دوشنبه، دی ۱۸، ۱۳۹۱

داستان" از یک تا هزار، هزار تا یک خیال" - گیل آوایی

ازیک تا هزار،هزار تا یک خیال
گیل آوایی
نیمه شبان سپتامبر 2008

باده کاندر خُنب می جوشد نهــــان
زاشتیاق روی تو جوشد چــــــــنان
ای همه دریا چه خواهی کرد گرد؟
وی همه هستی چه می جویی عدم؟
                         " مولوی "

1
شاید هزاربار هواپیمایی را تجسم کرده بود که بمب اش را به اشتباه بر روی تنها پل تخم مرغی محله اش انداخته بود. انگار که هوایپمایی مثل اجل معلق از گرد آسمان رسیده باشد و هیچ جایی گیرش نیامده باشد الا همان پل تخم مرغی در آن گوشه پرت ِناکجا آبادی که تیر غیب سراغش را گرفته باشد.
پل تخم مرغی ای که هنوز یک پای آن مانند شبحی بر یک سوی رودخانه،  قد کشیده راست مانده بود و دل آدمی را خالی  می کرد.  آجرهای صاف و مقاوم و سختش، ردیف ردیف بر روی هم سواربودند که هر کدام به سه وجب دستش می رسید و از لابلای آنها درختچه های انجیر سر بر آورده با انجیرهایی که پرنده ها سورش را می دادند و صد البته جیک جیک گنجیشکهایی که برای همان انجیر که کسی سراغش نمی رفت، سر و دست می شکستند. 
تکه  بزرگ دیگری از آن، بهترین جای نشستن اش شده بود تا هر روز بر روی آن بنشیند، سیگاری بگیراند، جاری آرام آب را بنگرد و انتظار افتادن ماهی در قلاب هزار گره ای اش.  قلابی که یک  سر آن فرو رفته در تن پر پیچ و تاب کرم خاکی بود تا ماهی بفریباند.  سر دیگرش به نخ نایلونی پراز کلاف سر در گم همچون خیالش بود که به انتهای لوله ای بسته شده بود.  لوله ای که با هربار تکان خوردن چنان ناله ای از آن بلند می شد که با هر ناله اش آه از نهادش بر می آمد که ای دل غافل نکند که بشکند و آن هم شور و اشتیاق و انتظار به آب رود.
و با همین لوله و کلاف سردر گم و قلاب، کارش نشستن بر تکه ی بجای مانده از پل خراب شده از بمب باران جنگ جهانی دوم بود و گرفتن ماهی ای که همیشه، برخلاف تصورش به قلاب گرفتار می آمد. هربار هم زمزمه می کرد که:
-  اگر این ماهی بخت برنگشته باشد، حتما کور است!
شاید هزار بار پیش از آنکه قلاب اش بجنبد وچوب پنبه ی بسته شده به نخ نایلونی ِدرازش که او را تا عمق رودخانه می برد و وا می داشتش تا از هر جای دُور وُ بر تکه پل رها شده را بکاود، تکانی بخورد، خیال ببافد و آرزوی گرفتن ماهی سفیدی که همتا نداشته باشد اما از بد روزگار بدترین اش هم گیرش نمی آمد،  هیچ! بلکه پیش می آمد که قلاب به بخش پنهان پل یا سنگواره سختی نهفته در آب گیر کند که درکشیدن ِ هیجان انگیز نابگاه، نخ نایلون ِ پیچ در پیچ بگسلد و هرآنچه را بافته بود، پنبه کند.
شاید هزار بار شده بود که از پس آن همه خیال بافی، کپوری(1) گیرش می آمده که دستش نمی رفت قلاب از دهانش بیرون کشد. 
ولی بازهم با هزار غر زدن و بی میلی و وا رفتن از آنهمه انتظار که باز کپوری گیرش آمده بود که حالش از دیدن آن مثل هر بار به هم می خورد، قلاب از دهان بدشانس ترین ماهیان آن رودخانه که در دام چونان ماهیگیر هزارخیالی گرفتار شده، می کشید.
شاید هزاربار باخود گفته بود  برپیشانی اش نوشته اند سرنوشتی را که هزار بار به تغییر آن برخواسته بود و هزار خیال بافته بود اما نشد انچه که همواره می خیالید! 
وباز هم باهزار تلقین و جستار موشکافانه که جاذبه هایی بیابد تا مجابش کند این چنین نیز خوبیهایی دارد که بتوان با آن کنار آمد، گردن می گذاشت و می شد بخشی از ناگزیری هزار چیزی که به گزیر می جستش اما به ناگزیر تحمیل می شد.
مثل همین همزادش. همین همزاد سالهایی که شاید هزار بار، پیش از جفت شدن با او،  اینکه مثل یابویی سرکش به مادیانی گیر دهد، یا گاه به گاه حالی و هوایی و هوسی به رمانَدَش، بگونه ای که سر از پا نشناخته سوارش شود و بزند همان جایی که هوس انگیزترین نماد همه حس شهوانی اش را فوران می کرد، کابوسی می پنداشتش اگر تصور بودن با چنانی را تن دهد. و هماو شده بود جفت و یار و همدمی که شاید هزاربار، هربار هم به این نتیجه رسیده بود که بی او زندگی یعنی هیچ! 
زندگی و هیچ. 
لج و ناگزیری. 
میداندار ِ بی میدان. 
پهلوانی ِ چالشهای کوهوار ِ  به کاهی بند بودن. 
بودن و نبودن،  که همچون چنبره ای  با آن همه سخت سرانگی و لجبازانه چسبیدن وَ دم وُ بازدم ِ حریصانه برای  بودنی که نهاد و نهان اش استوار بر هیچ بوده، هیچی که هنوز و باز هم یک لنگش به جفنگی هوا بود، آن هم در برهوتی که می بایست از پایش در آورده بوده باشد، اما جولانگاه هزار خیالش شده بود، به چم و خم هر لحظه مشغله از تب و تاب ِ گذشته  بر او که  حالا به چرتکه رفتن ِ هزارباره ی آن می نشست. 
چم و خمی که این بار نیز با هزار جستار ِ به هزار تلقین، با آن چنان کنار آمده بود که انگار باز با همان تکه پل باقی مانده از بمباران جنگ جهانی دوم کنار آمده که میانه ی رودخانه ی محل خودنمایی می کرد و چونان تخت همیشه برقرار پادشاهی اش می نمود که بر آن می نشست و  بر آب و رودخانه و گذر هر خش و خاشاک را نظاره می کرد و صد البته خیال هزارباره از بدام افتادن ماهی سفید بی مانندی که هیچگاه هم گیرش نیامده بود جز همان کپور بخت برگشته ای که درمیان بی میلی و غرزدنهای او جان می داد.
یک بار  از هزار بار هم نشده بود که فحش و بد و بیراه نثار خلبان هواپیمای جنگ جهانی دومی نکرده باشد که آمیخته به خوش آمدنی نباشد از اینکه جایی مناسب نشستنش را فراهم کرده است وباز یک از هزار بار هم نشده بود که پوزخندی نزند به بمباران کردن پلی که از این آفتاب تا آن آفتاب، ملخی هم از آن عبور نمی کرد. 
شاید هزار بار، هربار به این نتیجه رسیده بود که پل را برای این ساخته بودند که خلبانی از بیدادسرایی بلند شود با بمبی همراه اش و بیاید آن گوشه از جهان که هیچ دخلی به خاک و آب و باد دیار او نداشت، بمباران کند و چنان جایگاهی برایش آماده کند که بیاید و بنشیند و هر روز با هزار خیال چند و چون هواپیما و پرواز و بمباران یک پلی که از این آفتاب تا آن آفتاب حتی ملخی هم از آن عبور نمی کند، حلاجی کند.
شاید هزار بار به نظم جهان و سیاست و این همه جنگ و جدال و بر سرهم پریدن و کشت و کشتار، نفرت و لعنت نثار کرده بود و هزار بار به هربار پوزخندی که چه جایی گیرش آمده بود، چانه خیال را می بست و می نشست به هوای تازه ای  نفس کشیدن که نه جنگ جهانی دوم و نه پل و نه آن درختکهای بی غیرتی که هرجا سبز می شوند، سبز شدنی که ذره خاکی باشد و خنکای نسیمی، آبی، هوایی جان به جان نیمه سبز شدنی دهد، و او لجش بگیرد به همین رستن بی خیال ِهمه چیز و بی اصل وُ پایه وُ خاستگاهی استوار باشد که او به هیچ هم حساب نیاورد! و اشتراک ناخودآگاهانه ای باشد میان او که هیچ وقت به آن نیاندیشیده بود و لجش را هربار نثارش می کرد و می شد همانی که هست و هست ِخویش را به چنان ولعی تقدیس کند که همه خدایان اساطیری که هیچ حتی همین خدایی که هزار بار به هربار، به هزار وحشت و بیم و هراس ترسانده بودندش از هر چون و چرایی اش، رشک برد.  بشود آنی که هر لحظه ی حال و هوای خویش را چنان بچشد که گویی نه خیالیش هست و نه غم آنهمه که گاه دمار از او در می آورد، به هرچه پیش آیدی گردن نهد که چنین گردن نهادنی به هیچ جای جهانی که اینهمه سنگ آن را به سینه می زد، بر نخورد. همان دمی که به چنین حس اش، هایی می زد و با خود می گفت:
- یکدنیا، های و هوی ات هست و به هیچ جای این جهان هم بند که نیستی، هیچ؛ بحساب هم نمی آیی. پس چه آب در هاون کوبیدنی که هوا بشکافی به هیبت  میدان ِبی پهلوانی که به رقص خیال دل خوش کرده است.

2
روزگاری که دست و پا می زد در آن، خیال پردازی ِ مثل آن سالهای دورش نبود. مثل اینکه به نقطه ای رسیده باشد که  دیگر خیالپردازی نکند بلکه خیالهایش را دوره کند. مانند پیش از امتحان پایان هر سال از آن سالهایی که کتابهای درسی اش را یاد گرفته بود و باز دوره می کرد.
و همان سالها را که فکر می کردچقدر جان می کنده است تا  تاریخ قلابی ای در مغزش جا دهد، به خودش و هرچه درس تاریخ ناسزا می گفت تازه همین اش را هم به چنان یقینی نمی گفت که چنگی به دلش بزند. مانند غرزدنهایی که به چیزی گیر داده باشد یا بهانه شده باشد تا داد و بیدادی کند به چیزی که خودش هم در اصل و اساس آن تردیدهای خام خاص خود را داشت.
اما خیالهایش نیز داستانی جز این نبود. هر خیال که بیادش می آمد اینکه او چنان خیالی را خیال کرده بود، هزار بار به خودش و خیالپردازی اش ناسزا می گفت. ناسزایی که از سکوتهایش بی صدا تر بود اما هوارش گوش پیچ ِ همه جان و جهانش می شد.
مرور خیال های تا این سالهایش ماجرایی شده بود. تازه این ابتدای کاربود. خیالپردازی اش را هم می بایست به جستاری کنجکاوانه دلیل می یافت. نه آنسان که مشتاق و پرشور به آرزوهای سالهای نشستن بر تکه ی پل بمباران شده ی در جنگ جهانی دوم که ماهی سفید بی همتایی به قلابش گرفتار می آمد، نه! بلکه اصل، خیال کردن و چند و چون خیالهایش بود اینکه بسان ثروت اندوزی که در خلوت حریصانه اش، به شمارش و ضبط و ربط دارایی هایش بپردازد، به خیالهایش رسیدگی می کرد و از هر یک از هزار خیالش، به هوشیاری یا خنگی خود پی می برد. اما  مرور کردن خیالهایش چیزی نبود که بخواهد یا به سراغش برود بلکه خیال بود که به نفس کشیدن و چشم گشودنش بند بود و رهایش نمی کرد. 
شاید  هزار بار شده بود که به خلبان همان هواپیمای جنگ جهانی دوم فکر کرده بود که خلبان جوانی بود و بی تجربه، که بجای پادگان نظامی، پل دور افتاده بر رودخانه ای را بمباران کرده بود یا شاید خلبان پیر و باتجربه ای بود که پلی را بمب باران کرده بود که می توانست برای عبور نیروهای نظامی بوده باشد یا بکار می رفته باشد که او با آینده نگری اش تصمیم گرفته بود که آن پل را بمب باران کند. ویران اش کند. 
یا شاید خلبانی که نه پیر بود و نه جوان یعنی اصلا به پیر و جوان بودن اش هم فکر نمی کرد بلکه به این فکر می کرد، که خدایی که به سرش زده بود، پیدا شد و با یک پس گردنی بجان او افتاد تا بمب اش را بر روی پلی بباندازد که بی استفاده مانده بود و از این آفتاب تا آن آفتاب ملخی هم از آن عبور نمی کرد و او نیز این پل را چنان بمب باران کند که جایی درست شود تا وقتی او پیدایش شود و بیاید بر آن بنشیند و ماهی سفید بی مانندی را هر روز، هزار بار خیال ببافد که به قلاب اش سر بکشد اما از بخت بد خدادادی اش، آن ماهی همیشگی ای گیرش بیاید که به مفت هم کسی نمی خوردش تا چه رسد به خریدن اش.
شاید هزار بار به این نتیجه رسیده بود که ممکن است اصلا موضوع بمباران پل تخم مرغی محل، داستان ساختگی اهل محل بوده باشد تا بیکاری نفس گیر زمستانی را سر کنند، وقتی که آنجایشان گرم می شد و داستان می بافتند و آنقدر تکرارش کردند که شد واقعیت تاریخی محل که پل تخم مرغی را بمباران کرده اند. مثل خیلی چیزها و جاهای دیگری که خری مرده را امامزاده به خورد مردم داده اند و آب از آب هیچ امام و امازاده ای هم تکان که نخورد، هیچ!  بلکه جماعت همیشه سیاهی ِ لشکر را سرکیسه هم کردند. تازه تمامی این تحمیق ها به گفتآوری و گفتمانی ِسوراخ لمیده ای بوده باشد که تمام رگ و پی اش به حماقت همینانی پیوسته باشد که باور کنند آن خرمُردگاه، امام زاده ای است که اصل و تبارش می رسد به شجره طیبه ی طاهره ی کسانی از سرزمینی که عرب نی انداخته است.
شاید هزار بار به کسی فکر کرده بود که آن پل تخم مرغی را ساخته بود و هر بار هزار تحسین به استادی اش نثار کرده بود از اینکه چنان پلی ساخته بود حتی با بمباران جنگ جهانی دوم نیز هنوز تکه بزرگی از آن، میانه ی رودخانه بر جای مانده بود و هیچ سیلابی نتوانسته بود آن را از جا بکند یا از پی اینهمه سال چنان مانده بوده باشد که هیچ موریانه خورانی  نتوانسته باشد بخراشدش و بخوراندش. 
مرورخیالهای دور هم،  پر ِ پرواز ِ زمینگیر شده ای می توانست باشد که تنهایی خویش را به جهان اندیشه ها و تجربه ها و ایده آلهای بلندپروازانه پیوند می داد.  پرِ پروازی که نه سلول زندان می شناخت و نه تبعید گاه بی در و پیکری که تا چشم کار می کرد برهوت بی آب و علفی بود. 
برهوت بی آب و علفی که روزهایش را سراب،  و شبهایش را آسمان صاف پر ستاره ای پر می کرد که مجال یک دم رها شدن از خیالبافی و چون و چراهای خود ساخته نمی داد.
شاید هزاربار وجود او را که دیگر همزادش شده بود، ارج می نهاد و در دل هزاربار چونان بتی می پرستیدش. بتی که در دیدار نخست به همه چیز  می اندیشید  الا به چنین پیوست و آمیخت ِ جان و تن.
شاید هزاربار شده بود که دورادور نگاهش می کرد. از خود می پرسید:
- این همان است که از دیدنش وحشت کرده بودی!؟
هزار بار شده بود که با هزار آه  از لحظه ای یاد کند در گرمای تازه برآمده از خنکای صبح، که از ترک موتور سیکلت یاماها ی فکستنی پاسگاه که مثل کوه آتشفشان ازآن دود بر می خواست، پیاده شده بود. 
سرباز زهوار در رفته ای مامور شده بود که او را مقابل باریکه راهی از میان انبوه ماسه ی روان تا به بی رنگی ماتی که بزور میشد دید، پیاده کند. پیاده شدنی که مانند انداختن سنگ ریزه ای به میانه دریایی بوده باشد که تا چشم کار می کرد هیچ کرانه و ساحلی به چشم نمی آمد و دورترین قدرت نگاه اش،  توده ای محو ومات، بوده باشد که اول و آخرش ناپیدا.
آنچه که بر او گذشته بود، چنان بر روح ناآرامش سنگینی می کرد که حاضر بود همه عمرش را بدهد و از آن بگریزد. 
نفس در هوای آزاد، بی آنکه نوبتی باشد و چشمان گزمگانی که اسیرتر از خود او می پاییدندش تا دست از پا خطا نکند.  اسارتی که یکی به نواله ای و دیگری به تنفس در هوایی که انسان را بشاید، گرفتار شده بودند. 
بارها شده بود وقتی که بیاد می آورد، آنچنان در چشمان سرگزمه ی یک لا قبایش خیره شده بود  که او وا مانده بود از شرم فراموش شده اش که در تلاقی دو نگاه باز آفریده شده بود و او نیز با همه وقاحتی که داشت از نگاه اش، گریخته بود. هربار که به یادش می آمد، به خود پوزخندی می زد با نجوای  کدام اسیر کدام شده اند!

3

آمدنش یا آورده شدنش به برهوت بی آب و علف هم ماجرایی شده بود هزاره باره به هربار مرور کردن لحظه ای که به این خراب کشانده شده بود. هنوز به باریکه راه رسیده و نرسیده، سرباز روکرده به و گفته بود:
- همین راه را بگیر برو.میرسی به کپر. بقیه اش دیگر با خودت است.
چنان گفتنی که بیشتر به رهیدن از برهوت و بیم گیر افتادن به چیزی یا توهم وهراسی، مانند بوده باشد.
وقتی به سرباز مامور پاسگاه گفته بود :
- تا حالا هیچ چیزش با من نبود اما حالا چه شده است که در این برهوت که گستردگی ی یک دنیا بی کسی درآن دهان گشوده، بقیه اش با خود من است !
و به آهی آمیخته به دردی نفس گیر در خود، نجوا می کرد:
- کدام بقیه ی باقی مانده که با خود من باشد.
سرباز سر در نیاورده بود که چه می گوید و با گم شدگی ِ " به من چه وِل اش کن" ی،  گفت:
حالا هرچه می خواهی به خودت است. 
شاید هزاربار با هربار یاد آوردن آن لحظه، از وحشت تنهایی در برهوتی که پیاده شده بود، چنان آهی می کشید که درد دوری و گرفتار آمدن ناخواسته، بسان رعد برق هولناکی در تمام جانش هوار می شد. 
شالی که دور سرش بسته بود را هنوز باخود داشت. هنوز هم با هربار باز کردن شال، که دیگر از هرجای آن نخی وا رفته آویزان بود، به همان لحظه ای کشیده می شد که از موتور سیکلت پیاده شده بود. 
- تا آفتاب به وسطای آسمان برسد باید این راه را تمام کنم .
به خودش گفته بود. آنهم به صدای وا مانده ای که پیش ازاینکه  بیان مفهموم کلامی منظور بوده باشد، انعکاس غمآواری بود که بر روح و روان اش سنگینی می کرد.
هر بار که به مرور چونان بی پناهی ای می رسید، رنگ از چهره ی بی رنگ اش می پرید. هربارهم به همان تازگی سالهای دور، لرزه بر اندامش می نشاند. 
راه از بیراه فرق نداشت. تنها نشانه ی آن که بتواند جهتی را پی بگیرد، تابش آفتاب بود در راستای باریکه راهی که می بایست می رفت. 
می اندیشید تا همه یافته  ها و دانسته هایش را بکار گیرد که از پس باریکه راه مات بر آید. باریکه راهی که حتی در هیچ یک از کابوسهایش ندیده بود تا چه رسد به این که رو در رو با آن بایستد و بخواهد راهی بیابد که آن را در نوردد.
شاید هزاربار خیال کرده بود که اگر باریکه راه  اینگونه مات و بی در و پیکر نبود، چه خوب می شد. هزار راه به فکرش می رسید با هزار درخت و سایه و رود و چشمه ساری که هیچ کدام آنها به باریکه راه نمی رفت و تنها وجه مشترک آنها آغازگاهی بود  که ایستاده بود ولی پایان متفاوتی که هیچ کرانه ی مشخصی در آن به چشم نمی آمد. 
- گیرم که آفتاب هیچوقت به وسطای آسمان نرسد و تو زمان تا بینهایت هم داشته باشی ولی تا کی!؟ چقدر!؟ کجا!؟ 
با خود می گفت.
نفسی تازه می کرد.  به آسمان خیره می نگریست، زمزمه می کرد:
- اما خوبی اش این است  که تا کپر باید بروم
همیشه یک نقطه ای هست که سمت و سوی ات را مشخص کند حتی وقتی که جهات طبیعی ات را گم کرده باشی و ندانی بر پاهایت حتی تکیه داری. یک چیزی که ترا به جهان درون و بیرونت ربط می دهد. یک چیزی که شمار نفسهایت را با تو قسمت می کند. 
کپر! کپر! می کرد و از خود می پرسید:
- ولی کپر کجا هست!؟
پوزخندی می زد و ادامه می داد:
- تا جاییکه میشود رفت می روم! آخر ِ نای من کپر خواهد بود!
موتور سیکلت که دور شد، از تنهایی اش بدر آمد. همیشه همینطور بود. وقتی شرایطی که اجباری در آن بود، یا با کسانی بود که هیچ سنخیت و خواستهای مشترکی با آنان نداشت، دچار تنهایی شدیدی می شد. کلافگی خاصی که تا نرهد از آن، این پا آن کردن اش وِل کن نبود.  
با نگاهی به دور و برش، کم مانده بود بنشیند و بر هرچه روزگار و خیالهای سمج اش ناسزا بگوید. تا چشم کار می کرد، شن زاری بود که تا کرانه ی دور کشیده می شد.  گاه گاهی که باد زورش کم می شد و ماسه ی کمتری به هوا می داد، سایه هایی از تپه و ماهورها دیده می  شد. از دور شبح واره ای هر از گاه می دید که بر می خواست و محو می شد. تصور اینکه از جنگل و آب و دریا به چنین برهوتی گرفتارش کرده باشند یا شده باشد، وا می رفت. 
شاید هزاربار به چند و چون این ماجرا اندیشیده بود. هزار خیال بافته بود و توجیهی که خود را آرام کند و شرایط گرفتار آمده را نیز پذیرفتنی! تکرار کرده بود اما هر بار هزار راه بنظرش آمده بود. هزار احتمال و امکان  که اگر می شد یا کمی عقل در کله ی بی عقلشان بود، می شد یا می توانستند چنین نمی کردند که کرده بودند. 
اوج خیالبافی های این چنینی آن وقت بود که به محاکمه آنان می نشست. شاید هزاربار دادگاهی تشکیل داده بود و هر بار از هزار بار، هزار بحث و منطق و راههایی که عاقلانه اش می نمود و با تفکرانسانی اش همخوانی داشت، پیش می کشید و قاضی می شد، وکیل مدافع می شد، دادستان می شد، متهم می شد، هیئت منصفه خیالی اش را تشکیل می داد و حکم صادر می کرد و باز هر بار از هزار بار را به هم می زد و نه خشمش فروکش می کرد و نه به خنک شدن آنهمه بجان آمدنی می رسید که در بزنگاهی که با آنهمه خیالیدن، دست داده بود، می توانست سر ناروایان  خالی کند.
و اینهمه وقتی هیجان و شور و حال ِ جدل با آنان،  به نقطه  برخوردهای رو در روی خیالی اش می رسید، خون در چشمانش جمع می شد که پنداری همان لحظه است که همه ناروایی های بر سر او آمده را بر هم بزند و داد بخواهد. و این تکرار بی حاصل هماره ی هزار باره بود  و باز هم آسیاب به نوبت.
هر بار که از هزار خیال خویش خسته می شد، هزار بدو بیراه نثارشان می کرد که چطور برای ساختن جهنم شوربختی انسان،  همه نیروی شان را بکار می گیرند و تمام توش و توانشان را برای خفقان، که آدمی دهن ببندد و کر و کور،  آن باشد که می خواهند یا می شناسند .
- تو تا کی می خواهی اینها را دوره کنی؟
پرسشی که سلانه همیشه از او می کرد. 
- این هم نگویم چی بگویم!
جوابی که همیشه می داد.
مثل همان وقتی که چون هزار وقت ِ مانند آن، حرفی نداشت بگوید. یعنی چنگی بدل نمی زد که جدلی داشته باشد که صد من آن را به یک غاز نمی خریدند. هیچ چیز عوض نمی شد. یعنی اگر هم می شد، فرقی نمی کرد با این همه ای که تن داده بود  و هزار حسرت بدل کارش شده بود هزار ماجرا و خاطره مرور کند. 
اگر همان وقت که دلش می خواست و هزار بار هم هزار نهیب زد به خودش که مرگ یک بار و شیون هم یک بار، خودش را خلاص کند اما نکرد. 
مثل همان دلدادگی ای که آنهمه دل می تپید و رنگ از چهره اش می ربود وقتی خرامانش می دید و عشوه هایش را به هزار نگاه می ستود، ماجرا فرق می کرد و این نمیشد که کنون دلمرده ی هزار خیالی اش را رقم زده است. شاید هزار بار شده بود که هر بار از هزار بار به این باور رسیده بود و حکم داده بود که درست می گفت:
-هزار روز هم اگر بنشینی و زاغش را چوب بزنی، آب از آب تکان نمی خورد. با نشستن و پاییدن اینکه جایی یا فرصتی گشاد بدهد، جز اینکه خودت را فرسوده کنی، هیچ چیز عاید تو نمی شود. باید بجنبی تا دیر نشده است. وقتی نمانده که بخواهی همینطور این ماه آن ماه کنی و حالا هم که اینقدر در لاک خودت رفته ای و خیالهای خودت را کاویده ای که انگار روز و هفته و ماه هم طول و درازی اش را از دست داده است.  
یادت هست برای یک دقیقه دیرکرد چه دلشوره ای داشتی! یادت هست!؟ همان دلشوره هایی که هزار حدس و گمان و احتمال را بر می شمردی و همیشه ی خدا هم بدترین سناریوها را چنان وحشتزده مرور می کردی که آدمی وا می ماند به عمق تنشهای درونی که چه باید کرد! اما جان سگ داشتی آن سالها. هزار بلا سرت می آمد و هزار بار می افتادی ولی باز بلند می شدی. اصلا تخمت هم نبود که چند سال از تو گذشته و همینطور تن دادی به هرچه بادا بادی که خلاصه صدای استخوانهایت هم بلند شده و زه وارت در رفت. 
شدی فرسوده  ای که امروز چارچرخ ات هواست. آدم ته دلش خالی می شود با این دست آن دست هایی که می کنی. آخرش یک وقت خبردار می شوی که دیگر کار از کار گذشته  و بازهم باید یک شکست دیگر بقول خودت به شکستهای گذشته اضافه کنی و باز هم بگویی این هم رویش! اما یک لحظه نمی نشینی به این فکر نمی کنی که یک وقتی هست که باید بگویی چیزی که دلت را به آشوب می کشاند. چیزی که دیگر نمی شود مثل آن سالهای ماجرا، این پا آن پا کنی و به زمان بهتر موکول کنی. 
چه وقت می خواهی باورکنی که تو در همان " زمان بهتر" داری سر می کنی. یعنی همین لحظه! یعنی همین دمی که فرو می بری و تازه ممکن است بر هم نیاری بقول خیام!  همین لحظه بهترین زمان از هر زمان بهتریست که بخواهی منتظرش باشی. 
شده است که بخواهی همه آن فرصتهایی که به  زمان بهتر موکول کرده ای، مرور کنی و ببینی چند بار آن زمان بهتر سر رسیده است!؟  می بینی که همیشه همین بوده، همینی که مثل همین الان اش که زمان بهتر را مفری درست کرده ای مثل همه ی آن زمانهای پیش که خودت را گول زده ای یا شاید هم گول نزده باشی اما یک جور در رفته ای یا خودت را متقاعد کرده ای که تصمیمی گرفته ای در حالیکه فرار کرده ای از لحظه ای که دلت  می خواست و نکردی و نگفتی و هزار بار هم برای هر بار خودت را در خلوت خودت به بد و بیراه کشاندی. حالا هم مثل همان هاست. اما یک جا باید برسی به این که دیگر وقتی نمانده که بخواهی زمان بهتری را انتظار بکشی. اصلا برای چه بخواهی زمان بهتری پیش بیاید. همین زمانی که دلت می خواهد و سرپایت هستی و خوش خوشان ات هم هست، برو رک و راست بگو خودت را خلاص کن. یا زنگی زنگ یا رومی روم!
به اینجا که می رسید، با خود به سوزی بی مانندی می گفت:
- کاش می گفتم. کمترین اش این بود که دیگر حسرتی نمی ماند برایم که چرا نگفتم. اما نگفتم و انگار که باید می شد همینی که مثل هزار حسرت دیگر، مرورش کنم و آه بکشم.  
به سکوت کمر شکنی آه می کشید و می گفت:
- نه! محاکمه کردن خودم هم چنگی به دل نمی زند. محاکمه ی چی!؟، کی!؟، کجا!؟ چه آشی !؟ چه کشکی!؟ نه  هیچ ثانیه از این روزگار منتظر تو ایست می کند و نه بود و نبودت فرقی برایش! اصلا خودت هستی که دنیایت را معنا می کنی و معنا می دهی. به هیچ کس و هیچ چیز هم ربطی ندارد. یک دم، یک لحظه، یک نفس کشیدنی حتی، اگر به کام تو باشد و بخواهی یا خواسته باشی آن جور که دلت خواسته، دم فرو بری و بر آری، بس ات است به این که اینهمه سینه به درانی به چیزی که هیچ چیزش به تو نیست  .

4
و اما سّلانه  زنی  میانه سال بود که  در برهوت کویری، همه ی دار و ندارش را زیر سقف  بادنما مانندی جمع  کرده بود. سگی داشت که زوزه آن پیش از آنکه بیم هر از گاهی سلانه را بزداید، هراس می آفرید و بارها شده بود که چوب دستی صافی که از پی سالها ماندن در دستان او، جلایی یافته بود و برق می زد، در هوا می جنباند و شبح شبانه می درید و خیال می رماند. 
او زنی چهارشانه با قدی بلند، ابروانی پهن و کشیده بود که لبهای چاق اش بزرگی دهانش را می پوشاند. چشمانی درشت و صورتی پر گوشت داشت. زیر لب پایینش خالکوبی تند و نیلی رنگی، خود نمای می کرد. شکم برآمده و پاهای چاقش امان نمی داد که آنگونه که می بایست، بجنبد. وقتی که فاصله ای راه می رفت، چنان آهسته و آرام قدم بر می داشت که گویی آفتاب به آفتاب از جا بلند می شود.
سلانه یک بز و یک گوسفند با سگی مردنی داشت. در راسته خانه های خشتی ویران شده که هیچ جنبده ای سالاسال از آن نمی گذشت، گوشه ای را با پرچین و  چوب و چپر،  دُور کرده بود. 
باریکه آبی از یک قنات  بجای مانده از زمانهای دور،  در فاصله ی نفس گیری از کپر، قرار داشت  که زندگی در آن برهوت را ممکن ساخته بود. 
ویرانه های بجای مانده از مردمانی که زمانی در آنجا می زیستند و آبادی ای بود و راه داد ستدی، به چشم می آمد که سلانه هیچگاه از هیچکدام انها استفاده نکرده بود که سرپناه محکمتری بسازد. هرگاه که وسوسه می شد تا  در یکی از آن ویرانه ها جا و مکانی فراهم کند، بخود نهیب می زد که از اموال دیگران دوری جوید. اهل بالا کشیدن مال دیگران نیست. مال دیگری از گلوی او پایین نمی رود.
هر روز از کپر تا باریکه آب می رفت و پادراز هم همراهش. در غروبگاهان یکی از این روزها، خیک لبریز از آب بر پشتش،  سوی کپر می آمد. هنوز تا کپر راه زیادی مانده بود. برجستگی تیره رنگی،  نظرش را جلب کرد که با زمینه همیشگی پای تپه  ماهور ِ رو به ماه،  تازگی داشت. پادراز، سگ ِ سلانه ،  له له زنان پیش از او زوزه ای کشیده بود. 
سلانه خیک آب  بر زمین گذاشت و چوبدستی را در هوا جنباند. با صدایی که حریف بجوید هوهو  ای کرد. اما هوهوی هراسناکش هیچ بازتابی نداشت مگر بیمی که همان لحظه هوهو کردن در دل خود او دوانده شده بود. انگار که بخواهد پیش از هوهو کردن، از واکنش متقابل بترسد، لحظه ای هراسیده بود. 
پادراز با شنیدن صدای هوهوی سلانه، شروع به پارس کردن نمود. سلانه بطرف برجستگی تیره رنگ رفت. 
مانند شکارچی ای که تفنگ خالی در دست نشانه رفته، تهدید کرده باشد، هم می ترسید و هم می ترسانید. با تنها سلاح همراهش، چوب دستی، بر تکه ی تیره ی ناهمگون رهاشده بر پای تلّه ی شنزاری بر آمده، هی ای کرد. اما هیچ صدای نشیند. 
دوباره چوبدستی را  به گونه ای که بخواهد در آن فرو کند، فشار داد و هی ای بلند تر نمود. وحشت زده چند گام به عقب رفت. حرکت ناگهانی اما مرده وار تکه ی تیره رنگ تعجب اش را بر انگیخت. با صدایی که نشان از هراسش داشت، گفت:
- ای بیچاره! این...این .......!
به لکنت افتاده بود. چنان بهت زده به پیکر افتاده بروی ماسه ها خیره شده بود و این...این... می گفت که پادراز بی انقطاع پارس می کرد. سلانه هویی کرد تا پادراز ساکت شود. چوب دستی را بکناری نهاد. کنار پیکر ولو شده بر روی ماسه ها چمباتمه زد و آن  راتکانی داد . 
تمام تنش می لرزید. بزور به خود دلگرمی می داد. خیک آب را روی دستانش بلندکرد. شکمبه ی خیک را روی زانویش قرار داد و از دهانه ی آن چند قطره آب بر صورت پیکر افتاده پاشید.
ناگهان از حالت چمباتمه زده چنان پرید که پادراز  عو عو کنان خیز برداشت و از او فاصله گرفت. پارس کردنهای ممتد و هراسناک پادراز بیشتر دلش را خالی می کرد. داشت پادراز را جوری که فریاد کند، تشر می زد که ناگاه پیکر آخی گفت. سلانه چنان "ها " ی با تعجب گفت که خودش بخنده افتاد. پادراز به سلانه نزدیک شد. سلانه دوباره کنار  پیکر بهوش آمده  با حالت نیم خیز، بازوان پیکر بهوش آمده را گرفت و گفت:
- آخه بخت برگشته حتما به نفرین ابلیس دچار شدی که راه ات به اینجا کشیده!
چهره ی آفتاب سوخته و لبان پوست پوست شده ی پیکر چنان بود که نای حرف زدن نداشت. با چشمانی نیمه باز به سلانه نگاه کرد و تلاش کرد که روی پایش بایستد اما هنوز راست نایستاده بود که نیمی به سلانه و نیمی رها شده ، روی ماسه ها مانند یک تکه گوشت وِلُو شد.
سلانه بازهم از مشک آب، چند قطره با انگشت گوشتالویش، بر لبان خشک پیکر چکاند. لحظه ای به آسمان پرستاره ی بالای سر چشم دوخت و زیر لب چیزی زمزمه کرد که از آن خنده اش گرفت. 
شاید هزاربار هر بار که به اینجا رسید همان خنده را نثار او کرد و گفت:
- یادت هست!؟ مثل یک تکه گوشت افتاده بودی! شانس آوردی که عقربی، رطیلی، ماری سراغت نیامد تا به تو برسم وگرنه تا حالا اثری از  استخوانهایت هم  نمانده بود.
ناز بی مانند او در گفتن همین که آخرش حسی سرشار از خوش بحالی ِ اینکه توانسته بود به زندگی بازش گرداندش، شور خاصی در او می زایید. 
شوری که شاید هزار بار هربار با هزار نگاه ستودنی زیر و بالای سلانه را بوسیده بود. همیشه هم با خود تکرار کرده بود که اینهمه در تو، برهوت هزار حسرت ِمانده در کوله ی با من را خواستنی تر می کند اگر می شد که نشده بوده باشد.
روزهای نخست اینگونه نبود که بخواهد به این آسودگی با او و از او بگوید حتی وقتی همه ی تب و تاب ِآن لحظه  ی نجات بخش که سلانه به دادش رسیده بود و با چوبدستی و واغ واغ کردن پادراز تا کپر کشانده شده بود، پشت سرگذاشته و به خود آمده بود،  سلانه را دیده بود با آن هیبتی که نه فقط انگیزه ی بودن با  زنی که حس خواستنی ای را در او  نمی گیراند بلکه بسان آدمی که غرق کوهی از افکار دور و دراز خود بوده باشد و بخواهد شرایط گرفتار آمده را سبک سنگین کند، با او حرف می زد و چیزی می گفت. 
ماه ها گذشته بود که زیر و بم حال و هوای او را دریافته بود و رسیده بود به چنان به بودنی با او که گاه حس می کرد بدون سلانه هوای نفس کشیدنش نیست. 
هیچ وقت نگفت که از بودن ِبا او بعنوان یک زن وحشت داشت. اصلا بروی خودش هم نیاورده بود که روزهای نخست چه جور از نگاه کردن ِبه او پرهیز می کرد. 
در دل شاید هزار بار هربار هزار لعنت به خود کرده بود که چگونه در خود از او به قضاوت نشسته بود. اینکه برهوتی گرفتار شده باشد آنهم با کسی که حتی روزی تصور آن نیز برایش امکانپذیر نبود. 
اول بار که تحکم سلانه را دیده بود خشمآگین با او برخورد می کرد که یک لحظه هم به این نمی اندیشید که بخواهد بدور از آنچه که می بیند یا ذهنیتی که داشته، سلانه را آن طور که هست ببیند نه آنگونه که می بیند یا می خواهد ببیند.
سلانه هیچگاه حرف و کردارش یکی نبود. کردارسلانه  بگونه ای بود که یک دریا مهربانی داشت. یک دریا شور ِ کمک کردن و مراقبت ِاز او که در برهوت ِتا چشم کار می کرد، دنیایی بود. 
شاید هزار بار هربار حتی یک لحظه هم نشده بود که بخود نهیب نزده باشد که چه می شد اگر برخوردی می کرده یا کرده بود که این روزها را با ملامت خودش از رفتار و قضاوتی که از سلانه در خود داشت، سر نمی کرد. 
اول بار که پرسید:
- سلانه در این بیابان برهوت که هیچ آدمیزادی نیست چکار می کنی؟ 
و سلانه با همان صدای آمرانه که بخواهد مرعوبش کند، می گفت:
- همین که به داد تو رسیدم، کافی نیست که بودنم در این برهوت، قانع ات کند!
و نجات او از مردن و پوسیدن در ریگزاری که سالاسال ملخی از آن عبور نمی کرد، همه ی کنجکاویهای دیگر در چرایی بودن سلانه در آن برهوت را پاک می کرد.
وقتی کوله خیالش را باز می کرد و می نشست به هزار لای خاطره ، با خود 
می گفت:
- چه دارم من!؟ من چه کرده ام!؟ هیچ! اینهمه که دور را دیده ام از نک دماغ خودم هم  مانده ام. حالا چه! 
دیوانه می شد وقتی که بتنگ می آمد از همه چیز. سر به هر نشان و نمادی می کوفت که می توانست در حس همگانه اش درک کند. از کپر گرفته تا یورش بی اما شنزاری که دمار در آورده بود. خشم یک دریا در دلش کولاک می کرد.
چنان شعله کشانی که هست و نیست بسوزاند. و همه این آتشفشان در کز کردن هربار از هزارباری که هزار جان هم اگر می داشت نشان از حتی از خاکسترش برجای نمی ماند. در جوش و خروش همین یک از هزار ها، در سکوت انفجاری اش داد کشید:
- خوب چه می شد اگر هر چیزی که بودت قدر می دانستی و می شناختی و نمی نشستی به قیاس با فردایی که هنوز نه سرش پیدا بود و نه ته اش و تو با آن اوتوپیایی که هیچگاه به حس کوفتن مشتی بر فرق سرت، درنیافتی که بود و نبودش را و به هیچ دادی همانی که همه چیز بود و چون هوای نفسکشانه ات نزدیک به تو و چون بودنت ملموس تر. 
نکردی. نه! نکردی و به هزار خیال هربار به هزار اما و اگر و عاقل اندر سفیه نگریستن، دور ماندی از نزدیکترین "ها " و هوارَت! آه اگر اینقدر دور نبودی از آنچه که می اندیشیدی و آنچه  که دست و پا می زدی در آن ! خیال ِ خوش بحالانه ات که سخت جانی ات بود و لجبازانه پا می فشردی و جان کندنت را به هیچ هم نمی دیدی تازه این آغاز ماجرایت بود تا اینکه....
سلانه مانند کوه عریانی که تا چشم کار می کرد، مثل پادراز ِهمیشه در هراس و گریز، مقابلش چنانکه نداند او، همه هوش و حواسش به اوست، دلواپسانه وا می ماند و حیرت زده که نکند جنون گرفته بوده باشد، هر اشاره و حرف و حرکت اش زیر نظر داشت.
باد نفیر می کشید و یک دشت گُر گرفتگی به جانش می نشاند. شور هوایی که تش بی امان درماندگی را به هزار نشان چون فیلی به گوشش می آویخت. پا، دراز می کرد و پادراز چند متر خیز بر می داشت با عو عوی ته گلویی که کتکش نزند یا که کاری به کارش نداشته باشد و هماو بود گریزگاه آن همه تش و توش ِ آتشفشان در سکوتش که سلانه در می یافت تف گرفتن او به آخر رسیده و وقت است چون نسیمی به جان و جهانش بدمد. به هیبت آمرانه ی همیشگی اش به سوی او می خرامید. خرامیدنی که زمان زیادی برده بود تا تحکم و ابهت ارضائی ِ سلانه را دریابد. دست دراز می کرد به سوی او و در نگاه تهی از هر تحکمی که به سختی آمرانه می نمایاندش ، سوی او می نگریست و دلبرانه آغوش می گشود.
یک دشت مهربانی را گویی زمختی برهوتی آمیخته است اما یک فرمانبرداری تسلیم طلبانه حتی به کلام بی پشتوانه رامش می کرد و نرم و سبک چون نسیمی، شور انسانی می آفرید که به هزار خیال هربار از هزار رنگ و جلای خیالپردازانه طلب می نمود. 
کپر چونان قصر خدایان فراموش شده، از دل شنزار تا چشم کار کند، نمود داشت و او دنیای سلانه را به هزار گزیریا ناگزیر می چشید و سرشار می شد. گویی که باز بر تکه پل بجای مانده از بمباران جنگ جهانی دوم 
نشسته و زاغ هزار خیال خویش چوب می زند و چنین نیز باز مرور خیال بود و رسیدن به یک نتیجه  که همه دنیا خلاصه می شد به همان برهوتی که چون و چرا نداشت و شبهای خیال انگیزش با سلانه می گذشت. هر شب ستاره ای می شمرد و به تناسب حال و هوایی که با سلانه داشت، بنامش نشان می کرد. 
سلانه همین را می خواست. همین که رام و آرم ِ او باشد و تمکین کند به همین ستاره از آسمان بخشیدن و شبانی که گاه صدای قلبشان را نیزبه سکوت خویش قسمت می کردند.
روزهای آن همه یکنواختی چنان می گذشت که به آن همه جوش و خروش ِ با هیچ در برهوت ِبی هیچ صدای دیگری جز پادراز و خشم و گاه ناز ِ سلانه ، گویی هیچ تکرار و یکنواختی نداشت. سلانه حکم می راند چنانکه به یک گردن گذاشتن ِ ساده و حتی ساختگی او، یک دریا مهربانی نثارش می کرد. 
مانند تهیدستی که هزار بار هربار همان حرفهای دلبرانه و وعده های بی هیچ تحقق یافتنی دل خوش کند، دمان مهربانی سر می کردند و مهر می ورزیدند. و باز چرخ بر همان دور ِ بی انقطاعی می چرخید که هر دو به توخالی بودن آن آگاهی داشتند اما سلانه چیزی جز آن نمی خواست. و این اش را مدتها گذشته بود که دریابد و بداند که سلانه رگ خوابش کجاست و چه باید بکند.
شاید هزار بار هربار به هزار شوق به تماشای رودخانه ای می نشست که او با قلابش بروی همان تکه پل ِبجای مانده از بمباران جنگ جهانی دوم، می نشست و رویای ماهی سفیدی را در سر می پروراند که تا نداشت. آنقدر در شبان بی مهتاب کپر توشه ی سالهای رفته را  دوره کرده بود که سلانه همه زیر و بم آن را از بر کرده بود. گاه چنان می شد که سلانه یادش می آورد که کدام قسمت از هزار لای یاد را ناگفته گذشته است و سلانه چنان از هزار خیال او می گفت که یادش می رفت همه این ماجرا را دخلی نداشت.
غروب یکی از همان روزان داغ برهوت که سلانه مشک آب بردوش با پادراز همیشه با او، می آمد، بخود نهیب زد:
- سلانه همان ماهی ای نیست که آنهمه زاغ خیال را چوب زده بوده است!؟
یا شاید برهوت تا چشم کار می کند، سراب و شن زار تن داده به باد در گذر هر از گاهی واقعیت ناگزیری باشد که خیالیده بود همواره ورای آن خواسته باشد. 
اما سلانه چه!؟
پرسشی که به هزار خیال به هربار کاویدن اینکه او به سلانه و سلانه به او، کدام از کدام چه بوده و کجای ماجرا جایی پاسخی باید.

ناتمام


1) این ماهی از خانواده است که دارای ۲ جفت سبیلک، ودندان‌های حلقی با فرمول ۳٫۱.۱-۱٫۱.۳ یا ۳٫۲.۱-۱٫۲.۳ می‌باشد. کپور معمولی فلس‌هایی درشت و باله پشتی ممتدی دارد. تعداد فلس‌های خط جانبی در این ماهی ۳۲-۳۰ عدد می‌باشد. دهان آن کشویی بوده و قابل بیرون زدن است. کپور معمولی در حوضه‌های دریای خزر، رودخانه تجن و تمامحوضه‌های آبریز ایران پراکنش دارد. حداکثر طول در این ماهی ۱۵۰ و میانگین ۳۸ سانتی متر است. بدن این ماهی تا حدی دراز است و طول ۳ برابر ارتفاع می‌باشد. سر ماهی بزرگ و پوزه کند است. باله مخرجی کوتاهی دارد. در باله پشتی ۳ تا ۴ خار سخت و ۱۵(۱۶) تا ۲۱(۲۲) شعاع نرم و شاخه شاخه وجود دارد. در باله مخرجی نیز ۳ خار سخت و ۵ یا ۶ شعاع نرم شاخه شاخه دیده می‌شود. 
این ماهی همه چیز خوار بوده و از موجودات ریز بستر آب، کرم‌ها، سخت‌پوستان، نوزاد حشرات و حتی فضولات حیوانی و گیاهی، لاشه حیوانات، تخم ماهیان و حتی نوزادان خود را مصرف می‌کنند.
در دمای کمتر از ۷ درجه سانتی‌گراد به صورت دسته جمعی به خواب زمستانی فرو می‌روند. در آب شیرین به سر برده و آب‌های گرم، آرام و پوشیده از گیاه را دوست دارد.
در میان کپور ماهیان می‌توان ۴ نوع آن را بر حسب قرار گرفتن فلس‌ها بر روی بدن از یکدیگر تشخیص داد: ۱)کپور فلس‌دار: که دارای بدنی کاملا پوشیده از فلس است. ۲) کپور آئینه‌ای: که دارای فلس‌های آئینه‌ای شکل و نا مرتب است. ۳)کپور فلس یک ردیفی: که دارای یک ردیف فلس در امتداد خط جانبی بوده و همگی آنها به یک اندازه‌اند. ۴)کپور چرمی یا برهنه: که فاقد فلس و یا دارای تعداد کمی فلس است.
گونه‌های پرورش‌داده‌شده و رنگارنگ به نام کپور گلگون (کوی) معروفند.
به انگلیسی : CYPRINIDAE

برگرفته از ویکیپدیا

http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D9%BE%D9%88%D8%B1

یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۱

من وُ دلبری های دریای من - گیل آوایی

پنجشنبه، دی ۱۴، ۱۳۹۱

آگهی برای نشانی و شناسه های وبلاگ - گیل آوایی



دوستان، یاران و خوانندگان گرامی
درود بر شما
شاید یادآوری این نکته لازم باشد که وبلاگهای من به دسته های زیر با هدف انتشار کارهایم باز و قسمت بندی شده اند:

1-      وبلاگ شورم، سروده ها، داستانها فارسی ی من( همین وبلاگ)

2-      وبلاگ شورم1، دربرگیرنده مقالات و سروده های سیاسی

3-      وبلاگ شورم2، کلیه کارهایی که به فارسی برگردانده ام

4-      وبلاگ تاسیانه ها، کلیه اثار گیلکی شامل سروده ها، داستانها و فایلهای صوتی/تصویری


برای رفتن به هر یک از وبلاگهای بالا، روی آن کلیک نمایید
با مهر
گیل آوایی

شنبه، دی ۰۲، ۱۳۹۱

دو غزل فارسی- گیل آوایی


دلبری هست دل بی دل ما را ببرد
 بیست یکم دسامبر2012
گیل آوایی
دلبری هست دل بی دل ما را ببرد
شب تنهایی ویرانه فریبا ببرد

دلربایی کند از روی کرم با دل ما
باده وش عشوه کنان چون دل دربا ببرد

زغریبانه خود  مانده فغانیم دریغ
چه شود گر دل مارا به شکیبا ببرد

زخمه ای نیست زساز دل بشکسته، هوار
سوز دل نغمه ندارد که به صهبا ببرد

دلِ خوش نیست ز ایام نفسگیر، ببین
دلبری می نشود یافت به سودا ببرد

همنوایی کند این شب به سکوتی آوار
دل دیوانه چه دارد که به یغما ببرد

گو به آواز بلند کاین دل دیوانه فسرد
آتش باده بیاور دلِ بی پا ببرد

مست اندوه خودیم وُ شبِ غربت فریاد
آه از این غربت و غم کو دلِ تنها ببرد
.

باده دل می برد اما دلِ دلدار کجاست!؟
نیمه شب 21دسامبر2012 
گیل آوایی

باده دل می برد اما دلِ دلدار کجاست!؟
زخمۀ ساز برم هست ولی یار کجاست!؟

شب  وُ تنهایی وُ می، مستِ هوای دلدار،
ای دریغا نفسی، یارِ شرر بار کجاست!

باده هم، هم نفسِ ساز زغم خسته که نیست
ساز بشکستۀ ما را غمِ دلدار کجاست

مستِ دریای غم وُ غم سرِ پروایش نیست
چه کنم یاریِ یارِ منِ بیمار کجاست!؟

چه عبث خوش دلم از نای وُ می وُ تار، دریغ،
شب دلم می  درَد وُ جانِ منِ زار کجاست!؟

به فغانم!، به فغانم!، دگر از باده دمی می ناید،
مستِ دریای غمم!، ساحلِ دیدار کجاست!؟

موجِ مستی شده ام، مست کنان در گذر، آه!
وای از این گشت عبث، محرمِ اسرار کجاست

گفتم از باده مدد آید وُ مستی پاید،
ای دریغا که نشد، شورِ شرربار کجاست!؟

دگرم نقشِ رخِ یار شده است جامِ تهی!،
چه خیالی ست مرا!، همرۀ رهوار کجاست!
 

زخمه های غزل، مجموعه ای از دویست غزل فارسی گیل آوایی منتشر شد

شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۱

دینِ تو انتحار انسان بود، شرافت انسانی باختن - گیل آوایی


دینِ تو انتحار انسان بود، شرافت انسانی باختن
گیل آوایی
آذرماه 1391/1 دسامبر2012

دیگر سجاده مادر بزرگ
مهربانی نمی بارد.

الله واژه شومی ست.
شلاق، به زبان آیه سخن می گوید!

کجای قرنهای رفته بگویم!؟
کابوس، تفسیر قرآن تو بود!

گله ای انبوه،
سر در خرافۀ سوره ها،
سلاخی به سجود، تَوهُم بافتند!
آه!،
چه ها که جهلِ مرکب، در چنته نداشت!

حجره حجره
به خمس وُ سهم وُ ذکات، حوزه ساختی
اوقافِ کدام حج وُ گنبد وُ بارگاهی!،
که نانپارۀ سفره ام!
طلای بارگاه جهالت صحرای جا طلبی امامت بود!

اسارتِ من
اسطورۀ رهایی، عربده کشیدی!

چه خونباره!
سرنوشت وطنم بافتی به غارت هست وُ نیست!

خاورانهای همارۀ تاریخِ 14 قرن، رقم زدی!
سرها به دار!،
دارها، جنگلِ شهرهای من شد!،
که روایت رسول تو بود!،
وحی یک کتاب مقدس،
که ریش و عبایت سبز بماند،
سرسبز به ذوالفقار قاتلِ بی چشم و رو!،
که چه وهمِ غریبی کاشت این همه وا نهادن!،
تا بتازی
گردن به مفت!،
شاخ شانه کشی!
دیوانه ها هم لنگ انداختند به حماقت قرنها دیوانگی ات!

دیگر
نه مهربانی، دل می برد،
نه شرافتی که به قرآنت بکارت باخت!

شوم آوای خونبار تو بود
مناره و منبر
مسجد آباد
ویرانی خشتکپاره های دیارم
غارت
تنها تفسیر بی پرده آیه های تو بود!

تو انتحارِ انسانیتِ من بودی!،
در باتلاق تعفنت،
که بهشت برینت را وهم بشمارم،
پنج بار دولا راست،
صلات حماقت شبانی فریاد کردن،
تا تو لشکر جهل بداری،
در بیغوله ای که بهشت خدایت باشد!

چه تعفنی!
چه باتلاقی!
چه فرو مردنی!
که ببازم،
سادگی مهربان مادر بزرگ،
در سالهایی که بخون نشستم باز!
دینِ تو!،
انتحارِ انسان بود،
شرافتِ انسانی باختن!

جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۹۱

خود فردومه[1]!Godverdomme - گیل آوایی



خود فردومه[1]!Godverdomme

گیل آوایی
سی ام نوامبر2012

ماشین را پارک کردم. هوا چنان اخمی کرده بود که با یک من عسل هم نمی شد کاریش کرد. از ماشین بیرون آمدم. بادگیرم را که همیشه در باد و سرما در ماشین لم داده است، برداشتم. چنان دست و دلبازانه مرا در خود می گرفت که هیچ جای  گردن کشانه ای برای باد و سرما نمی گذاشت. از عرض پارکینگ گذشته وُ نگذشته،  صدایی توجهم را بخود جلب کرد. سر گرداندم، سایه ی مردی از دور دیدم. با خود گفتم  این صدا باید همان مرد باشد. لحظه ای نگذشت که به پیاده رو رسیدم. پیاده رویی که مرا به دریا می بُرد.
چیزی نمانده بود به آن مرد برسم. داشت با خودش حرف می زد. حرف که نه! داشت غر می زد. چیزی می گفت که برایم مفهوم نبود. دستهایش در جیب شلوارش بود. خیده وُ مچاله شده آرام ارام گام بر می داشت. هر از گاهی می ایستاد و چیزی می گفت.
به او رسیدم. داشت به زمین و زمان انگار ناسزا هوار می کرد.
- خود فر دومه kut kanker Godverdomme
کثافت
- کلوت زاکKloot zak[2]
- یونگه یونگه یونگهJonge jonge jonge[3]

به او رسیدم. گفتم
- هوی ماین فریند Hoi vriend
سلام دوست من
محلم نگذاشت. یعنی چیزی زیر لب گفت که اصلا نمی شد فهمید. نگاهی به او انداختم. چهره اش بگونه ای بود که شکلک در بیاورد. کمی عقب مانده می نمود. با خود گفتم واکف داره[4].......، دنبال شر می گردد، می خواهد گیر بدهد.........
چند قدمی دور شدم. دو زن جوان با لباس گرم و زمستانی به آن مرد رسیدند. صدای مرد بگونه ای که خیلی خوش بحالش شده باشد. چیزی به آن دو زن گفت. صدای خنده آنها مرا نیز بخنده انداخت. دقت بیشتری کردم، ناخودآگاه کنجکاو شده بودم ببینم او چه می گوید یا بقول ما چه متلکی می گوید. تنها چیزی که دستگیرم شد این بود که می گفت:
موی دامه........س. موی هورMoi dame……s moi hor
خانمهای زیبا، زیبا- ها!
بعد هم خنده شیطنتبارش قاطی حرفهایش می شد که اصلا نمی شد فهمید چه می گوید. زنان جوان هم در حالیکه می خندیدند از او دور شدند.
به جایی رسیدم که از پیاده رو به راهی وارد می شدم که به ساحل ختم می شد. باد شدیدتر شده بود. اخمهای آسمان هم چنان که شب شده باشد در هم رفته، تشر می زد!  با این تفاوت که آسمان روشن از جنوب، سایه ای می انداخت به بخشِ شمالیِ آسمان که انبوهِ ابرِ سیاه، همه جایش را گرفته بود و این تاریک وُ روشنای آسمان، تیره تر از گرگ و میش می نمود. وقتی سر بر می گرداندی، روشنای روز می دید و در چرخش دیگری شب در نگاه تو قد می کشید.
داشتم خود را جمع می کردم و کلاهِ بادگیر را بسر می کشیدم تا اگر باران گرفت بتوانم از خیس شدنِ سر، جان بدر برم که خنده ام گرفت از پُر روییِ همان مرد که داشت به یک دختر جوانی  سوار بر اسبِ غول پیکر می گفت:
با من عروسی کنmet me trouwen
دختر جوانِ سوار کار هم با خنده ای که " نهِ " او را به هزار تاکید بیان می کرد، می گفت:
- نی هورNee hor
نه!
پاسخ دختر جوان، همراه با ریتمِ چلاپ چلاپِ اسب، که قُلدرانه گام بر می داشت وُ رام به فرمان دختر بود، با خندۀ آن مرد که می کوشید پاسخِ دختر جوان را لااوبالی گرانه از سر بدر کند، در آمیخته می شد انگار نمایش طنزی را به تماشا نشسته باشی.
دور شدم. از همه شان دور شدم. به دریا رسیدم. دریایی که بی رحمانه به ساحل می کوفت یا دامن کشان به آغوش ساحل می رفت، چنانکه مست پای بکوبد و برقصد؛ اما این گشت وُ بازگشتِ دامن کشانه، باد و باران شدیدی را به همراه می آورد که هیچ مجالی برای تماشا نمی داد اما سخت سرانه پا به ساحل گذاشتم و چند قدمی رفتم.
رفتن همان وِ تن به آب وُ باران وُ باد دادن، همان!. هیچ جای خشک در من نماند. چند عکسی از این دامن کشانِ دریا گرفتم و دست و دل بازی آسمان هم.
باران زنجیروار باریدن گرفت. خیسِ خیس شده بودم. از بلندای شانۀ ساحل، به همان پیاده رویی رسیدم که آن مرد دختر بازی اش گرفته بود!
شگفت زده دیدم که همان مرد دوچرخه ای دارد وُ لنگان لنگان می کشدش. لنگان لنگان نه اینکه فقط خودش بلنگد! بلکه دوچرخه هم یکی از چرخهایش تاب داشت و لنگ می زد. به او رسیدم.
هنوز چیزی نگفتم که با خنده موذیانه ای گفت:
لکلر ویر هور ....ها ها هاLekker weer hor ha ha ha ha
هوای خوب!
گفتم:
یا توخ لکر ریخن. هت ایز خولدخJa toch lekker regen. Het is geweldig
بله. باران خوبیه! محشره!
با همان حالت موذیانه تکرار کنان گفت:
- یا یا لکر لکرJa ja Lekkkkkkkkkkkkkker
 آره آره خووووووووووووووب

طوری که گوشه بخواهد بزند تکرار می کرد لکر هُور لکر..... خوب آره خوب...
خنده ام گرفت. از لحن گفتن وُ شیطنت وُ گوشه زدنش، خوش بحالم شد. داشت حال می کرد. و این به دلم می نشست که در این جهانِ کینه و دشمنی و بکش بکش، انسانی با چنین لنگ لنگانی و اوضاعش، خوش به حالش است یا بهتر بگویم خودش خوش بحال خودش می کند! با صدای دوستان و مهربانی گفت:
ماخ ایک این فوتو فان یه......؟Mag ik een fot van je....?
مجالم نداد! در کمال شگفتی من، با صدای بسیار کودکانه ای، طوری که بخواهد حرف بزرگترش را خوب گوش کرده باشد و به بیگانه اجازه ندهد که چیزی از او بگیرد، گفت:
- یه ماخ نیت فوتو ماکن! ماخ نیت هور نی نی ماخ نیتje mag niet hor foto maken mag niet hor nee nee mag niet
تو اجازه نداری عکس بگیری. اجازه نداری ها، نه نه اجازه نداری!
دیگر گفتن و چانه زدن بیهوده بود.
 خندیدم و خندید و خندیدیم.
او به خیس شدن  من وُ اجازه ندادن از عکس گرفتن،  و من از همه این ماجرا!
تمام


[1] Godverdomme= shit به معنی خدا لعنت کند یا لعنتی یا لعنت است که زبان عامیانه هلندی کاربرد دارد.
[2] Klootzak = asshole یعنی بدجنس، حرامزاده و چیزی در این ردیف!
[3] نوعی تکیه کلام در زبان هلندی ست مثل اینکه عامیانهچیزی مانند " اینها دیگه کی اند"، بگوییم.
[4] بزبان گیلکی واکف داره یعنی ساندیسم دارد

پنجشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۱

ای دریغ از همه یاران چه شد آن شیدایی - گیل آوایی

ای دریغ از همه یاران چه شد آن شیدایی
باده مستی ندهد دلشده را تنهایی

ای دل ِ غمزده بی یاری ِ یاران چونی
رو به ویرانه که دیوانه ندارد جایی

داد از این هوی ریا دست بشوی از یاری
زخمه ی تار نوازد دل ِ بی همرایی

آنکه با عشوه دهد رشوه ترا بهر نیاز
می شود دلبرک ِ رهگذر ِ هر جایی

دل قوی دار عزیزا که شبان ِ مستی
عشوه از باده ستان  مستیِ دل افزایی

بازی چرخ چنان شد که همه خانه خراب
وای از این شام سیه سینه بسوز آوایی

خیل یاران که گذشتند از این دشت بلا
بس فغان مانده ز یارانِ دل ِ دریایی

کوله ی خاطره بر دوش چه می گویی باز
که زمان باز نگردد نشود غوغایی

سه‌شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۱

نمی دانم چه رفت بر ما که یار از یار می گرید - گیل آوایی


 هفتم آذرماه 1391/27نوامبر2012
نمی دانم چه رفت بر ما که یار از یار می گرید
فغان از این جدایی ها که دل خونبار می گرید

چه شد یاریِ یاران، رسم یاری بود کارِ ما
نه افسردن در این زاری، دیارم زار می گرید

شرابی کو، شراری کو، کجا شد زخمه تاری!؟
که آوایی نمی دارد شب از این کار می گرید

تو ای فریاد خشمآگین در این رزم ستم سوزی
بیا گر همرهی با ما، وطن بیمار می گرید

هواری کن از این دشت سترون جان به لب آمد
کجا شد کارزار ما  که هر رهوار می گرید

تفنگِ جنگلانم کو، رفیق سربدارم کو
چرا میدان تهی باید که انسان خوار می گرید

حقارت تا به کی!؟، جانِ جوان بر دار
دریغا مردیِ میدان که میداندار می گرید

بشورانیم، بشورانیم بر این قوم ریاکاران
که ایران از چنین قومی هماره زار می گرید

پنجشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۱

خالی ام، خالی!، دگر هیچم! مرا پربار کن - گیل آوایی

خالی ام، خالی!، دگر هیچم! مرا پربار کن
آتشی افسرده مانم! شعله کن، سرشار کن

تشنه ام!، نازِ زُلالت کو به جام جانِ من؟
نغمه ام کن، زخمه ام کن، شورِ ساز تار کن

چون پرِ بشکسته بالم، زآشیان دورم، ببین
خسته ام بی تو، چوکابوسم، مرا بیدار کن

باده می گرید زحالم، مستی اش را داده باد
جام در دستم، خموشم، گریه ام کن، زار کن

آه از این حسرتهوارِ بی تو ماندن، ای دریغ
یا بکش زاین مرگلاخم یا رهی هموار کن

گر نگنجم در دلِ چون وُ چرای روزگار
می نکش جانا، دمی هم، همچوهستم کار کن

روزگار ما نگردد با سیه کاران به کار
گر که همراهی بیا یاری زیاری جار کن

باده از دستان تو مستی دهد بی تو چه سود
در برم گیر وُ  دمی مستی از این خَممار کن

چهارشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۱

hi Gil- یک گفتگوی تلفنی- گیل آوایی


 یک گفتگو تلفنی
گیل آوایی
چهار شنبه، 2012/11/07/17آبانماه 1391

Hi Gil
Hi
My wife has a performance today, we like you to be there
I can't
Why?
It is difficult to explain. You cant get it
Try me
Wel. How to say when a mother 14 months can not find her son in which jail is being kept! When a lawyer defending the right of children is being jailed and do hunger strike because her kids are being denied to visit their mom when a young man who is the only source of income for the family has been executed just because writing in a weblog! How can be in a mood to see the performance of your wife!
Ha!!!!!!!!!??????


های گیل
های
همسرم برنامه ای اجرا می کند که مایلیم تو هم باشی
نمی توانم
چرا؟
شرحش مشکل است. نمی توانی دریابی
امتحان کن
خوب چطور بگویم. وقتی مادری 14 ماه نمی تواند فرزندش را بیابد که در کدام زندان است وقتی وکیل مدافع حقوق کودکان را زندانی می کنند و اعتصاب غذا می کند چون از ملاقات فرزندانش که مادرشان را ببینند جلوگیری می کنند وقتی مرد جوانی که تنها نان آور خانواده اش است بخاطر اینکه در وبلاگ نوشته است، اعدامش می کنند! چطور می توانم در حال و هوایی باشم که اجرای برنامه همسرت را ببینم!
ها!!!!!!!!!!؟؟؟؟

سه‌شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۹۱

چه کنم قرار بردی ندهی به دل قراری - گیل آوایی

1 نوامبر2012

چه کنم قرار بردی ندهی به دل قراری
نه سرِ قرار آیی نه سرِ قرار داری

نه گذر کنی ز راهی نه به کس رخی نمایی
نه دمی به سویم آیی نه سری زنی به یاری

نکند زیاد بردی، منم آن شرارِ مستت
که به کوی تو نشستم نه بری دهی نه باری

به نسیم گفتم اما خبری زتو نیامد
دل من به ناله گوید چه غمی، چه روزگاری

دل بی قرار گرید زشبان بی تو بودن
شده ای هوار جانم چه غمی به دل گذاری!

چو خیال می ربایی دل بی قرار ما را
به نوای دل نشانی، نی وُ ناله، زخمه تاری

تو غمی، غمی که خواهم به هوار دیلمانی
که به شور نغمه آری چو پیاله ام شراری

صنما تو می ندانی که به تنگ آمدم من
چه بگویمت که آیی برِ من به غمگساری

دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۱

یار بیگانه شد وُ چون وُ چرا را تو بخوان! - گیل آوایی

نوامبر2012
 یار بیگانه شد وُ چون وُ چرا را تو بخوان!
قصه دلشدنِ ما، غمِ ما را تو بخوان

ما شکستیم چو جام وُ دلِ دلداری نیست
گر به شب، چله گزیدیم، نوارا تو بخوان

ما در این دشتِ بلا، دلشده وُ حیرانیم
سرِ سودایی ما، حالِ سماء را تو بخوان

روزگاری دلِ ما نازِ دلِ یاری داشت
بی بها گشته جفاییم، جفا را تو بخوان

شب و روزِ دگری قسمت ما شد اما
گر ترا قسمت ما گشت وفا را تو بخوان

ما به ویرانی خویشیم چو آهی بر جام
دل ما در دل آن یارِ بلا را تو بخوان

بخت ما یار نبود، یار گریزان شد وُ لیک
در نگاهش شررِ مهر و صفا را تو بخوان

داد از این چرخ، نچرخید به کام دل ما
گر به کام دگری هست خدارا تو بخوان

جمعه، آبان ۱۲، ۱۳۹۱

آتش افشانی ما، باده به یاری آمد - گیل آوایی


سی و یکم اکتبر2012 
آتش افشانی ما، باده به یاری آمد
نای نی بود، پی اش زخمه تاری آمد

شور مستانه ما را چوشب از ماه شنید
شهد مستانه ما را به هواری آمد

دل هوایی شد و با باده غم از یاری گفت
زآنکه هر پرده آهی به خماری آمد

راز دل بود شب ما که فغانم می رفت
به ره یار که زلفش به نگاری آمد

آه از چشم سیه کز دل جامم می سود
سِحر مستانه شبان را به دماری آمد

ای هم آواز دل ما که غمِ یارت نیست
بین ز هر پرده سازی دمِ زاری آمد

آنچه با راز دل از شب به فغانی می رفت
بخیال خوش ما زُلف نگاری آمد

جام در دست وُ سبو در بر و نای و تاری
ای خوش آن دم که به دل ساحت یاری آمد

شب است وُ دل به هوای دیار می گرید - گیل آوایی

سوم نوامبر2012
 شب است وُ دل به هوای دیار می گرید
کجا شوم که دل از روزگار می گرید

به آه می شکند بغض غم که دور از یار
خیال پر دهد وُ زارِ زار می گرید

هوای هیچ بسر نیست جز هوای دیار
قرار نیست دلم بی قرار می گرید

دگر نه باده فروشوید اشک و زاری را
نه زخمه های دل انگیز، تار می گرید

ز هر بهانه به نام وطن هوار شود
خدای را که دل از این هوار می گرید

نگاه ماتِ مرا آهِ دل بگیراند
غریب خسته زغربت خمارمی گرید

وطن اسیر وُ همه سربدار زندانند
اسارتی ست به هر جا که یار می گرید

ندارد این دل غمگین امید دستِ قضا
گشایشی بشود هر که زار می گرید

هزار شوق که سبزانه ره گشاید، آه
دریغ کز بد ما هر بهار می گرید

بیا که طرح دگر باید این اسارت را
چنین که غربت ما زانتظار می گرید
(وگرنه غربت ما زانتظار می گرید)