چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۹۲

تنهایی - داستان - گیل آوایی



تنهایی / داستان  /گیل آوایی
یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۲- ۱۸ اوت ۲۰۱۳
وقتی از همه جای این روزگار تیر بلا می بارد و دمار از جان وُ جهانت در می آورد، همینکه حس کنی دلی مهربان هوای ترا دارد، مثل این است که در سترونِ کارزارِ نفسگیری که میان مرگ و زندگی داری می جنگی، جرعۀ زلالی به کامت می رساند، زندگی همینه. همین سترونی همین نفسگیری کارزار همین ستیز در میانۀ مرگ و زندگی ست. زندگی تمامش کارزار است همه دارند می جنگند هیچکس نیست که نجنگد یا در حال جنگ نباشد. سترونی اش فقط نتیجه بخش نبودن تلاشها و ستیزهای فردی نیست بیگانگی میان انسانهاست که در این کارزار، آدمی می پوکد از تنهایی اش و دارد جان به جاری بی ترحم این گذار می دهد. نازایی دردباری که انسان میان انسان می کارد. تازه این زمانی ست که در خاک آشنا، هوای آشنا، کسانی آشنا، آشنا با زبانت آشنا با نگاهت آشنا به سرزمینت آشنا به آب  و خاکت با توست که بی حرف و ایما و اشاره ای میان انسان، یک اشنایی ی ناگفته، بی تعریف بی بیان، میان انسانهاست اما وقتی در همه نماد ناآشنا و بیگانه باشی، بهتر در می یابی که این روزگار چطور دمار از جان و جهان آدمی در می آورد. می شوی یک قطعه از یک پازِل تصویری که شکل و شمایلت در میانۀ این پازل با همۀ ناهمگونی، همگونی ی تحمیلی می گیرد و وقتی به جان می آیی که هر روز ماجرا همان است و روزگار همان با روالی که درونت غوغایی بپاست اما آب از آب تکان نمی خورد. یک تکرار تکرار تکرار. غربت هم که باشی دلت می گیرد نمی دانی به سرنوشت خودت یا این روزگارِ بی همه چیز گریه ساز کنی. انقدر یک نواختی ی همه چیز روزمره شده که تکرارها آه از نهادت در می آورد.
همه چیز تکراری ست. هیچ چیز چنگی به دل نمی زند. هیچ تازگی ای نیست. همه اش تکرار! حتی خبرهای روز هم تکراری شده اند. کشته اند، زخمی شده اند، گرفته اند، برده اند، دزدیده اند، ویران کرده اند، سگی رها شده پیدا کرده اند. پرنده زخمی ای را آمبولانس سر رسید و نجاتش داد. گربه ای اشتهایش باز شده. موشی پشتک وارو می زند. آه هوا خوب است. وای هوا بد است. بیکاری، بحران، بزن بکوب، بگیر، ببند. نه! هیچ چیز تازگی ندارد. تکرار از پی تکرار آدمی را در چرخۀ یکنواختش خورد می کند. وا می ماند.  با این همه میان چه کنم چه نکنمهایش، بخود نهیب می زند. بلند می شود. سراغ کمد لباسها می رود. زیر پیراهنها و پیراهنها را یکی یکی جابجا می کند. شلوارهایش را یکی یکی کنار می زند. لباس خانه اش را در می آورد. بخودش نگاهی می اندازد. عضله های وارفته، سینۀ زمانی ستبر که دیگر نه از موی سیاه بر آن خبری هست نه سختی و ورزیدگی اش. برچینهای پوست شکمش دستی می کشد. پهلویش را مشت می کند. وا می رود از چربی ای که زیر پوستش تلمبارشده، داد می زند. مقابل آینه می ایستد. بخودش نگاه می کند. جمع شده، چیزی به وارفتگی نمانده! مات بخودش زل می زند. چطور شد!؟ چه وقت گذشت!؟ لبخندی می زند. روزگاران سالهای شور و عشق و بی پروایی. روزگاران جوانی کردن. سالهای مستی و مهربانی. سالهای با یاران همیشه یار که سر از پا نمی شناخت. به آمادگی داشتن نداشتن نبود. دستی به موها می کشید و می رفت. کجایش مهم نبود. رفتن بود که او را می کشید. نه وسواسی به چه و چگونه بودن نه پروایی از گذر زمان و پیرانه سری. اما حالا چه!؟ هر چیزی ارضائش نمی کند. لباسها زود خسته اش می کنند. کمد لباسها هیچ وقت رنگ مرتب بودن و شسته رفتگی ندارد. لباسها بتناسب پوشیدنشان اطو شده و بی چین و چروکند.
از برابر آینه کنار می کشد. لباسهای تکراری را با خشم به کناری پرتاب می کند. بخودش می گوید:
- بندازمشان دور. خسته ام کردند!
لباسهای کمتر پوشیده شده را بیرون می کشد. لباسهای مهمانی رفتن و رسمی بودن  را یکی یکی بیرون می کشد. نجواکنان می گوید:
- می خواهمشان چه کار!؟ روز مبادا کدام روز است!؟
بهترینش را می پوشد. شلوار، زیر پیراهن، پیراهن، حتی کمربند. بخودش نگاه می کند. موهای آشفته اش را شانه می کند. سراغ عطرها می رود. بهترینش را برمی دارد. رایحه مورد علاقه اش را به نفسی عمیق، ها می کند. صورت اصلاح شده اش را دستی می کشد. آرام بطرف کمد کفشها می رود. بهترینش را بر میدارد. می پوشد. دستۀ کلید در دستانش بهم می خورد. تلفن همراهش، ساکت و صامت در جیب شلوار لم داده است. بیرون می زند. کجا برود؟ مرکز خرید؟ چیزی نمی خواهد بخرد! بار؟ چیزی خوش ندارد بنوشد! خیابانهای مرکز شهر پرسه زدن؟ که چه شود! دم در این پا آن پا می کند. سر می گرداند. هیچ کس به هیچ کس نیست. یعنی کسی نیست تا کسی به کسی باشد. نه صدایی نه جنبنده ای نه حتی پرندۀ همیشه گرسنه که سیرایی ندارد.
برمی گردد. در را باز می کند. چاردیواری اش همچنان با آغوش باز منتظرش است. به در و آینه چشم می دوزد. از کنارش می گذرد. وارد اتاق می شود. پشت میز، روی صندلی ای که دیگر غالبش شده است، می نشیند. لم می دهد. پا روی میز، کشیده، از پنجرۀ همیشه گشاده اش به بیرون خیره می شود. آسمان نه آفتابی نه ابری، راه به راه نقش می زند.
باد نه چنانکه دیوانه وار همه چیز را بهم بریزد، می وزد. برگها بر شاخه ها می رقصند. شاخه های چونان مستی دیوانه مست، تلو تلو خوران گرد تنۀ درخت تاب می خورند. تکه های ابر بر بال باد نشسته، آرام آرام در گذرند. گاه چون پرده ای بر خورشید عالمتاب کشیده می شوند و درخشانی روز را به هوای بارانی می نمایانند، گاه گستره ای آبی در چشم انداز می نهند که می خواهد دست از هم باز کند و هواری مستانه بکشد چنانکه نه دری ست نه همسایه ای، نه دوری ای ست نه غربتی که نشسته است در آن یادمانهایش را می شمارد.
میز کارِ یارغار، مثل همیشه صبورانه همه چیز را بر خود دارد. سینه باز، نگاهش می کند. به او زُل می زند. بهم ریخته و  آشفته اما گل به رویش نمی آورد. بیشتر حسش می کند گاه گوشه ای در پای جنباندنِ بی هوایی از او، تنه ای به او می زند. گاه محکم و استوار تکیه گاه دستهای اوست با هزار کاری که می کند و پرنده اندیشه هایش را پر می دهد.
زیرسیگاری هنوز  جا دارد و یادش می اندازد چقدر دود کرده است. تلفن چنان ساکت وُ صامت برابرِ او شکلک در می آورد که از سنگ صدا در می آید اما از آن نه! پنجره، باز هم مرزِ میانِ او وُ دنیای بیرونش را واگویه می کند. واگویه ای چنان که یک پایش در اکنونِ اوست، یک پای دیگرش به هر ناکجای یاد و خیال و دیروزها و فرداهایش است.  و این هم بسته به حال و هوایش دارد که کجا سرک بکشد. گاه سر از آشپزخانه ای در می آورد که نجوای مهربان مادر تنها صدای روزهای بارانی و بیکاریست، گاه سر از کوی یار در می آورد و انتظار یک دیدار، یک لبخند، یک عشوۀ دلبرانه، که دنیا را انگار فتح کرده است. گاه روزگارِ کوهآوارِ سالهای دربدری در خاکی که بهترین آرزوها و امیدها داشت برایش و همینطور است گذر از این جا و آنجا، از این یاد تا آن یاد، خیالش را می کاود و ناگهان یادش می آید که پُکی بزند و دودی هوا کند و موسیقی ای هم چاشنی اش که آهِ نا خودآگاهش ریتم نوایی می شود که به گوش جانش جاری می شود.
فکر می کند زنگی بزند و خبری بگیرد از یاری رفیقی یاوری همراهی اما چنگی به دل نمی زند. بگوید که چه! هر کسی به نوعی در چنبرۀ زمانۀ ما دست به گریبان اوضاع و احوالی ست که میانۀ آن چه جای گفتنی در چنین حال و هوایی ست.
اصلا می دانی!، گاه تنهایی حسودترین همراه آدمی ست. به هیچ کس وُ هیچ چیز امان نمی دهد. تنهایی غول مهربانی ست که همۀ ترا در خود می گیرد. ترا به هزار مهمانی ی خودِ خودت می برد. کوله هایت را وا می کاواند. هزار اما و اگر و شاید را وا می رسد. امانت نمی دهد. تنهایی زشت است. تنهایی زیباست. تنهایی یک دنیا شلوغی ست. تنهایی یک کوه سکوت در تو آوار می کند. تنهایی بهترین آواهای ترا هوار می کند. تنهایی دردناکترین اندوه را بر سرت می کوبد. تنهایی خلّاقَت می کند. تنهایی نازایَت می کند. تنهایی همه کارۀ هیچ کاره است. تنهایی چون فیل به گوش تو آویزان می شود و گاه سبک چون ابر ترا می کشاند چنان که خوش بحالانه در گستره دنیای خیالت سفر می کنی گاه چون ژرفای نفسگیری ترا در خود چنان فرو می برد که خفه شدنت را هزار باره آرزو می کنی. تنهایی، تنهایی ست. به همه چیز می ماند و به هیچ چیز هم. تنهایی همه چیز و هیچ چیز است انگار.
در اوج هوشیاری، داشت خُلبازی اش را دل می داد که تلفن زنگ می زند. صدای زنگ تلفن مانند رعدی که همه جهانش را پر کند، در گوشش واخوان می شود. گوشی را برنمی دارد. بی آنکه رو برگرداند یا تکانی بخورد، وا می دهدش. زنگ تلفن پس از چند بار صدا در آوردن، قطع می شود. قهر می کند گویی!. رو برمی گرداند اما لحظه ای نمی گذرد دوباره صدایش در می آید. همین کافی ست. یعنی همین دو بار به صدا در آمدن زنگ تلفن کافی ست که تنهایی دُمش را جمع کند و به کناری بخزد. گوشی تلفن را برمی دارد. صدای مهربانی آنسوی خط گل از گلش وا می کند. بی آنکه بداند با صدای گرفته ای می گوید:
- چی به موقع زنگ زدی. همین صدای مهربان رو کم داشتم!
- چی شده مگه!؟
- هیچی!
- پس چرا صدات انگار از ته چاه در میاد؟
- هیچی. شاید باز خُلبازیم گل کرده!
- چی خوب! اگه این باشه که خوبه! حالا جدی بگو چی شده؟
- هیچی نیست. این تنهایی داره دمار در میاره! تازه غربت هم که ول کن ماجرا نیست!
- ای بابا باز هم غربت!؟ این همه سال دیگه عادت هم نکرده باشی باید غربتی  شده باشی که! فکر می کنم غربت اگه نباشه،  دلت واسه اش تنگ می شه! دیگه جفتت شده!
خنده اش می گیرد. با همان حالت خنده می گوید:
-  بجای این حرفها بلند شو بیا هیچی نگو! حرف نمیخوام! خودت رو میخوام!

تمام

یکشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۹۲

آرزوهای بزرگ - گیل آوایی



آرزوهای بزرگ را
با انگشتان کوچکت شمردم
نازخنده های تو بود وُ انتظار من.

بازخواهی شمرد
آرزوهای بزرگ را
یاد می کنی از من.

آیا می دانی،
دلم برای نازخنده های تو
تنگ می شود!؟

شنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۹۲

جمعه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۲

دو پاره شعر:1-گیلکی، 2- فارسی، گیل آوایی

گیلکی:
1
سره سام بیگیفته دارم جه گردستن
همه چی
همه جا
بتو ختم به!

فارسی
گیج شده ام از جستجو کردن، گشتن
همه چیز
همه جا
به تو ختم می شود!.

2
نجوای" دوستت دارم" ات
گذر نسیمی ست، بر جان گُر گرفته!
آه
کسی چه می داند دیوانه ای باز دیوانگیش می شمارد!
زیبای من!

می دانی نمی دانی
نمی دانی می دانی
این پا آن پای هزار اگر، شاید، ولی،
دل ای دل، دل ای دل! وای!
کرشمۀ رقصانِ مستانه ای!
تنه به دریا زدن
رفتن یله
لم لات وُ ماتِ کرانه،
درتو، باتو، بی تو!

ببین!
خیال
چه بی خیال
ترا نقش می زند!؟

پنجشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۹۲

"گرَم یاد آوری یا نه"، بیادِ تو غزلخوانم - گیل آوایی

چهارشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۲ - ۲۴ ژوئیه ۲۰۱۳

"گرَم یاد آوری یا نه"، بیادِ تو غزلخوانم
کجایم می برد یادت، نمی دانم، نمی دانم

چو حسِ یک غزل نابی، شرارِ عشوه ای، شوری
به دل مهری، به لب آهی، تو زیبایی به چشمانم

گریزم نیست از یادت، تو بامن چون منی، اما
حریف غایبی لیکن چو روحی زنده در جانم

بجانِ تو نمی دانم، نبودن، بودن وُ دوری
تو نزدیکی چومن با من، دریغا از تو ویرانم

زُلالِ عشقِ بی تایی به هر آوای بیتابی
ترا خوانم، ترا جویم، زبیتابیت در مانم

ببین آشفته حیرانم، چه غمگینانه می بارم
به مستی راستی گویم از این دوری گریزانم

چه خواهی از منِ ویران که پایی باده وش با من
نشینی در نگاه من نمی دانی که گریانم

بگیرد آتش این بودن، نبودن، دوری وُ دوری
به آهی حسرت افشانم، به یادی جان بگیرانم

بسانِ زخمۀ تاری، به فریادِ دلم آیی
نوای شورِ دلتنگی، نگاهِ ماتِ زندانم

چه گویم، با که گویم، دورۀ یاری به یاری نیست
از این داد وُ ستد دورم، ره وُ رسمش نمی دانم!

مصراع آغازین این غزل اقتباسی از شعر زیبای نیمای بزرگ است که می گوید: گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم......

پنجشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۲

سمفونی شب - گیل آوایی

ارکستر شب
سمفونیِ سکوت می نوازد،
راز!
تاریکی،
انبوه انبوه موج می زند،
ژرف،
در پوم تاکِ رام وُ آرام!

ماه،
به کدام آسمانِ بی ابر کوچیده است!؟
...
چشمانی مات،
دستانی مُشت،
لبانی بسته،
خیالی
که ویرش گرفته پرواز!،
باز
خواب
بی
خواب!

چهارشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۹۲

بازخوانی شعر پارادوکس یک سکوتداد همراه با قطعاتی از مینیاتورهای ایرانی، امین اله حسین و شورِ امیروف- شعر و ویدئو: گیل آوایی

منِ من، " داستان" واره ای که پیشتر نوشته بودم و اکنون نیزبا شما قسمت می کنم. - گیل آوایی




من ِ من
گیل آوایی
28 آوریل 2009



چه می خواهد از جان من که دست از سر من بر نمی دارد! هرکاری می کنم باز دو قورت و نیمش باقیست. چنان ذره بینی، به همه چیز نگاه می کند که انگار در جهانِ به این گله گشادی آسمان سوراخ شده و من افتاده ام پایین که هر چیز را به رُخم می کشد.
به من چه که در افغانستان چوب آنجای یارو کرده اند که خواسته بود موسیقی گوش کند و یا آن دیگری را در پاکستان سر بریدند! چرا باید مو بر تن من راست شود که دارفور چنان جنایتهایی کرده اند که من از انسان بودن خودم شرم کنم! اصلا مگر میان نزدیک به شش میلیارد انسان فقط من ِ یک لا قبا باید هر روز و هر لحظه غذاب بکشم!
- چرا دست از سر من بر نمی دارد!؟
خواب و بیداری سراغ مرا می گیرد. اصلا هم نمی دانم از کجا پیدا می شود. نه خبر می کند، نه وقت می گیرد، نه قراری مداری!؟، هیچ چیز جلودارش نیست. همینجور مثل گاو سرش را می اندازد پایین و وارد می شود.
وقت و بی وقت هم ندارد. یک بار هم نشده که ملاحظه حال و روز آدم را بکند! بی وقفه مسلسل وار آدمی را به رگبار هزار مورد و پدیده و فاجعه و حادثه می بندد.
- به من چه!؟
- من که آزارم به یک حشره هم نمی رسد چرا باید بازخواست شوم!؟
- چرا همه را می گذارد راست می آید سراغ من!؟ کجای کارم من!؟
نه سر پیاز، نه تۀ پیازم. هیچ جای جهان گسترده ی اینهمه حادثه از آن من نیست. کاره ای نیستم. چه کاری دارد به من که سراغ من می آید و دم به ساعت چنان به پیچ و تاب دردناک می کشاندم که مثل سگ که از چیز خوردنش پشیمان می شود، از نفس کشیدنم پیشیمانم می کند.
به تنگ آمدم. جانم به لبم رسیده است. آخر تاوان چه را باید بدهم!؟ چه می خواهد!؟ من که نه اینجا آمدنم دستم بود نه از اینجا رفتنم! که اگر می بود و می توانستم خیلی وقت ها پیش ریق رحمت را سر کشیده بودم.
- آخر چه می خواهد از جان من!؟
فکرش را بکن! اختیار خودت را هم نداشته باشی که بخواهی یک دم هم که شده دور از این جهانی خودت باشی. حتی در خلوت ترین لحظات ِآدم هم،  سر و کله اش پیدا می شود. نهیب می زند. مثل یک پرده سینما باز می شود و روزگار بی همه چیز را به تماشا می گذارد!
تازه  هیچ گزینه ای هم برای آدم نمی گذارد. حتی اگر بخواهی از یکی اش بگذری و چشمت را ببندی، باز چندین و چند چیز دیگر در چنته دارد. انگار که خورجینی با خودش بکشاند و دم به ساعت سراغ آدم بیاید وُ به هر حال وُ هوا وُ درد بی درمانی که باشی، از خورجینش چیزی می کشد بیرون و خراب می کند هرچه و هر جا و هر حالی که باشی.
- آخر این که نشد کار!؟
- آخر شرم حضوری هم گفتند یا نه!؟
وقت شخصی و زندگی شخصی و لحظات شخصی و چه می دانم یکی از همین چیزهایی که هرکسی در هر جایی برای خودش دارد که مال خودش است، باید یک جایی و معنایی و دلیلی و اهمیتی داشته باشد! اما این چیزها اصلا حالی اش نیست! نیست که نیست!
از رختخواب بگیر تا رفتن به سر کار و از کار کردن بگیر حتی شاشیدن هم سراغ آدم می آید. هر چه سرش داد می زنم. بد و بیراه می گویم. خواهش می کنم، تمنا می کنم. شرح می دهم. از تحمل و ظرفیت و بجان آمدن می گویم اما انگار نه انگار! نرود میخ آهنین بر سنگ!
مثل این است که گوش شنوا که ندارد هیچ بلکه ذره ای هم اهمیت نمی دهد که بجان آمده ام!
آخر به من چه که غارت کرده اند. بیچاره کرده اند. هر قاتلی شده یک کاره و سرنوشت مملکت افتاده دستش. هم او قانون تعیین می کند، قانون تفسیر می کند، جرم را به دلبخواه و بتناسب زمان و منافعش تعریف می کند.
به من چه که دانشجو را لت و پار کرده اند! به من چه که دانشگاه ها پر شده از هرچی حزب اللهی مُنگول که صلاحیت اش نه استعداد و شعور و درسخوان بودنش که حماقت و سرسپردگیش هست! به من چه که معتاد اینقدر زیاد شده که هر خانواده ای زخم آن را بر پیکر خودش دارد. به من چه که دزد میلیاردی را مقام و پاداش می دهند اما بدبخت آفتابه دزد را دست می برند!
مگر من گفتم که حکومت عدل علی! مگر من گفتم که پیغمبر دست کارگر را بوسیده که اینها شلاقش می زنند، تاوانش را به هزار آه و زخم و درد بدهم که چه و چه و چه!
- بابا برو سراغ  همون جاکشها که اینهمه سر خدا هم کلاه گذاشته اند! چرا من!؟
- اما مگر تو کله اش فرو می رود!؟ نخیر!
اصلا گوشش بدهکار این حرفها نیست! از خانواده و دوست و آشنا بگیر تا از شهر و دیار و سرزمین پدری، از افریقا تا استرالیا از امریکای لاتین تا اروپای جاکشتر از همه جا!  از خاورمیانه تا خاور دور و نزدیک! هزار چیز با خودش دارد.
از اشک دخترک فلسطینی تا تکه تکه شدن کودک اسرائیلی از چهره های خون آشام آخوندی حزب الله تا کراواتی های با بمب و موشک و دمکراسی!
اینقدر از خورجینش بیرون می کشد که تا خلاصه جان بلبم نکند دست از سرم بر نمی دارد. همینکه کمی آرام می گیرم، دوباره شروع می کند. یکبار هم نشده است بگوید که چه از جان من می خواهد!؟
چه روزگاریست که نفس کشیدن ِ در آن اینهمه تاوان دارد!؟
خوب ماجرای ساده ای نیست. ساده که نیست هیچ خیلی هم پیچیده است. مخصوصا که یک قدم این ور ان ور کنی، چشم غره می رود و نهیبهای گوش خراشش شروع می شود که :
- هی! مواظب باش چکار می کنی!
- خوب به تو چه!
از رو که نمی رود! سوژه تازه را زیر ذره بین می گذارد و روی پرده نگاه من نمایش می دهد. این همه سال هرچه خواست، کرد و به هزار آه و وای و های قبول کردم و هیچ نگفتم و بعد از اینهمه گردن گذاشتن دادم را در آورده است. می گوید:
- دیوانه شدی! روانی شدی! بیچاره خُل شدن یعنی همین! همین چرت و پرتهایی که می گی!
عجیب نیست!؟ اینکه از هر چیز و هر جا، بازخواستت کند!؟
کجای کارم!؟
کجای کاری!؟
دست بردار از این " از همه جا" مانده غریب"!

ناتمام

 

جمعه، تیر ۲۱، ۱۳۹۲

در کشورِ از ما بهتران ایرانی باشی وُ کله ماهی خور هم! چه می شود!؟ - گیل آوایی




ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود!
حافظ جان جانان
.
در کشورِ از ما بهتران  ایرانی باشی وُ کله ماهی خور هم! چه می شود!؟
بیگانه آشنایی باشی در سرزمینی که در آن از آب و آتش گذشته ای، مجالی دست داده باشد که هواری بزنی به پیاله ای که در خوشخوشانه راندنِ به سوی خانه، دست بر بختِ همیشه آماده به گیردادنت، گیر افتاده باشی چنانکه ناگهان همه چیزت به یک سراسیمگی ی در خطر بودن، که از خیال به واقعیتِ بهم ریختن، دست و پا بزنی! وقتی که چشمت بیافتد به دستۀ نورانی ی در دستِ پلیس، درایستگاه وارسیِ رانندگانِ مست!، چنان وا بروی به " ای وای" گفتنی که مستی بشود زهرِ مار! انگار برقِ فشار قوی ای که ناگهان به تو وصل کرده باشند! رنگ از چهره ات بپرد! که گویی دنیا به آخر رسیده است! وای که چه می شود!؟
اما با همۀ چنبه های دردآورِ بومی نبودن وُ دیگرگونه به حساب آمدن!، یک خوبی اش همین وقتهاست که گیر بیافتی بویژه که کله ماهی خور هم باشی!، شورای امنیت هم به گردت نمی رسد! و در مقابل هوشیاریِ مستانه ات، آقای بان کیمون هم باید برایت بوق بزند!!!! چرایی اش هم شاید گویا باشد اگر برایت بنویسم که در سراسیمگی ی دیدنِ پلیس و رسیدن به ایستگاهِ وارسیِ الکل، وقتی چشمت به پلیس می افتد و پرسش اینکه مشروب خورده ای!؟ و تو در کمال یگانگی یا انگار که دوستی چندین و چند ساله داری، بسادگی بپرسی: تا حالا پناهنده بوده ای در سرزمینی و باشی در جایی که حال و هوای سرزمین مادری ات را داشته باشد!؟
و پلیس جانِ مهربان هم نگاهی آنچنانی به تو بیاندازد و راه نشانت دهد  که بروی با شب خوش گفتنی و یادآوری اینکه به گاهِ رانندگی مشروب نباید خورد. راننده همیشه باید مشروب نخورده باشد!!!!
باور کن اگر دنیا هم به تو می دادند باز نمی توانست آن خوشی ای را می داشت که آن لحظه چنان برخورد مهربانانۀ پلیس در آن بزنگاهِ گیر افتادنت، به تو دست داده بود! سر از پا نشناخته چنان از ایستگاه وارسیِ الکل دور می شوی که نه از مستی نشانی بوده باشد نه هر آنچه که جان و جهانت را بخود مشغول داشته بود! همه چیزت می شود برخوردِ آن پلیس و خوش به حالیِ اینکه از خطر جستی! و کوهِ این پرسش در تو که براستی وقتی مستی!، چرا پشت فرمان می نشینی که.......................
حالا ممکن است چنان مست هم نبوده باشی اینکه مثلا دو لیوان شراب خورده باشی یا کنیاک یا ویسکی یا خلاصه چیزی در همین حدودها اما چنان مست نبوده باشی که ندانی یا نتوانی ....ولی درصدِ بیان شده در قانون برای بودن آن اندازه الکل در تو است که سرنوشت ترا رقم می زند!!!!! و همینجای ماجراست که آن درصد چه باشد! ما هم که از هرچه ممنوع وُ نباید وُ دست وُ پا بستگی! سرکشانه گریزانیم! و همین اش! کار دستمان می دهد! یعنی شده است بخشی از وجود یا شخصیت یا فرهنگ یا چه می دانم یک رمزِ دیگرگونه برخورد کردن در ما!!!! اصلا ما انگار زاده شدیم به هر نبایستنِ تحمیلی به انسان، نه بگوییم حالا هرچه که باشد! اینکه چرا جنگل نیستیم وُ در شهریم، داستان دیگری ست که پاسخش را شیطان داند خدا نمی داند!!!!
بگذریم! آدمی هرچه که باشد یا ادعا کند! وقتی چنان پیش آید که باید از آن، خود را برهاند، در می یابد که چه کارهایی از او می تواند سر بزند! پیشترها، خیلی پیشترها، سالهای دورِ جوانی، وقتی در تب وُ تابِ دست به دست کردنِ کتابهای ممنوع بودیم، یکی از مقوله ها، بحث "خصلت" در آدمی بود اینکه در شرایط مشخصی، خصلت های نهفته به تناسب شرایط، خود را در آدمی می نمایاند! یعنی اگر پیش بیاید ما هم بله!؟
و این! خیلی خیلی وحشتناکه!  
حالا بگذریم از اینکه آن پلیس جان! به بهای نادیده گرفتنِ مسئولیتش، تسلیم حسِ انسانی اش شد و راه داد به تو تا مجالی که نفس بکشی و حالی بکنی وُ حالت گرفته نشود! اما بخودت می رسی و وارسی ات که چنان زیرکانه بخواهی به ناگاه چنان دلتنگی ی غریبانه ای را هوار بزنی تا خود را از خطرِ تاوانهای آن چنانی بجهانی اما خودت را درگیر حسی می کنی که چرا باید.............................
بگذریم! خیلی چیزها که حتی تصورش را نمی کنیم از ما سرزدنی ست! باور نمی کنی!؟

پنجشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۹۲

مجموعۀ 12 داستان فارسی:" خوشا آینه به گریه ام نمی خندد" - گیل آوایی

منتشر شد:
خوشا آینه ها به گریه ام نمی خندد!
مجموعۀ دوازده داستان فارسی( برخی با دیالوگِ دوزبانه فارسی-هلندی) ازگیل آوایی
شامل داستانهای:

1- خوشا آینه که به گریه ام نمی خندد 
2- کشتارگاه
3- حصیرشوران
4- خودفردومه(داستان فارسی/هلندی) 
5- نگاه مادر
6- ماجرای نوروزانه امسال من
7- آسمان آبی و عکاسی من
8- خودکشی
9- همه هستند ولی نیست کسی
10- ماهی کوچک من
11- همسر مصنوعی
12- های بی هوی در دیار از ما بهتران

این مجموعه با فورمات پی دی اف منتشر شده است. برای خواندن یا دریافت آن از سایت داک استاک(سایت بارگذاری اسناد)اینجا کلیک کنید.

برای دانلود از سایت " مدیا فایر "، اینجا کلیک کنید. 

دوشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۹۲

تنهایی را سر سلامت رفیق! - گیل آوایی

باشی نباشی
کار از اینها گذشته است
باغی که عریانی پاییز را هوار می زند
چه مرهمی اگر سبزانۀ برگی، گلی، علفی
این میانه شاخ و شانه کشد!
ببین
دیوارها همیشه جدایی نمی کارند
دلمرگی از انبوه زبانهای ورراج را به رخ می کشند هم.

خوشا گریزآهی
زخویش وُ به خویش،
تنهایی را سر سلامت رفیق!

سه‌شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۹۲

آدمی را دردی اگر باشد، خوش نیست!- گیل آوایی

بعضی دردها مانند بعضی آدم!ها، فقط برای اینکه بودنشان معنا داشته باشد بجان آدمی می افتند. مثل یک سادیسم یا یک آزارِ مردم آزارانه! مثل اینکه درونمایه، ماهیت، اصل و پایه شان درد دادن و آزردن و ویران کردن است و برای همین هم هستند یا می آیند و نیششان را که زدند، می روند. دو هفته پدرم در آمد. هیچ جنبش و تکان و حرکتی بی درد نبود. نه یک درد ساده!؟ نه! دردی که دادم را در می آورد! چرا!؟ برای اینکه درد باشد! شاید من به سراغش رفته بودم حالی ام نبود اما  من فقط داشتم خاکِ گلدانِ نارنج جانم را عوض می کردم. همین! کجای این کار به درد ربط داشته که بیاید و دمار از روزگارم در بیاورد و بعد هم برود. همانطور که آمده بود، گورش را گم کند! چه کاری اش داشتم!؟ جُوک است اگر ربط داده شود به اینکه:
مرد را دردی اگر باشد خوش است!  
درد بی دردی علاجش آتش است[1]!
این درد با آن درد مانند گودرزی با شقایقی ست! باور بکنید یا نکنید همین است! مثل شاعر همین شعر که درد را خوش داشته اگر شاشش می گرفت خودش را خلاص نمی کرد!؟ اما می ماند درد می کشید چون مرد را دردی اگر باشد خوش است!؟ امکان ندارد! می رفت خودش را خلاص می کرد بعد به شعرش ادامه می داد! هر کسی می گوید نه امتحانش ضرر ندارد!
باور کنید بعضی پدیده ها یا نمادها فقط برای اظهار وجودشان بجان آدمی می افتند! فقط برای اینکه هستند و هستن شان همین درد دادن است! انگار که آدمی هم یک جوری به مازوخیسم دچار شده یا بوده باشد، این درد را با خود می کشد  مثل تیر غیبی که از جایی می آید می خورد به دو دختر بی گناهی که داشتند می رقصیدند، می کشدشان یا مثل آن زهر دادن دانش آموزان دختر در افغانستان یا اصلا چرا دور می رویم همین اردوغانِ خاک بر سر در  ترکیه که فقر و بی سوادی و بیکاری را بیخیال شده به فکر ماتیک مالیدن مهمانداران هواپیما افتاده یا نبودنِ عرق فروشی در حوالی مسجد ( حالا بماند اینکه عرق فروشی را خراب می کنند و مسجد می سازند!!!)و.. این حرفها. حالا اینها را بگذار کنار دردی که 34 سال است یک ملت را عروس کرده!، دست بردار هم نیست. هنوز زهرش انگار تمام نشده و به پیکر یک ملت چسبیده و به آزار و درد و ویرانگری اش ادامه می دهد! تازه ترین نمونه اش همین حکم کهریزکی شان!!!. این دردها فقط برای درد و آزار و زهرآگین کردن آدمی هستند که می آیند و بجان آدمی می افتند و زهرشان را می ریزند بعد هم همانطور که آمده اند گم می شوند می روند انگار نه انگار.  می گویم انگار نه انگار برای اینکه بارها در تاریخ تکرار شده اند. تاریخ پر است از این دردها که دوباره سر در آورده اند. درد هستند. درد. دردی که می آیند و عذاب می دهند و بعد هم گورشان را گم می کنند.
تا اینجایی که خوانده اید یا خیلی بفکر فرو رفته اید یا اینکه شاید فکر می کنید همینی که تا اینجایش را خوانده اید هم یکی از همان دردهاست برای اینکه سرکارتان بگذارد نوشته شده است که خوانده شود حالا هرچه که باشد خوب  ما هم در همین روزگار داریم نفس می کشیم نفس که نه! درد می کشیم چه فرق می کند یک گودرزی دیگر به یک شقایقی دیگر ربط داده شود!؟ تنها  فرقش واقعیت دوهفته درد کشیدن از دردی ست که بی هیچ ربط و رابطه ای بجانم افتاد و تا اینجای ماجرا جان بلبم کرد! باید یک چیزی می گفتم تا نفسی تازه کرده باشم! نه!


[1] مجذوب تبریزی  (مجذوب علی شاه)

یکشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۲

های بی هوی در دیار از ما بهتران - گیل آوایی




 این هم نوشتۀ نیمه تمامی که تا امروز ماند و هنوز هم باید بماند انگار! نه حوصله نوشتنش مانده نه آه و ناله ای از این دست، انگیزه ای می گیراند! پس همین دیگه! شاید خوش داشتید بخوانیدش!
های بی هوی در دیار از ما بهتران
گیل آوایی
27ماه مه 2013

آسمان بی ابر، شاخه و برگ درختان سبزِ دل به باد داده، رقصان، آواز پرندگان، یکی از پی دیگری سنفونی زیبایی راه انداخته اند که هر چه نخواهی باز نمی توانی تاب بیاوری و راه نیافتی. بلند می شوی و شق ورق راه می افتی.
از پله های  خانه ای پایین می روی که هیچ نفس کشی نیست هایی بکنی. وارد خیابان می شوی، بچه های قد و نیم قد در فاصله ای بازیگوشانه از سر و کول هم بالا می روند. لبخندی می زنی و به راهت می روی.
آفتاب بی دریغ می تابد و چشم به نوازش آسمان بی ابر می گشایی. از گذر خلوتِ خانه ات به خیابان می رسی. زن و مردی با سگ پشمالویش از کنارت رد می شوند. سری به هایی تکان می دهی، رو، بر می گردانند به شمایلی که اگر خاک و دیارت بود شاید سالاسال گپی اش باتو خوش خوشانشان می شد. نادیده از کنارت می گذرند. به هیچ می انگاری و شانه بالا می اندازی. هوای شوروشانه وسوسه انگیز تر از آن است که دل مکدر داری از این بی چرا زندگانی که حتی از نوکِ دماغشان را فراتر نمی بینند.
به راهت می روی و چشم در آسمان بی ابر خیال پر می دهی. جای جای دیارت را گشتی می زنی و با خود تصویرهای خاکت را در برابر چشمانت مرور می کنی. به سال و ماه سن تو هم نیست. گاه مهربانی مادر سراغت می آید، گاه چشم عاشقانه یارت که برای دیدنش بیتاب در گذر مدرسه کشیکش را می دادی.
دور ترک گله ای دوچرخه سوار می آیند. کنار می کشی با خوشرویی نگاهشان می کنی. به تو می رسند. سر تکان می دهی و روز بخیری می گویی اما حتی نگاهشان را هم دریغ می کنند. بخودت هوار می زنی. در حال و هوای خودشان هستند. بی خیالِ این و آن، قدم بر می داری و داشته ها و یادمانهایت را دانه دانه دلخوشانه قسمت می کنی با دل تنگت به هزار هزار باره وایَش داده ای که دست از بیتابی هایت بردارد که دیگر نمی کشی. که دیگر بریده ای.
راه، بار دیگر خلوت و خودت هستی و هزار خیالت. چشم می گردانی در آسمان آبی می گردی تا شاید لکۀ ابری، خطِ سفید هواپیمایی، چیزی بیابی که سری به آسمان زده باشد اما هیچ نشانی نه از ابر است نه هواپیما! هر ازگاهی پرنده ای پر زنان از دامنه نگاهت می گذرد. گاه آوازی سر می دهد، گاه چنان شیرجه ای به تکه ای غذا که از آن دور دیده است، فرود می آید. لبخندی می زنی و خوش خوشانه زمزمه ای می کنی.
سه نفر از کوچه ای پیدایشان می شوند. خوش و خندان و بذله گویان بسویت می آیند. به تو می رسند ناگاه سکوتی می کنند که وا می روی. هایی می کنی. اما از سنگ صدا در می آید ولی از آنان نه. چند قدم از تو دور می شوند باز همان بلند بلند گفتن و خندیدن. باز بحساب حال و هوایشان می گذاری و دنیای خود می کاوی و خیالت را دانه دانه می شماری.
دوچرخه ای بوق می زند. کنار می کشی. هایی می کنی. نه نگاهی، نه سرگرداندنی، نه بدی، نه بیراهی. رد می شود. بخود می آیی. باز راهت را می گیری و بی خیال حال و هوای آنی که آمد و رفت و حتی فرصتش را در نیافت که انگشتی آماده کرده بودی نثارش کنی.
همین!

سه‌شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۲

راپسودی ارمنی و خوابهای طلایی همراه با چند شعر نو - گیل آوایی



تو چه دانی به چه حالم که زتو بی خبرم - گیل آوایی

دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۲- ۱۰ ژوئن ۲۰۱۳

تو چه دانی به چه حالم که زتو بی خبرم
سر زپا می نشناسم چو تو آیی به برم

نیستی، هست خیالت به شبِ مستِ خیال
زخمۀ تار ندانی که چه آرد به سرم

چشم در ساغر و نقشِ رُخَت آید به میان
آه از این بود وُ نبودت که شوَی در نظرم

مرغِ دل ناله بر آرد که توگویی به قفس،
ره به پرواز ندارم چو نئی بال وُ پرم

ای دریغا زتو مستانه نگیرم آرام
وای از این آتشِ یادت که نمودی ثمرم

نالۀ دل چه کنم!؟ آه که شب گاهان باز!
اشک نقش تو زند جاری به رُخسار ترم

شدم آوارۀ مستی زتو خوانم آواز
وایِ بی تو که چو دیوانه ببین! دربدرم!

شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۲

زمین وامدارِ پینۀ دستان توست - گیل آوایی



بوسه های خاک
خوشه خوشه
بر دستان توست.
بهار
از بازوان تو سبز می شود
اندوه واره های انبوه
بیهوده می زارانند به لابۀ گورهای یاس!

پاکیِ دستان تو
ناپاکیِ هیچ آیه نشاید!
آی
زمین وامدارِ پینۀ دستهای توست!
از این بهار
تا آن بهار
به چهار فصل
یک فصل به کرامتِ تو می رقصد
وای غنج می زند دلم از آیینهای شادت
که
شوم واره های الله می تاراند از خاک!

بشکن بشکن بکوب بکوب
جو وُ گندم[1]
شادی خاک است رقص تو
برقص تا برقصیم
در حسرتهای این روزهای ناروا!


[1] نام یک رقص کردی ست که گروهی از زن و مرد دست در دست هم می رقصند

ما چله نشینان خاکیم - گیل آوایی

دستهای به اندوه
تنهایی خویش می شمارد اگر
روزی
از همین روزهای بیگانگی
خورشید بی دریغ می پاشاند
بر سیاهی روزگار ما.

روزی که دیر نیست
له لۀ خیابانهای غمگین
به پایکوبی ما
سیراب می شود.

سبزهای به ماتم
پوست می اندازند به ناگزیر
تو
من
ما
این خاک را به بهار می بریم.
آفتاب از دستان ما طلوع می کند.
ما
آری
ما
چله نشینان خاکیم!

جمعه، خرداد ۱۰، ۱۳۹۲

همچو مرغی به قفس بال زنان می خوانم - گیل آوایی

جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۹۲- ۳۱ مه ۲۰۱۳
همچو مرغی به قفس، بال زنان می خوانم
دلشده مستِ خیالم، از آن می خوانم

ره به جایی ندهد این قفسِ بسته وُ لیک
سر به دیوار قفس، ناله کنان می خوانم

چشم در پرده اشک است زهر خاطره، یاد
خونِ دل می خورم وُ سینه دران می خوانم

روزگاران دگر بود، چنین گشت به راز
بال وُ پر بسته به آهی زغمان می خوانم

می ندارم دگر از داغ وُ درفشی پروا
ژاله می بارم وُ از شب زدگان می خوانم

جنگلی نیست تو گویی، همه سرگردانند
آتشی شاید از آن سرخ وشان می خوانم

ای دریغا دلِ عاشق، دلِ خاک است هنوز
خاوران شد همه جا زآن به فغان می خوانم

همت ای سروِ جوان، خیز که این قوم بلا
در هراس است زتو، باتو جوان می خوانم

یکشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۲

بازخوانیِ شعر بلندِ " یک سکوتداد" - گیل آوایی

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۲

نازم آن جنگل افشان، که همه حیرانند - گیل آوایی



سه شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۲ - ۲۳ آوریل ۲۰۱۳

نازم آن جنگلِ افشان، که همه حیرانند
رازِ ناگفتۀ ما گویی چنان می خوانند

دل ربایی وُ برِ ما گذری عشوه به ناز
آه دانی که حریفان همه در میدانند!؟

دل به جان آمده از رقص خیالت، ای داد
گو چه خواهی که به نام تو همه مستانند!

زخمۀ تار وُ سبو، باده و نی، دیده به راه
وای بر دلشدگان بهرِ تو سرگردانند

باده از چشم تو دارد دلِ مستانه به راز
عشوه ها چون کند هر یادِ تو، مستان دانند

شبِ ما ازچه گذاری زپی ات مستِ خیال
هر غزل دیده وُ دل، یاد تو می گیرانند

دل فغان است، به بر نیستی، هستی، اما
آه از این بود وُ نبودن، همه از دل مانند

گر که باچرخ نچرخد زتو کامِ دل ما
گو چرا از تو همه جان وُ جهان چرخانند!؟

یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۲

شبانه - گیل آوایی



حیرت وُ حسرت وُ انتظار!
آه
خاورانها را
کوه بر نمی آرد تاب!
همراه!
شکستن
ره آوردِ راهِ بی سوار است
چشم به راهی بیهوده!،
خود سوار راهی!
از چه دستها
به ناباوری سودن!؟
سلاح که برگیرد پس!
اگر بر نتابی،
آتشِ مرگ یک بار! شیون هم!؟

2
چه داد و ستدِ حقیرانه ای!
نرد می بازند مرغانِ خانگی
به نعل و به میخ!،
لاپوشان کدام جنایت است جانی ستودن!؟

آه
که خاورانها
شرافت این خاکند!
ما میراث باختگانیم،
خشم کدام نسل گیراندن
چنین!
اینک
که مُشتها بی سلاح،
مویه بارانند
آفتاب کاران یک تاریخ انتظار!
آیا
آتشی هست کُندۀ این خیلِ پا به جا!؟

شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۲

چنان در قید مهرت پایبندم-آواز دیلمان- گیل آوایی



 آواز خوش به حالانه ای ست در گوشه دیلمان همراه با فیلمی خوش بحالانه
تا چه پیش آید و چه در نظر افتد.
براستی که بخاطر ترس از اشتباه نباید کاری کرد، هولناک است. هر اشتباهی نخستین گام در فراگیری و انجام کار بهتر و درست است! اگر چه نه وسوسه آوازخوانی ام هست و نه فیلم سازی! حالی ست وُ هوایی که گاه گاه چنین می شود که شاهدید!
با مهر
گیل آوایی

آسمان دیده ام بارانی، می تابی هنوز - گیل آوایی

20آوریل 2013
آسمان دیده ام بارانی،  می تابی هنوز
بر دل غمدیده ام، آری تو بیتابی هنوز

لحظه ها را با تو دارم نیستی اما دریغ
بر پرِاین لحظه ها، بیداری وُخوابی هنور

از تو می گویم به آواز غزل با اشک و آه
این چنین مستانه ام تنها تو می یابی هنوز

زخمه های تار و نجوای منِ بی تو خراب
آری آری مهربان آیی که دریابی هنوز

نقش چشم توست بر رقص شرابم آه، آه
عشوه ای، جانی، جهانی، مستیِ نابی هنوز

بیکران سُکری بسانِ خلسه آوای سماء
جاریِ رودم، روانم را تو گردابی هنوز

در تغزل از تو دارم مستیِ آغوشِ ناب
باز بی تایی تو می آیی به همخوابی هنوز

بین وفای دل که با نامِ تو دارد پوم، تاک
این دل دیوانه را هر شب تو مه تابی هنوز


جمعه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۲

دلِ بی دل شده ام ناله وُ فریاد شده است - گیل آوایی

جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲- ۱۲ آوریل ۲۰۱۳
دلِ بی دل شده ام  ناله وُ فریاد شده است
ای دریغا که فغان از غمِ بیداد شده است

محرمی نیست در این دشت بلا، یار چه شد
سینه از آتش غم شعله کشان داد شده است

همدمی نیست در این خیلِ خموشان ای داد
گله ای می رود و گرگ خداداد شده است

این چه خاکی ست بسر ریخته این قوم عزا
هر که بینی خسکی در دل میقاد شده است

هر نشانی که زعشق است پلیدش دارند
آن که خود غرقۀ صد آیۀ اضداد شده است

مرهمی نیست تو گویی همه سرگردانند
جان به لب آدمی از رهبرِ شیاد شده است

خاکِ عاشق، شده عاشق کشِ عُشاق! دریغ
جوی خون جاری از آن حاکم جلاد شده است

سر به خاکسترِ خود برده ام از آتش و آه
وای از این دورۀ خون خاک وطن باد شده است