شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۹۷

جای آن دارد که چندی هم رهِ دریا بگیرم - گیل آوایی


در بایگانی کارهای روزانه می گشتم که به این یادداشت برخوردم.
اگر زنده یاد معینی کرمانشاهی بود می گفتم ببخشد مرا که ترانۀ زیبایش را اینطور خوانده ام!!!! خوب! خود بخود اینطور شد! دستِ خودم که نبود!؟ منظورم همان ترانۀ سنگ خاراست که زنده یاد مرضیه خوانده است.
.
جای آن دارد که چندی هم رهِ دریا بگیرم
موج دریا را گواهِ گیلکِ  تنها بگیرم ( موج دریا را گواهِ این دلِ شیدا بگیرم!)
گویم از رقصِ شراب وُ زخمۀ تارِ شبانه
خوانم از نقشِ خیال وُ اشکِ دیده بی بهانه
مو به مو از دل بگویم
یادِ خاکم را بجویم
مرغ دریایی بیاید
با دلِ تنها بخواند! ( گیلکی با من بخواند!!)
تا بداند این زمانه، می کشد آتش زبانه
در دلِ من سرکشانه
یادِ ایران، یادِ خانه!
.

شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۹۷

شده تا حالا هزار شوق موسیقیایی در شما باشد و....- گیل آوایی



(تکراری شاید!)


شده تا حالا هزار شوق موسیقیایی در شما باشد و سازی بگیرید دستتان و حیفتان بیاید که ناشیانه دستی به آن بزنید!؟ و حسرت بخورید! و بگویید کاشکی می توانستم..........!!!!  براستی یک وقتهایی هست که فقط موسیقی می تواند بیانگرِ حس وُ حال وُ هوایی باشد که ....................... بی خیال! اگر می شد گفت که می گفتم! به هر حال همین حس را داشتم وقتی که به سلام دریا رفته بودم.
او هم کنار دریا بود. در سایه روشنِ شبی که داشت آرام آرام همه را در خود می گرفت، رو به دریا ایستاده بود. انگار تا بینهایتِ کرانه ی خیال انگیز، خیالش را  رمانده بود. بخشی از ساحل شده بود. نمایی از موج بود، از دریا بود،  از.... نه....نه موج نبود دریا نبود خودش بود انسان تنهایی که در تنهایی خویش به  کرشمه دلبرانه ی دریا دل داده بود. گاه قد می کشید در روشنای بازیگوشانه ای که انبوه خاکستری بیرون می زد گاه چون خرامانِ موجی مست که تا نزدیکای پایش بر ساحل می گسترد، از نگاهم محو می شد. هنوز به او نرسیده بودم. مستِ خلوت او، به تماشا ایستادم. نگاهش کردم. سایه ای می ماند در آن سکوت، در آن گستره ی تنها تر از تنهایی اش........
همانجا ایستاده بودم. دور.... دور..... انگار تا آن سرِ دنیا از او فاصله داشتم اما می دیدمش. لمسش می کردم، حسش می کردم، با او می دیدم. با او فکر می کردم. با او دل می دادم به سکوتش، به تنهایی اش، به خیالی شاید که رمانده بود.  او را، ساحل را، دریا را، کرانه ای را که همچون نگاهِ ماتی رفته باشد؛ حس می کردم. حسی که همه ی من شده بود.....منِ من بود انگار آنجا خلوت خود داشت و من به تماشایش ایستاده بودم، دور چنان که بینهایتی میان ما بوده باشد و خیال می کاویدم که از دورترهای او صدای پرنده ای سکوتِ ساحل، نجوای موج، ملانکولیِ حسی که همه چیز را در خود گرفته بود، بهم ریخت.  بخود آمد. بخود آمدم. برگشت. پشت به دریا رو به ساحل آرام  آرام کرشمه وار  نزدیک شد. مانند توده ی مهی نشسته بر بال نسیمی نوازشگر، به من  رسید. وا رفتم هنگام که اشک از نگاهش بر می گرفت. دریا مست بر تن ساحل می گسترد موج موج مست مست....که بود که بودم کدام اشک کدام مست کدام تنها در تنهای اش......من بودم وُ هیچ، هیچ بود  وُ من! منِ من با من، رفتیم با تنهایی مان.
دریا ماند با ساحلش و کرانه ای که به شب می لمید انبوه انبوه با یک آسمان به تماشا!
.
( این دریا رفتنهای من هم شده است نیایش هر روزم. طوری شده که باید روزی یک بار حتمن بروم و نفسی با آن تازه کنم. حالا اگر روز نشد! شب می روم اگر مسافرت بوده باشم! ماجراییست مرا با دریا!!!! درست وقتی که از سفر به خانه بر می گردید!!! بقول اینجاییها:
 Oost west, Te huis best( home sweet home!  
 هیچ جا خانه نمی شود! و اما دریای من هم به تناسب هوای این سامان، گاه شلوغ است و گاه تنها کسانی را می بینم که مثل من یک چیزیشان می شود و دلشده ی دریایند! )

چهارشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۷

اندوهباره گیل آوایی/ 12 آوریل 2009


اندوهباره
گیل آوایی
12 آوریل 2009

این روزها
هر دم نفس که برآری
با مهر یا که خشم
چنگی بدل نمی زند
باری
آب ِ هرآنچه که بگویی
از سر گذشته است
آغاز دیگری که چه!؟
انجام دیگری پاندول وار
تکرار بر شماری
آری که زنده ام!؟
حالم بهم می خورد از این دستهای بی رمق
تلقین صد نگاه ِ کور
ترکیب صد قیافه ی هر بار پاره تر
" هایی  "
چنان که بخشکاند هر  " هوی " به جان آمدن
نه!
چنگی بدل نمی زند
این روزها
خورشید هم خاکستریست
از کهکشان نگاههای زورکی
وقتی 
کرانه یاد ترا چوب می زند
وقتی که آب 
روشنایی  ِ مادر بزرگ نیست
وقتی 
که راه بی افق 
در پیش پای تو بی راهه می شود
وقتی که.......
آه
نه
چه بر شمارم از این وا رفته روزها
شبروز وُ روزشب
دستی دراز بی رمق
هر بار پاره تر قیافه ی صد من عسل به زهر
دیگر کنکاش این تلاش
تلاشیده چو آوار ِ بودنی
چنگی بدل نمی زند
بیهوده چنگ می زنم
سینه ی این روزگار تلخ
وین دستهای بی رمق 
که زاغ یاد مرا چوب می زنند!

جمعه، شهریور ۰۲، ۱۳۹۷

مستی و ترانه و سالهایی که رفت! گپی با شما هم! - گیل آوایی


چند تا ترانه هستند که یک جور پیوند ناگسستنی دارند با حال و هوای مستانه بویژه آن مستیهایی که خلوت خودت را در پی دارد و خودت هستی و هزار خیالِ آمیخته به "کز دیو و دد ملولی! و انسانت آرزوست[1]."
این ترانه ها را که می گویم باید سالهای دور، دور چنان که انگار قرنها گذشته است!، را در خیال تداعی کنی با همۀ زیر و بمهای آن. با همۀ حال و هوایی که جامعه ما در آن سالها داشت از ماجراجوییهای پرشورِ دیگرگونه بودن و دیگرگونه خواستن تا هیپی گری و رها بودن از هر چه دست و پاگیرهای فرهنگی سیاسی سنتی و دیگر شناسه های در همین راستا!.
سالهایی که هوایش دلپذیرتر بود! و شبهای تا صبح خوش به حالی با دوستان و یاران هم!
خلوت کردنهایی با عرق سگی بود و بعدها ودکا جو و ودکا خاویار!!! خلوت کردنهایی که سیگار وینستون پای ثابت مستی ات بود و دل به هوای شبانه دادن و زمزمه های خودت با خودت. ترانه هایی که خودبخود زمزمه می شدند بی آنکه حواست بوده باشد چه می خوانی یا چرا می خوانی!!! بلکه یک جور پای مستی ات بود و  شاید کامل کنندۀ مستی ات هم!!!
یکی از این ترانه های مستانه، آن ترانه زیبای عارف جان قزوینی است با صدای الهه که می گوید: نمی دانم چه در پیمانه کردی جانم! تصور کنید تلو تلو خوران هر کلمه از این ترانه را چنان مستانه اما شمرده شمرده با فاصلۀ مستانه صد البته!!! بخوانی! یا ترانۀ دیگری که دلکش جان جانان می خواند" این همه آشفته حالی این همه نازک خیالی ای سیه چشم ای سیه مو از تو دارم از تو دارم..... که باید از معینی کرمانشاهی باشد،  یا آن ترانه زیبای بنان جان جانان من از روز ازل دیوانه بودم!!! دیوانه روی تو! که شاعرش رهی معیری باید باشد و اینها را بگذار کنار زمزمه هایی که گاه زهرۀ داریوش رفیعی بود و گاه من مستم و مدهوشم شبگرد قدح نوشم...... با صدای کوروس سرهنگ زاده که شاعر باز معینی کرمانشاهی باید باشد!
همۀ این ترانه ها را باید با حال  و هوای مستانه تصور کنی هنگامی که روی پایت بند نبوده باشی! مستِ مست!!! از آن مستیهایی که گاه می دیدی که یکی همچون تو مست اما................... پیکانِ تاکسی را برداشته دور میدان تخت گاز دور می زند و عربده می کشد! یا آن دل به دریا زدۀ مستِ لاتِ محله ات که قمه در آورده و محل را قرق کرده است!!!! یا آن که مست کرده خوشخوشانه می خواند" برو دیگه سیام نکن عاشقونه نگام نکن عشق دروغکی داری اسیر اشتبام نکن تو دلت روزی یه جوره پای عشقت لب گوره!!! نمی خوامت نمی خوامت مگه زوره"!!!! نمی دانم شاعرش کیست!!! خوب مستیهای آن سالها هم مستیهایی خاص و بی مانند بودند! هر کس به تناسب حال و هوا و فکر و فرهنگش!!!!
دلنشین تر از این ترانه ها شاید برخورد دست و دلبازانۀ مستی بود که از میخانه در آمده و بی چیزِ نشسته کنار میخانه را دلنوازی می کرد گشاده دستانه! فقر و مستی و مهربانی! عجب  روزگاری بود! و اما
این همه هیچکدام آن مستی نمی شد که ویسکی پدر را کش می رفتی و می نوشیدی و دزدانه مرد می شدی!!! یا مستیِ آن هنگامی که عاشق بودی و عاشقانه مست می کردی و با عشقت می خواندی و ...............
روزگار مستانه ای بود بوخودا! حالا چرا یادِ اینها افتاده ام خودم هم نمی دانم ولی در من بود و هست و باید می گفتم! باید بنویسمش. آنقدر بنویسم که حرفی از آن در من نمانده باشد! تا آن هنگام! پیاله ای و هم پیاله ای شاید اگر مجالی باشد و مجالی بدهد این روزگار سیاه که برود پیدایش نشود!
حالا که حرف به اینجا کشیده بگذارید یک گریزی پدربزرگانه! بزنم به اینکه زمانی که گذشته است تکرار شدنی نیست هیچ لحظه از آنچه گذشته است را نمی توانی برگردانی اما هر لحظه از گذشته را اگر زندگی کرده باشی ماجرا فرق می کند! فکر می کنم نسل من هر لحظه از گذشته را زندگی کرده است! با همۀ انتحار هولناکی که زده است خود و جامعه و حال و آینده اش را عروس کرده است! اما زندگی کرده است. زندگی را چشیده است و زندگی را فراتر از آن می خواست! نه این گندچالۀ چهل ساله که....................
بگذریم خودتان می دانید! گاهی همه چیز لازم نیست گفته شود! مثل زمانی که یک سکوت رساتر از هر فریاد است! این را هم بگذارید کنار یکی ازهمان ها کی به کیه!


[1] دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر- کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست ( مولوی)

پنجشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۷

کسی که خودش است! - گیل آوایی


تازه از ماشین پیاده شده ام. چند قدم برنداشته، چشمم به او می افتد. دست در جیب کاپشین رنگ زیتونی اش کرده، نگاهش برق می زند. هیچ وقت او را چنین مرتب و خنده رو ندیده بودم. می گویم هیچ وقت، چون هر روز کمِ کم یک بار می بینمش. از یک خیابان بالاتر می آید، از گذر عابر پیاده، میان باغِ بازی و سگ گردانی، می گذرد، کنار ساختمانم نرسیده می پیچد. به کسی کاری ندارد. به کسی نه هایی می کند نه هویی. می رود و دیگر هیچ. حدود چهل سال بنظرم می رسد. تا کنون از نزدیک ندیده ام معمولاً از چینهای گردن می توانم سن کسی را، نزدیک به درست، تشخیص دهم. یعنی اینطور فکر می کنم. تا حالا جز یک بار، درست گفته ام. آن یک بار هم که درست نگفته ام طوری بود که در جمع مهمانان نشسته و گپ می زدم. حرفها به سن و سال رسیده بود و صد البته تخصصِ آن چنانی ام که تخمینِ نزدیک به درستم در سن و سال آدمی محشر است! و همین شد مایۀ سرگرمی و فرار از گپهای پراکندۀ دیگر. یکی یکی از زن مرد را گفتم تا لبخندی نگاهم را بیشتر جلب کرد. هنوز چیزی نگفته بودم که با لبخند پرسید فکر می کنی چند سال داشته باشم؟ نگاهش کردم. نگاهی که ارزیابی اش کنم. نگاهی که بیشتر به نگاه یک خریدار شبیه است. چهره اش، چشمش، چینهای گونه و ترکیب چانه و موها و رسیدم به زیر چانه که سن را همان لحظه تخمین می زنم، دیدم یقه اسکی اش گردنش را پوشانده است. ماندم چه کنم. باید چیزی می گفتم. سنش را گفتم دیدم 13 سال کم گفته ام. خنده اش تمام مهمانها را بخود جلب کرد و میزبان مهربانم گفت خوب یک غلط نوزده بد نیست!
یادم رفت چه می گفتم، ها! بله یادم آمد. داشتم از او می گفتم که چشمم به او افتاده بود. اما چه می خواستم بگویم، حواسم نیست. فکرم از او دور شده است. به چیز دیگری که نمی دانم چیست مشغول شده است. همیشه همینطور است. یادم می رود بخصوص که موضوع طولانی را شروع کرده باشم. خوب! این روزها یک چیز و دو چیز نیست که فکر و روح و جان آدمی  را می چزاند. از زمین و زمان هم همینطور می بارد همه اش هم نارواست. همه اش به همه چیز می خورد جز اینکه در یک جامعه انسانی روی بدهد. چه می شود کرد!؟ دندان هم که نمی شود روی جگر بگذاری و به آهی آنچنانی همه اش را در خودت بریزی. آن هم ما، مایی که از روزگار دیگری آمده ایم. مایی که عشق و مهربانی و صفا و صمیمیت و انصاف و هر چیزِ خوب و دوست داشتنی را بیشتر چشیده ایم و به همان اندازه هم برای بهتر زندگی کردن شورش کرده ایم! و در این روزگار چطور می شود که دندان روی جگر بگذاریم و انگار نه انگار!؟
نه! نمی شود. قدیمیهای گیلک می گفتند نیده دیل پادشایه[1]. ما که آن دیدیم و این می بینیم بیشتر می چزیم، بیشتر گُر می گیریم، بیشتر به جان و جهان ما آتش می زنیم! خوب همینطور است فکرِ آدم می رود و اصلاً هم نه بخودش است، نه به حواسش! یک وقت بخودت می آیی که دلت جای دیگر است! و رشتۀ کلام از دستت در می رود. فکر هم که آدم نیست به هزار اما و اگر و شاید اسیر شود و یک جا بماند! ویرش بگیرد چنان پر می کشد می رود که تا بخودت بیایی از همۀ بود و نبودِ آن زمانی و آن مکانیت دور می شوی! حالا هم همینطور شده است. از ماشین پیاده شده، دیدمش. چشمم به او افتاد.
دست در جیب کاپشینِ رنگ زیتونی اش کرده، نگاهش برق می زند! هیچ وقت اینطور مرتب و خنده رو ندیده بودمش. از دیدنش خوش به حالم شده است. باید چیز خوبی بوده باشد. باید چیزی خوش به حالانه برایش پیش آمده باشد که چنین خوشحال است. چشمش برق می زند. اما بیش از خوش به حالی ام، کنجکاوم. می خواهم بدانم چه چیزی خوشحالش کرده است؟ چه روی داده است؟ اما به من چه!؟ به خودم نهیب می زنم همین که خوشحال می بینمش کافی نیست!؟ بهتر نیست آن چهره گرفته را دیگر ندارد!؟ همین خوب است ببینی یک انسان از چنان در خود بودن و اندوهگینی در آمده است!
لبخندی می زنم. دستی تکان می دهم. از دور سر بر می گرداند. به لبخندم با لبخند پاسخ می گوید. او به راهش می رود.
و من هم!



[1] نیده دیل پادشایه = دلِ ندیده، پادشاهست

جمعه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۷

شنیدن وُ گفتن - گیل آوایی


شنیدن وُ گفتن
ماجرای گوش و دروازه شده دوست من
سکوت
آوازِ دلنشینی ست
شاید!
دل بدهی با خود
در خود
پریشانیهای آشفته-خیال بجویی
یکی اینجا
یکی آنجا
به پیاله ای خط بکشی
چونان طرحی که چنگی به دل نمی زند
خرامان پاره ابری
نگاه ترا ببرد
درست مانند همین دم
در این گسترۀ آبی تا بینهایتِ خیال
شاخه افشان درختی گویی در رقصِ طوفان
آه
نمی دانم می دانی که ندانسته
بر بال ابری نشسته بوده ام
و چنین است با تو شاید
بی آنکه دانسته باشی
خواسته هم!

سه‌شنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۹۷

دو شعر و آهنگی که خوش به حالم می شود از آن!!


چهارشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۷

جای خالی - گیل آوایی



خالی می کنم جای ترا
و خالی می شود جای من!
پر  می شوم
از جای خالی!
این میان
مستی می ماند وُ پیاله ای خالی!

چهارشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۷

همیشه یک وقتی هست که.... داستان - گیل آوایی


 همیشه یک وقتی هست که..../ داستان

گیل آوایی
 سه شنبه ۲۶ تير ۱۳۹۷ - ۱۷ ژوييه ۲۰۱۸

>.......اندیشیدن ممکن است شناسۀ برجسته ای از انسانیتِ انسان باشد اما زندانیِ یک اندیشه شدن ماجرای دیگریست. همه چیز را در قالبِ یک اندیشه یک باور یک اعتقاد یک ایدئولوژی دیدن، گذشته از دگم بودن، متعصب بودن حتی احمق بودن، در جا زدن، یک جور اسارت در یک اندیشه است. وقتی در خودت با خودت آزاد نباشی، از آزادی هیچ نمی دانی هر چقدر هم به آزادی ارج بگذاری و قدرش را بدانی. آزادی را هم پیش از هر چیز و هر کس، از خودت و در خودت آغاز می کنی. وقتی در یک اندیشه درجا بزنی، اسیر اندیشه ای هستی که چار دست و پا به آن چسبیده ای. و چقدر رنج آور است این!...>>ادامه<<>>

پنجشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۷

ما-ویدئوشعر-گیل آوایی


دوشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۹۷

آدمی را دردی اگر باشد، خوش نیست! - گیل آوایی


آدمی را دردی اگر باشد، خوش نیست!
سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۲- ۲ ژوئیه ۲۰۱۳

بعضی دردها مانند بعضی آدم!ها، فقط برای اینکه بودنشان معنا داشته باشد بجان آدمی می افتند. مثل یک سادیسم یا یک آزارِ مردم آزارانه! مثل اینکه درونمایه، ماهیت، اصل و پایه شان درد دادن و آزردن و ویران کردن است و برای همین هم هستند یا می آیند و نیششان را که زدند، می روند. دو هفته پدرم در آمد. هیچ جنبش و تکان و حرکتی بی درد نبود. نه یک درد ساده!؟ نه! دردی که دادم را در می آورد! چرا!؟ برای اینکه درد باشد! شاید من به سراغش رفته بودم حالی ام نبود اما  من فقط داشتم خاکِ گلدانِ نارنج جانم را عوض می کردم. همین! کجای این کار به درد ربط داشته که بیاید و دمار از روزگارم در بیاورد و بعد هم برود. همانطور که آمده بود، گورش را گم کند! چه کاری اش داشتم!؟ جُوک است اگر ربط داده شود به اینکه:
مرد را دردی اگر باشد خوش است! 
درد بی دردی علاجش آتش است[1]!
این درد با آن درد مانند گودرزی با شقایقی ست! باور بکنید یا نکنید همین است! مثل شاعر همین شعر که درد را خوش داشته اگر شاشش می گرفت خودش را خلاص نمی کرد!؟ اما می ماند درد می کشید چون مرد را دردی اگر باشد خوش است!؟ امکان ندارد! می رفت خودش را خلاص می کرد بعد به شعرش ادامه می داد! هر کسی می گوید نه امتحانش ضرر ندارد!
باور کنید بعضی پدیده ها یا نمادها فقط برای اظهار وجودشان بجان آدمی می افتند! فقط برای اینکه هستند و هستن شان همین درد دادن است! انگار که آدمی هم یک جوری به مازوخیسم دچار شده یا بوده باشد، این درد را با خود می کشد  مثل تیر غیبی که از جایی می آید می خورد به دو دختر بی گناهی که داشتند می رقصیدند، می کشدشان یا مثل آن زهر دادن دانش آموزان دختر در افغانستان یا اصلا چرا دور می رویم همین اردوغانِ خاک بر سر در  ترکیه که فقر و بی سوادی و بیکاری را بیخیال شده به فکر ماتیک مالیدن مهمانداران هواپیما افتاده یا نبودنِ عرق فروشی در حوالی مسجد ( حالا بماند اینکه عرق فروشی را خراب می کنند و مسجد می سازند!!!)و.. این حرفها. حالا اینها را بگذار کنار دردی که 34 سال است یک ملت را عروس کرده!، دست بردار هم نیست. هنوز زهرش انگار تمام نشده و به پیکر یک ملت چسبیده و به آزار و درد و ویرانگری اش ادامه می دهد! تازه ترین نمونه اش همین حکم کهریزکی شان!!!. این دردها فقط برای درد و آزار و زهرآگین کردن آدمی هستند که می آیند و بجان آدمی می افتند و زهرشان را می ریزند بعد هم همانطور که آمده اند گم می شوند می روند انگار نه انگار.  می گویم انگار نه انگار برای اینکه بارها در تاریخ تکرار شده اند. تاریخ پر است از این دردها که دوباره سر در آورده اند. درد هستند. درد. دردی که می آیند و عذاب می دهند و بعد هم گورشان را گم می کنند.
تا اینجایی که خوانده اید یا خیلی بفکر فرو رفته اید یا اینکه شاید فکر می کنید همینی که تا اینجایش را خوانده اید هم یکی از همان دردهاست برای اینکه سرکارتان بگذارد نوشته شده است که خوانده شود حالا هرچه که باشد خوب  ما هم در همین روزگار داریم نفس می کشیم نفس که نه! درد می کشیم چه فرق می کند یک گودرزی دیگر به یک شقایقی دیگر ربط داده شود!؟ تنها  فرقش واقعیت دوهفته درد کشیدن از دردی ست که بی هیچ ربط و رابطه ای بجانم افتاد و تا اینجای ماجرا جان بلبم کرد! باید یک چیزی می گفتم تا نفسی تازه کرده باشم! نه!؟
وگرنه باید صدای آدمی از جای گرمی آمده باشد که بگوید مرد را دردی اگر باید خوش است! اصلا اینطور نیست! درد وقتی بجان آدمی بیافتد دمار در می آورد. روزگار آدمی را سیاه می کند. کجای کار بود شاعر که گفت درد بی دردی علاجش آتش است!


 

شنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۷

این چشم انداز....- گیل آوایی

با همه بازی ای که چشمم در آورده است نمی شود ننویسم!!! صبح امروز وقتی داشتم دریا می رفتم، برگشتم پشت سرم را نگاه کردم، دیدم نمی شود عکسی از این چشم انداز نگیرم! اما یک بار هم نشد از کنار این رود بروم و یاد سپیدرود نیفتم!!! بخصوص آن بخشی از سپیدرود که بین رودبار تا سراوان ادامه دارد! سیاه بیشه اش غوغاست! قرنها پیش!!!! چیزی به بامداد نمانده، وقتی سوار مینی بوس شده بودم و از قزوین به رشت می رفتم، در همین سیاه بیشه یک گالش ( کوه نشین در گیلان) سوار مینی بوس شد کنارم نشست! من کتِ پشمیِ اش را که پارچه مخصوص کوه نشینها و گالشهاست، بو می کشیدم آن وقت من چیزی حدود دو سه ماه از گیلان دور بودم !


 یک توضیح!:
سیاه بیشه را فکر می کنم اشتباه نوشتم به احتمال قوی باید " سیاه رود" باشد! همان جایی که یک سد هم هست و منطقه اش جنگلیست!

یکشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۷

همیشه یک وقتی هست - گیل آوایی

همیشه
یک وقتی هست
که حس می کنی همه رفته اند
هیچ کس نمانده است
حتی خودت! و پرنده ای 

که پیِ دانه می آمد هر روز!

جمعه، تیر ۰۱، ۱۳۹۷

رقصِ ثانیه شمار- گیل آوایی



نگاه مرا می کشاند با خود
رقصِ ثانیه شمار
بر پهنۀ 12 شماره
افسونِ بیدارخوابیِ بی اختیار
آرام آرام تیک تیک تیک تیک
میان بودن نبودن نفس می کشم

خیره
مات
حیران
سُست وُ مست وُ لَخت
لمیده بر جای خود
همچون خشکیده درختی بی برگ
شاخه ها
عریان میان باد
آرام آرام تیک تیک تیک تیک

پرنده ای همه چیز را به هم می ریزد
به آوازی که هست واخوان می شود به هر چه نیست!
پرتاب می شوم بر جاری سیّالِ هستنم
دور می شود دور، دور تر
همچون شبحی گریزان
آرام
آرام
تیک
تیک
تیک
تیک


چهار شنبه شب، ۳۰ خرداد ۱۳۹۷ - ۲۰ ژوين ۲۰۱۸

چهارشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۷

یک روز و گرسنگیِ نیمروزانه ام! - گیل آوایی

یک خیار یک پیاز یک گوجه فرنگی بر می دارم. دو تکه نان بربری از فریزر در می آورم. خیار و گوجه و پیاز را روی پیشخوان آشپزخانه می گذارم. گرسنه ام شده است. کم پیش می آید که نیمروز اینطور گرسنه ام شود. سالهاست که نهار نمی خورم اما گاهی می شود که جای نهار را با شام عوض می کنم. خوب یک جور باید چانۀ گرسنگی را بست. هیچ صدایی از هیچ جا نیست. نه سگی هاپ می کند نه پرنده ای می خواند. هوا هم چنان خاکستری که انگار ابرهای همه دنیا را جمع کرده است. تنهایی را می شمارم. یکی یکی جا پر می کنم. یادی خیالی نامی خاطره ای. به دستشویی می روم. روی دستم مایع دستشویی می ریزم چشمم به آینه می افتد یک لحظه زل می زنم خوشحال می شوم که تنها نیستم. می روم با خیار پیاز گوجه فرنگی یک سالاد آن چنانی درست کنم. یادم هست یک زمانی در رشت به دکانهایی که کبابی یا لوبیا کبابی! می گفتیم عصرانه رسم بود لوبیا و کباب با سالادی از همین که درست می کنم بود. سری تکان می دهم خیال را از سر فراری می دهم. می خواهم از خودم پذیرایی کنم. سکوتِ خانه را با نجوایی می شکنم. خیار پیاز گوجه فرنگی خرد شده در یک بشقاب می چینیم! می گویم می چینم چون اگر من مرا قوربان در بشقاب ردیف شود، بیشتر وسوسه می کند بخوری اش! کمی از روغن زیتون و آب لیمو نمک فلفل به آن می زنم. تابه را روی گاز می گذارم. روغن می ریزم. تخم مرغ را چنان ماهرانه می شکنم که یاد یک فیلم سینمایی می افتم. فیلمی که روی اطوی برقی تخم مرغ نیمرو می شد و تخم مرغ شکستنش هم با یک دست بود! نان بربری را در توستر می نهم. داغ و تازه می شود! می خواهم بخورم، احساس می کنم همۀ خانه انگار تماشایم می کنند چه وقت شروع کنم. سکوتش سنگینی بدی دارد. اولین لقمه در دهان نگذاشته، درِ خانه را می زنند. یادم می آید که امروز بسته پستی ام را می آورند. در را باز می کنم با چنان حالتِ خوش بحالانه! خوشرویانه که بانوی پستچی وا می ماند. می گویم واقعاً به موقع آمده ای. می خندد. می پرسد مگر منتظر بودی؟ می گویم نه منتظر نبودم اما برای خودم یک چیزی درست  کردم بخورم که رسیده ای . بیا تو هم بخور. می گوید من؟ می گویم. ها! تو. این پا آن پا می کند. بانویی نسبتاً چاق، نه چنان قد بلند، موهای طلایی اش وا رفته، لباس کار پستچی پوشیده یک دستش بسته پستی و دست دیگرش دستگاه دیجیتال برای امضاء، لحظه ای نگاهم می کند. فکر می کنم که دارد فکر می کند بیاید یا نیاید!
بسته پستی را بطرفم گرفته وسوسه شده تردید دارد. از نگاهش می خوانم که با خودش می گوید بروم نروم!. می گوید درِ وان را نبسته ام می گویم از پنجره آشپزخانه می شود دید. نگران نباش. می آید. با من لقمه ای می خورد. عجله دارد. یک جور که روی آتش نشسته باشد. سالاد و نان بربری آن هم با تخم مرغ! در این وقت روز! خیلی با اشتها می خورد. پس از چند لقمه تشکر می کند. می رود. در را می بندم برمی گردم بقیه نهار آن چنانی ام را بخورم. صدای بچه ای از پلکان خانه بلند می شود:
ئی-آی ، ئی آی اُو[1]
لبخندی می زنم. به دلم می نشیند. صدای زندگی  در راهروی خانه پیچیده است!
بخودم می گویم چند سال از آن خواندنهای کودکانه ام می گذرد! روزهای دبستان، بازیگوشانه به خانه آمدن. از درِ خانه تا ایوان لی لی کنان :
ما گل‌های خندانیم/ فرزندان ایرانیم/ما سرزمین خود را/مانند جان می‌دانیم/ما باید دانا باشیم/هشیار و بینا باشیم/از بهر حفظ ایران/باید توانا باشیم/آباد باش ای ایران/آزاد باش ای ایران/از ما فرزندان خود/دل‌شاد باش ای ایران[2]
یا
رفتم توی آشپزخونه، دیدم غذا فسنجونه، هی خوردم وُ هی خوردم. مامان اومد بالا سرم، با ملاقه زد توو سرم، آی سرم آی سرم!
یا
یه توپ دارم قلقلیه/سرخ و سفید و آبیه/می زنم زمین هوا میره/نمی دونی تا کجا میره!
 .
سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۲ ژوين ۲۰۱۸

[1] Old MACDONALD had a farm…E-I-E-I-O مکدونالدِ پیر یک مزرعه داشت، ئی آی ئی آی اُو
[2]  از عباس یمینی شریف

دوشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۷

ما - گیل آوایی



روزگار غم انگیزیست دوست من!
ما
همدیگر را در زنده بودن
تشییع می کنیم!
کرده ایم هم!
چونان جنازه ای که روی دست مانده است!

دریغا!
هوراهایمان
پس از مرگ است!

پنجشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۷

دو شعر - گیل آوایی



رقصِ شبح وارِ اندوهی
در پیچ وُ تابِ نگاهی مست!

بر ساحل سکوت
مستانه مست آوازی
دل از باد برده است.

سایه روشنِ ردّی ناموزون
گواهِ ویرانگذری به آوار خویش
سوسو می زند
گاه
به
گاه!.

تلنگرِ دریاست
موج
موجِ
گام
به
گام

پرنده ای
سراسیمه پر می کشد
نگاهی به دنبالش.


2
رقصِ شعله بر تاجِ شمع
خیال می رقصاند باز
وهمِ شب
گیسو افشان
چونان شبحی سرگردان.

بی ماه، بی ستاره،
خیابان دلمُرده
شهر،  بی رهگذری مست!
واخوان می کند پرنده ای نجوای مرا
سکوت می شکند در پهنۀ نگاهی
که هیچ جا نیست!، همه جا هم!

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۷

آنجا آری همان جا که دیگر هیچ جا نیست! - گیل آوایی


با خودت در خودت تکرار می شوی
آنجا
همان جا
که خاک
شادیِ دنیا را داشت در نگاه معصومانۀ خواهر
و بازیگوشیِ تو بود وُ جاروی* مادر.....
.
با خودت در خودت تکرار می شوی
.
حسی به جان تو می افتد
شعری گم شده در انبوه واژه های بهم ریخته
می کاوی واژه واژه
آرام آرام
اشک پاک می کنی از نگاه ماتی که رفته است
ستون وُ رَف وُ ایوان
باغ وُ درخت وُ پرچین
چاه وُ ماه وُ کردهخاله**
و آوازِ جیرجیرکی
که آهنگِ لالایی مادر است
و
عطر خاک وُ وارشی*** که خیسش کرده است.
دست می سایی دست
مست می شوی با یاد وُ حسی که هیچ واژه ای برایش نیست
آرام آرام
با خودت
در خودت
تکرار می شوی به نجوایی بی آهنگ
.
آنجا
آری
همانجا
که دیگر
هیچ جا
نیست!
.
.
* جاروب
** کردهخاله(گیلکی) وسیله ای چوبی که یکسر آن به شکل عددِ 7 است و برای آب از چاه کشیدن استفاده می شود

*** وارشی(گیلکی)=بارشی، بارانی

دوشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۷

عوامگرایی ای که کاش نبود و نداشتیم! اما هنوز هست و داریم هم!- گیل آوایی

 نمی دانم این نوشته را در وبلاگم با شما قسمت کرده ام یا نه اما فکر می کنم خواندنش خالی از لطف نباشد.
داشتم قدم می زدم و با خودم، به هزارباره!!!، این بخش از شعر زمستان اخوان را زمزمه می کردم "...نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک، چو دیوار ایستد در پیش چشمانت، نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم زچشم دوستان دور یا نزدیک....." ناخودآگاه به این فکر افتادم که با چنین شاهکارهایی چطور آدم می تواند هر گفته یا نوشته یا شعروار ه ای را شعر بداند یا در کمترین حالت با آن نوعی ارتباط حسی/فکری/سلیقه ای پیدا کند! براستی شعرهایی هستند که انتظار آدم از شعر را بالا می برند. آدم با خواندنشان نه تنها سختگیر می شود بلکه بدسلیقه!!!! می شود! براحتی با هر، چه می دانم نوشته، شعرواره یا هرچه که بنامیمشان، سخت برخورد می کند. حالا چه بلحاظ شعر بودن یا شعر خواندن باشد چه بلحاظ معنا و حس و تصویرهایی که از شعر دست می دهد.
پیشترها که وسیلۀ ارتباطی به این گستردگی نبود و دسترسی به کتاب و نشریه و..... به این آسانیها نبود، سخت تر یا حداقل کمتر به چنان شاهکارهایی دست می داشتی و بقولی حالی می کردی اما این سالها بویژه همین روز و ماه و سالی که در آن هستیم، گرفتار یک جور پوپولیسم رسانه ای شده ایم. یک جور تعارفاتی که در ما ایرانیها یا حتی شرقی ها زیاد است یک جور فرهنگ ماست که به این حوزه از ادبیات هم کشیده شده است. پوپولیسمی که کیفیت شعر یا داستان یا اصولا کارهای ادبی حتی هنری را نه تنها مخدوش کرده بلکه بسیار پایین آورده است. پوپولیسمی که به نوعی آگاهی و برخورد مسئولانۀ خواننده را نیز نشان می دهد. تصورش را بکنید زمانی که روشنفکران ما دیدارهایی داشتند و کارهای یکدیگر را می خواندند و از یکدیگر حتی می آموختند، امروز در پهنۀ دنیای مجازی، دیگر چنان کیفیتی برای جمعها نیست. یک جور نگاه همگانی، نگاهی به گستردگی یک دنیا شاهد و خواننده و......حاکم است یک جور دست به عصا بودن همگان در برخورد با مقولۀ ادبیات و هنر است. یک جور بلای فرهنگی/شخصیتی......یک جور برخورد پوپولیستی حاکم است که گذشته از تاثیر بر کیفیت کار ادبی/هنری، باعث توهماتی هم شده که در آمدن از آن بسیار بسیار سخت و حتی بعید می نماید. آدم وقتی شعری مثل این شاهکار شاملو می خواند:
“بيتوته کوتاهی ست جهان
در فاصله گناه و دروخ.
خورشيد
همچون دشنامی بر می آيد
و روز
شرمساری جبران ناپذيری ست.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی.
درختان
جهل معصيبت بار نياکانند
و نسيم
وسوسه ئی نابکار.
مهتاب پائيزی
کفری ست که جهان را می آلايد.
چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی.
هر دريچه ی نغر
به چشم انداز عقوبتی می کشايد.
عشق
رطوبت چندش انگيز پلشتی ست
و آسمان
سر پناهی
تا به خاک بنشينی و
بر سرنوشت خويش
گريه ساز کنی.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی
هر چه باشد.
چشمه ها
از تابوت می جوشند
و سوگواران ژوليده آبروی جهانند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمند ترانند.
خامش منشين
خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چيزی بگوی!”
.
با خواندن چنین شاهکارهاییست که آدم هرچه بگوید و بخواند و ببیند، بقول سعدی جان حکایت است بگوشش!!! ولی خوب چه می شود کرد!؟
یاد حرف پسرم افتادم که دبستان می رفت شاید کلاس یک یا دو ابتدایی بود! رفته بودم دنبالش و او دوید و آمد بغلم گفت بابــــــــــــــــــــــــا!!!! این حافظ هم که همۀ شعرها را گفته!! پس می چی بگم که!؟
همین دیگه
گپی بود با شما دوستان

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۷

من اشتباه می کنم، پس هستم! - گیل آوایی


رنه دکارت گفت: من می اندیشم، پس هستم
من می گویم: من اشتباه می کنم، پس هستم!
Descartes said: " I think, therefore I am"
I say: I make MISTAKE, therefore I am!