چهارشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۸

آغاسی، رشت و آن سالها.... – گیل آوایی


 یکی از یادداشتها در بایگانیم که هر چه هست با شما قسمت می کنم!


داشتم دنبال ترانه های پروین می گشتم که چشمم به ترانه های آغاسی افتاد!!! رویش از روی دلتنگیِ نوستالژیک! کلیک کردم و صدای آغاسی در آمد!!:
تو سفر کردي بسلامت
تومنو کشتي زخجالت
ديگه حرف اشتي نباشه باتو قهرم تا بقيامت باتو قهرم تا بقيامت.......................... که برای تو زنده ام وای که برای تو زنده ام"!!!
لبخندی زدم با یاد خاطره ای از دوران نوجوانی در رشت که آن وقتها خوش بحالمان بود و گاهی سازدهنی! گاه فلوت  تمرینی می زدم و بقولی یاد می گرفتم! و رودخانۀ معروف شهرم رشت " روبار!" هم که جای عزا و عروسی ما بود یعنی هم شنا می کردیم هم واترپلو بازی می کردیم هم ماهی می گرفتیم با یک لولۀ خیزران که قلاب ماهیگیری اش درست می کردیم یا صد البته جانشوران پس از بازیهای فوتبال که ماجرایی بود روزهای تابستانمان!
همین رودخانه " روبار" بعدها چنان شده بود که فاضلابِ روباز شهرم رشت می نمود و از پسآبهای کارخانه ها گرفته تا بیمارستانها و خانه ها و.... که در آن جاری شده بود و هیچ موجود زنده ای در آن پیدا نمی شد! نمی دانم این رودخانه که چنان بود اکنون چگونه است! و اما خاطره ای که با صدای آغاسی یادم آمد این بود که در همین " روبار" شنا می کردم و در حال شنا، فلوت را یکدستی می زدم! که ترانۀ آمنه آمنه اش را خوب بیاد دارم!!! تصور نوجوانی ام که در آب شنا کنان با نیلبکی که یک دستی آمنه آمنۀ آغاسی می زدم! مانند یک آنیمیشین! جلوی چشمم شکلک در آورد از آن سالها و این سالهای با یادآوریِ جانم رشت و صدای آغاسی که برای تو زنده ام وای! که برای تو زنده ام!
هزار سال هم اگر آدم دور از خاک مادری اش باشد حتی اگر بهشت برینش بدانند باز دلِ آدم برای خاک مادری تنگ می شود و هیچ کاری اش هم نمی شود کرد! هیچ جای جهان خاک مادری نیست که نیست! هرچه که باشد!
 کیوان شید ۲۱ فروردین ۱۳۹۵ - ۹ آوریل ۲۰۱۶

چهارشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۸

سه پاره شعر( شبانه / نماهای شبانه! شاید )- گیل آوایی


فریاد شهر خاموش است
سمفونیِ شب.
سوسو می زند
روشنای شبانه
مستانه خیالی ست خوشخیالانه
شمار گامها گم شده است
در بی امانیِ مستی
شب و شهر و ویرانه ای مست
به سایۀ خویش دل داده است
زمزمه ای بی اختیار
"
زیبای من
خواهی چرا
از خود جدا
دنیای من[1].."

2
خواب می رود شب
پرنده ای سکوت شهر می شمارد
گاه و بی گاه
تنهایی
چونان وسوسۀ خیال بی دل بخواه
دل می دهد رام
سمفونی شب
هوار پوم تاک است
آرام
آرام
آرام

3
سایه های بازیگوش
افشانِ گیسوی شب بر شانه های خیابان
رقص باران وُ سوسوی برگ
سرک کشانِ گاه به گاهِ باد
در گذری آرام
گام به گام
رام
سمفونی تنهاییست
شب و هوهوی باد
یک خیابان
یک رهگذر
یک شهر با هیبت هیولایی لمیده
در سایه روشنِ چراغانی
آوازِ بی صداییست
نجوای غربت غریب.
سکوت می درَد
مست!
خالی می کنم جای ترا
و خالی می شود جای من!
پُر می شوم
از جای خالی!
این میان
مستی می ماند وُ پیاله ای خالی!


[1] معینی کرمانشاهی> زیبای من خواهی چرا از خود جدا دنیای من
.
این سه پاره شعر را در بایگانیِ کارهای روزانه ام داشتم. نمی دانم انتشارش تکراریست یا نه. به هر روی با دوستان در اینجا قسمت می کنم.-گیل آوایی

شنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۸

چایت را بنوش!- گیل آوایی


طوفانی[1]
باد
دریایی
موج
شوری بیکران بیکرانه
آرام آرام
ایستایی مست و لخت و مات
نه طوفانی
نه باد
نه دریایی
نه موج
مرور می کنی به آهی شاید یا که لبخندی
آه
چنان وُ چنین وُ وقت است زمزمه کنی:
-"چایت را بنوش
نگران فردا نباش
از گندمزار من و تو
مشتی کاه می ماند برای بادها[2]"-


[1] طوفانی، منظور طوفان هستی، دریایی، دریا هستی و...
[2] نیما یوشیج

دو پاره شعر- گیل آوایی


1
بگذار ببارد
ببارد آسمان غمزده
حیرانیِ تاریخ در گیسوانِ افشان هوار می شود
و می گذرند سوگوارانه تصویرهای مات
در چشمانِ آویزۀ دشت
هنگام هزار حسرتِ در خاک
هنوز
انتظار می کشند.

 2
دستها از چه دست به دست
هنگام فریادها چونان مۀ سرگردانیست
در گذرِ بادهای نا بهنگام
حیران چه سوگوار
ناباوری قسمت می کنیم این سالها
دست به دست
یکدست!

دوشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۸

آرام آرام می آید. - گیل آوایی


آرام آرام می آید. نمی آید، خودش را می کشد.
چیزی در زیر پوسته اش با زمین می گوید در زمین می جوید.
نگاهش می کنم. موج می آید، می رود. آرام آرام با هر آمد و شدی، از آن فاصله می گیرد. آبش از سرگذشته را تا زیر پوسته اش سر کرده است.
صبور و آهسته می آید. می خزد. می کشد. خطی از راه آمده اش بر ماسه ها مانده است.
موجی گاه به گاه نزدیک می شود اما نیست آن چنان که بود، بشوراند، ببرد، از سر بگذرد.
نگاهم به آن است و هزار بی حوصلگی خط می کشم باز به خود نهیب می زنم ببینم، سر در بیاورم تا کجا می آید. شاید دنبال جایی خشک، جایی امن، جایی پرت است و شاید مانند لاکپشتهای دریایی آمده است تخم بگذارد. اما بخود می گویم این لاکپشت نیست اصلا تخم می گذارد یا نه!؟ دستِ ناشکیبایی می کشم خیال پاک می کنم دوباره نگاهم به آن، دو دل، به سرم می زند تا خشک تر نشده  آن را برگیرم و به ژرفای دریا پرتابش کنم اما آمدنِ خرامانش، کشیدنِ صبورانه اش، دور شدنِ ذره ذره از ژرفای آب، مجابم می کند؛ باید بهتر از من بداند. باید راهش را بهتر از من بشناسد. باید با آب و خشکی و باد و ماسه ای که بر آن می خزد، می کشد، می آید؛ پیوندی باشد.
نگاهم باز به آن است. هزار فکر و خیال خویش مرور می کنم. ناگاه چیزی مانند سایۀ سیاهی همه چیز را تیره و تار می کند. به فاصله چشم بر هم نهادنی آن را به منقار می گیرد، می برد. و من می مانم و خطی که از آن بر جای مانده است.
سر بلند می کنم به  آبیِ تا بیکران نگاهم پرنده ای بالکشان  دور می شود دور دور چنانکه دیگر نه منقارش چنان است بدانم چه دارد و نه آن که آرام آرام می آمد، خودش را می کشید، در زیر پوسته اش با زمین می گفت، می جست.
نگاهم به دورهای پرواز پرنده در آسمان بی ابر بود.
و خیالی که دیگر نبود!

یک یادداشت کوتاه/دو سال پیش!-گیل آوایی


داشتم به یکی از سرودها گوش می کردم. سرود پاییز آمد لابلای درختان لانه کرده کبوتر از تراوش باران می گریزد.......آرام آرام یک وقت بخودم آمدم که اشک به گونه هایم رسیده بود و نگاهم از پنجره اتاق کارم به آسمان آبی و درختانی که رنگ و سوی پاییز می گرفتند. اندوهی که نمی دانم چگونگی آن را چطور بیان کنم در همه جانم شعله کشید. اندوهی که تداعیِ بسیاری از یادها، صمیمتها، رفاقتها، گذشتها، یک رنگیها، یاری کردنها در یک کلام رفیق بودنهای تا پای جان در سالهایی که بوی مرگ می داد بوی جنایت می داد بوی خون می داد بوی هزار بیگانگی و ناروایی می داد.....بی آنکه دست خودم بوده باشد یارانِ آن سالها را به یاریِ خیال با من و مایی که در این سالهاییم کنار هم گذاشتم. کنار هم گذاشتنی که باز به حسی هزارباره رسیدم به نجوایی که بخت یارشان بود و رفتند. شرافتمندانه رفتند. رفتند و ندیدند این سالهایی که نه به عزای آنان بلکه به عزای خود نشسته ایم و هیولاهایی که هنوز.........................................!
نقطه چین را هر جور خواستید پر کنید! ولی دلم برای همه ی آنها خیلی تنگ است. بقول شاملو جان: ما بی چرا زندگانیم ، آنان به چرا مرگ خودآگاه هانند!
( آخرین روزی که رشت را برای همیشه ترک می کردم به تازه آباد-گورستان بزرگی در رشت- رفته بودم تا از یاران آشنا و ناآشنای رفته ای که در دل خاک بودند خداحافظی کنم. ابتدای گورستان گورِ دبیرِ دبیرستانی ام " صیانتی" بود. لحظه ای به احترامش در برابر گور ایستادم. روی آن نوشته شده بود: " ما بی چرا زندگانیم ، آنان به چرا مرگ خودآگاه هانند....)
23سپتامبر 2017

پنجشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۸

انبوهِ اندوهِ ....- گیل آوایی


می کُشدم اندوه
انبوه انبوه
چنگ می زنم گیسوی خیال
موج موجِ آرامِ رام
در بیکرانِ لمیده مست
یلۀ دورهای هزار پیچ وُ تابِ لَخت
منگ
نگاهم می گریزد انگار
پروازِ پرنده ای تا ناکجای دیدن ندیدن
ایستاده ام خیس وُ هیس
آهی می شکند سکوت مرا
می کشدم
می کشدم
انبوهِ اندوهِ خاک مادری!

یکشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۸

یک اپیسود..... آه چشمانش!- گیل آوایی


آمده است. نشسته است.سر می گرداند.نگاهم می کند.
آه!، چشمانش امان نمی دهد! بی اراده در تسخیر نگاهش، برمی خیزم. بشقاب دانه ها را پر می کنم. بر می گردم. نگاهش می کنم. از روی نرده ها پایین می آید. در بشقابِ دانه ها سر از پا نمی شناسد. لبخند می زنم. نجوا می کنم چه شوقی دارد دانه برچیدن. 
حواسش به همه چیز هست. می ترسد می ترساند هم. دانه گیرش آمده است. تنها نمی خورد انگار. هواری گویی راه می اندازد. هیاهویی چنان که گویی همۀ پرنده های شهر را به مهمانی دانه هایش فرا می خواند. باز به لبخندی تماشایش می کنم.
و این همه! یک پرده از نمایش بامدادی من است. قهوه، نان و هواری:
O Fortune, like the moon you are changeable[1],
راستی آیا هرگز چشمان پرنده ای دیده ای هنگام که برای دانه ای نگاهت کند!؟

........
این هم غزلواره ای که با پرنده های بامدادیم بی رابطه نیست!:

من و کشکرتم!!! با غزلی کشکرتانه!!!!!
.
کشکرت آمد وُ زاغانه هواری زد وُ رفت
!
گُشنه اش بود که بی دانه به زاری زد ورفت
!

تا که یک مشت از آن خُردۀ نان افشاندم!،
کفتری آمد و زاغی به کناری زد و رفت
!

بالکنِ خانه ی من شد همه جا خردۀ نان،
کشکرت نیست چرا!؟ از چه خماری زد و رفت!؟

آه! ای داد! چه شد زاغی ما پیدا نیست!
از چه آمد به هواری، پیِ کاری زد و رفت!؟

ما که از بهرِ دلش خرده ی نان افشاندیم
از چه رو حالِ دلِ ما به شراری زد و رفت!؟

ناتمام

آگوست 13، 2017


[1] آه ای بخت، همچون ماه قابل تغییری( کارمینا بورانا/کارل اورف)/ برای شناسه های بیشتر از " کارمینا بورانا اثر جاودانۀ کارل اورف" اینجا کلیک کنید.

دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۹۸

یک یادداشت بامدادی 12 آگوستِ پیرارسال – گیل آوایی


سرم درد گرفته است. از صبح همینطور به جانِ متنی افتاده ام که تمام شدنی نیست! رسیدم به صفحه 335 وازده کنارش گذاشتم. از پنجره به بیرون نگاه می کنم. آسمان خاکستریست. درختان با شاخ وُ برگهای خیس مانند مستی که خوش به حالانه برقصد، در آغوش بادی ملایم باله می رقصند! آرام و رام! هر از گاهی قطره بارانی از آنها می چکد. نگاهم را می برد. اینجا هستم و نیستم. ناگهان کشکرت از راه می رسد. روی نرده ی بالکن خانه ام می نشیند. آوازِ کشکرتانه اش! در تمام خانه ام می پیچد چنانکه اعتراض کند چرا دانه ای روی بالکن نیست! با کوچکترین حرکتم روی صندلی، پر می کشد می رود. بلند می شوم. تکه نانی از فریزر بر می دارم. در تُستِر می نهم تا یخش آب شود. تکه نان را بر می دارم. ریز ریزش می کنم جوری که برای کشکرت راحت باشد! ریزه های نان را روی بالکن می ریزم. از کشکرت خبری نیست! کبوتری بالکشان می آید روی نرده می نشیند. بی حرکت، دزدانه نگاهش می کنم. ریزه های نان را تنداتند از روی کف سیمانی بالکن خانه ام بر می چیند. کشکرت باز می آید. کبوتر پر می کشد می رود. کشکرت باز نگاهم می کند! من هم نگاهش می کنم طوری که بگویم:
-         خوب که چه!؟ فقط که تو نیستی!؟ کبوتر هم هست! تازه آب کاکایی ها نفهمیدند وگرنه کبوتر هم............
کشکرت جوری که بیلاخی نثارم کند! پر می کشد می رود! انگار نه انگار که داشتم با او حرف می زدم!
می بینید!؟

کشکرت= زاغی
آب کاکایی=مرغ دریایی

یک یادداشت در فیسبوک
August 12, 2017 at 11:17 AM ·

جمعه، مرداد ۱۱، ۱۳۹۸

بجانِ باده که یادت شرار جانم بود - گیل آوایی

بجانِ باده که یادت شرار جانم بود
تمام شور و شرر در غم نهانم بود

به مستی نام ترا  رِنگِ شور وا می گفت
در آن میانه غمت سایه دیدگانم بود

ز سوز " گریۀ لیلی[1]" هوار سر دادم
چنان که هق هقِ اشکی به دیلمانم[2] بود

سکوت شب زغمآوار من خیال درید
چو هر ستاره نگاهت بر آسمانم بود

چه زخمه های دلی پرده های شب زد راست
که واژه واژه به نامِ تو بر زبانم بود

نبودی با من وُ بودی چو هست وُ نیست، دریغ
چه شاهدی زتو با مستیِ شبانم بود!؟

پیاله سوک مرا سوز کامِ من می کرد
در آن دم از تو که آهِ غم از فغانم بود


[1] یکی از زیباترین قطعاتِ ویولن در مایه شور، اثر ماندگار زنده یاد اسداله ملک است.
[2] منظور آواز دیلمان است




   نیمه شب یکشنبه 21 اکتبر2012

چهارشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۸

خواندن: رفته ام رشت دگرباره به ایرانم من! - گیل آوایی

رفته ام رشت دگرباره به ایرانم من!
آن چنان مست خیالم که گیلانم من!

راهی ام، منجیل وُ رودبار وُ زرستم آباد،
جاری ام همچو سپیدرود سراوانم من!

مانده ام رشت روم!؟ یا که بپیچم "لاکان"!
هر دو راهَم بخدا رشت وَ لاکانم من!

می ندانم که ز"فرهنگ" روم "پورده عراق"!؟
من "خمیرانم" وُ هم "چهار برارانم" من!

سعدی را "اوستاسرا" پیچم؟ یا "خطه ماشین"!؟
وای! "زرجوبم" وُ از پُل، سرِ "میدانم" من!

می روم، مستِ خیالم! چه شده است "شاقاجی"!
من که"سنگر" نشدم از چه "کوچیصفانم" من!

از چه در حومۀ رشتم شده است آبادان
که چنین با اتوبوس رشت آبا دانم من!

مگر مهمان دارد رشت من از خوزستان
من که رشتم! زچه در فارس وُ کرمانم من!؟

نه! خیال است مرا! رشت شدم زاین سامان!
از همان روست که در رشت خیابانم من!

کوچه هایش گذرم هست روان کودکی ام
آه عاشق شده ام "ساغریسازانم" من!

رفته ام "بیستون" وُ "رازی" وُ لاکانی باز
شده ام مدرسه رُو، وای چه درسخوانم من!

در گذر می گذرند، مدرسه ها باز هنوز
یار در پیش وُ چه عاشق شده حیرانم من

دیپلمم زیر بغل عصر، خیابان، بیکار!
"پُزِ عالی جیبِ خالی"، چه هراسانم من!

نه دگر رقصِ خیالِ من از اندازه گذشت
غربتم، غربت تلخی که به زندانم من!

گیل آوایی تو دگر چشم بپوشان زخیال
گرچه در غربتم اما همه ایرانم من!
.
منجیل، رودبار، رستم آباد، سراوان در مسیر تهران به رشتند. لاکان، خمیران، چهاربراران، سعدی، اوستاسرا، خطه ماشین، زرجوب و میدان( بازارچۀ زرجوب)، رازی از محله های شهر رشتند. لاکان اسم یک محل و  لاکانی اسم یک خیابان در رشت است. شاقاجی و سنگر از شهرکهای حومۀ رشتند. کوچیصفان یا کوچصفهان هم همینطور! شاید خودش یک شهر شده! نمی دانم! آبادان هم در این غزل! به تازگی از حومه های رشت شده است!

سه‌شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۸

خواندن داستان فارسی پاچه لیلی / گیل آوایی


این داستان در مجموعه ای از داستانهای فارسی بنام " همیشه یک وقتی هست..." منتشر شده است. برای دریافت/دانلودِ آن اینجا کلیک کنید.

یکشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۹۸

هیمنطوری!- گیل آوایی


شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۸

مست که باشی، درد را راحت حس می کنی! ( بخش سوم) - گیل آوایی


مست که باشی، درد را راحت حس می کنی!

گیل آوایی
پنجشنبه ۶ تير ۱۳۹۸ - ۲۷ ژوين ۲۰۱۹ / هلند
3

غروب می شد اما دردِ کمرم گویی تازه طلوع می کرد. نگاهم به آسمان بود. خورشید می رفت که یک دریا آتش بر چشم اندازی بنشاند که بارها به تماشایش ایستادم و  هزار خیال پر دادم. سرم گرم شده بود. مانند آدمِ حرفشنویی که خوش به حالانه به حرف گوش کند و به آن عمل کند، حرف همسایه ام را گوش کرده بودم. پیاله ای پر کرده، جرعه جرعه نوشیده بودم. سُکر جانانه ای در تمام جانم جاری می شد. . وسوسۀ سِمِجی به جانم افتاد که باده در سبوی همه جا بر! بریزم و دریا بروم. با دریا نوشیدن، کرشمۀ نوش بادان دریا را دارد و آوازهای شامگاهیِ پرندگانِ دریا را هم. یک تنهاییِ پر آشوبِ دریا که بر مستیِ دریاوار می افزاید. دیدنِ روشنای خورشید از پنجره، بر آتشِ این وسوسۀ دریا رفتن دامن زد.
بخودم گفتم هر جور شده سری به دریا بزنم و به تماشای غروب خورشید بنشینم. زاده شدنم در خاکِ مادری چنان بود که دریایم، بام وُ شام، یک کرانۀ آتشین به نگاهم می نشاند اما این سامان چنان است که بامِ دریا خورشید ندارد اما شامش آغوش خورشید است و شعله کشانش تماشایی. در دیار مادری دریا در شمال من قرار داشت اما این سالها شمال من شده است غرب! و با همۀ سالهایی که در این سامانم هنوز هم گاه در خودم لحظه ای می اندیشم شمال من نیست بلکه غرب است.
آدم که از دیار مادری به هفت کوه و هفت دریا غربت پرتاب می شود، جهتهای جغرفیاییش هم انگار غربتی می شوند و هر از گاهی باید کمی اندیشه کند تا شمال و جنوب و غرب و شرقش را بفهمد. و من چنین شده ام در این سالها با همۀ سالهایی که اینجایم.
هر چه بود به هر جان کندنی هم، به سلام دریا رفتم و تماشای غروبِ خورشید. کرانۀ بی کرانِ سرخ رابه تماشا ماندم. مست که باشی، از خیلی نماد و نمودِ آزار دهندۀ حتی روزمره، دور می شوی یعنی شاید هم ساده تر، آسانگیرتر برخورد می کنی. سبُک می شوی. سبک مثل پری که بر بال باد بنشینی و خرامان به سویی کشانده شوی. و من این چنین می شدم که به ساحل دریا پا گذاشتم. سلانه سلانه کژمی شدم و مژ می شدم[1]!
در فاصله ای از من، این جا وُ آن جا، کسانی می دیدم که گاه دو نفر و گاه یک نفر، شاید هم چون من مست، دل به کرانۀ دریا و غروب خوشید داده بودند. در خطِ ساحلی دریا به شهر، خیابان درازی که به درازای ساحل کشیده شده است بسیارانی دوربین عکاسی به دست، از کرشمۀ دریا و گردونۀ آتشِ خورشید عکس می گرفتند. مستانه چند  گام برداشتم، حال راه رفتنم نبود. دو نفر نگاهم را گرفته بودند. نگاهشان می کردم. بانویی سر بر شانۀ مردش گذاشته بود. هر دو به کرانه خیره شده بودند. دلبرانگی شان به دلم نشست.
روی ماسه های خشکِ ساحل نشستم. پاها دراز، دست در پشت تکیه گاه منِ مست، سر می گرداندم. یک نگاه به کرانه و صد نگاه به آن دو که دلبرانه دل می دادند. چقدر گذشته بود حس  نکردم. صدایی از پرنده ها نبود.در فاصله ای دور چندین و چند پرنده روی ماسه های خشکِ ساحل نشسته بودند.  هیچکدامشان پر نمی کشیدند. شاید هم خلوت شبانه شان را داشتند تا بامدادی دیگر و پروازی دیگر.
به خودم آمده و نیامده، مستِ سرخوشی که هر از گاه، به یک جنبیدن حتی، آهی می کشیدم و به کرانه ای که در تاریکای شبانه محو و محوتر می شد، خیره می شدم. ساحل خلوت بود. هیچکس نبود جز من و دریا و شبهی از انبوه پرندگان در فاصله ای که چنگی به دل نمی زد.
خواستم بلند شوم، دردِ کمر چنان نفسگیر می نمود که وا رفتم. بی حرکت در همان حالت ماندم. به دُور وُ بر خود سر گرداندم. دوباره دستها اهرمِ برخاستن، روی دو پا بلند شدم. خمیده ایستادم. از درد نای قد راست کردن نداشتم. به همان حالت راه افتادم اما چند قدم برنداشته، ماندم. بخودم گفتم باید به خانه  برگردم اینطور نمی شود بمانم.
باز راه افتاده، هر قدم، دردی نفسگیر به تمام جانم می دواند. به هر جان کندنی بود راه افتادم. حواسم به هیچ چیز نبود جز رفتن. به هیچ چیز اهمیت نمی دادم. رهگذری بود یا نبود، می رفت یا نمی رفت، از درد بخود می پیچیدم چنان که مستِ مستیِ خود بودم و وارفته در انبوه دردی که امانم نمی داد. خانه که رسیدم. به در وُ دیوارِ خانه چشم دوختم. به در گفتم، به پنجره آه کشیدم.  یاد حرف همسایه ام افتادم. با پوزخندی باخود گفتم:
-         مست که باشی، درد را راحت حس می کنی!
ولی  مست هم درد را درد حس می کند، شاید هم دردتر! اما درد داریم تا درد!

همین!


( همه اش داستان است جز درد!)
گیل آوایی
پنجشنبه ۶ تير ۱۳۹۸ - ۲۷ ژوين ۲۰۱۹ / هلند


[1]  مولوی: چون کشتیِ بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد

یک خاطره از هفت سال پیش!-گیل آوایی


گلفروشیِ محل داشت می بست. همه چیز را جمع کرده بود و مانده بود همین یک گلدان! 
دستم پر بود و از خرید بر می گشتم. این گلدان در چنان جمع شدنِ گلفروشی و خاموشیِ غروب و سکوت، نمی دانم چه حسی در من گیراند که خریدمش، و با هر جان کندنی بود، همراه وسایل خرید با خود به خانه آوردمش. همان لحظه در حالی که خوش و بش می کردم با آن و در حمام! دوش آب سرد گرفتم رویش و فروان آب دادمش و سیرابش کردم، بردم کنار پنجرۀ اتاق خواب گذاشتم، صبح که بیدار شدم گل افشانِ آن مرا چنان شگفتزده کرد که اول کارم شد عکس گرفتنِ آن و او هم دلبرانه دل برد! یکی از عکسها را با شما قسمت می کنم! / ششم ماه جون 2012/ هلند

پنجشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۸

مست که باشی، درد را راحت حس می کنی! ( بخش دوم)- گیل آوایی


مست که باشی، درد را راحت حس می کنی!
پنجشنبه ۶ تير ۱۳۹۸ - ۲۷ ژوين ۲۰۱۹ / هلند
2
وقتی جاییت درد گرفت، بخودت می آیی. به خودت می آیی و بی درد بودنِ جانت را می فهمی که حالیت نبود. درست مثل این که روز خوبت را با فکر اینکه روز خوبی داشته باشی از دست بدهی. مثل جوانی ای که جوانی می کنی و حالیت نیست وقتی از آن گذشتی می فهمی جوانیت بود همان که رفت و حالیت نشد.
حالا چرا به اینجاها کشیده شدم نمی دانم ولی می خواستم بگویم که درد وقتی به جان آدم افتاد، آدم حس می کند که بی درد بودنِ جان چه نعمتیست. چه خوب است. درد هم که وقتی به جانت افتاد، هر کاری هست می خواهی بکنی تا از آن خلاص شوی. من هم اینطور شده بودم. یک روز دو روز هم نبود، چند روزی بود که کمرم همچنان به شدت درد می کرد. حالا بماند اینکه درد کردنِ آن، زمانی شروع شد که لباس پوشیده بودم و داشتم تلفن همراهم را از روی میزی کوچک برمی داشتم و در همین لحظه به همین سادگی، کمرم گرفت. آمدم با چند حرکتِ بخوان رقصِ کمر! درستش کنم! اما بدتر شد!. چنان بدتر شدنی که حتی یک قدم برداشتن مساوی می شد با دادی آنچنانی که صدایش را بزور در نمی آوردم!
از آن پس هر کاری کردم خوب نشد و دلم هم نمی خواست قرصهای دردکُش و آرامبخش و این چیزها، بخورم! در فکر این بودم که چه کنم چه نکنم دردِ کمر کم شود!، خوب شود! یادم آمد، در سالهای به از این سالها، یک جور رژه رفتن بود که آن را " قدمِ موزون " می گفتند. قدم زدنی زیبا و با وقار! به باور آن  زمانی!، و شاید هم این زمانی وقتی یادش می آورم!
به هر حال گفتم درازای سالن خانه ام را که حدود یازده متر می شد با قدم موزون بالا و پایین بروم!
همین کار را کردم اما به نظرم رسید که نیاز به تندتر کردن این "قدم موزون" داشتم چون حس می کردم دردِ کمر داشت کمتر می شد!
بخودم گفتم فکر کن رسیده ای روبروی جایگاهی که از رژه، سان می بینند و تیمسارهای آن زمانی هم ایستاده اند! خلاصه شروع کردم از قدمِ موزون به قدم برداشتنهای جلوی جایگاه  یعنی رژه رفتن پا مانند پتک بر زمین کوفتن!.
حواسم نبود قدمهایم چقدر محکم به کف سالن می خورند! همۀ حواسم به دردِ کمرم بود که چقدر کم می شد! ناگاه شنیدم یکی درِ خانه ام را می زند. رفتم در را باز کردم. همسایه خوبم بود. در را باز کردم گفت:
-         چیزی شده!؟ اتفاقی افتاده!؟
خنده ام گرفت. از او خواستم داخل بیاید. برایش یک آبجو باز کردم. او آبجو می نوشید و به حرفهایم گوش می کرد. ماجرا را با آب و تاب می گفتم! حرفهایم که تمام شد، گفت:
-         بگو من هم یاد بگیرم!
گفتم باشد. لحظه ای فکر کردم. نگاهم به سراپای همسایه ام بود. به نظرم رسید که باید یک تفنگی، چیزی در دستش می بود تا یک دستش را به حالتی تفنگ بر دوش نگه می داشت و دست دیگرش را رها، پیش و پس می برد. در همین فکر بودم که بنظرم رسید یک جاروی دسته دارِ بلند در انباری خانه داشتم. رفتم پیدایش کردم. جارویی دسته دار[1]، بقول معروف " تی یا طی "، را برایش آوردم. گفتم:
-         این را مانند تفنگ بگیر. یک سر در دست و یک سر روی شانه با من قدم بزن!
ایستادم. گفتم کنارم بایستد. جاروی دسته دار را روی شانه اش تنظیم کردم و دستش را محکم کرده گفتم:
-         هر کاری می کنم تو هم بکن.
او هم یک نگاهش به من بود و یک نگاهش به دست و پاهایش. با هم درازای سالن را قدمِ موزون می رفتیم که گفت:
-         این که صدای آن چنانی ندارد! اصلاً صدا ندارد!
گفتم:
-         آن که شنیدی، این نبود! یک وقتی شنیدی که قدمها محکم و استوار و مثل پنک به کف
سالن می خورد!
هنوز چند قدمِ آن چنانیِ جلوی جایگاهِ خیالی، برنداشته بودیم که خنده اش گرفت. وا رفت. من هم وا رفتم. بقیه اش را خودتان تصور کنید چه داستانی شد این قدمِ موزون رفتنِ من و دردِ کمر و قدمِ موزون یاد دادن به همسایه ام که آبجوی نیمه پُر! را گذاشته بود و داشت قدمِ موزون ایرانی یاد می گرفت!
و من اما! دوباره نشستن همان شد و دردِ دوبارۀ کمر!
همسایه ام پرسید:
-         برایت قرصِ آرامبخش بیاورم؟
جواب دادم:
-         من هیچ قرصی نمی خورم چه رسد به آرامبخش!
پرسید:
-         کنیاک چی؟ داری؟
چنان که مگر می شود نداشته باشم!، جواب دادم:
-         دارم! خوبش را هم دارم!
گفت:
-         پس بخور! حسابی هم بخور! آنقدر بخور که مست کنی!
پرسیدم:
-         چرا مست!؟
با قیافه ای که انگار یک پزشک، خیلی ماهرانه درد را تشخیص داده و دارو تجویز کند، جواب داد:
-         وقتی که مست باشی، درد را راحت حس می کنی!
نگاهش کردم. نگاهم به او بود و  به حرفش بلند بلند! فکر می کردم:
- وقتی مست باشی، درد را راحت حس می کنی!
گفتم:
-         شاید تو درست بگویی. اما گاهی ممکن است درد چنان دردی باشد که مستی دردترش می کند!
همسایه ام خوش به حالانه خندید و ها ها کنان رفت. وسوسه شدم پیاله ای و سبویی و خلوتی چنان که جهانم را بگیراند، جور کنم.
و کردم هم!
 .
 ادامه دارد


[1]  این عکس را از اینترنت برگرفته ام.