سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۱

تا تو سبزی سبزم اما سبزِ کیلویی نی ام - گیل آوایی

تا تو سبزی سبزم اما سبزِ کیلویی نی ام
سبز الله اکبر وُ میرت حسین گویی نی ام

تا برای میهنت جنگی براهت جان دهم
لیک شب با "یا حسین"، از آن سخنگویی نی ام

جانِ من، ایرانی ام، ایران سبزانه بهار
من اهورا جوی سبز، سبزِ ریا خویی نی ام

لات و ال لات وُ هزاران آیه ی بیگانه ساز
نه، نی ام، اهلِ  بلاهتهای کین جویی نی ام

زندگی را دوست دارم، عشق را وُ این جهان
مرده خوی مرگ  خواهِ مرده ره پویی نی ام

شورِ مهرِ بودن وُ عشقِ به انسانم  هنوز
مرگ بر این مرگ بر آن با سیه رویی نی ام

این جهان را دوست دارم، این جهانی باورم
با همین سو مهر ورزم اهلِ آن سویی نی ام

با زبان مادری خوانم اَوِستای مرا
همچو آتش پاکم وُ آلوده از هویی نی ام

این سروده ناتمام و پیشنویس است

یکشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۱

جانیان کشتند و بردند ما که تاوان داده ایم - گیل آوایی


پیشنویس یک غزل پیشکش به دلشدگان ایران:

جانیان کشتند و بردند ما که تاوان داده ایم
پای میهن خون فشاندیم جانِ جانان داده ایم

لاله زاران شد وطن از خون یاران داد! داد!
بهر آزادی میهن سربداران داده ایم

جنگلی شد کشته پشته از سیاووشانِ خاک
همچو مزدک، خرم و آرش به ایران داده ایم

شاهدانند مادرانِ میهن هر آدینه ما
دادخواهانیم وُ بهر داد ما جان داده ایم

اهرمن خویان اگر برخاستند از گور باز
گوی وُ میدان نقل کار ماست، فرمان داده ایم

گو بجنگد، خاک ما خونین وشان آرد ببار
چون اهورایی به یلدا عهد و پیمان داده ایم

آه میهن، ماندگار از خون فرزندان پاک
خاورانها شد به پا بَهرَت هَزاران داده ایم

جمعه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۱

چه جای اشک، تو خود خشم روزگار منی - گیل آوایی

چه جای اشک، تو خود خشم روزگار منی
هوای بودن وُ ماندن به کارزار منی

گذشت وَهْم وُ خیالی که ره نبُرْد ما را
ز آتشی که بجان زد تو یار غار منی

چو اشک چشم تو پاکم چه باکم از آتش
گذر کنم بسلامت تو راهوار منی

مرا مبین که خموشم به دل هَزارانم
شبان دلشدنم زخمه زخمه تار منی

دل مرا تو صبوری دهی چو می آیی
تو شهد شعر و شرابی همه شرار منی

اگر که دورم وُ تنها، اگر زغم آوار
به بی قراری دل دلخوشم قرار منی

به گامهای کنون پا به پا تو می آیی
به سنگفرش هیاهو تو در کنار منی

چه باکم ار که زمان چون تبر سخن راند
تو حسِ بودنِ سبزانه ای، بهار منی

پنجشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۱

دو برنامه تکنوازان با شش غزل - گیل آوایی


ای خوش آن یاری که ما را شب هماغوشی دهد - گیل آوایی


ای خوش آن یاری که ما را شب هماغوشی دهد
گیل آوایی

ای خوش آن یاری که ما را شب هماغوشی دهد
یک دم از بی خوابی ی شبها فراموشی دهد

ای خوش آن آغوش گرم و بوسه های دلفریب
عشقبازی همچو جام می لبا نوشی دهد

ای خوش آن یاری که با ما مهربانی ها کند
چون شرابی در بغل مستانه چاووشی کند

ای خوش آن آوای آرامی که شبهای دراز
بهر نجوای دل ما نغمه در گوشی کند

ای خوش آن یاری که دارد دوست اما دورِ دور
گاه گه با کودک دل بازیگوشی می کند

ای خوش آن نازِ نگاری کز تغزل شعله وار
آتش شورَش دل ما را سیاووشی کند

ای خوش آن یاری که مشت ما به بغضی وا کند
آه اگر شهد خیالش باده مدهوشی کند

سه‌شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۹۱

دیده خون وُخانه ویران، سر بداران را چه شد - گیل آوایی

پیشنویس غزلی ست ناتمام، هر چه هست با شما یاران قسمت می کنم، تا چه پیش آید و چه در نظر افتد!

دیده خون وُخانه ویران، سر بداران را چه شد
جنگلی در خون نشست وُبی قراران را چه شد

اشکها خون شد به چشمِ مادرانِ انتظار
دادخواهی باید آن خشم دلیران را چه شد

خاوران خونین وُ در دریای خون یاران ما
هم وطن فریاد باید دادخواهان را چه شد

خشمِ خونین، مشتِ خونین، رزمِ با اهریمنان
یادگارِ سربداران، رزمِ دوران را چه شد

وقتِ میدان آمدن میدان شدن دریا دلا
زین همه فریاد، آه سوگواران را  چه شد

دل فغان زین ناروایان، وای بر ما وای وای
همتی باید به میدان، خشم شیران را چه شد

وقتِ وقت است از چه در اندوه و غم، بایدخود آی
همرهان، رزمی دگر، آن بیشماران را چه شد

وای از این نابخردان حُرمت زایران برده اند
ره چنین خونبار یاران گو سواران را چه شد

یکشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۱

راپسودی ارمنی و خوابهای طلایی-معروفی-هشت شعرنو گیل آوایی


نوای دل انگیز گیتار همراه با پنج شعر نو


شنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۱

طرفهای امروزِ ما - گیل آوایی


طرفهای امروزِ ما،
مرده پرستی تلاوت از گور برآمده است،
کمترینش 1400 سال بی شرمی را رو برده است!
زنده ها مرگ می ستایند.
اگر می خواهی بر دستها هورا شوی،
بمیر!

جمعه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۱

ای که تو در خیال من شعر ترِ شبانه ای - گیل آوایی


این هم پیشنویس یک غزل، با شما دوستان قسمت می کنم
امروز به غزل دل داده ام انگار! تا کجا بکشد مرا!؟ شیطان داند!
16مه2012 

ای که تو در خیال من شعر ترِ شبانه ای
بوسۀ هر پیاله ای، واژۀ هر ترانه ای

آه تو رقص بودنت نقش شراب جام را
عشوه گری، شرار جان، بودن هر بهانه ای

دل چو به شور می زند، زخمه تار می شوی
زمزمۀ دل مرا وسوسه ای، جوانه ای

گیسوی جنگلانه ات، چنگ خیال می شود
سر چو به شانه ات نهم، همچو زمین و دانه ای

نازِ گلی، شکوفه ای، شهد شراره های من
وای که آتش مرا کرشمه ای، زبانه ای

جان منی، دیارِ من، یاد قشنگِ خاک من
غربتِ روزگار را حُرمتِ میهنانه ای

ره به کجا برد دلم، در این سرای بی کسی
دلشده تاسیانه را تو خانه ای تو خانه ای

آه که طعم بوسه ات، بادۀ ناب همدمی
سوسوی هر ستاره را، گستره  ای، کرانه ای



مهربان ما دگر قصد دل ما کرده است - گیل آوایی


16مه2012
مهربان ما دگر قصد دل ما کرده است
بی پناهیهای ما را آه شبها کرده است

گربیادش باده ای بود و هوای عاشقی
دامن ما ز اشک غم مانند دریا کرده است

دلبربایی کرد و برجان شراب ما نشست
همچو اشک دیده آهِ ما به غم وا کرده است

خوش خیالی ها ربود وُ غم بجایش داد و آه
آتشی در دل دریغا گریه بر پا کرده است

روزگارِ بی بَر وُ باری ست غربتهای ما
یارَکِ غربت سرایی خون به دلها کرده است

آسمان دیده نقشی زد چنان با اشک و آه
کز سرشک ما شراب غم به مینا کرده است

یار ما را هم دگر آن مهربانی نیست نیست
غربتِ ما را چرا خونِ دل ما کرده است

وقت آن است باده را  آهی به سودا ناله کرد
زانکه یادش دیده ی ما را چو دریا کرده است

هرچه هست زآن مهربانی سوز و ساز  نای ماست
زآن نُتِ گم گشته، دادی بی محابا کرده است

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۱

نوای تار اجرای استاد فرهنگ شریف همراه با دو غزل فارسی- گیل آوایی


دستها به یاری - گیل آوایی

دستها به یاری، پیوند،
خاک

نفس تازه می کند،

دست افشانیِ بودنت
.

زانو بغل
!
چه حاصلت!؟

بغض از سوگهای روزمرگی

به جان آمده است
!

ناله به آه وُ زاری،

چه سود!؟

که عبث را تقدسی مرده وار
!

پایکوبانِ لج باید،

شانه به شانه

کاین خاک

زندگی ات را له له می زند
.

شوری بیاغازی

به انکار مرده خویان
.

هستی ستودن،

تقدس است
.
مرده ستایی از آنِ دیوان باد
!

آی نقی گندش در آمد، آیت الله هار شد - گیل آوایی

پیش نویس دو غزلواره برای همسویی با " آی نقی" :
آی نقی گندش در آمد، آیت الله هار شد
بار دیگر داده فتوا قاتلان را کار شد
سامرا را جمکران دکان مهدی ساختند
زین رقیبان آیه ها از آیت الله جار شد

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۱

هوای مستی ما را شرار یار بیار - گیل آوایی



 
هوای مستیِ ما را شرار یار بیار
در این سرای سترون دمِ بهار بیار

گذر چگونه از این غم اگر نباشی یار
بیار بادۀ یاری، سرِ شرار بیار

دلم گرفته از این هرکه دل به بی یاریش[1]
به سنگفرشِ هیاهو دلِ هوار بیار

چه غم که دیده بخون،خاوران هزاران است
خروشِ خشمِ رفیقانِ سربدار بیار

مگو که غم کمرِ ما شکسته، غمباریم
زمانِ رفتنِ میدان، تو یارِ غار بیار

مرا، ترا، اگر این غم به زاری می خواهد
تو پایکوبی ی بودن به کارزار بیار

نفیرِ شوم و عزا را چه باورت، برخیز
شب از تو می شکند خیزوُ افتخار بیار

تو با منی، دلمان هر نفس بهار شود
بیا به خاکِ وطن آرشانه بار بیار

دلم هوای تو دارد بیاری ار یاری
شبان غمزده مستانه شورِ تار بیار

بس است مردن سهراب وُ نوش دارویی[2]
تو رزمِ رستمِ دوران به این دیار بیار


[1] این مصراع نخست چنین بود: دلم گرفته از این هرکه سر به لاکِ خویش، اما در پی اشاره یکی از دوستان فرهیخته ام، که خواسته بودند کاری اش کنم!، بصورتی که در غزل آمده، تغییرش داده ام
[2] این مصراع هم در آغاز چنین بود: بس است مردنِ سهراب و نسخه پیچیدن، اما در پی اشاره همان دوست فرهیخته ام که خواسته بودند فکری برایش بکنم! اینگونه که در غزل است تغییرش داده ام.

جمعه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۱

بغضهامان چه به هم می آید! - گیل آوایی

4 مه 2012

کوچه ها خالی،
زنده ها
مرده ی این آبادی!
شهر تابوتِ سیاووشان را
اشک می باراند
مادران
لاله ی هر آدینه
به هوارِ من وُ تو می خوانند:
آه این خاک چه برسوک نشست!؟
وای این دشت چه سرخ!؟

زنده هایی مرده!

گورهایی زنده!
من وُ تو،
ما نشدیم!
بغضهامان اما
چه به هم می آیند!؟

.
2

مشتهای به بغض چه حاصل ات!
که مشتخشمی هوار باید،
فریاد!
کاین خاک زسکوتِ تو
عزا می گیرد!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۱

کشتارگاه - گیل آوایی


چوبدستی نبود. صدا بود. دستها به کمر، گام به گام می رفت که بگیردش. هر صدایش خون بود.  هر گامش گویی چاقویی خونآلود دورِ سرش می چرخاند و روی لاشه ها دنبالش می کرد. دیوار، خون!، در، خون!، جوی، خون!. صدایی همچون دستهای از هم باز، چاقوی خونین در کمین، می خواندش که کار را تمام کند.
فاصله اش با او چند قدمی بیش نبود. صدا را نمی شنید، جولانِ خون می دید.  هاج وُ واج، چشمی به چاقوی خونین داشت و چشمی به لاشه هایی که بر جوی خون رها شده بودند.
سپیدی سر نزده بود که آورده بودندشان در همین جا، همین خون، پیش همین چاقو بدست. همین هراسِ خون وُ کشتار، در هیاهوی مرگبارِ سکوت که چون پُشته ای کشته بر ازدحامِ آوردنشان، هوار می شد.
از چوب دستی خبری نبود، پاییدن وُ  مبادا گرگی یورش بَرَد. هیچ دلواپسی ای نبود مگر دستی به چاقو از کشته پشته بسازد. آرامش نبود. هراس بود. حرص بود. تَشْ بود. تنِش بود. شتاب بود. فریاد بود، خون بود، خون بود ، خون!.  گرمای جان که نفیره مرگ را چونان مِهی می پراکند.
نفس نفس، بی نفس می شد. لاشه های افتاده بر جویی از خون که نه دشت بود نه سبزانه ی نرمی که گذر هر روزشان بود. پاسبانِ همیشه بیدار، نفس تازه می کرد. چیزی نمانده بود بپاید!
همین دیروز بود که علفهای تر و تازه بهاری، در آفتابی بی دریغ، برق می زدند و جست و خیز کنان به جان آمدگیِ از خفقانِ زمستانی، در  بهارِ رها شدنِ در دشتِ تا کرانه سبز، پای می کوبید. پای می کوبیدند. رها شده در دشت، دشتِ فرش شده از علف وُ گل وُ شاخه هایی که برگهاشان قند در دلش آب می کردند برود وُ دلی از عزا در بیاورد.
دورترها نشسته بود. گاه گاهی چوب دستی تکانی می خورد و هایی به هواری بلند می شد وُ گاهی نوای نایی سکوتِ دشت را به نوازش می نشست. پاسبانِ همیشه بیدار، چرخی می زد و جایی مشرف به همه شان، کمین کرده، لم می داد. گشت بود وُ دشت از برآمدن تا فرو نشستنِ آفتاب که صف کشیدنشان را در پی داشت به آغل و نرما و گرمای سرای شبانه تا برآمدنِ دوبارۀ آفتاب و چرخ در هوای نفس تازه کردنِ بهار.
حالیِ شان نبود. تا شیردوشانی نباشد، از شیراندنشان خبر نمی شد. هر روز، هر بامداد، هر شامگاه، گشت وُ دشت وُ باز آمدن وُ باز رفتن،  به همینجا بُردن و رساندن بود، رسیدن!. همین جا! همین پُشته از کشته هاشان!.
هاج وُ واج مانده، می نگریست. گامهایش آوار همه دنیا بود بر سرش. صدایش مرگ بود! خون بود پایان ماجرا.
اما نه. یکی مانده بود. یکی متفاوت بود. یکی از جان به در برده ها بود. یکی بر لبۀ رفتن وُ ماندن.
مرگ وُ زندگی. چونان پاندول واره ای که به یک تی  پا، بند بوده باشد تا زیر پایش خالی شود و
بودن نبودنش را رقم زند. خالی نشده بود زیر پایش، هنوز ماندن، نفس داشت.
لختی مانده بود، واماندۀ به جان آمده، پنداری هواری به ناگاه حسِ فراموش شده، گم شده ی در خون وُ تب وُ تاب، را در او بگیراند، دستی کشید. گردنش را گرفت. مجال هیچ حرکتی نبود. کشاندش. بردش. آن سوی لاشه ها و خون و هوار وحشتِ سکوتی که از ازدحامِ آوردنشان برآمده بود. با صدایی آمیخته به درماندگی و بخشندگی، گفت:
- این را ببر! دستم نمی رود. عجیب است. چیزی اش شده است.
- ببرم!؟
- بله. ببرش. از خیر این یکی بگذر. از این یکی وامانده ام! وا مانده!. چاقو بدستم نمی گردد. چه اش است و چه ام شده!؟ نمی دانم. این یکی را ببر و از خیرش بگذر و از خونش می گذرم.
همه رفته بودند. از پادراز و تا گوش بریده، از الکی خوش تا وروجک. هیچکدام نمانده بودند. نگذاشته بودند که بمانند.
به آخور بر می گرداندش. چاله آب و مشتِ علفی در کنار. همه جا سکوت بود. همه جا همان جا بود و هیچ به آنجا نمی ماند. تنهایی بود و یک آخور زنده مردگی.
چه وقت شب شده بود!؟ چه وقت رفته بود آفتاب! چه وقت باز آمده بود!، حالی اش نبود. سکوت بود و هیچ هایی نبود. هیچ هویی نبود. نه هواری! نه دادی! نه چرخی وُ واچرخی! نه پایی کوبیدن.
همه جا پُر بود از تهی! پر بود از بی کسی! پُر بود از تنهایی! پُر بود از هیچی! پُر بود از پوچی! پُر بود از زنده مردگی در روزمرگی محض.
روزها و شبها می گذشت. دیگر حتی پاسبانِ همیشه مراقب هم نبود. رهایش می کردند. دشت بود و علفهای قد کشیده وُ درختانی که برگهایش به زردی می زدند. آفتاب از کنارِ کرانه ای می آمد و به کنارِ کرانه ی دیگر فرو می نشست. راه تکراری دشت، پُر بود از دلمردگی.
وا مانده در دلتنگی های هیاهوی وُ ازدحامِ رفتن وُ آمدن وُ با هم بودن. یک دشت دلتنگی ی زندگی.
کز کرده بر پشته ای از علفها، آهی کشید:
- کاش من هم رفته بودم!

تمام
یازده اردیبهشت 1391


*عکس همراه این نوشته را درفیسبوک دیده بودم ودر ذهن من انگار حک شده بود. از آن گریزم نبود, حسی که از آن داشتم، نوشتم.





دوشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۱

سوزاندن انجیل-قرآن!Burning bible -qoran

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۱

با دیدن عکس چرخ فلکی حسی یادم آمد از دوران کودکی - گیل آوایی


با دیدن عکس چرخ فلکی حسی یادم آمد از دوران کودکی در کوچه های خاکی ی آن سالها و روزهای تعطیل و بی حوصلگی!، حسِ اندوهی که انگار اندازه یک دنیا روی دل آدم سنگینی می کرد وقتی دوره گردهای محل از بستنی فروش بگیر تا شهر شهر فرنگه و از چاقالی بادوم بگیر تا چرخ فلکی که چه شوقی در تو بود اما!!!! اما پول نداشتی که می خریدی یا سوار می شدی!!!!!!
کودکی آدمی دنیایی ست که بیان آن شاید در این سن و سالی که هستم و شاید هستید، به کلام نیاید و هنر باید مدد دهد بر بوم بنشاندش یا بر آوای سازی که هوارش زند. هرچه بزرگ می شوی اندوهت نیز بزرگ می شود و چالشهایت هم. اندوهت برای نداشتن چند ریالِ آن زمانی یا چند تومان این زمانی که چرخ فلک سوار شوی! به اندوه یک جامعه قد می کشد و چالشهایت از داشتن یک مشت چاقالی بادوم به داشتن حقوق انسانی در جامعه ای انسانی جابجا می شود. داد و بیدادت سر مادر یا پدر که پول جیبی بدهندت تا به مرادت برسی و دلی از عزا در بیاوری به فریادهایی بدل می شود که حکومتی را به چالش می خوانی و جهانی را هشدار می دهی از اندوهی که در دلت لانه کرده است
حس غریبی ست که کاش در هر دوره برای همان دوره در آدمی چنان نیرو بگیرد که هر دوره را به تمامی معنی آن زندگی کنی. وای اگر انقلابی که برایمان انتحاری، شد،  روی بدهد و همه ی دوره هایت را به اندوه که چه عرض کنم! بخون بنشاند!
با یک عکس چرخ فلک به کجا حس و خیالم پر و بال باز کرده است!؟

عکس از صفحه ی فیسبوک که دست به دست شده است برگرفته ام

شنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۱

چه گویمت که به هر آه من تو می آیی - گیل آوایی

نیمه شب شنبه 2 اردیبهشت 1391

چه گویمت که به هر آه من تو می آیی
ز هر کرانه نگاه مرا تو می پایی

فغانم از همه بودن نبودنت اما
خوشم که جان وُ جهانی مرا، تو زیبایی

شبانِ بغضِ غریبانه ام تو همراهی
به ساز ابر نگاهم تویی که همپایی

عجب نباشد اگر می ستایمت تنها
زتاک عشق تو مستم، شراب وُ مینایی

مرا نه باده کند همدمی نه ساز شریف[1]
که زخمه زخمه تو سازی تویی که آوایی

چه گویمت؟ چه بخوانم؟ زبغض و تنهایی!
که از کرانه ی دوری شرر چه افزایی!؟

به های های نهان زآه دل ندارم باک
اگر چه بغض خموشم تویی که غوغایی

خیال مست مرا نعمه های جانسوزی
تو تاسیانِ منی همرۀ گیل آوایی!


[1] منظور استاد فرهنگ شریف است

پنجشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۱

داستانِ تُشکِ سنگی اثر مارگارت اِلنور اتوود- ترجمه گیل آوایی

داستانِ تشکِ سنگی اثر مارگارت النور  اتوود
برگردان فارسی: گیل آوایی

برای خواندن یا دریافت آن همینجا کلیک کنید 

شنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۱

داستان چشم انداز از کاسل راک.اثر الیس مونرو.ترجمه گیل آوایی

سرانجام ترجمه ی نیمه تمام نهمین داستان از آلیس مونرو را که در بایگانی به امان شیطان رها کرده بودم، تمام و آن را هم بصورت پی دی اف منتشر نموده ام. برای دریافت آن همینجا کلیک کنید.

سه‌شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۹۱

آچیل سحر-سرود آذری- ویدئو: گیل آوایی



آچیل سحر سرودی ست به زبان آدری و با اقتباس از آهنگ مرا ببوس. آن را سالها پیش یکی از دوستان آدری زبان گیلک! که یار و همراه سالهای ماجراجویی ام بود، شنیده و بارها زمزمه کرده بودم. اما در این سالهای دوری از یار و دیار، گیرش نمی آوردم تا اینکه شب پیش در فییسبوک متن آن را دیدم و خواندم و گشتی در اینترنت زدم و صدا را نیز یافتم. این ویدئو را به شتاب با آن درست کردم تا هم در کانال تازه ی یوتیوبی ام داشته باشمش و نیز آن را با دوستان قسمت کنم
متنی که گیرم آمد چنین است
آچیل سحر
علیرضا نابدل
آچيل سحر،اويان گونش
آچيل بو سون نفسده، بو قارانليق قفسده، سن ايله من تاپيم يئني حيات .
ايشيقلارين ساچيلسين، چيچك لريم آچيلسين، بو ائل لره باغيشلاسين نجات .
من... صبح آچيلار كن،
گئچمه لي يم توفانلاردان ، ال اوزوب جاندان ، بو ائل لردن ، انسان لاردان ،
"من يانماسام ، سن يانماسان، بيز يانماساق،
هانسي آلوولار ايشيق سالار بو يول لارا؟...آه "
گونش دوغار، گولر حيات
چيچك له نر بو كاينات، آغلاما اي گوزليم !
آغلاماقدان بيركس
تاپماميشدير چاره .
سيل گوزون ياشين، گول ائل لر له بيرليكده، آزاد اول بو ديرليكده، شادليق ياغدير غمگين ائليمه !
سيل گوزون ياشين، گول بو شن باهار گولسون، هر بير لاله زار گولسون،
حيات وئرسين سولموش گولومه
با مهر
گیل آوایی
دهم آووریل 2012

یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۱

مستیِ روی تو رازِ مُشت ما را فاش کرد - گیل آوایی

  نوزده فروردین 1391

مستیِ روی تو رازِ مُشت ما را فاش کرد
دل شب از رقص خیالت آه آه، ای کاش کرد

حسرتی شد بر دل ما  یاد تو باشد قرار
ساز دل با یاد تو بر بی کسی پرخاش کرد

با سبو حرف دل ما بود لیکن تا سحر 
بی قراری باده را ازنقش تو نقاش کرد

بر نگاه ما بجز روی تو، مهتابی نبود
دل زدلتنگی ترا در آسمان کنکاش کرد

آه از این دوری وُداد از بی تو بودن، ای هوار
جان ما از آتش یاد تو میِ میناش کرد

سوختیم با هر نفس ای تو نفسهای بهار
بی بهاری دل به هر آهی، ترا ای کاش کرد

مُشت ما هم وا شد از این های وُ هوی بی قرار
تا دلِ ما آهِ حسرتآتشی همراش کرد
 واکنشی ست به یک غزل زیبا از خانم راحله یار