دوشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۱
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۱
با دیدن عکس چرخ فلکی حسی یادم آمد از دوران کودکی - گیل آوایی
با دیدن عکس چرخ فلکی حسی یادم آمد از دوران کودکی
در کوچه های خاکی ی آن سالها و روزهای تعطیل و بی حوصلگی!، حسِ اندوهی که انگار
اندازه یک دنیا روی دل آدم سنگینی می کرد وقتی دوره گردهای محل از بستنی فروش بگیر
تا شهر شهر فرنگه و از چاقالی بادوم بگیر تا چرخ فلکی که چه شوقی در تو بود اما!!!!
اما پول نداشتی که می خریدی یا سوار می شدی!!!!!!
کودکی آدمی دنیایی ست که بیان آن شاید در این سن و
سالی که هستم و شاید هستید، به کلام نیاید و هنر باید مدد دهد بر بوم بنشاندش یا
بر آوای سازی که هوارش زند. هرچه بزرگ می شوی اندوهت نیز بزرگ می شود و چالشهایت
هم. اندوهت برای نداشتن چند ریالِ آن زمانی یا چند تومان این زمانی که چرخ فلک
سوار شوی! به اندوه یک جامعه قد می کشد و چالشهایت از داشتن یک مشت چاقالی بادوم
به داشتن حقوق انسانی در جامعه ای انسانی جابجا می شود. داد و بیدادت سر مادر یا
پدر که پول جیبی بدهندت تا به مرادت برسی و دلی از عزا در بیاوری به فریادهایی بدل
می شود که حکومتی را به چالش می خوانی و جهانی را هشدار می دهی از اندوهی که در دلت
لانه کرده است
حس غریبی ست که کاش در هر دوره برای همان دوره در
آدمی چنان نیرو بگیرد که هر دوره را به تمامی معنی آن زندگی کنی. وای اگر انقلابی
که برایمان انتحاری، شد، روی بدهد و همه ی
دوره هایت را به اندوه که چه عرض کنم! بخون بنشاند!
با یک عکس چرخ فلک به کجا حس و خیالم پر و بال باز
کرده است!؟
عکس از صفحه ی فیسبوک که دست به دست شده است برگرفته ام
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۱
شنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۱
چه گویمت که به هر آه من تو می آیی - گیل آوایی
نیمه شب شنبه 2 اردیبهشت 1391
چه گویمت که به هر آه من تو می آیی
ز هر کرانه نگاه مرا تو می پایی
فغانم از همه بودن نبودنت اما
خوشم که جان وُ جهانی مرا، تو زیبایی
شبانِ بغضِ غریبانه ام تو همراهی
به ساز ابر نگاهم تویی که همپایی
عجب نباشد اگر می ستایمت تنها
زتاک عشق تو مستم، شراب وُ مینایی
مرا نه باده کند همدمی نه ساز شریف[1]
که زخمه زخمه تو سازی تویی که آوایی
چه گویمت؟ چه بخوانم؟ زبغض و تنهایی!
که از کرانه ی دوری شرر چه افزایی!؟
به های های نهان زآه دل ندارم باک
اگر چه بغض خموشم تویی که غوغایی
خیال مست مرا نعمه های جانسوزی
تو تاسیانِ منی همرۀ گیل آوایی!
پنجشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۱
داستانِ تُشکِ سنگی اثر مارگارت اِلنور اتوود- ترجمه گیل آوایی
داستانِ تشکِ سنگی اثر مارگارت النور اتوود
برگردان
فارسی: گیل آوایی
برای خواندن یا دریافت آن همینجا کلیک کنید
شنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۱
داستان چشم انداز از کاسل راک.اثر الیس مونرو.ترجمه گیل آوایی
سرانجام ترجمه ی نیمه تمام نهمین داستان از آلیس مونرو را که در بایگانی به امان شیطان رها کرده بودم، تمام و آن را هم بصورت پی دی اف منتشر نموده ام. برای دریافت آن همینجا کلیک کنید.
سهشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۹۱
آچیل سحر-سرود آذری- ویدئو: گیل آوایی
آچیل سحر سرودی ست به زبان آدری و با اقتباس از آهنگ
مرا ببوس. آن را سالها پیش یکی از دوستان آدری زبان گیلک! که یار و همراه سالهای
ماجراجویی ام بود، شنیده و بارها زمزمه کرده بودم. اما در این سالهای دوری از یار و
دیار، گیرش نمی آوردم تا اینکه شب پیش در فییسبوک متن آن را دیدم و خواندم و گشتی
در اینترنت زدم و صدا را نیز یافتم. این ویدئو را به شتاب با آن درست کردم تا هم در
کانال تازه ی یوتیوبی ام داشته باشمش و نیز آن را با دوستان قسمت کنم
متنی که گیرم آمد چنین است
آچیل سحر
علیرضا نابدل
آچيل سحر،اويان گونش
آچيل بو سون نفسده، بو قارانليق قفسده، سن ايله من تاپيم يئني حيات .
ايشيقلارين ساچيلسين، چيچك لريم آچيلسين، بو ائل لره باغيشلاسين نجات .
من... صبح آچيلار كن،
گئچمه لي يم توفانلاردان ، ال اوزوب جاندان ، بو ائل لردن ، انسان لاردان ،
"من يانماسام ، سن يانماسان، بيز يانماساق،
هانسي آلوولار ايشيق سالار بو يول لارا؟...آه "
گونش دوغار، گولر حيات
چيچك له نر بو كاينات، آغلاما اي گوزليم !
آغلاماقدان بيركس
تاپماميشدير چاره .
سيل گوزون ياشين، گول ائل لر له بيرليكده، آزاد اول بو ديرليكده، شادليق ياغدير غمگين ائليمه !
سيل گوزون ياشين، گول بو شن باهار گولسون، هر بير لاله زار گولسون،
حيات وئرسين سولموش گولومه
با مهر
گیل آوایی
دهم آووریل 2012
متنی که گیرم آمد چنین است
آچیل سحر
علیرضا نابدل
آچيل سحر،اويان گونش
آچيل بو سون نفسده، بو قارانليق قفسده، سن ايله من تاپيم يئني حيات .
ايشيقلارين ساچيلسين، چيچك لريم آچيلسين، بو ائل لره باغيشلاسين نجات .
من... صبح آچيلار كن،
گئچمه لي يم توفانلاردان ، ال اوزوب جاندان ، بو ائل لردن ، انسان لاردان ،
"من يانماسام ، سن يانماسان، بيز يانماساق،
هانسي آلوولار ايشيق سالار بو يول لارا؟...آه "
گونش دوغار، گولر حيات
چيچك له نر بو كاينات، آغلاما اي گوزليم !
آغلاماقدان بيركس
تاپماميشدير چاره .
سيل گوزون ياشين، گول ائل لر له بيرليكده، آزاد اول بو ديرليكده، شادليق ياغدير غمگين ائليمه !
سيل گوزون ياشين، گول بو شن باهار گولسون، هر بير لاله زار گولسون،
حيات وئرسين سولموش گولومه
با مهر
گیل آوایی
دهم آووریل 2012
یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۱
مستیِ روی تو رازِ مُشت ما را فاش کرد - گیل آوایی
نوزده فروردین 1391
مستیِ روی تو رازِ مُشت ما را فاش کرد
دل شب از رقص خیالت آه آه، ای کاش کرد
حسرتی شد بر دل ما یاد تو باشد قرار
ساز دل با یاد تو بر بی کسی پرخاش کرد
با سبو حرف دل ما بود لیکن تا سحر
بی قراری باده را ازنقش تو نقاش کرد
بر نگاه ما بجز روی تو، مهتابی نبود
دل زدلتنگی ترا در آسمان کنکاش کرد
آه از این دوری وُداد از بی تو بودن، ای
هوار
جان ما از آتش یاد تو میِ میناش کرد
سوختیم با هر نفس ای تو نفسهای بهار
بی بهاری دل به هر آهی، ترا ای کاش کرد
مُشت ما هم وا شد از این های وُ هوی بی
قرار
تا دلِ ما آهِ حسرتآتشی همراش کرد
واکنشی ست به یک غزل زیبا از خانم راحله یار
جمعه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۱
پرنده و من - گیل آوایی
حتی فکرش را هم نمی کردم که از کنارش بگذرم و او
همانجا بنشیند!!!! به یک پرش هم حسابم نیاورد! روزگاری دیگر است اینجا! هنوز به این
پرنده نرسیده بودم که بفکرم آمد مسیرم را تغییر دهم تا او همانجا بنشیند و از هراس
من که به او نزدیک می شدم، پر نکشد و نرود. نمی دانم از بی حوصلگی نیمروزی اش بود
یا از خستگی پرواز آنجا کز کرده بود یا شاید دنبال چیزی می گشت تا شکار کند. هرچه
بود من نزدیک می شدم و او نیز بروی نرده ی کنار رودخانه ی راین نشسته بود.
مثل یک دانش آموز حرف گوش کن یا شاید دانش آموز
بازیگوشِ حرف گوش نکنی که خود را به موش مردگی می زند! نیم نگاهی به او داشتم و بی
هیچ حرکت اضافی ای نزدیک شدم. دیدم انگار نه انگار!!! براستی هم به یک پرش هم مرا
بحساب نمی آورد.
در دل، خوش بحالم بود که نه از من ترسیده و نه حتی
سری چرخاند تا از بودن یک موجودی که در نگاهش شاید یک غول بی شاخ و دمی بنظر آمده
باشد، یک ترسی، جنبشی، بی قراری ای! چیزی!؟ بنمایاند! از کنارش به آرامی گذشتم. چرخ
زدم. هنوز پا روی پله ی کنار گذر نگذاشته بودم که به خود نهیب زدم از او عکسی
بگیرم! تلفن همراه که دستم بود، از حالت قفل بودن
خارج کردم و دوربین را روشن کردم، برگشتم. دیدم نه خیر!!! این پرنده از آن
پرنده ها نیست! عکس اول را گرفتم. اگر نگاه کنید می بیند که حتی سر برنگرداند. سپس
داشتم عکس دوم را بگیرم که سرگرداند طوری که انگار فیگوری هم برای عکس بگیرد!!!! برگشتم
تا به راه خود بروم که دوباره وسوسه شدم چندتا عکس دیگر بگیرم اما دیدم که روی
نرده نیست و کنار رودخانه کمی آن سو ترک پا جابجا می کند. یک زن و مرد سالمند دست
در دست هم داشتند از کنار پرنده می گذشتند.
.
گیل آوایی
6 آوریل 2012
کنار رودخانه راین - هلند
کنار رودخانه راین - هلند
من افغانم، من بهایی ام، من یهودی ام - گیل آوایی
من افغانم، من بهایی ام، من یهودی ام، من هر آن انسانی ام که برای
باورش، نژادش و... تحقیر وُ توهین وُ سرکوب و از وطنش رانده یا گریزانده می
شود!
من با آن افغان در ایران همدردم و با او هم اعتراضم. خون دل می خورم از اینهمه واپسگرایی و نفرت و خرافه و ریاکاری و پلیدی هایی که در وطنم با این حاکمیت سراپا تنفر و جنایت، روی می دهد.
من با آن افغان در ایران همدردم و با او هم اعتراضم. خون دل می خورم از اینهمه واپسگرایی و نفرت و خرافه و ریاکاری و پلیدی هایی که در وطنم با این حاکمیت سراپا تنفر و جنایت، روی می دهد.
سهشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۱
رخشِ سرکش تو ندانی که چسان می آید - گیل آوایی
رخشِ سرکش، تو ندانی که چسان می آید
سرکشان، بال کشان، سینه کشان می آید
دوری ات تاب و توان برد از این بی دل وُ لیک
بهرِ دیدارِ تو دل با دل وُ جان می آید
بس شبانِ دل ما آه و فغان بود ز یار
کان شد آخر که چنین رقص کنان می آید
که چنین رقص
کنان باده زنان می آید
ای که از حسرت دیدار تو دل کرد هوار
بین دل ما چه شد آخر که چنان می آید
گفته بودی که دگر زحسرت دیدار بسوز
دل گذشت زآتش آن پاک وشان می آید
جام در دست و فغان بر لب و فریاد کنان
مست دیدار تو دل دلشده، جان می آید
آه از این دوری یار و غم غربت، بیتاب
گه بجان آمده از این وُ گه آن می آید
گیل به لب نام ترا خوانده به صدا آوایی
شوق دیدار تو دارد که فغان می آید
29مارس 2012
شنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۱
پنجشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۱
شبانه ها - گیل آوایی
بر بومِ شب
چه نقش می زند!؟
قرار نیست شبِ بی قراری ام
چشم وُ اشک وُ انتظار
سازِ غریبی ساز کرده شب!
2
پیاله ای می ساید دست
نقشی به سایه روشنِ مستی
تاب می خورد
آه
سینه دران است خیال چموش
چه تاسیانگی ی غریبی ست
تنهای تنِ تنها
تن
تن
تن
می شمارد بی شمار
بغضِ کز کرده ای
شب-هوار می شود!
3
مُشت می گشایم.
بر پرِ باد راز می دهم
مُشت مُشت!
نه دیواری،
نه هرزانه گوش موش!
به عریانی خویش هوار می کشم.
رها رها!
همین!
4
اندوه شبانه
جرعه جرعه می چشاند
زلالِ یادهای ترا
باران بی امانیست آسمان نگاه من
به هر زخمه آهی که می کشم
چشمان تو
نوش بادان پیاله ای
در دستان من
که به حیرت
کز کرده است
تیک تاکِ دمانِ بی تو بودن
آوایی ست دورِ دور
هوارِ یک دریا بیتابی
پنجشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۰
شبانه تاسیانگی- گیل آوایی
نیمه شب 15مارس2012
افشان انبوه،
آشفته موج خیال،
گشت وُ واگشتِ نُتی تکرارکنان
یاد ترا ساز کرده است.
پریشانی سردرگمی ست
کلافمُشتِ این همه دوری
خشما هوار کز کرده در لبان بسته ی من.
کرانه ای نیست،
جز
نگاهِ تا بی کرانگیِ دلتنگی.
پوم تاکِ بی قرار،
تاسیانْسکوت می شکند!
آه،
کاش بودی تو هم!
همین !
سهشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۰
ماهی ی کوچک من و سفره هفت سین - گیل آوایی
چه سالی بود، نمی دانم اما خوب بیاد دارم که زمان چالشهای از برای نان بود و کارِ ناگزیرِ در شب هم، که در بامدادِ یکی از همین شبهای کار، به خانه آمده بودم. نوروز بود. سفره ی هفت سین بر روی میز چوبی زُمخت و نیمکت واره ی در اتاق نشیمن، نوروز را هوار می زد. پنجره بزرگ اتاق نشیمن که در این فصل از سال براستی یک تابلوی نقاشی دلبرانه ای ست، از زیبایی بامدادی بهار پرده برکشیده بود و پیش درآمد آفتاب روز را از آسمانِ آبی ی بی ابر به درون اتاق می تاباند. تنگ کوچکی که شکم گشادش دو ماهی قرمز را در خود جا داده بود، بر سفره هفت سین جا خوش کرده بود. سفره ای که هر سال حسِ دلتنگی یک دنیا تاسیانی را در من می دواند و دو نگاه هماره را در من می انگیخت. چنان نگاهی که حاضر و غایب بشنوی!
در آن بامدادِ بازگشتنِ از کارِ شبانه، که تمام مسیر بازگشت را به هزار خیال داده بودم و حالی ام نشده بود که چطور به خانه رسیده بودم، پیکان چهل و ششِ من[1] تاخت زد و چهار نعل مرا به خانه آورده بود. هنوز لباس از تن در نیاورده بودم و قهوه ای هم بار نشده بود. هوای نشستن در سکوت بامدادی، حسی بود که خستگی کار شبانه از تنم می زدود. آن بامداد هم در چنین حال و هوایی بودم. اولین نگاهم به سفره هفت سین، شگفتی ی ناباورانه ای را در من گیراند! با خود جُستار کنان و مات، می گفتم:
- ممکن نیست!
- چطور ممکنه!؟
- نه!
- هر دو یک قد یک اندازه!؟ مگه میشه!؟
همینطور می گفتم و وا می ماندم. می جستم و وا می جستم. به سوی سفره هفت سین رفتم. به تنگ آب و ماهی درونِ آن خیره شدم. از دو ماهی کوچک، فقط یک ماهی مانده بود و هر چه گشتم و چشم چرخاندم از ماهی دیگر خبری نبود! بخیالی که عجایب این زمانی ی جهان و اینکه ممکن است یکی از ماهی ها، ماهی ی دیگر را خورده باشد، در جانکندنِ اینکه چطور ممکن است دو ماهی ی یک اندازه! یک قد!؟ از یک نوع!؟ یکی بتواند آن دیگر را بخورد!؟ وا مانده دنبال یک جور دلیل و توجیه می گشتم اما هر چه تئوری های آفرینش و محاسبات ریاضی و فیزیک و شیمی و دنیای طبیعت و دانسته ها و شنیده ها و خوانده ها و دیده ها را وا می رسیدم، ناباوری ام بیشتر می شد!
- نه!
- امکان نداره!
در تب و تاب این جستار و آنالیزهای ارشمیدسی بودم که چشم ماتِ مات! به ماهی ی افتاده بر روی موکتِ کفِ اتاق، افتاد! در حالیکه به اهل منطق و نگاه علمی داشتن و خیالپرداز نبودنم، " من مرا قربانانه!" بخودم نمره می دادم، ماهی ی بی جان را با آه و اندوه و هوار از روی موکت برداشتم. بر روی انگشتانم بی حرکت بود. و چه غم انگیز بود! حتی آن آبشش میلیمتری اش هم تکان نمی خورد. با همه ی غم انگیز بودنش، از آن خوشم آمده بود اینکه چه دلی داشت!
بخودم هزار هوار زدم که چرا ماهی را در تنگ آب زندانی کرده ام! حالا که خریده بودم چرا بزرگترش را نگرفتم تا ماهی به آسودگی چرخی بزند و خوش به حالترش بشود تا که بخواهد به چنین وسوسه ی گریزی دچار شود و از تنگ آب بیرون بپرد!
همینطور که به خود اعتراض می کردم، ماهی ی بی جانِ کوچکِ میلیمتری ام را به داخل تنگ آب انداختم اما بقول ما گیلکها " چارچرخ هوا" روی آب مانده بود و تکان نمی خورد. با یک انگشت آن را به کناره ی تنگ آب آوردم و چسباندمش به دیواره ی شیشه ای تنگ آب، به آرامی فشارش دادم. چند بار این کار را کرده بودم!؟، یادم نیست! پس از چند بار تکرار کردن، ماهی ی بی جان یا شاید بجان آمده از حصار شیشه ای فریبنده ی تنگِ آب، به ته تنگ آب رفت. تهِ تهِ تنگِ آب! جوری که در فیلمهای راز بقاء!!!! دیده ام و شاید شما هم دیده باشید ماهیانی خاصِ ژرفای دریاها را که بر روی ماسه شکم می چسبانند و انگار به خلسه رفته اند و سکوت همه دنیا را در خود جمع کرده اند! ماهی کوچک من هم همین جور تهِ تنگ آب ماند!
دور شدم. لباس در آوردم. قهوه گذاشتم. تنی به آب دادم و خستگی یک شب کار شبانه را شستم. به اتاق نشیمن آمدم. روی کاناپه لم داده، نشسته و به نوازش تابلوی نقاشی پنجره ی بی دریغم دل سپردم. در همین حال و هوا بودم که با چرخش چشمی به سوی سفره ی هفت سین، نگاهم به ماهی ی دل به دریا زده ام افتاد. دُم می جنباند! زنده شده بود!!! وای که انگار دنیا را به من داده بودند.! ماهی کوچکم به نفس مصنوعی یک انگشتی ام!!!! زنده شده بود! داشتم پر در می آوردم! ماهی ی پا بگریز من که به چنان خطر کردنی تن داده بود و از تنگِ آب بیرون جهیده بود و جان بر سر فرار از حصار تنگ آب گذاشته بود! دوباره زنده شده بود! حسی که به من دست داده بود، به هیچ واژه ای گفتن نشاید! حسی که با یک ماهی ی کوچک، همه جهان با همه ی مهربانی و شادی اش از آنِ تُست!
و ماهی من چرخ می زد و باوری را در من می دواند! با اینهمه، شگفتی ماند برایم که دیگر ماهی کوچک من همانی نبود، که بود. عزیز دُردانه ای شده بود برایم!
ماهی کوچک من زنده شده بود و خوب بیاد دارم که از آن پس رنگ پولکهایش دیگر همرنگ دیگر ماهی مانده در تنگ آب نبود!
گیل آوایی
مارس 2012
[1] در این سالهای غربت هر ماشینی که داشته ام آن را پیکان چهل و شش گفته ام! در آن زمان که ماجرای این داستان است نیز ماشین ولو داشتم که آن نیز پیکان چهل و شش نام گرفته بود و چه تاختی هم می زد!
دوشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۰
نیایش نوروزانه ی امسالِ من: ای بهار - گیل آوایی
ای دوباره رُستن وُ بالندگی
ای سرآغاز دوباره،
پاک بودن، نیکی وُ سازندگی
ای که با تو می شود
جشن اهورایی در ایران ماندگار
ای که با تو می شود ما را به شادی، زندگی
ای نماد دیرپای شاد خواهی
شادبودن
شادزیست
ای نشان از یادگاران کهن
ایرانیان
سرزندگی
نیک می خواهم ترا نوروز
با آغوش باز
می ستایم باتو دیگر بار من
پندار نیک
گفتار نیک
ای بهار
ای روز نو
آغاز نو
نیک کرداری کنم با آتش سوری
جهان تابندگی
.
.
از
یار وُ دیار با تو پیـــــــــــمان دارم
رستن زتو چون شکوفه ایمان دارم
نوروز من ای نیـــــــــای ایرانی من
هستم زتو ایرانی و ایـــــــران دارم
گیل آواییرستن زتو چون شکوفه ایمان دارم
نوروز من ای نیـــــــــای ایرانی من
هستم زتو ایرانی و ایـــــــران دارم
جمعه، اسفند ۱۹، ۱۳۹۰
بوسه ای را که به لب جام تهی هایی کرد- گیل آوایی
نیمه شب 8 مارس 2012
بوسه ای را که به لب جام تهی هایی کرد
آه ما بود که از باده تمنایی کرد
زخمه ی تار وُ دل ما به هوایت خوش بود
که چنان نیمه شبی روی تو معنایی کرد
جرعه ای بود مگر!؟، جانِ سبو دل می برد!
لاجرم باده سرشکی تشِ مینایی کرد!
مستی ام نیمه شبان را به سحر باخت چنان
که شفق دلشده با ساحتِ دریایی کرد
جان ما از غم دوری تو افروخت دریغ
کس ندانست چه آتش دل هرجایی کرد
مشت با خشم سبویی بشکست ای بیداد
که غم یار چنان با دل شیدایی کرد
من خراب تو شدم یاد تو کرده است وفا
بین دل ما که به راه تو چه سودایی کرد
شب ما رفت و سبو مانده تهی جان به هوار
آه از این نقش خیالِ تو چه غوغایی کرد
روزگارت شده آواز غزل هایی مست
چه تغزل به هوای تو گیل آوایی کرد
با ردیف " می کرد" بد نیست!:
بوسه ای را که به لب جام تهی ها می کرد
آه ما بود که از باده تمنا می کرد
زخمه ی تار وُ دل ما به هوایت خوش بود
که چنان نیمه شبی روی تو معنا می کرد
جرعه ای بود مگر، جانِ سبو دل می برد
لاجرم باده سرشکی تشِ مینا می کرد
مستی ام نیمه شبان را به سحر باخت چنان
که شفق دلشده با ساحتِ دریا می کرد
جان ما از غم دوری تو افروخت دریغ
کس ندانست چه آتش دل هرجا می کرد
مشت با خشم سبویی بشکست ای بیداد
که غم یار چنان با دل شیدا می کرد
من خراب تو شدم یاد تو کرده است وفا
بین دل ما که به راه تو چه سودا می کرد
شب ما رفت و سبو مانده تهی جان به هوار
آه از این نقش خیالِ تو چه غوغا می کرد
روزگارت شده آواز غزل هایی مست
چه تغزل به هوای تو گیل آوا می کرد
پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۰
چهارشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۰
دلا نسوز زسوز تو کارها نشود - گیل آوایی
نیمه شب 7مارس 2012
دوستی نوشت:
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
و این غزل آمد
دلا نسوز زسوز تو کارها نشود
ز سیل جاری چشمم دلی رها نشود
به لب رسیده دگر جان من چه می سوزی
که جان، به جان تو اندوه پر بها نشود
زسوز ساز من خسته خون چه می باری
چنین که سوز تو آهی به هر کجا نشود
هوار نیمه شبم را تو سوز جان سازی
زشور ساز تو شوری به زخمه ها نشود
مرا خموشی ی لب باسکوت فریاد است
چه می شود که ترا هم به خون بها نشود
زمانه ساز غریبی ز آه من سازد
دریغ ای دل غمگین که جا به جا نشود
ترا که قسمت غم شد از این زمانه ی درد
عجیب زین همه آتش زبانه ها نشود
شب است و مویه ی آواز دیلمان ای داد
چنین که سوز دلی ساز کار ما نشود
دوشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۰
شبانه - گیل آوایی
واژه ها نارسا،
گم،
نوای همیشه یار پا نمی دهد
خیالِ پا به گریز
سرِ قرارش نیست بی قراری اش.
چه هوار می کشد
بی پروا سکوت باز
مرز باخته شب
چادر افشان کرانه ی محو است!
نگاهِ مات
شانه
شانه
خم
خم
خمیده
کوله کوله می گیراند،
آه
دلگیریِ کدام سال می شمارد باز!؟
تاسیانگی - گیل آوایی
دیگر پنجره هم از نگاه من
کز کرده است
این!
همه بغض!
در کجای آن سوی تاسیانگی بنشاند!؟
پرنده ای
درختی
آشیانه ای
که دلواپسی مرا می داند
هر روز
دانه!؟
دام!؟
شکار!؟
چه دلمشغوله ایست!؟
هراسِ پرنده از من وُ من دلواپسِ بودن، نبودنش
اما
امروز
نان وُ نگاه مرا بی هراس قاپید و رفت!
میان من وُ پرنده
پنجره پیوندیست
شاهد چشمان بارانی
طناب تبعید
چارپایه ای
بودن نبودن می شمارد
آه اگر می شد!؟
فریاد، فریاد، هوار - گیل آوایی
وای اگر پرنده ی خیال نبود و بال گشودنی
تا عمق همه ی بیتابی ها
در واشماری فصلهای یخی
خاکستری،
نفسگیر،
بی کوچ،
بی پرنده،
بی پرواز.....
وای اگر زنجیرها
اندیشه می چزاندند
پاهای در زنجیر
بیهوده می نمود گامهای سترونِ این خاک
خیال می داند
دلمردگی چاردیواری
سکوت
انتظار
تا بینهایت تنهایی
که چارپایه حسرتی ست رهیدن
وقتی جان می گیراند
اینهمه سر ریزهای به مانداب گندیدن
شهر از چه نمی آشوبد!؟
وقتی ساطور و سلاخ و سنگ
آه در سینه داغ می کنند
آوارها
به عیان
غارتِ همه تاریخ هوار می شوند
وای از اینهمه ناروایی
وای از اینهمه زنجیر،ضجه
زهرزخمِ زارِ زانوزدگان
وای اگر اندیشه یار نبود
خیال حقارت می شمرد بی پرواز!
وارونگی ست روزگار ما
خیال
بالِ خوشخیالی ی دمی ست در برزخ پوم تاکِ خاک، باز.
دستهای مشتخشمِ ما
ببین
آتش بیار روزهای در تب وُ تاب است،
فریاد
فریاد
هوار.
دوشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۰
سر به دامان شب و باده به دست حیرانم - گیل آوایی
سر به دامان شب وُ باده به دست حیرانم
ز صبوری شب آتش به دهان گریانم
دست می سایم وُ چنگی زده با ساغر و یاد
گیسو افشان کند این شب زغم یارانم
چه شد آن خاک بلا هرکه به آن دلشده بود
سربداری شد و خونین ز سیاووشانم
گریه امشب شده همساز غمآواز من آه
چه کنم خون به دلان، دلشده ی ایرانم
نشد آخر نبرم داد من امشب به سبو
دادخواهان مددی مانده چنین ویرانم
زخمه ی تار و به لب زمزمه ی جانسوزی
شب و فریاد سکوتی که بخود می خوانم
آی دیوانه ویران که چنین مست وخراب
به که گویم که غمآوازه ی هر دورانم
20فوریه2012
اشتراک در:
پستها (Atom)




