جمعه، خرداد ۰۷، ۱۴۰۰

خود کشی / داستان دوزبانۀ فارسی-هلندی 25فوریه 2009 / گیل آوایی

خود کشی 
داستان دوزبانۀ فارسی/هلندی
گیل آوایی
25فوریه 2009
 
- بروم ببینم  چه کسی است!
- برای چه بروم. به من چه که او کیست!
- نه ول کن. به توچه!
- دیدن که مالیات ندارد!
- چه  کار به او داری! آخر به تو چه! یکی با خودش خلوت کرده!؟ تو بروی آرامشش را بهم بزنی که چه! مگر به سرت زده است! دریا ارث پدرت نیست! هر که هر جور که بخواهد می پوشد، هر جور که بخواهد....
- نه!
- بهتر است مسیرم را عوض کنم. یک  جای دیگر بروم. اینهمه جا! همه را گذاشته ای  صاف گرفته ای آنجا را که یارو خلوت کرده است! برو یک  جای دیگر!
- نه! نمیشود! باید بروم. شاید....
هر قدمی که بر می داشتم، با خود همین جور می گفتم و می رفتم. چشمم ناگهان به او افتاده بود. تا کنون سابقه نداشت که این جور به کسی کنجکاو شده باشم. نمی دانم چرا بطرفش کشیده می شدم. شاید به او نبود که کشیده می شدم بلکه باید آن مسیر را می رفتم یا شاید به این خاطر بود که تا امروز کسی با آن ظاهر که کناردریا آمده باشد، ندیده بودم. 
هنوز به او نرسیده بودم. از دور نظرم را جلب کرده بود. ظاهرش با دیگران فرق می کرد. مدل پالتویی که پوشیده بود به قدم زدن کنار دریا نمی آمد. مانند این بود که کسی با کفش پاشنه بلند،  کوهنوردی کند. همچنانکه به او نگاه می کردم، جوری که خط راستی فاصله من و او  کشیده باشند و من نیز از روی خط قدم بردارم، سوی او می رفتم.
نه...نه! فکر نمی کنم اینطور بوده باشد. اینطور نبود. یعنی رفتن به سوی او نبود. شاید دلم می خواست که به سوی او بروم.
گاهی آدم این جور می شود. جوری که دلش می خواهد چیزهایی را آن طور که دلش دوست دارد، ببیند نه آن طوری که هستند. من هم شاید دچار همین حالت شده بودم. بنابراین اینطور، هم می توانست باشد و هم نمی توانست باشد.
اما یک چیز داشت اتفاق می افتاد که ربطی به این نداشت که دلم چگونه بخواهد ببینم . در واقع مثل هر روز رفتنم به جایی بود که او ایستاده بود. همانجاییکه باید کفشم را از ماسه ها پاک می کردم تا ماسه  ها را با خود به داخل ماشین نبرم. همانجا هم او ایستاده بود.
از کجا سبز شده بود نمی دانم اما جاییکه سنگواره های بر روی هم تلمبارشده، قرار داشتند و در دو خط موازی، موج شکنی را تشکیل می دادند، او ایستاده بود. جاییکه  روزها و ماه های اول که دراین شهراسکان داده شده بودم، یعنی پرت شده بودم!  در میان یک دریا هول و هراسِ آمیخته به یک اضطراب آزار دهنده، که چه جایی خواهد بود، می آمدم همینجا برروی همین موج شکن سنگی که در تاریکی شبهای بی مهتاب مثل شبحی دراز دراز سوی دریا کشیده می نمود، مدتها می ایستادم و به دورهای دریا خیره می شدم.  روزها و شبهایی که اکنون به آن، دوره  دلداگی ِمن با دریا می گویم.
آنقدر که برروی این سنگواره ها در پی اینهمه سال ایستاده بودم، تمام شکل و شمایل و ابعاد سنگها در خاطرم حک شده بودند. حالا که او همانجا ایستاده بود، می توانستم سنگهای صاف و درهم برهم ِ زیر پایش را هم در ذهن خود مجسم کنم.
چرخی زد و باز به دریا خیره شد. چند قدمی نمانده بود که به او یعنی به همانجایی که ایستاده بود، برسم.  زن و مرد پیری با قدمهای شمرده از کنار او گذشتند. سگ پشمالوی لوسی که همراهشان بود واغ واغی کرد و پی آنها  دوید.
کلاغ سیاهی که این روزها در کنار دریا مایه تعجب من است، در چند قدمی او چیزی را نک می زد. آن سوترک صدای لودری که بیل دهانگشادش را با ماسه ها پر می کرد و از کناره آب تا بلندی ای که پلاژهای تابستانی آماده می شد، خالی می کرد، آواز دلنواز دریا را بر هم می زد.
او همچنان خیره به دورهای دریا ایستاده بود و دست در جیب پالتو، چنان که گویی مجسمه ای بر سنگها کاشته باشند، هیچ حرکتی نداشت. دریا هم موج از پی موج بر سنگهای سینه پهن، سفره می گشود و در لابلای سنگها آبگیرهای کوچکی درست می کرد. همین آبگیرها کار ماسه زدایی از کفشهایم را راحت تر می کرد.
هوا گرمای دلچسبی داشت. گرمایی که در سرمای خشک و آزار دهنده ی این روزها به دل می نشست. زیپ کاپشین را باز کرده بودم. باد ِهر از گاهی که چنان قدرتی داشت که می توانست لبه های کاپشینم را هوا دهد، خنکای دلپذیری بر تن عرق کرده ام، می دوانید.
همیشه هم وقتی هوا دست و دلبازی اش می گیرد و آبی ِ آسمان را آبی تر و گرمای این فصل سال را گرم تر و دریای همیشه جوشان زمستانی را آرام و رام می کند، حس سالهای جوانی می زاید و آن حال و هوای بازیگوشانه نوجوانی و مدرسه و آرام و قرارنداشتن ِهمواره را در آدمی جان می دهد.
لبه های کاپشینم با باد می رقصیدند و من نیز سبک سبک گام بر می داشتم. خنکای تنم را حس می کردم به باد ملایمی که از لابلای لباس بر تمامی  پوست تنم کشیده می شد و خوش بحالم می کرد.
به او رسیدم. آخرین قدم را برداشتم تا تقریبا چسبیده به او،  پا در یکی از آن آبگیرهای کوچک گذاشتم. باید زود این کار را می کردم وگرنه می بایست منتظر موج بزرگی باشم تا آب باندازه ای باشد که ماسه از کفشم بزداید یا در حین شستن ماسه ها از کفشم، موج بزرگی سر می رسید و مثل خیلی وقتها که غافلگیرم کرده است، تمام کفش و جورابم را خیس می کرد که  باز باید خط و نشان کشیدن من  به دریا تکرار می شد!
پا در آبگیر گذاشتم اما همه حواسم به او بود. نمی دانم چرا بدون اینکه نگاهش کنم، می دیدمش که بسوی من برگشته است. تردید می کند. این پا آن پا می کند. می دیدمش بی آنکه نگاهش کنم. احساس می کردم که هر دو نفر فکر مشخصی در سرمان است. کاملا حس اش می کردم.
در همین حال و هوای کنجکاوی نامرئی بودم که موجی غافلگیرانه رسید تا بخواهم قدم بردارم و از موج دور شوم، گفت:
- te laat
- دیر شد
 با خنده گفتم:

-altijd is het te laat! hoe kan ik op tijd zijn!?Nooit! Zij speelt zo elke dag met mij!
- همیشه دیراست. چطور می توانم سر وقت باشم! او با من هر روز همین بازی رادارد

با همه قیافه عبوسی که داشت، لبخندی بر لبانش نشست. در حالیکه دستش را بسوی من دراز کرده بود، گفت:

- mag ik mij voorstelen?
- ممکن است خودم را معرفی کنم؟

با خوشرویی ی از خدا خواسته ای دستش را فشردم و گفتم:

- ja zeker! Ik ben Gil
- بله! البته، من گیل هستم

با همان چهره گرفته، دست داد و گفت:

- ik ben michela
- من هم میشلا هستم

برای اینکه چیزی برای ادامه ی حرف زدن با او گفته باشم، گفتم:

-Wat een mooi naam u hebt.
- چه اسم قشنگی دارید

شانه اش را با وازدگی خاصی بالا انداخت و جواب داد:

- ah…je hoef niet mij U  zegen.
- لازم نیست به من " شما " بگویی

در دل لجم گرفت ازاین ادب ایرانی که بیشتر وقتها بجای صمیمیت، رسمیت را سبب می شود، با لخند دوستانه ای گفتم:

- oh. Ok. Het is makelijk voor mij ook
- اوه...  باشد. برای من هم راحت تراست.

به چشمانش خیره شدم. چشم دریایی ای داشت. در عمق چشمانش چیزی نهفته بود. چیزی که احساس می کردم همه درونش را می چزاند. حس غریبی بود. یک لحظه خشکم زد از حسی که به من دست داده بود.
در حالیکه چهره مهربان و دوست داشتنی ای داشت. قد بلندش در آن پالتویی که با کمربند همرنگ پالتو دور کمرش را چسبیده بود، زیبای خاصی به حرکتهایش می داد. ظریف و موزون گاه گاه این پا آن پا می کرد. یک بیتابی ناگفته، نهفته در تمامیتش حس می شد.
وا مانده بودم. به سرم زده بود که هر جور شده سر صحبت را با او باز کنیم. در حالیکه فکر می کردم، با نگاه خود او را می کاویدم. نرم و سبک موهایش را به دست باد داده بود. باد مستانه در هر تار مویش دلنوازی می کرد. با وجودی که هوای مطلوبی بود اما چهره اش به گونه ای که از سرما سرخ شده باشد، رنگ گُر گرفته ای داشت. در چشمانش نگاه می کردم که ناگهان گفتم:

-Weet je je heeft een lieve schoonheid
- میدانی که زیبایی دلنشینی داری؟

-Oh… dank je wel. Is het zo!?
- آه متشکرم. واقعا این جوریست!؟

-Ja! Je ben echt mooi. Zo als de zee. Een wilde schoonheid
- بله. واقعا زیبایی. مثل دریا. یک زیبایی وحشی داری.

-Je hou van de zee
- از دریا خوشت می آید

-Ja! Ik ben gek op
- آره. دیوانه ی دریا هستم

-Echt waar?
- واقعا؟

-Ja. Ik moet iedere dag met het zee zijn.. anders heb ik een gevoel dat ik iets verloren heb
- بله. هر روز باید بیایم دریا. وگرنه احساس می کنم که یک چیزی گم کرده ام
- Oh….
- که اینطور!

همینطور که با او حرف می زدم، فکر می کردم. می کاویدمش. حرف که می زد، فکرش آنطور که باید با من نبود. چیزی در نگاهش از آشفتگی درونش خبر می داد.
پرسیدم:

-Weet je dat het de eerst keer op de strand is dat ik met iemand zoveel gesproken heb
- میدانی که اولین بار است با کسی در ساحل اینقدر حرف زده ام.

تا بخواهد چیزی بگوید مثل همیشه شش ماهگی ام گل کرد. فرصت ندادم چیزی بگوید و ادامه دادم:

-bijna met iedereen is het zo te zeggen lekker weer, slechte weer. Of de belangrijkste subject is over een hond of een kat.maar  ik heb er absolut geen interesse
- با همه مردم  اینجوریست که گفته شود هوای خوبیست یا هوای بدیست یا اینکه مهمترین موضوع مورد بحث در باره سگ یا گربه ای باشد . من هم اصلا هیچ علاقه ای به این سوژه ها ندارم

گفت:
-Ja, Misschien heb je er gelijk maar iedereen is niet zo.
- بله شاید حق با تو باشد اما همه آنطور نیستند

در دل گفتم خوب گفتی. همین نکته ی خوبیست که بتوانم به اصل موضوع بپردازم. موضوعی که با این همه کنجکاوی در من، جان بلبم کرده است.
هنوز کلمه ای بر زبانم نیامده بود که گفت:

-Weet je waarom ben ik hier gekomen?
- میدانی چرا اینجا آمده ام؟

در یک لحظه حس کردم که می خواهد حرف بزند یا شاید دنبال یکی بود که با او حرف بزند. گفتم:

-Nee! Waarom?
- نه. چرا؟

-Ik been tussen leven of zelfmorden
- من بین مرگ و خودکشی هستم

-Welke liever je
- کدام را ترجیح می دهی؟

سکوت معنی داری کرد. شاید منتظر چنین پاسخی از سوی من نبود. اما حالت عادی و صمیمی من او را مجاب کرد که منظور خاصی ندارم. تا بخواهم چیزی بگویم، گفت:

-Ik heb zelf morden gekozen
- خودکشی را انتخاب کرده ام

چنان خنده ی بلندی سر دادم که خودم از چنان خنده ای خجالت کشیدم. خجالت بیشتر از اینکه او با آن صحبت و موضوع جدی انتظار همه چیز را داشت الا چنان خنده ای از سوی من.
با صدای عصبی پرسید:

-Waarom lach je!
- چرا می خندی!

گفتم:

-Kijk mijn lot! Na zo veel jaren in deze stat, is niemand bij mij gekomen maar nu dat je bij mij ben. Ben je tussen leif of zelfmorden. Volgens jij is het niet belachelijk?
- شانس من را ببین آخر بعد از اینهمه سال که هیچ کس در این شهر لعنتی گیرم نیامده حالا که تو هم گیرم آمده ای بین زندگی و خودکشی هستی! بنظرت خنده دار نیست

نگاهش را طوری که بخواهد از من بدزدد، به دریا دوخت و به همان حالتی که در فکر باشد، به دریا خیره شد.
پرسیدم:

-Mag ik vragen waarom wil je zelfmorden?
- ممکن است بپرسم چرا میخواهی خودکشی کنی؟

نگاهی پرسانه به من کرد. انگار دنبال چگونه گفتن پاسخش بود. لکنت کنانه کلمه ی نامفهومی را تکرار کرد. نفهمیدم. تمام تلاشم را می کردم که چهره افسرده ای از خود نشان ندهم. خوشرو یانه به او چشم دوخته بودم و صبورانه منتظر بودم که به آسودگی حرف بزند. ناگاه چنان هق هقی کرد که گویی همه  دنیا سرم آوار شده است. بی اختیار دستش را گرفتم و او را بخود چسباندم. هیچ نمی گفتم. او هم هیچ نمی گفت. لحظه ای به همان حالت گذشت. به آرامی در حالیکه می گریید گفت:
-Ik hield van hem, nog steeds.Maar Hij waardeerde het niet. Hij makte relatie met mijn vriendinnen en ze zijn allebei weg gegaan. Plotseling vloerde Ik alle twee in eens
- دوستش داشتم. هنوز هم دارم. ولی عشقم را قدر ندانست. با دوستم رو هم ریخت. هم خودش رفت و هم دوستم. هر دو نفر را ناگهان از دستم رفتند.

نمی دانم به سرم زده بود. یا عصبی شده بودم. ناخودآگاه گفتم:

- Wel, je gaat weg ook
- خوب تو هم داری میری.

نگاهم کرد. من هم در حالیکه دستانش را  در دستان خود می فشردم، نگاهش می کردم. با تکان دادن سر و حالت نگاه خود گفته ام را تاکید دوباره ای کردم که خوب تو هم داری میروی.
پرسید:

- Wat bedoel je dat ik ook weg ga!?
- منظورت چه است که من هم دارم میروم!؟

بلافاصله با همان حالت ناخودآگاهانه گفتم:

- Wel wat die zeg je dat je tussen leef of zelfmoord ben, is het zoals een keuze van weg gaan. Dood of leef  betekent een weg om jou eigen weg te gaan. Maar het is nog niet precies welke
- خوب اینکه می گویی خودکشی و مرگ یعنی انتخاب یک راه برای رفتن است. یا زندگی یا مرگ. یعنی به راه خودت می روی اما هنوز معلوم نیست کدام راه.

پرسید:

- als je was, wat zou je doen?
- اگر تو بودی چه می کردی

گفتم :
- Ik ben het niet . Maar ik denk als je zelfmoord pleegt, Geef je een goede excuus aan ze alle twee dat het probleem legde aan jou zelf, niet ze.daarom zijn ze weg gegaan

- من که نیستم. اما فکر می کنم اگر خودکشی کنی، بهانه ی خوبی به هر دونفر آنها داده ای از اینکه مشکل تو بودی و آنها ترا رها کردند و رفتند.
با شگفتزدگی خاصی پرسید:

- Wat!?
- چه!؟

بی آنکه تغییر به واکنش به او بدهم، گفتم:

- ah je weet wat ik bedoel!
- اه...خودت میدانی منظورم چیست!

و به صدای شوخ و خودمانی ای  ادامه دادم:
- Waarom ben je niet zelfmoord gepleegd voor ik jou ontmoet dan zou ik niet zo verdrietig worden dat ik mijn nieuw goede vriendin verloren heb. Het wordt een boete van mijn zonder enige schuld
- حالا چرا زودتر خودکشی نکردی که من وقتی  میدیدمت غمگین نمی شدم که دوست خوبی را از دست داده ام. من این وسط چوب می خورم

با حالت شوخی و جدی نگاهش می کردم. اما نمی دانم چرا به چیزی که گفته بودم باور داشتم. یعنی اگر واقعا پیش از همین صحبت کوتاهی که با او داشتم اگر خودکشی می کرد مانند دیدن یا شنیدن خبر خود کشی دیگرانی که اصلا هیچ تصوری از آنها نداشتم، برخورد می  کردم اما اکنون که با او حرف زده ام و غمی که در او حس کرده ام، براستی اگر خودکشی می کرد و من می دیدمش، غمگین می شدم.
در حال و هوای فکر و حرفی بودم که دیگر بزبانم آمده بود و باری از حقیقت نیز داشت، که با لخندی دلجویانه گفت:

- ik heb noch niet zelfmoord gepleegd dus word niet zo teleurgesteld
- هنوز که خودکشی نکرده ام پس غمگین نباش!

بی آنکه به حرفش اشاره کنم یا اینکه بخواهم به آنالیز احساسی که داشت و داشتم،  بپردازم، گفتم:

- laat maar… hoe als wij samen een koffee gaan drinken. Het is lekker in deze koude weer!
- بی خیال.....با یک قهوه چطوری؟ در این سرما می چسبد.

در کمال ناباوری ام جواب داد:
- is goed!
-   خوب است.

با حسی که ممکن است هر لحظه پشیمان شود و برگردد به همان جایی که بود، راه افتادیم. هنوز چند قدم برنداشته بودیم که در کمال تعجبم گفت:

- het is goed dat ik met jou gesproken heb.
- خوب شد که با تو حرف زدم

بدون آنکه نگاهش کنم، گفتم:

- hoe zo!?
- چطور؟

با صدای آرام که هیچ نشانی  از آشفتگی چند لحظه پیش اش نداشت، گفت:

-wel ik heb goede gevoel van deze gespreek met elkaar.
- راستش احساس خوبی دارم از این حرفهایی که با هم زدیم

- ik weet het  niet wat hebben we gesproken over maar ik ben blij om een koffee samen gaan drinken.
- من نمی دانم چه حرف زدیم اما اینکه میرویم یک قهوه ای بخوریم خوش بحالم است

داشتم فکر می کردم که همیشه یک چیزی هست که آدمی را به این زمین و زمان و جهان دور و برمان پیوند دهد. بریدن این پیوند ممکن است ساده باشد اما حفظ و محکم کردن آن با اینهمه درد و زخم و ناروایی ای که از همه جای آن می بارد، کار ساده ای نیست اما ظرافتی دارد که اگربخواهی خوب تنگت را با خودت وا کنی.
ولی چگونه می توانستم به او منظوری که داشتم منتقل کنم! می ترسیدم هر موضوعی را مطرح کنم، نتیجه معکوس دهد. ناخودآگاه گفتم:

- laat maar wat er ooit komt! Deze hele moment maakt verschil! Denk je niet!?
- بگذار هرچه پیش آید، همین لحظه مهم است. اینطور فکر نمی کنی!؟*

دستم را گرفت و در میان دستانش فشرد. هیچ نگفت.


تمام


* این جمله از زمان دبیرستان در ذهنم مانده است که از کتاب چکیده های اندیشه اثر صبح خیز حفظ کرده بودم و بخشی از یک شعر انگلیسی بود به این شرح:

Rose kissed me today
Will she kiss me tomorrow?
Let it be as it may!
Rose kissed me today!
برگردان:
گل سرخ مرا بوسید
فردا نیز چنین خواهد کرد
بگذار هر چه پیش آید
گل سرخ مرا بوسید ( دم را غنیمت است)

چهارشنبه، خرداد ۰۵، ۱۴۰۰

سه چامۀ سالهای رفته!- گیل آوایی

 0

تا بوده به مرگ، زندگی را گفتیم

از رزم و ستیز، بندگی را گفتیم

دستان تهی ستوده بردار شدیم

ای وای سیاوُشانه برخاک شدیم 

1

ای وای که باز داغ تابســـــتان است

از خون هزار خاوران بســـــتان است

برخیز و بیا که داد خواهیم یـــــــاران

ایران همه جاخون سیاووشان است 

2

دردا زوطن به خون دل می خــــــوانیم

با داغ و درفش و سوز دل می خــوانیم

تا بوده وطن وطن پرســـــــــــتان را یاد

غمنامه ی یـــــــــار زیر گِل می خوانیم

 گیل آوایی/ بیست و ششم ماه مه  2012

شنبه، خرداد ۰۱، ۱۴۰۰

فتح ویرانه چه سودت-همین/گیل آوایی

  می آیی وُ تاراج می کنی!

بر بالِ خواب و خیالِ من!

ویرانه ای ست

دل به نسیم خیالت!

 .

فتحِ ویرانه چه سودت!؟

وقتی آوارِ این همه بردوش

انگشت نمایت می کند

ویرانه تر!

از مجموعه  شعرِ " همین "/  برای دریافت/دانلود کردنِ این مجموعه اینجا کلیک کنید





جمعه، اردیبهشت ۲۴، ۱۴۰۰

دو یادداشت از یادآوری صفحه ام در فیسبوک - گیل آوایی

 

  1

داشتم قدم می زدم و با خودم، به هزارباره!!!، این بخش از شعر زمستان اخوان را زمزمه می کردم "...نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک، چو دیوار ایستد در پیش چشمانت، نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم زچشم دوستان دور یا نزدیک....." ناخودآگاه به این فکر افتادم که با چنین شاهکارهایی چطور آدم می تواند هر گفته یا نوشته یا شعروار ه ای را شعر بداند یا در کمترین حالت با آن نوعی ارتباط حسی/فکری/سلیقه ای پیدا کند! براستی شعرهایی هستند که انتظار آدم از شعر را بالا می برند. آدم با خواندنشان نه تنها سختگیر می شود بلکه بدسلیقه!!!! می شود! براحتی با هر، چه می دانم نوشته، شعرواره یا هرچه که بنامیمشان، سخت برخورد می کند. حالا چه بلحاظ شعر بودن یا شعر خواندن باشد چه بلحاظ معنا و حس و تصویرهایی که از شعر دست می دهد.

پیشترها که وسیلۀ ارتباطی به این گستردگی نبود و دسترسی به کتاب و نشریه و..... به این آسانیها نبود، سخت تر یا حداقل کمتر به چنان شاهکارهایی دست می داشتی و بقولی حالی می کردی اما این سالها بویژه همین روز و ماه و سالی که در آن هستیم، گرفتار یک جور پوپولیسم رسانه ای شده ایم. یک جور تعارفاتی که در ما ایرانیها یا حتی شرقی ها زیاد است یک جور فرهنگ ماست که به این حوزه از ادبیات هم کشیده شده است. پوپولیسمی که کیفیت شعر یا داستان یا اصولا کارهای ادبی حتی هنری را نه تنها مخدوش کرده بلکه بسیار پایین آورده است. پوپولیسمی که به نوعی آگاهی و برخورد مسئولانۀ خواننده را نیز نشان می دهد. تصورش را بکنید زمانی که روشنفکران ما دیدارهایی داشتند و کارهای یکدیگر را می خواندند و از یکدیگر حتی می آموختند، امروز در پهنۀ دنیای مجازی، دیگر چنان کیفیتی برای جمعها نیست. یک جور نگاه همگانی، نگاهی به گستردگی یک دنیا شاهد و خواننده و......حاکم است یک جور دست به عصا بودن همگان در برخورد با مقولۀ ادبیات و هنر است. یک جور بلای فرهنگی/شخصیتی......یک جور برخورد پوپولیستی حاکم است که گذشته از تاثیر بر کیفیت کار ادبی/هنری، باعث توهماتی هم شده که در آمدن از آن بسیار بسیار سخت و حتی بعید می نماید. آدم وقتی شعری مثل این شاهکار شاملو می خواند:

“بيتوته کوتاهی ست جهان

در فاصله گناه و دروخ.

خورشيد

همچون دشنامی بر می آيد

و روز

شرمساری جبران ناپذيری ست.

آه

پيش از آن که در اشک غرقه شوم

چيزی بگوی.

درختان

جهل معصيبت بار نياکانند

و نسيم

وسوسه ئی نابکار.

مهتاب پائيزی

کفری ست که جهان را می آلايد.

چيزی بگوی

پيش از آن که در اشک غرقه شوم

چيزی بگوی.

هر دريچه ی نغر

به چشم انداز عقوبتی می کشايد.

عشق

رطوبت چندش انگيز پلشتی ست

و آسمان

سر پناهی

تا به خاک بنشينی و

بر سرنوشت خويش

گريه ساز کنی.

آه

پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی

هر چه باشد.

چشمه ها

از تابوت می جوشند

و سوگواران ژوليده آبروی جهانند.

عصمت به آينه مفروش

که فاجران نيازمند ترانند.

خامش منشين

خدا را

پيش از آن که در اشک غرقه شوم

از عشق

چيزی بگوی!”

.

با خواندن چنین شاهکارهاییست که آدم هرچه بگوید و بخواند و ببیند، بقول سعدی جان حکایت است بگوشش!!! ولی خوب چه می شود کرد!؟

یاد حرف پسرم افتادم که دبستان می رفت شاید کلاس یک یا دو ابتدایی بود! رفته بودم دنبالش و او دوید و آمد بغلم گفت بابــــــــــــــــــــــــا!!!! این حافظ هم که همۀ شعرها را گفته!! پس می چی بگم که!؟

همین دیگه

گپی بود با شما دوستان

 چهاردهم ماه مه 2016

 

 2

گپی با دوستانِ جان جانان!

خودقربانی نمایی، وحشتناکترین گریزِ از مسئولیت است!

(خودقربانی نمایی، خودخاک برسر پنداریِ غم انگیزیست!)

یک ملت که فریب می خورد پیش و بیش از هر چیز باید ضعفش را جستجو کند بداند چه بوده است چه کرده است که از یک مشت همه چیزخوارِ بی شرف فریب خورده است!

ملتی که برگزیدگان و سیاسی کارانش همه کس و همه جا را بخوبی می شناسند و تحلیل و تفسیر و تبیین می کنند اما خود و مردمش را نشناخته و نمی شناسد، باید هم قربانی مشتی ریاکارِ بی شرف بشود!

مگر می شود هزار پیچ و خم انقلاب و تاریخ همه جای دنیا را شناخت اما از تاریخ و فرهنگ و مردم و جامعۀ خود غافل ماند!؟ مگر می شود علی اولین سوسیالیست جهان باشد!؟ حسین پرچمدار آزادی!؟ مگر می شود استالین را با آن همه جنایتهایش ستود!؟ مگر می شود چنان در باورهای در خیال غرق شد و مردم و جامعه و فرهنگ خود را نادیده گرفت!؟ مگر می شود شبکۀ موریانه ای آخوند در جامعه را نادیده گرفت با آن همه خرافه و نادانی و ریاکاری و جنایت از یک سو، و هشدار و فریاد و خون گریستنِ پیشینیان فرهیخته جامعه را ندید! بها نداد! نپذیرفت!؟

فریب خوردن و فریب دادن ماجرای یک طرفه نیست منظورم این است که فقط فریب دهنده مسئول نیست بلکه فریب خورده هم مسئول است. از نگاه من، مسئولیت اصلی بر گردنِ فریب خورده است.

خودقربانی نمایی بویژه در حرکتهای اجتماعی، فروتر شدن در باتلاق ریاکاران سیاسیست. خودقربانی نمایی، اساسِ وانهادنِ مسئولیت و پروراندن روحیۀ ترحم و یاریِ و حتی خطر کردنِ دیگران برای خود است!

پیش و بیش از هر کس و هر چیز، ما خودمان مسئولِ خاک و خانه و میهنمان هستیم!

خودقربانی نمایی، از مسئولیت ما برای حال و آیندۀ ما نمی کاهد!

گر مرد رهی میان خون باید رفت!

به خودم نگاه می کنم از خودم می پرسم مردِ راه هستم و از خون بگذرم!؟ آیا هنوز فریب نمی خورم!؟

باور کنید شک دارم! شک دارم به خودم! شک دارم به نگاهم! شک دارم به هر چه که فکر می کنم می دانم! البته فقط فکر می کنم!

با همۀ اینهایی که نوشته ام، شدیداً متنفرم از اینکه فریب بخورم! آن هم از یک موجود همه چیزخوارِ بی شرفی که همه چیزم را به تاراج برده و می برد!

دردناک است وقتی ببینی که فریب خورده ای بی آنکه به خودت برسی و از خودت بپرسی چه بوده ای که فریبت داده اند!؟

مگر می شود سنگِ لنین، گاندی مائو و.....را به سینه زد و پورداوود را نشناخت! کسروی را نشناخت و....

بگذریم! هرچه می خواهم از این حس و از این فکر و از این جهنمِ خودواکاویهای هولناک دوری کنم، نرود میخ آهنین برسنگ!!!!

( نه می شود گپ زد نه می شود گپ نزد. نه می شود نوشت نه می شود ننوشت! این را گیلکی می گوییم سره سام گیفتن )

 

 

شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۴۰۰

فروتنی انسانیتِ انسان را زیباتر می کند! - گیل آوایی

 فروتنی انسانیتِ انسان را زیباتر می کند! هر که هستی یا باشی، هیچ گاه کسی را از بالا نگاه نکن!

تحملِ دیگری، ظرفیت بالای انسانیت را نشان می دهد! بیش و پیش از هر باور و اعتقادی، انسان باش آمیگو!

ما به همدردی بیش از هر برخورد دیگری نیاز داریم! نداریم!؟

1

شعله کشانِ وسوسه می گیرانی

در دل خاکستر اینهمه که رفت

شبانۀ دیگری ست

پیاله وُ تفش نگاه تو

چه خیالی ست،

باز خاکستر وُ توفانِ هر چه باداباد!؟

آه که چه بیتابیِ نفسگیری ست

رقص این پا آن پا کردن!

2013

 

2

سوگوارانه می گذریم

کوله بار بغض امان می برد

آی

به کدام غم خویش

سینه درانیم

کاین سلیطگان آیه به حکم

داغهای دلمان را

خونبارتر به تفسیر نشسته اند!

 

دوشنبه، فروردین ۳۰، ۱۴۰۰

یادنوشته ای در همین روز اما سال 2015 - گیل آوایی

 نوشته ای در همین روز ولی شش سال پیش!:

امروز با وجودیکه هوای اینجا نه بارانی ست و نه آفتابیِ آن چنانی که پایی بکوبی و طرحی نو در اندازی!، بجان کارهای قدیمی و بایگانی و بهم ریختن هرچه که روزی در حال و هوایی می گذارمش تا بعد سراغشان بروم، افتاده ام. نمی دانم چرا بیاد سالهای کودکی افتادم.

سالهایی که در روزهای بارانیِ بی درس و مشق و مدرسه اش، همۀ خانواده یا پی کار یا درس و مدرسه رفته بودند و مادر مانده بود با کوهی از کار خانه و من که با کودکانه های خودم سرمی کردم با نازدادنهای هر از گاهیِ مادر و صد البته چیزکی که به من می داد تا خوش بحالم بشود. در این میانه روی ایوان خانه، همان خانه های سنتی گیلان در سالهای دور که باغی بود و دار و درختی هم، نشسته و اسباب بازی ها دور خود ریخته ام و این را برمی دارم و آن را می گذارم.

این اسباب بازی ها هم خودش داستانی داشت. اینطور نبود که اسباب بازی های ساخته و پرداخت شدۀ شهری باشد و عروسکهای آن چنانی یا ..... بلکه شاید چیزکی پارچه ای یا چوبیِ ساخت مادر برای سرگرم کردن پسرکی که می رفت تازه پستانک را کنار بگذارد و گاه بی کمک مادر راه برود! و این اسباب بازی ها شکل و شمایلی داشتند که امروز وقتی پیرانه سر تصوری از آن دارم و طرحی که شاید همانی نبوده باشد که بود اما زیبایی، لطافت و مهربانی خاصی را دارد که یادآوری اش غنج می زند دل برایش!

کاغذها را مرور می کنم. همانهایی که پرینت گرفته ام یا در پوشه ای، پوشه هم نه! پوشه هایی که مانند بایگانیِ در دستِ اقدامِ اداره ای که هیچ وقت هم رویش اقدام نمی شود است که نوشته ها را مرور می کنم و حس و حال و هوایی که در نوشتنشان داشتم. با این تداعیِ دو احساسِ بزرگسالی و کودکانه هایم، انگار همه جا هستم غیر از اینجایی که باید باشم. نه هوا را حس می کنم نه بادی که اصلا بهاری نیست نه این شمایلی که دیگر همه چیز است الا آن کودکانه و سادگیهای آن سالها که هرچه بود دنیای زلالی و مهربانی و سادگی بود. براستی کودکی دنیایی ست مهم نیست کجا در چه شرایطی با چه چیزهایی بوده باشی. کودک بدنیا می آید همه آنچه دور و برش می گذرد دنیایش است. نه فقر می فهمد نه ثروت نه جنگ نه کشتار نه قحطی نه فراوانی! هر چه هست دنیایش است. وقتی همه دنیایش بهم می ریزد که اخمی بر چهره مادر باشد یا اندوهی بر نگاه او بنشیند! این وقت است که همه چیز برایش زیر و رو می شود. نمی دانم تا کنون اشک کودکی را دیده اید که به ناگاه و بی آنکه چیزی اش شده باشد، در آید. کودکی که بادیدن اخم مادر یا اندوه مادر بی اختیار بگرید! و ناز مادر با همان اندوهش که کودک را دلداری می دهد یا بقول ما گیلکها دل می زندنش!!!! دل زدن!؟ زیبا نیست!؟ دیگر از حس نوشتن در آمده ام! بقیه اش با شما!

( 19 آوریل 2015)