داستان دوزبانۀ فارسی/هلندی
جمعه، خرداد ۰۷، ۱۴۰۰
خود کشی / داستان دوزبانۀ فارسی-هلندی 25فوریه 2009 / گیل آوایی
داستان دوزبانۀ فارسی/هلندی
چهارشنبه، خرداد ۰۵، ۱۴۰۰
سه چامۀ سالهای رفته!- گیل آوایی
0
تا بوده به مرگ، زندگی را گفتیم
از رزم و ستیز، بندگی را گفتیم
دستان تهی ستوده بردار شدیم
ای وای سیاوُشانه برخاک شدیم
1
ای وای که باز داغ تابســـــتان است
از خون هزار خاوران بســـــتان است
برخیز و بیا که داد خواهیم یـــــــاران
ایران همه جاخون سیاووشان است
2
دردا زوطن به خون دل می خــــــوانیم
با داغ و درفش و سوز دل می خــوانیم
تا بوده وطن وطن پرســـــــــــتان را یاد
غمنامه ی یـــــــــار زیر گِل می خوانیم
گیل آوایی/ بیست و ششم ماه مه 2012
شنبه، خرداد ۰۱، ۱۴۰۰
فتح ویرانه چه سودت-همین/گیل آوایی
می آیی وُ تاراج می کنی!
بر بالِ خواب و خیالِ من!
ویرانه ای ست
دل به نسیم خیالت!
.
فتحِ ویرانه چه سودت!؟
وقتی آوارِ این همه بردوش
انگشت نمایت می کند
ویرانه تر!
از مجموعه شعرِ " همین "/ برای دریافت/دانلود کردنِ این مجموعه اینجا کلیک کنید
جمعه، اردیبهشت ۲۴، ۱۴۰۰
دو یادداشت از یادآوری صفحه ام در فیسبوک - گیل آوایی
1
داشتم قدم می زدم و با خودم، به هزارباره!!!، این بخش از شعر زمستان اخوان را زمزمه می کردم "...نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک، چو دیوار ایستد در پیش چشمانت، نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم زچشم دوستان دور یا نزدیک....." ناخودآگاه به این فکر افتادم که با چنین شاهکارهایی چطور آدم می تواند هر گفته یا نوشته یا شعروار ه ای را شعر بداند یا در کمترین حالت با آن نوعی ارتباط حسی/فکری/سلیقه ای پیدا کند! براستی شعرهایی هستند که انتظار آدم از شعر را بالا می برند. آدم با خواندنشان نه تنها سختگیر می شود بلکه بدسلیقه!!!! می شود! براحتی با هر، چه می دانم نوشته، شعرواره یا هرچه که بنامیمشان، سخت برخورد می کند. حالا چه بلحاظ شعر بودن یا شعر خواندن باشد چه بلحاظ معنا و حس و تصویرهایی که از شعر دست می دهد.
پیشترها که وسیلۀ ارتباطی به این گستردگی نبود و دسترسی به کتاب و نشریه و..... به این آسانیها نبود، سخت تر یا حداقل کمتر به چنان شاهکارهایی دست می داشتی و بقولی حالی می کردی اما این سالها بویژه همین روز و ماه و سالی که در آن هستیم، گرفتار یک جور پوپولیسم رسانه ای شده ایم. یک جور تعارفاتی که در ما ایرانیها یا حتی شرقی ها زیاد است یک جور فرهنگ ماست که به این حوزه از ادبیات هم کشیده شده است. پوپولیسمی که کیفیت شعر یا داستان یا اصولا کارهای ادبی حتی هنری را نه تنها مخدوش کرده بلکه بسیار پایین آورده است. پوپولیسمی که به نوعی آگاهی و برخورد مسئولانۀ خواننده را نیز نشان می دهد. تصورش را بکنید زمانی که روشنفکران ما دیدارهایی داشتند و کارهای یکدیگر را می خواندند و از یکدیگر حتی می آموختند، امروز در پهنۀ دنیای مجازی، دیگر چنان کیفیتی برای جمعها نیست. یک جور نگاه همگانی، نگاهی به گستردگی یک دنیا شاهد و خواننده و......حاکم است یک جور دست به عصا بودن همگان در برخورد با مقولۀ ادبیات و هنر است. یک جور بلای فرهنگی/شخصیتی......یک جور برخورد پوپولیستی حاکم است که گذشته از تاثیر بر کیفیت کار ادبی/هنری، باعث توهماتی هم شده که در آمدن از آن بسیار بسیار سخت و حتی بعید می نماید. آدم وقتی شعری مثل این شاهکار شاملو می خواند:
“بيتوته کوتاهی ست جهان
در فاصله گناه و دروخ.
خورشيد
همچون دشنامی بر می آيد
و روز
شرمساری جبران ناپذيری ست.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی.
درختان
جهل معصيبت بار نياکانند
و نسيم
وسوسه ئی نابکار.
مهتاب پائيزی
کفری ست که جهان را می آلايد.
چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی.
هر دريچه ی نغر
به چشم انداز عقوبتی می کشايد.
عشق
رطوبت چندش انگيز پلشتی ست
و آسمان
سر پناهی
تا به خاک بنشينی و
بر سرنوشت خويش
گريه ساز کنی.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی
هر چه باشد.
چشمه ها
از تابوت می جوشند
و سوگواران ژوليده آبروی جهانند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمند ترانند.
خامش منشين
خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چيزی بگوی!”
.
با خواندن چنین شاهکارهاییست که آدم هرچه بگوید و بخواند و ببیند، بقول سعدی جان حکایت است بگوشش!!! ولی خوب چه می شود کرد!؟
یاد حرف پسرم افتادم که دبستان می رفت شاید کلاس یک یا دو ابتدایی بود! رفته بودم دنبالش و او دوید و آمد بغلم گفت بابــــــــــــــــــــــــا!!!! این حافظ هم که همۀ شعرها را گفته!! پس می چی بگم که!؟
همین دیگه
گپی بود با شما دوستان
چهاردهم ماه مه 2016
2
گپی با دوستانِ جان جانان!
خودقربانی نمایی، وحشتناکترین گریزِ از مسئولیت است!
(خودقربانی نمایی، خودخاک برسر پنداریِ غم انگیزیست!)
یک ملت که فریب می خورد پیش و بیش از هر چیز باید ضعفش را جستجو کند بداند چه بوده است چه کرده است که از یک مشت همه چیزخوارِ بی شرف فریب خورده است!
ملتی که برگزیدگان و سیاسی کارانش همه کس و همه جا را بخوبی می شناسند و تحلیل و تفسیر و تبیین می کنند اما خود و مردمش را نشناخته و نمی شناسد، باید هم قربانی مشتی ریاکارِ بی شرف بشود!
مگر می شود هزار پیچ و خم انقلاب و تاریخ همه جای دنیا را شناخت اما از تاریخ و فرهنگ و مردم و جامعۀ خود غافل ماند!؟ مگر می شود علی اولین سوسیالیست جهان باشد!؟ حسین پرچمدار آزادی!؟ مگر می شود استالین را با آن همه جنایتهایش ستود!؟ مگر می شود چنان در باورهای در خیال غرق شد و مردم و جامعه و فرهنگ خود را نادیده گرفت!؟ مگر می شود شبکۀ موریانه ای آخوند در جامعه را نادیده گرفت با آن همه خرافه و نادانی و ریاکاری و جنایت از یک سو، و هشدار و فریاد و خون گریستنِ پیشینیان فرهیخته جامعه را ندید! بها نداد! نپذیرفت!؟
فریب خوردن و فریب دادن ماجرای یک طرفه نیست منظورم این است که فقط فریب دهنده مسئول نیست بلکه فریب خورده هم مسئول است. از نگاه من، مسئولیت اصلی بر گردنِ فریب خورده است.
خودقربانی نمایی بویژه در حرکتهای اجتماعی، فروتر شدن در باتلاق ریاکاران سیاسیست. خودقربانی نمایی، اساسِ وانهادنِ مسئولیت و پروراندن روحیۀ ترحم و یاریِ و حتی خطر کردنِ دیگران برای خود است!
پیش و بیش از هر کس و هر چیز، ما خودمان مسئولِ خاک و خانه و میهنمان هستیم!
خودقربانی نمایی، از مسئولیت ما برای حال و آیندۀ ما نمی کاهد!
گر مرد رهی میان خون باید رفت!
به خودم نگاه می کنم از خودم می پرسم مردِ راه هستم و از خون بگذرم!؟ آیا هنوز فریب نمی خورم!؟
باور کنید شک دارم! شک دارم به خودم! شک دارم به نگاهم! شک دارم به هر چه که فکر می کنم می دانم! البته فقط فکر می کنم!
با همۀ اینهایی که نوشته ام، شدیداً متنفرم از اینکه فریب بخورم! آن هم از یک موجود همه چیزخوارِ بی شرفی که همه چیزم را به تاراج برده و می برد!
دردناک است وقتی ببینی که فریب خورده ای بی آنکه به خودت برسی و از خودت بپرسی چه بوده ای که فریبت داده اند!؟
مگر می شود سنگِ لنین، گاندی مائو و.....را به سینه زد و پورداوود را نشناخت! کسروی را نشناخت و....
بگذریم! هرچه می خواهم از این حس و از این فکر و از این جهنمِ خودواکاویهای هولناک دوری کنم، نرود میخ آهنین برسنگ!!!!
( نه می شود گپ زد نه می شود گپ نزد. نه می شود نوشت نه می شود ننوشت! این را گیلکی می گوییم سره سام گیفتن )
شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۴۰۰
فروتنی انسانیتِ انسان را زیباتر می کند! - گیل آوایی
فروتنی انسانیتِ انسان را زیباتر می کند! هر که هستی یا باشی، هیچ گاه کسی را از بالا نگاه نکن!
تحملِ دیگری، ظرفیت بالای انسانیت را نشان می دهد! بیش و پیش از هر باور و اعتقادی، انسان باش آمیگو!
ما به همدردی بیش از هر برخورد دیگری نیاز داریم! نداریم!؟
1
شعله کشانِ وسوسه می گیرانی
در دل خاکستر اینهمه که رفت
شبانۀ دیگری ست
پیاله وُ تفش نگاه تو
چه خیالی ست،
باز خاکستر وُ توفانِ هر چه باداباد!؟
آه که چه بیتابیِ نفسگیری ست
رقص این پا آن پا کردن!
2013
2
سوگوارانه می گذریم
کوله بار بغض امان می برد
آی
به کدام غم خویش
سینه درانیم
کاین سلیطگان آیه به حکم
داغهای دلمان را
خونبارتر به تفسیر نشسته اند!
دوشنبه، فروردین ۳۰، ۱۴۰۰
یادنوشته ای در همین روز اما سال 2015 - گیل آوایی
نوشته ای در همین روز ولی شش سال پیش!:
امروز با وجودیکه هوای اینجا نه بارانی ست و نه آفتابیِ آن چنانی که پایی بکوبی و طرحی نو در اندازی!، بجان کارهای قدیمی و بایگانی و بهم ریختن هرچه که روزی در حال و هوایی می گذارمش تا بعد سراغشان بروم، افتاده ام. نمی دانم چرا بیاد سالهای کودکی افتادم.
سالهایی که در روزهای بارانیِ بی درس و مشق و مدرسه اش، همۀ خانواده یا پی کار یا درس و مدرسه رفته بودند و مادر مانده بود با کوهی از کار خانه و من که با کودکانه های خودم سرمی کردم با نازدادنهای هر از گاهیِ مادر و صد البته چیزکی که به من می داد تا خوش بحالم بشود. در این میانه روی ایوان خانه، همان خانه های سنتی گیلان در سالهای دور که باغی بود و دار و درختی هم، نشسته و اسباب بازی ها دور خود ریخته ام و این را برمی دارم و آن را می گذارم.
این اسباب بازی ها هم خودش داستانی داشت. اینطور نبود که اسباب بازی های ساخته و پرداخت شدۀ شهری باشد و عروسکهای آن چنانی یا ..... بلکه شاید چیزکی پارچه ای یا چوبیِ ساخت مادر برای سرگرم کردن پسرکی که می رفت تازه پستانک را کنار بگذارد و گاه بی کمک مادر راه برود! و این اسباب بازی ها شکل و شمایلی داشتند که امروز وقتی پیرانه سر تصوری از آن دارم و طرحی که شاید همانی نبوده باشد که بود اما زیبایی، لطافت و مهربانی خاصی را دارد که یادآوری اش غنج می زند دل برایش!
کاغذها را مرور می کنم. همانهایی که پرینت گرفته ام یا در پوشه ای، پوشه هم نه! پوشه هایی که مانند بایگانیِ در دستِ اقدامِ اداره ای که هیچ وقت هم رویش اقدام نمی شود است که نوشته ها را مرور می کنم و حس و حال و هوایی که در نوشتنشان داشتم. با این تداعیِ دو احساسِ بزرگسالی و کودکانه هایم، انگار همه جا هستم غیر از اینجایی که باید باشم. نه هوا را حس می کنم نه بادی که اصلا بهاری نیست نه این شمایلی که دیگر همه چیز است الا آن کودکانه و سادگیهای آن سالها که هرچه بود دنیای زلالی و مهربانی و سادگی بود. براستی کودکی دنیایی ست مهم نیست کجا در چه شرایطی با چه چیزهایی بوده باشی. کودک بدنیا می آید همه آنچه دور و برش می گذرد دنیایش است. نه فقر می فهمد نه ثروت نه جنگ نه کشتار نه قحطی نه فراوانی! هر چه هست دنیایش است. وقتی همه دنیایش بهم می ریزد که اخمی بر چهره مادر باشد یا اندوهی بر نگاه او بنشیند! این وقت است که همه چیز برایش زیر و رو می شود. نمی دانم تا کنون اشک کودکی را دیده اید که به ناگاه و بی آنکه چیزی اش شده باشد، در آید. کودکی که بادیدن اخم مادر یا اندوه مادر بی اختیار بگرید! و ناز مادر با همان اندوهش که کودک را دلداری می دهد یا بقول ما گیلکها دل می زندنش!!!! دل زدن!؟ زیبا نیست!؟ دیگر از حس نوشتن در آمده ام! بقیه اش با شما!
( 19 آوریل 2015)


