم که چنین
نزدیکترین کودکیم را نقش می زند
رودی وُ باریکه راهی وَ سبزاسبزی کرشمه وار
باد در گذرِ سکوتِ شالیزار است
تنها آوای تنهایی
در پیچاپیچ گیسوی شالی
تا کرانۀ دور
تا کلبه ای گم میان درختان
دست در دست کودکی گریزپای
هستم و نیستم
من کجا هستم
که چنین پرتاب شده ام به ناکجایی
که نیست دیگر
پیرانه گم شده ای مانند
چون من!
یکی صدایم می زند گویی:
آهای....نام آویر!
تی درسا بخان!
2
چیزی در من با من است
منِ من شاید
پا به پا
یاد به یاد
دستا دست
گام به گام
می آید می برد
می رقصد
می خرامد
آرام است
رام حتی گاهی
می خروشد
دریای خشم است دریاوار
موج موج روَنده ناایستا
روَندی روان تا ناکجای کرانۀ دورِ دورِ دور
تا مرز نگاهِ گم وُ مات وُ حیرانیِ همۀ منِ با من
می اندیشاند مرا
چونان پریشانگیسوی یاد و یادواره های بی پایان بی انتها بی حساب
چیزی در من با من است
این حریصِ عصیانگرِ رامِ ناآرام حتی
پیاله ای بیاور
پیاله ای
مستانه شاید حالی دست داد
دست دادی حتی
تو باش و بهانه ای
نگاهِ تو باشد و منِ من
مست
دیلمان می خوانم
اگر
اگر
اگر نگاهت پا دهد!
نزدیکترین همارۀ اندیشه و خیال است وطن
دردا
هست و نیست!
2
و چشم اندازی با نُتهای گمشدۀ آوازی آشنا
در حیرانیِ نگاهی مات
نقش کدام یاد و خاطره می زند مست!
3
چنین است دوست من
غربتِ غریبی
گِرهَش باز نمی شود
هنگام چنگ می زنی خیال پا به هوایت
آه می کشی آه
آه خاک مادری!
گیل آوایی
چهار شنبه ۴ اسفند ۱۴۰۰ - ۲۳ فوريه ۲۰۲۲
برای تو می گریم ایران!
در دورترین نزدیکِ سرگردانی!
پریشانی جنگلی مانند
آواز می دهم باز
دلتنگم دلتنگ!
دیریست
پرتاب شده ام گویی
هفت کوه و هفت دریای ناکجای این جهان
هوارِ ناروایی یک تاریخ بر شانه هایم
می خوانم وُ می روم
بر گسترۀ تنهاییِ موج موج
گام به گام
کرانه ای چنگ می زند
نگاه ماتِ به بارانم را
چه آوای غریبیست دیلمانی!
نجوای همارۀ این سالهایم!
تندر واره ایست آوار این همه
چه توانم کرد!؟
دامِ اندوهباریست روزگار این سالها
و پرتاب شده ای هر چه بادا باد
چنین است باز
اکنونِ من
برای
تو
می گریم
ایران!
.
شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۸ - ۱ فوريه ۲۰۲۰
با همه بی کسی وُ غربت وُ دور از یاران
من دلم تنها نیست!
سرکش وُ یاغیتر از باد خیالم
که مرا
می بَرَد زاین همه تنهاییِ من
تا شررهای جوانی در رشت
تا تماشاگۀ رقصِ شالی
تا به سبزانۀ لیلا کوه
در هیاهوی خزر دورا دور
آه
با همه بی کسی وُ غربت وُ دور از یاران
نه! دلم تنها نیست!
ناتمام
1
آینۀ شب است پنجره ای،
یک نفر
زاغ تنهایی چوب می زند
دو نفری!
2
نگاه.....
تا بینهایتِ خیال !
سایه ای اما
پا جای پای رفته می نهد
و راه
بی پایانیِ رفتن را گویی رسم کرده است.
پا به راه،
خیره!
گم!
رفتن
بیهودگیِ آمدن را هوار می زند!
خیره سرانه مست
آواز پرنده ای
باز
دل می برد
خیال پر دادن!
نه سواری
نه غباری
نه حتی یک دست
که دست در دست
کاری کارستان!
دریغ!
3
چهره ای در آینه
بیگانه وار عادت کرده است
دل دادن به دیروزها.
این میانه اما
درختِ نارنجِ من هنوز
مرا به بیرونِ پنجره می برد
با کشکرتی که هر روز
می آید
می برد
می پرد
می رود!
یادآواریِ فیسبوکم از 22 نوامبر 2016
مرده می برند کوچه به کوچه!
گیل آوایی
جمعه ۲۸ آبان ۱۴۰۰ - ۱۹ نوامبر ۲۰۲۱
صدای آمبولانس از دور به گوش می رسید. در حال و هوای بامدادی بودم. نگاهم به داستانی بود که داشتم آن را بازخوانی می کردم. صدای آمبولانس از دور، نزدیک و نزدیک تر می شد. نمی دانم چرا حواسم به ترانه ای از فرهاد رفت که می خواند: مرده می برند کوچه به کوچه[1]!
این روزها شاید بهتر است بگویم این سالها روزی نبوده و نیست حتی!، که کشته ای قتلی جنایتی نبوده باشد و در این گیرودار همه گیری کرونا هم بر سر ما و جهان ما آوار شده است. این آوار را هر روز می شود دید لمس کرد و صدای آمبولانس هم که پی در پی از کوچه ها و خیابانهای هر شهر و آبادیِ این سامان به گوش می رسد، نشان فاجعه ای که ما با آن دست به گریبانیم به رخ ما می کشد. با این وجود نمی دانم چرا حواسم به ترانه فرهاد رفت و آن بخش از ترانه که می گوید "مرده می برند کوچه به کوچه...."
در ناخودآگاهی نهیب زنان، به این موضوع فکر کردم که اصولاً مخالف بودن یا در جرگۀ دگرگونیها افتادن و بخوان با موجِ مُد شدن راه افتادن، بلایی سر هنر و ادبیات می آورد که امروز پس از چهل سال زخمهای اندوهبار و ناباورِ آن را بر پیکر فکر و روح و جان و جهانمان حس می کنیم. در چنین اوضاع و احوال مُد شدن و مخالف گویی و مخالف خوانیها چه داستانها و شعرها و ترانه هایی نوشته و سروده نشده است!؟ تا آنجا که می شود ادبیات را هم در این عوامگراییِ مُدِ روز شدن دید. آیا در آن سالهای ماجراجوییهای جوانیِ من و ما، مرده می بردند کوچه به کوچه!؟ آیا شب نبود ماه نبود ما بیرون زمان ایستاده بودیم و دشنه تلخی در گرده هایمان!؟ آیا علی اولین سوسیالیست جهان بود!؟ آیا ایستاده مردن بودن یا ایستاده زندگی را مرگ کردن و مرگ ستودن!؟ چه جوانیهای شریفی که در مدِ آن زمانی به غارت رفت به هدر رفت به باد رفت!
کار به جایی رسیده بود که نویسندگان و شاعرانِ شناخته شدۀ ما، در روز روشن دروغ می گفتند! از سینما رکس بگیر تا مرگ صمد، از خود بیگانگی و خودنشناسی بگیر تا هزار جنایتکارِ بیگانه با همه چیز ما را شناختن و شناساندن و ستودن!؟
در چنین مد شدنهای غم انگیز، ادبیات و هنر ما هم به چنان بلایی دچار شد که امروز پس از چهل سال داریم می بینیم و می خوانیم و به چند و چون آنها پی می بریم و آگاه می شویم! چرا هنر ما باید تا این حد گرفتار ناراستی و عوامگرایی شده باشد!؟ چرا دروغ!؟ چرا ناراستی و خودفریبی و خودستایی عوامانه!؟
نمی دانم! شاید زیادی دارم خودقربانی نمایی می کنم! شاید نشناخته و ندانسته دارم، به نوعی، عوامگرایی می کنم! عوامگرایانه می نویسم!
اما بیشترین نوشته ها و شعرهای آن سالهای جوانیِ و ماجراجویی و به عبارتی مد شدنِ مخالف بودن و مخالف گرایی، راست نبود! حقیقت نداشت. اگر به خودم اجازه بدهم و یک قدم جلوتر بردارم بگویم که ریاکارانه بود! میدان دادن به یک مشت بی همه چیز جنایتکار بود.
صدای آمبولانس نزدیک و نزدیکتر شد و حالا دارد دور و دورتر می شود! و من در این جای جهان دارم پوزخند می زنم به نهیبی در من که: مرده می برند کوچه به کوچه!
فکر می کنم در گفتن و نوشتن و حتی دانستنِ حقیقت، تاخیر داریم! همانطور که انگار در زاده شدنِ ما هم، در مقایسه با جهان متمدنِ امروز، تاخیر داریم! هرچقدر هم دو دستی به چسبیم به گذشتۀ تاریخی نیاکان ما که چنان و چنان بودند و بودیم شاید!!!!
ندانستن بد است اما نادانی را ریاکارانه دانایی جا زدن، وحشتناک است حتی جنایتکارانه است!
ندانستن را می شود دانستن نمود اما آگاهانه ندانستن را دانایی جا زدن! داستان دیگریست! باور نمی کنی! غربزدگی آل احمد را بخوان!
آمبولانس رسید و از خیابان محله من هم گذشت. دیگر صدایی از آمبولانس نیست! یک روز کاری دارد با صداهای سگ و آدم و ماشینها شروع می شود و من اما باور کن دارم زمزمه می کنم مرده می برند کوچه به کوچه!
.....
پ.ن
در شهرم رشت، در اواخرِ چهل و آغاز دهۀ پنجاه! همان سالهایی که سیاهکل بود و سیاهکلی بودم( بودیم شاید!) سالهایی که خانۀ چریکها در خیابان ژاندارمری رشت مورد حمله قرار گرفته بود، یادم است از راستۀ مسگرها می گذشتم و جوانکی چهره اش را بخوبی یاد می آوردم که تازه ریش جوانانه در اورده و تیپی به بیان امروزی حزب اللهی که از یک مسجد در همان راستۀ مسگرها بیرون آمده بود و از برابرم می گذشت به او نگاه می کردم و تیپی که داشت! او در انجمنِ حجتیه مغزشویی شده و من در فرهنگ چریکیِ به بیانی چپ مغزشویی شده بودم! من او را عقب مانده و او مرا شاید منحرف می دید!
منظورم از این یادآوری آن است که بگویم هیچکدام ما در زمان و جهان روزمان نمی زیستیم! هر دو به بیانی قربانی بودیم حالا بخوان قربانی ناآگاهی، قربانی مدِ روز شدن، قربانی مترقی عقب مانده و.... هر چه که بگویی!( آب از سر گذشته است!)
ولی این زمزمه " مرده می برند کوچه به کوچه" هنوز با من است ولی با پوزخندی فاجعه بار!
همین!
........
جمعه ۲۸ آبان ۱۴۰۰ - ۱۹ نوامبر ۲۰۲۱ در فیسبوکم نوشتم
این نوشتار بطور موقت در وبلاگم منتشر شده است.
1
مرگ که هیچ!
زندگی اما
ماجرای دیگریست!
2
پَر باشد یا پرنده
فرقی به حال خیالم نمی کند!
خیال را عشق است وُ هماره پروازش!
3
ابر یا باران
تنِ خیس است وُ آفتابخیزانِ اندیشه!
منِ من سایۀ من است
شب و روزِ روزگار بر شمردن
این آفتابیِ آبی سرودهای تنهاییام!
همه اش را به یک یپاله عرق سگی هوار می زنم!
اما تو
که حواست نیست! هست!؟
يکشنبه ۲۳ آبان ۱۴۰۰ - ۱۴ نوامبر ۲۰۲۱
"دلپویه های تنهایی" / مجموعه داستان2021
هیچ گاه چنین دچار وسواس نمیشدم که میشوم! انگار هر چه سن وُ سال آدم زیادتر میشود،( میتوانی بخوانی هر چه بیشتر تجربه میکند!)، یک چیزی در هر کاری بر سرِ آدم هوار میزند که:
" هر کسی ممکن است اشتباه کند اما حق ندارد هراشتباهی بکند!".
ولی با این حال اشتباه میکنم و همین اشتباه کردن نشانهای از وجود داشتنم میشود یعنی که هستم! (نه به آن هواری که در پایان فیلم پاپیون بود" حرامزاده ها من هستم!")
و اما این وسواسی که میگویم گاه تا حدی میشود که از آن خسته میشوم کلافه میشوم دست از کار میکشم هیچ کاری نمیکنم و در عینِ هیچ کاری نکردن، فکر میکنم فکر میکنم فکر میکنم و از فکر کردن خسته میشوم حتی خستهتر از این که حواسم باشد هر اشتباهی نکنم! و همین فکر کردن میشود کاری دشوارتر و جانکاهتر از آن وسواسِ هر اشتباهی نکردن!
مدتها پیش یکی از دوستان در تماسهای تلفنی پرسیده بود چه میکنی و من گفته بودم که ده ساعت فکر میکنم، یک ساعت مینویسم!"
با چنین حال و هوایی، هر چه بود وُ هرچه که هست!، نوشتههایم را جمع و جور کردم و چندتایی را در یک مجموعه گرد آوردم و تا جایی که به فکرم میرسید بازخواندم و ویرایش کردم و پیرایش هم! و برای اینکه نامی نیز بر آن بگذارم باز دچار وسواسی خسته کنندهتر شدم از نامگذاریِ " جای پای سالهای رفته" بگیر تا شگفتیهای سیلویا" از واخوانیهای منِ من" تا...... سرانجام رسیدم به یکی از شعرهایم که اسمش " دلپویه های تنهایی"است و همین اسم شد نام مجموعهای که با آن اسم منتشر کنم و کردم هم.
چه شده باشد ماجرایی نیست که دلمشغوله یا وسواسی داشته باشم اما یک خاطرجمعیِ خاصی دارد که با آن احساس میکنم راحت شدم! راحت شدم برای اینکه دیگر آن وسواسها و بازخوانیها و ویرایشهای خسته کننده را ندارم. مانند تیری شده است که رها کردهام و دیگر کاری با آن ندارم! اما مگر میشود دیگر کاری با آن نداشته باشم!؟
و این چالشیست که همیشه پس از انتشار کارهای دیگرم با من است! اگر چه پای هر واژه هر اشتباه هر چه که باشد ایستادهام! مگر می توانم نباشم!؟ هزار بار "نه"!......
برای دریافت/دانلودِ این کتاب اینجا کلیک کنید.
توجه:
مجموعه داستانِ "دلپویه های تنهایی" با فورمات پی دی اف ([1]PDF) در اینترنت منتشر شده و دریافت/دانلودکردنِ آن برای همگان رایگان است. خواهشمند است از هر گونه استفادۀ تجاری از آن، به هر شکل، خودداری فرمایید.
باز می کنم پنجره را
یک آسمان دلتنگی
سرریز می شود از نگاهم!
بامدادی دیگر از بامدادانِ غربت
نجوا می کنند ابرها به سکوت،
می گرید چشمان من
حواسم نیست،
نه نیست!،
چقدر دلتنگم!
سه شنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۰ - ۲ نوامبر ۲۰۲۱
وقتی سکوت
رسمِ روزگارِ تحمیلی ست!
وهمِ تو وُ مترسکِ این سیاهی!
دوامِ روزمرّه-گیست!
می دانی!؟
فریاد
رمزِ گذرِ شبهای بی چشم وُ روست!
کودکانه های من
گواهِ من است
بارها پرده های وَهم دریدن!