جمعه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۱

پرنده و من - گیل آوایی




حتی فکرش را هم نمی کردم که از کنارش بگذرم و او همانجا بنشیند!!!! به یک پرش هم حسابم نیاورد! روزگاری دیگر است اینجا! هنوز به این پرنده نرسیده بودم که بفکرم آمد مسیرم را تغییر دهم تا او همانجا بنشیند و از هراس من که به او نزدیک می شدم، پر نکشد و نرود. نمی دانم از بی حوصلگی نیمروزی اش بود یا از خستگی پرواز آنجا کز کرده بود یا شاید دنبال چیزی می گشت تا شکار کند. هرچه بود من نزدیک می شدم و او نیز بروی نرده ی کنار رودخانه ی راین نشسته بود.
مثل یک دانش آموز حرف گوش کن یا شاید دانش آموز بازیگوشِ حرف گوش نکنی که خود را به موش مردگی می زند! نیم نگاهی به او داشتم و بی هیچ حرکت اضافی ای نزدیک شدم. دیدم انگار نه انگار!!! براستی هم به یک پرش هم مرا بحساب نمی آورد.
در دل، خوش بحالم بود که نه از من ترسیده و نه حتی سری چرخاند تا از بودن یک موجودی که در نگاهش شاید یک غول بی شاخ و دمی بنظر آمده باشد، یک ترسی، جنبشی، بی قراری ای! چیزی!؟ بنمایاند! از کنارش به آرامی گذشتم. چرخ زدم. هنوز پا روی پله ی کنار گذر نگذاشته بودم که به خود نهیب زدم از او عکسی بگیرم! تلفن همراه که دستم بود، از حالت قفل بودن  خارج کردم و دوربین را روشن کردم، برگشتم. دیدم نه خیر!!! این پرنده از آن پرنده ها نیست! عکس اول را گرفتم. اگر نگاه کنید می بیند که حتی سر برنگرداند. سپس داشتم عکس دوم را بگیرم که سرگرداند طوری که انگار فیگوری هم برای عکس بگیرد!!!! برگشتم تا به راه خود بروم که دوباره وسوسه شدم چندتا عکس دیگر بگیرم اما دیدم که روی نرده نیست و کنار رودخانه کمی آن سو ترک پا جابجا می کند. یک زن و مرد سالمند دست در دست هم داشتند از کنار پرنده می گذشتند.
.
گیل آوایی
6 آوریل 2012
کنار رودخانه راین - هلند

مرضیه-یاحقی-بیژن ترقی- آواز دل




من افغانم، من بهایی ام، من یهودی ام - گیل آوایی


من افغانم، من بهایی ام، من یهودی ام، من هر آن انسانی ام که برای باورش، نژادش و... تحقیر وُ توهین وُ سرکوب و از وطنش رانده یا گریزانده می شود!
من با آن افغان در ایران همدردم و با او هم اعتراضم. خون دل می خورم از اینهمه واپسگرایی و نفرت و خرافه و ریاکاری و پلیدی هایی که در وطنم با این حاکمیت سراپا تنفر و جنایت، روی می دهد.

سه‌شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۱

رخشِ سرکش تو ندانی که چسان می آید - گیل آوایی

رخشِ سرکش، تو ندانی که چسان می آید
سرکشان، بال کشان، سینه کشان می آید

 دوری ات تاب و توان برد از این بی دل وُ لیک
بهرِ دیدارِ تو دل با دل وُ جان می آید

بس شبانِ دل ما آه و فغان بود ز یار
کان شد آخر که چنین رقص کنان می آید
که چنین رقص کنان باده زنان می آید

ای که از حسرت دیدار تو دل کرد هوار
بین دل ما چه شد آخر که چنان می آید

گفته بودی که دگر زحسرت دیدار بسوز
دل گذشت زآتش آن پاک وشان می آید

جام در دست و فغان بر لب و فریاد کنان
مست دیدار تو دل دلشده، جان می آید

آه از این دوری یار و غم غربت، بیتاب
گه بجان آمده از این وُ گه آن می آید

گیل به لب نام ترا خوانده به صدا آوایی
شوق دیدار تو دارد که فغان می آید 
29مارس 2012

شنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۱

پنجشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۱

شبانه ها - گیل آوایی

بر بومِ شب
چه نقش می زند!؟
قرار نیست شبِ بی قراری ام
چشم وُ اشک وُ انتظار
سازِ غریبی ساز کرده شب!

2

پیاله ای می ساید دست
نقشی به سایه روشنِ مستی
تاب می خورد
آه
سینه دران است خیال چموش
چه تاسیانگی ی غریبی ست
تنهای تنِ تنها
تن
تن
تن
می شمارد بی شمار
بغضِ کز کرده ای
شب-هوار می شود!

3

مُشت می گشایم.

بر پرِ باد راز می دهم
مُشت مُشت!

نه دیواری،
نه هرزانه گوش موش!

به عریانی خویش هوار می کشم.

رها رها!

همین!

4
اندوه شبانه
جرعه جرعه  می چشاند
زلالِ یادهای ترا

باران بی امانیست آسمان نگاه من
به هر زخمه آهی که می کشم

چشمان تو
نوش بادان پیاله ای
در دستان من
که به حیرت
کز کرده است

تیک تاکِ دمانِ بی تو بودن
آوایی ست دورِ دور
هوارِ یک دریا بیتابی

پنجشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۰

نیایش نوروزی - گیل آوایی


شبانه تاسیانگی- گیل آوایی


نیمه شب 15مارس2012

افشان انبوه،
آشفته موج خیال،
گشت وُ واگشتِ نُتی تکرارکنان
یاد ترا ساز کرده است.

پریشانی سردرگمی ست
کلافمُشتِ این همه دوری
خشما هوار کز کرده در لبان بسته ی من.

کرانه ای نیست،
جز
نگاهِ تا بی کرانگیِ دلتنگی.

پوم تاکِ بی قرار،
تاسیانْسکوت می شکند!

آه،

کاش بودی تو هم!

همین ! 

سه‌شنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۰

ماهی ی کوچک من و سفره هفت سین - گیل آوایی

چه سالی بود، نمی دانم اما خوب بیاد دارم که زمان چالشهای از برای نان بود و کارِ ناگزیرِ در شب هم،  که در بامدادِ یکی از همین شبهای کار، به خانه آمده بودم. نوروز بود. سفره ی هفت سین بر روی میز چوبی زُمخت و نیمکت واره ی در اتاق نشیمن، نوروز را هوار می زد. پنجره بزرگ اتاق نشیمن که در این فصل از سال براستی یک تابلوی نقاشی دلبرانه ای ست، از زیبایی بامدادی بهار پرده برکشیده بود و پیش درآمد آفتاب روز را از آسمانِ آبی ی بی ابر به درون اتاق می تاباند. تنگ کوچکی که شکم گشادش دو ماهی قرمز را در خود جا داده بود، بر سفره هفت سین جا خوش کرده بود. سفره ای که هر سال حسِ دلتنگی یک دنیا تاسیانی را در من می دواند و دو نگاه هماره را در من می انگیخت. چنان نگاهی که حاضر و غایب بشنوی!
در آن بامدادِ بازگشتنِ از کارِ شبانه، که تمام مسیر بازگشت را به هزار خیال داده بودم و حالی ام نشده بود که چطور به خانه رسیده بودم، پیکان چهل و ششِ من[1] تاخت زد و چهار نعل مرا به خانه آورده بود. هنوز لباس از تن در نیاورده بودم و قهوه ای هم بار نشده بود. هوای نشستن در سکوت بامدادی، حسی بود که خستگی کار شبانه از تنم می زدود. آن بامداد هم در چنین حال و هوایی بودم. اولین نگاهم به سفره هفت سین، شگفتی ی ناباورانه ای را در من گیراند! با خود جُستار کنان و مات، می گفتم:
-         ممکن نیست!
-         چطور ممکنه!؟
-         نه!
-         هر دو یک قد یک اندازه!؟ مگه میشه!؟
همینطور می گفتم و وا می ماندم. می جستم و وا می جستم. به سوی سفره هفت سین رفتم. به تنگ آب و ماهی درونِ آن خیره شدم. از دو ماهی کوچک، فقط یک ماهی مانده بود و هر چه گشتم و چشم چرخاندم از ماهی دیگر خبری نبود! بخیالی که عجایب این زمانی ی جهان و اینکه ممکن است یکی از ماهی ها، ماهی ی دیگر را خورده باشد، در جانکندنِ اینکه چطور ممکن است دو ماهی ی یک اندازه! یک قد!؟ از یک نوع!؟ یکی بتواند آن دیگر را بخورد!؟ وا مانده دنبال یک جور دلیل و توجیه می گشتم اما هر چه تئوری های آفرینش و محاسبات ریاضی و فیزیک و شیمی و دنیای طبیعت و دانسته ها و شنیده ها و خوانده ها و دیده ها را وا می رسیدم، ناباوری ام بیشتر می شد!
-         نه!
-         امکان نداره!
در تب و تاب این جستار و آنالیزهای ارشمیدسی بودم که چشم ماتِ مات! به ماهی ی افتاده بر روی موکتِ کفِ اتاق، افتاد! در حالیکه به اهل منطق و نگاه علمی داشتن و خیالپرداز نبودنم، " من مرا قربانانه!"  بخودم نمره می دادم، ماهی ی بی جان را با آه و اندوه و هوار از روی موکت برداشتم. بر روی انگشتانم بی حرکت بود. و چه غم انگیز بود! حتی آن آبشش میلیمتری اش هم تکان نمی خورد. با همه ی غم انگیز بودنش، از آن خوشم آمده بود اینکه چه دلی داشت!
بخودم هزار هوار زدم که چرا ماهی را در تنگ آب زندانی کرده ام! حالا که خریده بودم چرا بزرگترش را نگرفتم تا ماهی به آسودگی چرخی بزند و خوش به حالترش بشود تا که بخواهد به چنین وسوسه ی گریزی دچار شود و از تنگ آب بیرون بپرد!
همینطور که به خود اعتراض می کردم، ماهی ی بی جانِ کوچکِ میلیمتری ام را به داخل تنگ آب انداختم اما بقول ما گیلکها " چارچرخ هوا" روی آب مانده بود و تکان نمی خورد. با یک انگشت آن را به کناره ی تنگ آب آوردم و چسباندمش به دیواره ی شیشه ای تنگ آب، به آرامی فشارش دادم. چند بار این کار را کرده بودم!؟، یادم نیست! پس از چند بار تکرار کردن، ماهی ی بی جان یا شاید بجان آمده از حصار شیشه ای فریبنده ی تنگِ آب، به ته تنگ آب رفت. تهِ تهِ تنگِ آب! جوری که در فیلمهای راز بقاء!!!! دیده ام و شاید شما هم دیده باشید ماهیانی خاصِ ژرفای دریاها را که بر روی ماسه شکم می چسبانند و انگار به خلسه رفته اند و سکوت همه دنیا را در خود جمع کرده اند! ماهی کوچک من هم همین جور تهِ تنگ آب ماند!
دور شدم. لباس در آوردم. قهوه گذاشتم. تنی به آب دادم و خستگی یک شب کار شبانه را شستم. به اتاق نشیمن آمدم. روی کاناپه لم داده، نشسته و به نوازش تابلوی نقاشی پنجره ی بی دریغم دل سپردم. در همین حال و هوا بودم که با چرخش چشمی به سوی سفره ی هفت سین، نگاهم به ماهی ی دل به دریا زده ام افتاد. دُم می جنباند! زنده شده بود!!! وای که انگار دنیا را به من داده بودند.! ماهی کوچکم به نفس مصنوعی یک انگشتی ام!!!! زنده شده بود! داشتم پر در می آوردم! ماهی ی پا بگریز من که به چنان خطر کردنی تن داده بود و از تنگِ آب بیرون جهیده بود و جان بر سر فرار از حصار تنگ آب گذاشته بود! دوباره زنده شده بود! حسی که به من دست داده بود، به هیچ واژه ای گفتن نشاید! حسی که با یک ماهی ی کوچک، همه جهان با همه ی مهربانی و شادی اش از آنِ تُست!
و ماهی من چرخ می زد و باوری را در من می دواند! با اینهمه، شگفتی ماند برایم که دیگر ماهی کوچک من همانی نبود، که بود. عزیز دُردانه ای شده بود برایم!
ماهی کوچک من زنده شده بود و خوب بیاد دارم که از آن پس رنگ پولکهایش دیگر همرنگ دیگر ماهی مانده در تنگ آب نبود!

گیل آوایی
مارس 2012


[1] در این سالهای غربت هر ماشینی که داشته ام آن را پیکان چهل و شش گفته ام! در آن زمان که ماجرای این داستان است نیز ماشین ولو داشتم که آن نیز پیکان چهل و شش نام گرفته بود و چه تاختی هم می زد!

دوشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۰

نیایش نوروزانه ی امسالِ من: ای بهار - گیل آوایی


ای بهار، ای زایشِ نو،
ای دوباره رُستن وُ بالندگی
ای سرآغاز دوباره،
پاک بودن، نیکی وُ سازندگی

ای که با تو می شود
جشن اهورایی در ایران ماندگار
ای که با تو می شود ما را به شادی، زندگی

ای نماد دیرپای شاد خواهی
شادبودن
شادزیست
ای نشان از یادگاران کهن
ایرانیان
سرزندگی

نیک می خواهم ترا نوروز
با آغوش باز
می ستایم باتو دیگر بار من
پندار نیک
گفتار نیک
ای بهار
ای روز نو
آغاز نو
نیک کرداری کنم با آتش سوری
جهان تابندگی
 .


از یار وُ دیار با تو پیـــــــــــمان دارم
رستن زتو چون شکوفه ایمان دارم
نوروز من ای نیـــــــــای ایرانی من
هستم زتو ایرانی و ایـــــــران دارم
  گیل آوایی

جمعه، اسفند ۱۹، ۱۳۹۰

بوسه ای را که به لب جام تهی هایی کرد- گیل آوایی

نیمه شب 8 مارس 2012

بوسه ای را که به لب جام تهی هایی کرد
آه ما بود که از باده تمنایی کرد
زخمه ی تار وُ دل ما به هوایت خوش بود
که چنان نیمه شبی روی تو معنایی کرد

جرعه ای بود مگر!؟، جانِ سبو دل می برد!
لاجرم باده سرشکی تشِ مینایی کرد!

مستی ام نیمه شبان را به سحر باخت چنان
که شفق دلشده با ساحتِ دریایی کرد

جان ما از غم دوری تو افروخت دریغ
کس ندانست چه آتش دل هرجایی کرد

مشت با خشم سبویی بشکست ای بیداد
که غم یار چنان با دل شیدایی کرد

من خراب تو شدم یاد تو کرده است وفا
بین دل ما که به راه تو چه سودایی کرد

شب ما رفت و سبو مانده تهی جان به هوار
آه از این نقش خیالِ تو چه غوغایی کرد

روزگارت شده آواز غزل هایی مست
چه تغزل به هوای تو گیل آوایی کرد
با ردیف " می کرد" بد نیست!:

بوسه ای را که به لب جام تهی ها می کرد
آه ما بود که از باده تمنا می کرد
 زخمه ی تار وُ دل ما به هوایت خوش بود
که چنان نیمه شبی روی تو معنا می کرد
 جرعه ای بود مگر، جانِ سبو دل می برد
لاجرم باده سرشکی تشِ مینا می کرد
 مستی ام نیمه شبان را به سحر باخت چنان
که شفق دلشده با ساحتِ دریا می کرد
 جان ما از غم دوری تو افروخت دریغ
کس ندانست چه آتش دل هرجا می کرد
 مشت با خشم سبویی بشکست ای بیداد
که غم یار چنان با دل شیدا می کرد
 من خراب تو شدم یاد تو کرده است وفا
بین دل ما که به راه تو چه سودا می کرد
 شب ما رفت و سبو مانده تهی جان به هوار
آه از این نقش خیالِ تو چه غوغا می کرد
 روزگارت شده آواز غزل هایی مست
چه تغزل به هوای تو گیل آوا می کرد

پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۰

چهارشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۰

دلا نسوز زسوز تو کارها نشود - گیل آوایی

نیمه شب 7مارس 2012
دوستی نوشت:
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
و این غزل آمد
دلا نسوز زسوز تو کارها نشود
ز سیل جاری چشمم دلی رها نشود

به لب رسیده دگر جان من چه می سوزی
که جان، به جان تو اندوه پر بها نشود

زسوز ساز من خسته خون چه می باری
چنین که سوز تو آهی به هر کجا نشود

هوار نیمه شبم را تو سوز جان سازی
زشور  ساز تو شوری به زخمه ها نشود

مرا خموشی ی لب باسکوت فریاد است
چه می شود که ترا هم به خون بها نشود

زمانه ساز غریبی ز آه من سازد
دریغ ای دل غمگین که جا به جا نشود

ترا که قسمت غم شد از این زمانه ی درد
عجیب زین همه آتش زبانه ها نشود

شب است و مویه ی آواز دیلمان ای داد
چنین که سوز دلی ساز کار ما نشود



دوشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۰

شبانه - گیل آوایی


واژه ها نارسا،
گم،
نوای همیشه یار پا نمی دهد
خیالِ پا به گریز
سرِ قرارش نیست بی قراری اش.

چه هوار می کشد
بی پروا سکوت باز
مرز باخته شب
چادر افشان کرانه ی محو است!

نگاهِ مات
شانه
شانه
خم
خم
خمیده
 کوله کوله می گیراند،
آه
دلگیریِ کدام سال می شمارد باز!؟

تاسیانگی - گیل آوایی


دیگر پنجره هم از نگاه من
کز کرده است
این!
همه بغض!
در کجای آن سوی تاسیانگی بنشاند!؟

پرنده ای
درختی
آشیانه ای
که دلواپسی مرا می داند
هر روز
دانه!؟
دام!؟
شکار!؟
چه دلمشغوله ایست!؟

هراسِ پرنده از من وُ من دلواپسِ بودن، نبودنش
اما
امروز
نان وُ نگاه مرا بی هراس قاپید و رفت!

میان من وُ پرنده
پنجره پیوندیست
شاهد چشمان بارانی
طناب تبعید
چارپایه ای
بودن نبودن می شمارد
آه اگر می شد!؟



فریاد، فریاد، هوار - گیل آوایی



وای اگر پرنده ی خیال نبود و بال گشودنی
تا عمق همه ی بیتابی ها
در واشماری فصلهای یخی
خاکستری،
نفسگیر، 
بی کوچ،
بی پرنده،
بی پرواز.....
وای اگر زنجیرها
اندیشه می چزاندند
پاهای در زنجیر
بیهوده می نمود گامهای سترونِ این خاک

خیال می داند
دلمردگی چاردیواری
سکوت
انتظار
تا بینهایت تنهایی
که چارپایه حسرتی ست رهیدن
وقتی جان می گیراند
اینهمه سر ریزهای به مانداب گندیدن
شهر از چه نمی آشوبد!؟
وقتی ساطور و سلاخ و سنگ
آه در سینه داغ می کنند

آوارها
به عیان
غارتِ همه تاریخ هوار می شوند
وای از اینهمه ناروایی
وای از اینهمه زنجیر،ضجه
زهرزخمِ زارِ زانوزدگان
وای اگر اندیشه یار نبود
خیال حقارت می شمرد بی پرواز!

وارونگی ست روزگار ما
خیال
بالِ خوشخیالی ی دمی ست در برزخ پوم تاکِ خاک، باز.

دستهای مشتخشمِ ما
ببین
آتش بیار روزهای در تب وُ تاب است،
فریاد
فریاد
هوار.


دوشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۰

سر به دامان شب و باده به دست حیرانم - گیل آوایی


سر به دامان شب وُ باده به دست حیرانم
ز صبوری شب آتش به دهان گریانم

دست می سایم وُ چنگی زده با ساغر و یاد
گیسو افشان کند این شب زغم یارانم

چه شد آن خاک بلا هرکه به آن دلشده بود
سربداری شد و خونین ز سیاووشانم

گریه امشب شده همساز غمآواز من آه
چه کنم خون به دلان، دلشده ی ایرانم

نشد آخر نبرم داد من امشب به سبو
دادخواهان مددی مانده چنین ویرانم

زخمه ی تار و به  لب زمزمه ی جانسوزی
شب و فریاد سکوتی که بخود می خوانم

آی دیوانه ویران که چنین مست وخراب
به که گویم که غمآوازه ی هر دورانم

20فوریه2012

داستان، همه هستند ولی نیست کسی - گیل آوایی



1
وقتی بخانه رسید، چیزی به بامداد نمانده بود. روی تخت وا رفته دراز کشید چنانکه حتی نای لباس در آوردن نداشت. وِلِنگارانه به سقف اتاق چشم دوخت. سایه ها در فضای اتاق می دویدند. باد از لای پنجره ی همیشه باز اتاق، پرده را به رقص می جنباند. شاخه های درخت با سایه روشن نور ماه، دیوارهای اتاق را نقاشی می کردند.  گاه هیولاهایی خشمآلود بر در و دیوار اتاق می دوانید گاه تصویر محوی از افشان جنگلی زنی به عشوه می رقصاند. شب بازی اش گرفته بود.
و او با هر حرکت سایه ای چشم می چرخاند اما فکرش به هزار راه می زد. با سایه ها رفته بود یا سایه ها برده بودندش.
فریاد، همه دنیا را گرفته بود. گوشها از سرهای سنگی آویزان بودند. دهانها هاج و واج فریاد می کردند. آسمان در یک توفان سردرگم باد، بی قرارانه به هزار تکه ابر تن داده بود. پرنده ای سمج میانه ی ابر و باد و توفان، راه به کرانه ای می برد که کورسویی وسوسه اش را می گیراند. این پا آن پا کردنِ رفتن و ماندن، سکوت یا فریاد نای قرار نگذاشته بود.
صدای موسیقی ای هوار می شد. انبوه انبوه از سران همه بگوش، فضای تاریک و رشن را فرش کرده بود. همهمه ی فروخورده ای که میان طوفانی از سرها، سکوت هوار می کرد.
همه با هم تنگِ هم فشرده، نزدیک و پیوسته اما هیچ کس به هیچ کس نبود.  نوازندگان چیره دست چه بی روح می نواختند!؟
فریادها با صدای زمخت و هشدار گونۀ طبلی که اندازه ی همه دنیا جار می زد، در هم می آمیخت. تب و تاب نفسگیری همه را می رماند. کجایش!؟ بر کسی اشکار نبود! شبحی مانند سراپا گوش در همهمه ی سایه واری که پنداری طوفانی در چنته می رماند. سرها برآمده از دل شبح انبوه که سکوت را وا می زدند. از دورهای انگار تا بینهایت نگاه آدمی، هوار طبلی پر طمطراق فضای سکوت می شکافت. انبوهِ در هم به تماشا لب فروبسته بودند اما همه، فریاد می کردند بی آنکه سرهای سنگی، سر بگردانند، همه ی هوش و حواسشان رابه فریادها داده بودند. گوشهای وا رفته از پس هر خشت و آجر و درزی گوش ایستاده بودند گویی هر جایی که فریادی بود، می چرخاندشان مانند گیرنده هایی که برای زیر و بمهای مشخصی برنامه داده شده باشند. فریاد ها هر چه خشمگینانه تر، چرخش پر جوش گوشهای آویزان از سرهای سنگی بیشتر و بیشتر می شد.
-  فریادها را به کجا می فرستادند!؟
- چه سوال بیهوده ای!؟
سرهای سنگی فقط کارشان گوش دواندن بود از پی هر صدایی که بیاید! فقط هراسشان از فریاد بود که بهمشان می ریخت و آرامشی نمی گذاشت.
تک نوایی گم در میانه ی آنهمه تب و تاب، صبورانه می دوید مثل نسیمی که از انبوهی تو در تو بگذرد. هیچ کس حواسش به آن نبود. اگر طبل ِهشدار می گذاشت، می شد دل به هوایش پر داد. نوازندگان چیره دست بی نگاه به خیل فریادکنان، سر به نواختن ساز خود داشتند.
تنها یک آوای مرهموار ِ نُتی تکرار کنان، همه ی فریادها را بخود می خواند. گوشهای سرهای سنگی آنقدر که به فریادها تیز شده بودند، آوای نرم ِ در گذر از میانه ی تکرارهای وازده را جدی نمی گرفتند. مهم نبود برایشان! فریادها مجال نمی دادند. امانشان بریده شده بود از فریادهایی که یک نفس همه دنیارا با خود می کشاندند تو گویی دریایی به توفان نشسته بود. چه صدایی می توانست در این تب و تاب نفسگیر، گوشی بیابد که به آن دل ببندد!؟
دلش می گرفت وقتی به چنان آوای نسیم وارِ نتِ گم شده، کسی وقعی نمی گذاشت و می گذاشتند تا در هیاهوی دهن پرکن نوازندگان ِ چیره دست که حتی یک ذره از حس موسیقیایی را در چهره هاشان نداشتند، گم شود.
دل به دل اش نبود. وسوسه ی برخاستن و هواری زدن که همه را به گوش ایستادن ِ آن نوای جانبخش بخواند، آرام و قرارش را بریده بود. بخود نهیب زنان، اعتراض می کرد که اگر بلند نشود و فریادی سر ندهد، انتظار از کسی دیگر، وازدگی فرصت طلبانه ایست که از آب و آتش دور ماندن و های وُ هوی کردن!
- نه! باید برخیزم و هواری بزنم!
بخود می گفت و وسوسه تاب می داد. به ناگاه چنان از جای خویش برخاست و فریاد اعتراضی سر داد که همه نوازندگان چیره دست در سکوت خفقان گرفته ی طبل پر هیاهو، جاخورده بودند. تا بخواهد نوای نسیم وار ِ گم شده را به همه وا بشناساند، نسیم در سکوت مرگبار آنهمه هیاهوی فرو مرده، رفته بود.  گیج و منگ و جا خورده دنبال آن می گشت که  سراسیمه از جا بلند شد. خواب غریبی بود که تمام جانش را گویی به باران نشانده بود. خیس و وار رفته، چشم چرخاند. روز با همه دست و دلبازی اش، چنان روشنایی ای به اتاق داده بود که سهراب شگفت زده برخاست. به سراپایش خیره شد.
- با لباس خوابیدم!؟
با خودش می گفت و از وضعی که داشت، وا می ماند. دستی به موهای آشفته اش کشید. به آینه خیره شد. چند سالی از دیروزش دور شده بود.
نگاهی از آنسوی آینه کز کرده او را می نگریست. مات ِ بی حوصلگی ِ از چه کنمهای روزی که نیمی از آن را باد داده بود، چیزی می جست تا با آن بتواند از سر در گمی در کلاف ِ سر درگم چنین بیدارشدنی و چنان خوابی که وسوسه ی فریادهای..........> ادامه>>این داستان با فورمات پی دی اف در سایت مدیافایر منتشر شده است. برای دریافت/دانلود کردنِ آن همینجا کلیک کنید.

جمعه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۰

به پیشباز بهاران اگر که همسفری - گیل آوایی


 پنج اسفند1390/24فوریه2012
به پیشباز بهاران اگر که همسفری
بیا بیا که بهارست گل وُ شکوفه تری

اگر چه سخت نفس گیرد این زمانۀ درد
بهوش باش که باید غم از رُخ ات ببری

به روز شادی ی پیش از بهار رخ بنما
که یادگار نیاکانِ ماست غم نخوری

چنین نماند اگر یار غار هم باشیم
بشور بر غم بیداد و پا بکن شرری

وطن به شادی و نوروز می شکوفد باز
بیا به شادی میهن برقص تو سحری

نفیر اهرمنان با غریو شادی خویش
هوار کن هوار تا که اهرمن بدری

به جشن سوری وُ نوروز هم وطن برخیز
که شب فرو شکند، روز می دهد ثمری

عزیز جانِ من ای هموطن بهار امسال
شکوه رزم تو جانا، چرا تو در بدری

به پایداری آتش، تو چهره گلگون باش
زشور و شادی میهن بساز تاجِ سری

بدون ویرایش منتشر کرده ام ممکن است تغییر یابد.

دوشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۹۰

گیلغزل: آموندری تی مرا ایپچه او دلارا باور-گیل آوایی



چنان برقص که جانم ترا هوار کند - گیل آوایی


دسامبر2011
چنان برقص که جانم ترا هوار کند
زپیچ و تاب تنت هوش من فرار کند

بهارِ بودن من ای زلال بوسه ی ناب
برقص تا که دلم خواهش تو جار کند

صبور من، تو همه شور و شعر آوایی
برقص تا که  همه حس من بهار کند

تو عشق و شور و شکوهی وناز و زیبایی
عجب نباشد اگر جانِ من شرار کند

برقص باده کشان وُ لبانِ وسوسه گر
برم برقص غمانِ دل انتحار کند!

ببین که از تو چنین مست گیل آوایی
چنان برقص که عشقت مرا مهار کند

یکشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۰

ما که یادت کرده بودیم یادِ تو جانا نکرد - گیل آوایی


نوزدهم فوریه 2012
ما که یادت کرده بودیم یادِ تو جانا نکرد(1)
کرد شاید بی خبر اما دلی اغوا نکرد

باده ای در بر خیال خویش دادیم دست یاد
همچو برگی درهوا، یادِ تو با ما تا نکرد

یک دمی بی یاد یاران روزگار ما نرفت
رفت یعنی لیک رحمی بر دل رسوا نکرد

یار در دل، یار ماند وُ دل به یادش بی قرار
ای دریغا بی وفا یاری دلی دریا نکرد

حال، ما را یک سبو خالی وُ اشکی در کنار
می نیاید سیل، غم ما را چرا زیبا نکرد

نیستی، هستی مثال خاک من در کوله، وای
همرهی باید شب ما، باده دل شیدا نکرد

یار ما هم می کند از دور با ما دلبری
لیک او هم بی وفا شد یاری ای با ما نکرد 

1- ما که یادت کرده بودیم، یاد تو ما را نکرد

شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۰

متن نامه ام به یوتیوب در اعتراض به بسته شدن ناروای کانال ویدئویی ام - گیل آوایی


To: Youtube Team
Fax: +1 650 253 0001
 To whom it may concern,
 L.S.
 My name is GilAvaei, I am Iranian writer/poet, living in the Netherlands. My account has been accused of violating the guidelines, which I strongly disagree with, and terminated. Most of my work is about educating people of my folk literacy, Gilaki, as evident even in the tittles of my videos.
      I consider myself a human-rights activist who is trying to inform and educate people of the injustices taking place in my native country of Iran under the barbaric rules of the Islamic regime; the injustices that I have personally experienced a little more severely than I would have liked. I consider Youtube to be one of the best ways for my message to reach people all across the world. I believe that the viewers that have flagged my videos happen to be the same ones that support the totalitarian regime that so strongly oppose freedom of speech and anything that proves detrimental to their agenda.
     If you have reviewed the two videos in question and truly believe that I have violated the guidelines, then I would be glad to remove them even though I don't necessarily agree with your decision. I, however, don't believe it is fair to have my entire account along with my +273 video's terminated.
I ask you to please reconsider your decision.

Best Regards,
Gil Avaei
Feb. 18th .2012
The Netherlands
e-mail: gilavaei@gmail.com

فرار اثر آلیس مونرو، برگردان فارسی: گیل آوایی

فرار، داستان دیگری از آلیس مونرو را نیز به فارسی برگردانده ام که بصورت پی دی اف منتشر شده و در اختیار علاقمندان می باشد. برای خواندن آن  >>> اینجا<<<  کلیک کنید.
با مهر
گیل آوایی
18فوریه 2012
.

جمعه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۰

پیام به خوانندگان گرامی

خوانندگان گرامی
درود بر شما
کانال من در یوتیوب با همه ی ویدئوهایی که منتشر کرده بودم به دلایلی که برایم اصلا معلوم نیست، بسته شده است. تماس با یوتیوب اینکه بتوان چند و چون ماجرا را پرسید، برایم مقدور نبوده است. از این رو تا پیدا کردن راهی برای حل این مشکل، کانال ویدئویی من در یوتیوب در دسترس نخواهد بود. اگر چه بسیار دلگیر و از چنین برخوردهای ناروا و نابرابر عصبانی ام. در وطنمان آن چنان هیولاها حکم می کند و در جهان مجازی هم این چنین!
کسانی که مایلند یا می توانند یاچگونگی آن را می دانند، به یوتیوب اعتراض کنند، شاید راهی ممکن شود.
با مهر
گیل آوایی