سه‌شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۷

یک خاطره از روز جهانی زن - شهر لاهه - هلند

خُب بوبو سنگو آجور می گیر نامو!!!

پشت شیشه های پنجره سفارت به صف ایستاده بودند. خنده هاشان خشم مرا چند برابر می کرد. به انبوه تظاهرات ما خیره می نگریستند. کسی در مقابل سفارت نمی رفت و فریادی سر نمی داد. فریادهایم چنان بود که گلویم به سوزش افتاده بود.
دنبال سنگی، پاره آجری می گشتم تا به شیشه پنجره ای بکویم که بیشترشان پشت آن ایستاده بودند. داد میزدم. چنان که گویی همه جانیان حاکم بر میهن من، مقابلم ایستاده اند . تمامی خفقان و زور و زر و سلاحشان را به چالش می خواندم.
برای چنین لحظه ای از دیشب لحظه شماری می کردم. صبح که راه افتاده بودیم نیز به همین لحظه فکر می کردم. تازه از راه حاشیه شهر خارج شده بودیم. دوستم رانندگی می کرد. من هم کنارش نشسته بودم. هراز گاهی سرودی، شعری می خواندم. به سالهای خاطره انگیز جوانی رفته بودم.
در خیابانهای اطراف ایستگاه مرکزی قطار می گشتیم. آنقدر که دنبال پارکینگ گشته بودیم، شور و حال اعتراض و تظاهرات روز زن داشت از ذهنمان بیرون می رفت.تا اینکه شادمانه جایی خالی از دور نمایان شد.
کم مانده بود چونان ارشمیدس که به قانون معروف به خود دست یافته بود و عریان از حمام به خیابان آمد و فریاد: یافتم...یافتم...سر داده بود، ما نیز از پیدا کردن جای خالی پارک ماشین خود،از شادی  فریاد یافتم ...یافتم سردهیم.
با فصله ای نه چندان دور، ماشین را پارک کردیم. بسوی ایستگاه مرکزی قطار شهر لاهه راه افتادیم.
دیدن چهره های ایرانی نشان از جمع شدن لحظه به لحظه ی ایرانیان برای برگزاری روز هشت مارس، روز جهانی زن، خبر می داد.
گوشه ای بانتظار ایستادیم. به چهره های آشنای نا آشنا می نگریستیم. تا شاید دوستی یا یاری را از میانشان بشناسیم. چیزی نگذشت که بانوی ایرانی همه را به راه افتادن بطرف محل اصلی تجمع فرا خواند.
پرده سفید بزرگی که منظور این گرد هم آیی و تظاهرات بر آن نقش بسته بود، بدست دو بانوی دیگر پیشاپیش همه براه افتاد.
ما نیز بسان قطره ای از جاری این رود، به آرامی راه افتادیم. دیدن مینا اسدی، گیسو شاکری، پرنیان و....... شور دیگری به راهپیمایی می داد.
چند صد متری راه نرفته بودیم که به محل اصلی تظاهرات رسیدیم. پلاکاردها و نوشته ها توزیع می شد. تی شرت های سفید رنگی نیز آماده شده بود که بر آن نام کارزار زنان دیده می شد.
چهرهای جسنجو گر و شاد، فراوان دیده می شد. گپ زدنهای معمول گرد هماییهایی از این دست، حال و هوای خاصی داشت.
دوست همراهم، سر صحبت با خانمی که چهره غیر ایرانی داشت، باز کرده بود. از من نیز خواست که به   صحبتهایش  بپیوندم.
بانویی که او صحبت می کرد از کشور نپال بود. صحبت از انقلاب و دست آوردهای آن و نیز احتمال اشتباهاتی که ممکن بود این سازمان مارکسیستی مرتکب شود، از هشدارهای مرتب دوست من بود.
سالها بود که از جمعهای سیاسی، آن هم از نوع مشخص تشکیلاتی و مانند آن، دور بودم . پرهیزش از رفتن به گردهم آییهای سیاسی سازمان سیاسی خاص، از آن جهت بود که بسیاری از شعارها و یکسویه نگریها و محدود شدنهای تشکیلاتی، سیاسی، با روحیه و تفکرمن همساز نبود. احساس می کردم که مرا از آزادی عمل و اندیشه آزاد و روح عدم تعلق، باز می دارد. بویژه اینکه رها تر و بقول یکی از دوستانم، وحشی تر از آن بودم که سقف پرواز عمل و اندیشه ام را در محدوده ی تعریف شده و مشخص سازمان یا تشکیلات سیاسی خاصی به حصار بکشم. دیدی باز و رها از هر تعلق و پایبندیهای سیاسی معمول داشتم.
در کنار بانوی نپالی قرار گرفتم. خوش و بش های بدور از نوع صحبتهای دوستم که با او داشت، در کنارش عکسی به یادگار گرفتم.
پلاکاردی بزبان هلندی در دست داشتم که بر آن نوشته بود: زنان تنها توسط خود زنان آزاد می شوند. نمیدانم پلاکارد در دست من یا حرفهایم با بانوی نپالی، سبب شده بود که خبرنگار تلویزیون هلند از من خواست که چند عکس از من بگیرد و  نیز مصاحبه ای با من داشته باشد.
پس از گرفتن چند عکس قرار گذاشتیم که مصاحبه را در طول مسیر راهپیمایی انجام دهیم. در حال و هوای تابلو ها و پرده های نوشته شده و پلاکاردها بودم و تماشای مردم حاضر در محل گردهم آیی که صدایی از بلندگوی دستی، همگان را در گروه های چهارنفره به حرکت فرا خواند.
ماشینی که بر  آن وسایل بلندگوها و آمپلی فایر و غیره قرار داشت، در پیشاپیش به راه افتاد. گروه طبل نوازان هلندی که عموما یاری رسان راهپیمایی هایی از این دست و نیروهای چپ و رادیکال است با نواختن آهنگین و هم آهنگ، شور و حال خاصی به راهپیمایی می داد.
ما نیز در جمع به حرکت درآمده، چون رودی خروشان، براه افتادیم. شعارها با حال و هوای سیاسی عموما حزب خاصی بود و تفکر خاصی هم. در طول مسیر توسط پلیس، حفاظت می شدیم. امنیت لازم برای فریادهای آزاد ما، بر قرار شده بود. به سفارت آمریکا رسیدیم.
فریادها از بلندگویی که شعار از آن داده میشد، بلند و بلند تر شده بود. هیجان بیشتری در شعارهای داده شده از بلندگو احساس می شد.
مردم از پشت پنجره های ساختمانهای اطراف خیابانهایی که راهپیمایی می کردیم، با کنجکاوی و حتی علاقه خاصی به تماشا ایستاده بودند.
خبرنگار تلویزیون هلند از من خواست که مصاحبه ی وعده داده شده را انجام دهیم. در مقابل دوربین قرار گرفتم. اول نکته ای که اشاره کردم، بازداشت بانوان ایرانی در تهران بود که بسیار محدودتر و سانسور شده تر از راهپیماییی که در لاهه برگزار می کردیم، برگزار شده بود. اما وحشیانه سرکوب شدند و بازداشت گریدند. سپس به نامیدن زن  و مرد اشاره ای داشتم که بنظرم می بایست انسان گفت و خواست حقوق یکسان برای همه انسانها. هرجا که انسانی در فشار و درد و نابرابری باشد، علیه آن باید بود.
براستی هم بر این باور م که زن یا مرد از نظر حقوق فردی، سیاسی/ اجتماعی، فرق نمی کند. باید برابر باشد. و مبارزه برای حقوق پایمال شده زنان نباید بمفهوم سرکوب یا گرفتن حقی از مردان باشد. با هرگونه تبعیض جنسی باید مخالف بود. تفکیک انسانها از روی، جنسیت، نژاد، رنگ، دین و........ناروا و غلط است.
به هر روی مصاحبه انجام شد. به راه پیمایی رسیدم . در کنار دگیر راهپیمایان تظاهرات،  به راه افتادم.
از مقابل دیوان داوری لاهه گذشتیم. ماجرای ملی شدن صنعت نفت و جریان دادگاه لاهه و دفاع تاریخی مصدق از منافع ملی ایران در همین دادگاه با دوستم صحبت کردم.
بطرف سفارت جمهوری اسلامی به راه خود ادامه دادیم. تا یادم نرفته از یک شعار باید یاد کنم که همیشه در بیان آن یک مکثی برایم ناخواسته پیش می آمد. و آن شعار هم این بود:
زندانی سیاسی آزاد باید گردد.
که این شعار همیشه در ذهن من بود. یعنی در فریاد کردن این شعار همیشه با همین محتوا می گفتم. اما از بلندگو شعار به این صورت بود:
زندانی سیاسی به همت توده ها آزاد باید گردد.
هنگام دادن این شعار در طول مسیر،کمی بفکر فرو رفتم. وقتی شعار می دادم که زندانی سیاسی آزاد باید گردد. نوعی مطالبه، تحکم و خواست فوری و عینی در آن نهفته بود اما در شعاری که داده می شد نوعی ورای واقعیت به موضوع نگاه کردن بود، مصداق بزک نمیر بهار میاد و.................... در حالیکه آنچه بیشتر ارضایم می کرد همان شعاری بود که به ذهن من می آمد. این هم یکی از آن محدودیت ها بود که نمی پسندیدم.
به هر ترتیب به نزدیکیهای سفارت جمهوری اسلامی می رسیدیم. شعارها پر هیجان تر داده می شد. راهپیمایان فشرده تر می شد. گاه می دیدم کسانی که گویی از عکس و دیدن و شناخته شدن، بنوعی می گریختند که با قرار گرفتن در پشت پرده نوشته ها، پلاکاردها و غیره، مخفی می شدند.
دیدن این صحنه ها آزارم می داد. پرچم سه رنگی از دور در حیاط ساختمانی به چشم آمد. خشم بیشتری در شعارها دیده می شد. به نزدیکی همان پرچم رسیدیم اما همه بی توجه به آن به راه خود ادامه می دادند. تصور اینکه کسی نمی خواهد در مقابل سفارت آفتابی شود، بیشتر بر اعصابم فشار می آورد. کلمه کنسول را بر تابلوی نصب شده در ورودی ساختمان دیدم. در مقابلش قرار گرفتم. هر چه می توانستم بلندتر و رساتر فریاد مرگ بر جمهوری اسلامی سر دادم.
کسانی پشت شیشه های پنجره سفارت به صف ایستاده بودند. خنده هاشان خشم مرا چند برابر می کرد. به انبوه تظاهرات ما خیره می نگریستند. کسی در مقابل سفارت نمی رفت و فریادی سر نمی داد. فریادهایم چنان بود که گلویم به سوزش افتاده بود.
از یکی پرسیدم جلوی کنسول گری جمهوری اسلامی چرا کسی فریاد نمی زند!؟ یکی کنار من قرار گرفت و رساتر از من با خشم غیرقابل وصفی مرگ بر جمهوری اسلامی را فریاد کرد. یکی هم از میان جمعیت علامت معروف انگشت را به سمت کارکنان سفارت گرفت.
ناگاه از بلندگو که شعارها داده می شد، راهپیمایان را فرامی خواند  که خود را آماده کنند برای فریاد کردن با خشم هرچه بیشتر در مقابل سفارت جمهوری اسلامی!
تعجب کردم!  وا رفتم. از چند صف گذشتم. از چند نفر پرسیدم:
مگر سفارت ایران آنجا نبود!؟
گفتند:
سفارت ایران کمی جلو تر است! آن ساختمانی که آنجا بود، کنسولگری ایتالیاست که پرچم آن تقریبا همرنگ پرچم ایران است!!!!!!!!
در دل گفتم:
چه شانس آوردم که سنگ یا پاره آجری گیرم نیامد!


تمام

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر