پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۸

بودن نبودن/ داستان - گیل آوایی

بودن نبودن
داستان
گیل آوایی
 شنیه 20 بهمن ۱۳۹۷ - 9 فوريه ۲۰۱۹


دیدش. دیدنی که انگار جرقه ای به خرمن جانش زده باشند. چیزی در او شعله کشید.
وا رفت. یک لحظه سایه ای از یادهایش مانند فیلمی کوتاه از برابر نگاه اوگذشت. مانند فیلمی که دیده بوده باشی و از آغاز و پایانش چیزی در ذهن تو نبوده باشد اما حس می کرده ای فیلم را دیده بوده ای. چیزی از آن در تو بود اما نمی دانستی چه و چطور! و چرا هم!
با حسی گُم،  دیدش وُ ندیده اش گرفت. دیدنی که بیگانه آشنایی بوده باشد. چهره ای میان چهره ها که دیدنش ردی از آشنایی در تو می گذارد. ردی که هر چه سعی می کنی، نمی توانی پی بگیری. ردی از چهره ای که دیگر از آنِ چهره های در گذرند. چنان که گویی همۀ چهره ها همسانند. با خودت کلنجار می روی. می جویی در خودت، سوسو زنانی در تو انگار  که گاه چیزی بنماید و تا بخواهی بدانیش، بشناسیش، بیاد آوریش، محو شود.
شاید همینطور بود. همین حس و حالی که کسی آشنای ناآشنا دیده باشد. و چنین هم بود که دیدش. لبخندی به حس و یاد و خاطرۀ با او زد. یاد و خاطره ای که حسی نامفهوم در او بود. حس می کرد در او بود اما چه خاطره ای!؟، یادش نبود. و رفت.
رفت وُ شد قطره ای از جاریِ انبوهی که میانشان بود. لحظه ای ایستاد. دستی به پیشانی خود کشید. به نقطه ای که نمی دانست چه بود، خیره شد. فکر کرد. با خود گفت:
-         راستی که بود!؟ چه وقت دیده بودمش!؟ خیلی آشنا بود!

باز از خودش پرسید:
-         آشنا!؟ کدام آشنا!؟ کجا!؟

دستی به موهای خود کشید. برگشت. به پشت سرش نگاه کرد. خیابان، پیاده رو، جاری انبوهِ مردم بود وَ او بود وُ  نبود هم.
با شگفتیِ غم انگیزی از خود پرسید:
-         من کجا هستم!؟ که هستم!؟

دست در جیبش کرد. کیفِ پولِ چرمیش را از جیب در آورد. بازش کرد. در گوشه ای از کیف، سه عکس بود. یکیش خیلی شبیهش بود. نمی دانست او نگاهش می کرد یا خود نگاهش می کرد. دو نفر دیگر هم بودند.
حس عجیبی به او دست داد. حس کرد دلش  می خواهست از سینه اش بیرون بیاید. پر بکشد. پرواز کند. باز نگاهشان کرد. چشمهایشان با چشمهایش  بهم خیره شده بودند. دلش لرزید. نگاهشان چقدر به دلش می نشست. کیفش را بست، در جیبش گذاشت. سرگشته از خود پرسید:
-         چه شده است!؟ که هستم!؟

هوارِ همۀ دنیا گویی در فریادِ خاموش او  بود. در دل هوار می زد:
-         من که هستم!؟

با اندوهِ سوک وارِ در خود فرو رفتنی، از خود پرسید:
-         چرا کسی در این شهر مرا نمی شناسد!؟ چرا نمی شناسد تا بپرسم من اسمم چیست!؟ من که هستم!

گلویش خشک شده بود. هر چه سعی کرد آب دهانش را فرو برد تا گلویش را تر کند، نشد. دهانش هم خشک شده بود. مانده بود چه کند. سر بلند کرد. به آسمان نگاه کرد. آبیِ آسمان بود و پاره های ابر که گاه از میانشان روشنای خورشید سوسو می زد. گرم نبود. گرمش نبود.
-         چه فصلی ست!؟
از خود پرسید.

با خود اندیشید، فکر کردن بی فایده است. پرسید:
-         در کدام فصل یا سال هستم!؟

بی فایده بود. چیزی یادش نمی آمد. چشمش به پرنده ای افتاد. از کجا پیدایش شده بود، نمی دانست. نگاهش کرد.  پرنده کنار خیابان، در سوی دیگرِ پیاده رو، روی صخره مانندی پایین آمد. چند قطره از آبِ آبگیر نوشید. چیزی در او جان گرفت. دلش می خواست چند قطره ای هم خودش بنوشد. با شادیِ ناخودآگاهی بخود گفت:
-         آب!

حس کرد چشمهایش برق می زنند. گویی گم شده ای پیدا کرده بود یا پیدا شده بود. حس خوشی داشت.
با شادیِ گذرایی بخود گفت:
-         ها! آب! آب!

هنوز قدمی برنداشته بود که چشمش به یک میخانه افتاد. بیرون آن میز و صندلی چیده شده بود. دورِ برخی از میزها، اینجا وُ آنجا، یکی دو نفر نشسته بودند. برابرِ آنها، روی میز، فنجان و لیوان بود. یکی از آنها روی میزی که وسط میزهای جلوی میکده بود، دست دراز کرد.  لیوانِ روی میز را بلند کرد. از آن نوشید. نگاهش می کرد. لبش را بهم مالید. دلش می خواست بنوشد. رفت.
رفت و روی یک صندلی کنار یک میز در کنار همان که می نوشید، نشست. لحظه ای نگذشته بود که از خود پرسید:
-         اینجا چرا نشسته ام!؟

فکر کرد اما فکر کردنش به جایی راه نداد. بلند شد. همان که کنار میزش نشسته بود با نگاهِ پرسشانه ای به او  نگاه کرد. خسته شده بود.
از خود پرسید:
-         برای چه نگاهم می کند!؟ مرا می شناسد!؟ او را می شناسم!؟ ولی من که.....

در همین فکر بود که او بلند شد. دستش را گرفت، گفت:
-         روی صندلی کنار میزم بنشین.

دستی به اشارۀ فراخواندنِ کسی، تکان داد. زن جوانی به میز او نزدیک شد. لحظه ای بعد برگشت. یک لیوان آب از سینی ای که در دستش بود، روی میز  گذاشت. رفت. همان که دستش را گرفته بود و کنارش نشانده بود، گفت:
-         مالِ توست. بنوش.

لیوان آب را برداشت. یک نفس نوشید. گلویش تر شد. حس خوبی داشت. نگاهش کرد. آهی کشید. تا بیاید چیزی بگوید، صدایی به گوشش خورد. سر برگرداند. مهربانی همه دنیا در صدایش بود. گفت:
-         بابا! اینجا چه می کنی!؟ بیا بریم خونه!

ماند. به او زُل زد. لبخند مهربانی به لب داشت. اندوهی در لبخندش بود. فکر کرد اما چیزی یادش نیامد.
-         او کیست!؟ چرا می گوید بابا!؟

حسی مات، حسی پیدا و ناپیدا، حسی که در تمام جانش بگیرد و بگیراندش، او را در خود گرفت. حسی
همچون  روشنای آفتاب که از میان پاره های ابر در آسمان آبی، بدرخشد، روشنش می داشت. حسش
می کرد اما نمی شناخت. اندوهبار از خود پرسید:
-         او کیست!؟ چقدر حسش می کنم!

فکرش راه به جایی نمی داد. به تنگ آمده، هیچ چیز یادش نمی آمد. وا رفت. لجش گرفت. در اوج خشمگینی، آرام بود. با حالتِ تسلیمِ کودکانه ای، نگاهش کرد. هیچ نتوانست بگوید. حرفی یادش نمی آمد. لُکنت گرفتۀ هزار حرف بود.
هیچ نگفت. همچنان که چشمانش به او بود، بلند شد. طوری که بروند، ایستاد. او کیفش را باز کرد. چیزی روی میز گذاشت. چیزی گفت. برگشت. دست او را گرفت.
دست در دست هم، رفتند.


ناتمام!

دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۸

یک شعرعکس از بایگانی!- گیل آوایی


دوشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۹۸

پاره شعری و یادداشتی در چهارم نوامبر سه سال پیش!- گیل آوایی

واخوان غریبی ست
آوازهای تنهایی
بر بال باد.
واگویه می کند گویی
پرنده ای
به فاصلۀ یک هوار پرکشیدن.
منِ مرا می کشم
بسان قطاری دوردست بی صدا!
خورشید به ایستگاه شب رسیده است
ومن در راهم
هنوز!

2
همینطوری = هاتویی
به همین سادگی!
از اول صبح باز گرفتار زمزمه ای ناخودآگاه شدم! بد ندیدم با شما گپی بزنم و بگویم چندتا شاعر هستند که با شعرهاشان زندگی می کنم و این زندگی کردنم با آنها روالی چندین ساله دارد. ( در پرانتز! بگویم یادم هست وقتی ایران بودم و سالها هر سال یک دفتر سررسید داشتم که در آن هر روز با یک غزل از حافظ بود و چه خوش بود!)
 و اما دنباله حرفم!، با شعرهای این شاعران زندگی می کنم یعنی حال و هوای هر روزه ام پیوندی پیوسته با شعرهاشان دارد. گاه می شود که در بی گاهترین لحظاتم! مثلا از خواب بلند شده، دست و صورت نشسته!، به ناگاه و ناآگاه بیتی یا قطعه شعری زمزمه می کنم!حافظ در میانشان یگانه ترین است. هر بار هم بیتی از غزلهایش چنان ورد زبانم می شود که وا می مانم از تکرارش و به معنی واقعی کلمه هم در رها شدن از آن گزیرم نیست که نیست. تازه این اول ماجراست. در پی تکرار این زمزمه های وردگونه ی روزانه ام!، فکری به حال و هوایم سایه می اندازد که اگر بخواهم بیانشان کنم شگفتیِ این تعبیر است که آدمهایی هستند که قرنها زود زاده شده اند و آدمهایی هم که قرنها دیر به دنیا آمده اند! آن یک چه می کشیده و این یک چه جهنمی سبب می شده!؟
و تکرار می کنم با خود، که زود زاده شدگان چه کشیده و می کشند! و اینان به زمان خودشان تعلق ندارند! چه مرگ در برابرشان بی معناست و آنان که میراتر از آنند بشود زنده شان گفت!
و اما در زمزمه های این چنینی ام بد نیست بگویم که در همین حال و هوای هر روزه ام، شاملو پس از حافظ است! پس از او اخوان و گاه نیما جان! اگر چه گاه گاه سعدی هم سری می زند به این روزگارِ هر روزه ام! انگار روزی نیست یعنی بهتر است بگویم لحظه بیداری ای نیست که بدون زمزمه شعرهای اینان بگذرد!
همه اینها را اضافه کنید به زمزمه ی ترانه یا آوازی که به هر روی، به نوعی با شعرهای همینان پیوند می خورد! و این هم بستگی به زمان و حال و هوای آن زمان دارد گاه آواز دیلمان است گاه کرد بیات گاه شور است گاه همایونِ سرفراز!
ترانه ها هم که جای خودشان را دارند با شاهکارهایی که می شناسیم!
البته اگر نگویید پر حرفی هم حدی دارد!؟
4نوامبر2016

سه‌شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۹۸

" کاشکی اسکندری پیدا شود"- داستان کوتاه/ گیل آوایی


 " کاشکی اسکندری پیدا شود"
گیل آوایی
دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸ - ۱۴ اکتبر ۲۰۱۹



صدای زنگ تلفن چنان مرا از جا می کند که انگار زمین دهان باز کرده باشد و مرا ببلعد. سر از کتاب بر می گیرم. به صفحۀ کوچکِ تلفن همراه نگاه می کنم. اسمش را می بینم. دوستم را می گویم. دوستی که هنوز دوست مانده است. گاه به گاه زنگ می زند. تلفنم را که گاه صدایش مرا از جا می پراند، بر می دارم. تا بگویم این چه وقت زنگ زدن است می گوید:
-         از صبح که بلند شده ام می خونم " آری آری زندگی زیباست[1]" ولی.....

بی اختیار می گویم:
-         خوش به حالت! فکر سالم روح سالم  یعنی همین!
-     چی چی رو فکر سالم روح سالم!؟ آدم سنگ هم باشه می پوکه! کجای این زندگیِ گُه سالمه!؟ هرجاشو نگاه می کنی جنایت وُ گند وُ گُه همه جا را گرفته! مگه.....

حرفش را قطع می کنم می گویم:
-         زنگ زدی همینو بگی!؟ آدم حسابی تر گیرت نیومد!؟

با خنده می گوید:
-         آدمهاش رفتند! ما پوست کلفتیم که تا حالا دوام آوردیم!

به حرفش فکر می کنم. شعر اخوان یادم می آید. می خواهم زمزمه کنم "خشمگین ما ناشریفان مانده ایم[2]" طوری که در خود بلند بلند فکر کرده باشم با خود می گویم ما که همین شرافتمان مانده برایمان پس چرا..... از گفتنش به او منصرف می شوم. همینطور که فکر می کنم، می مانم چه بگویم. سکوت من باعث می شود بپرسد:
-         هستی!؟
-         ها!؟ آره! آره هستم! تو که واسه این حرفها زنگ نزدی!؟
-         نه! راستش زنگ زدم بگم که می خوام خودمو بکشم.
-         چی!؟ خودتو بکشی!؟
-         ها
-         خوش به حالت!
-         چرا خوش به حالم!؟
-         چون خیلی شهامت داری!؟
-         شوخی نمی کنم!
-         شوخیم کجا بود!؟
-         پس چرا میگی خوش به حالت!
-         خوب یه چیزی باید بگم!
-         کشتن که شهامت نمی خواد!

خنده ام می گیرد. شوخیم گرفته است. از آن حس وُ فکر وُ در خود فرو رفتنِ پیشین، در می آیم. با همان حالتِ خنده وُ شوخیم می پرسم:
-         پس چی می خواد؟
-         ای بابا ما رو باش داریم به کی می گیم خودمونو داریم می کشیم!
-         حالا نمیشه همین حالا خودت رو نکشی؟
-         پس کی بکشم؟
-         صبر کن همدیگه رو ببینیم بعد بکش؟
-         چی فرق می کنه؟
-         واسه تو که فرق نمی کنه! خوب یه روز دیرتر خودتو بکش!
-         چرا؟
-         بذار یه بار دیگه همدیگه رو ببینیم شاید من هم باهات خودمو بکشم!
-         تو دیونه می کنی آدمو! اگه آدم نخواد هم!، خودشو می کشه!
-         دیونه اگه نبودی خودکشی نمی کردی! جان مادرت دس نگه دار تا با هم خودمونو بکشیم!
-         تو چرا می خوای خودتو بکشی!؟
-         من....من.... من هم مثه تو!
-         من چِمه!؟ من فقط گفتم میخوام خودمو بکشم!
-         من هم همینو دارم می گم!
-         چی میگی؟
-         خودمو بکشم!
-         می خوای خودتو بکشی چون من میخوام خودمو بکشم!؟
-         نه!
-         پس چی!؟
-         اصلاً بهش فکر نمی کردم تو یادم انداختی!
-         یادت انداختم که خودتو بکشی!؟
-         خوب تو گفتی میخوای خودتو بکشی، من هم گفتم بد نیست خودمو بکشم! تنهایی مردن خوب نیست!
-         دو نفری خوبه!؟
-         ها!
-         زده به سرت! این حرفها چیه داری میگی!؟
-         باور کن جدی میگم!
-         دست بردار تو هم! خودکشی چیه!؟ دیونه شدی مگه!؟
-         دیونه چیه! عاقلانه ترین کاره! آدم راحت میشه! راحت! می فهمی!؟
-         راحتِ چی!؟ تو که همه چیزت رو به راهه!
-         همه چیز!؟
-         خوب همه چیز نه! همینطوری گفتم! حالا نمیشه خودتو نکشی!؟
-         واسه چی!؟ تو که.....
-         تو که چی!؟
-         صبر کن!
-         چی فرق می کنه؟
-         واسه تو فرق نمی کنه! خوب یه روز دیرتر خودتو بکش!
-         چرا؟
-         بذار یه بار دیگه همدیگه رو ببینیم شاید...
-         یه بارِ دیگه.....


تلفن قطع می شود. شاید هم قطع کرد. تلفن را روی میز می گذارم. به او فکر می کنم. به حرفهایش، به حرفهامان!، و پوزخندی می زنم. تلفن دوباره زنگ می زند. نگاه می کنم، می بینم باز هم خود اوست که زنگ زده است. جواب می دهم:
-         دیگه چیه!؟
-         دارم میام. جایی نرو تا بیام!
-         کجا!؟
-         جهنم!
-         شوخی نکن!
-         شوخیم چیه! خوب دارم میام دیگه!
-         کجا!
-         اِه....! دیوانه جان دارم میام پیش تو! با هم بریم.............
-         بریم خودکشی!
-         برو بابا! خودکشی! خودکشی چیه!؟ بریم بیرون یه گشتی با هم بزنیم. پیاله ای بزنیم بشاشیم به این روزگارِ جاکش!
-         این شد یه چیزی!
-         چی!؟
-         هیچی بابا هیچی! بیا! منتظرت هستم!
-         خودتو نکشیها! صبر کن بیام!
-         باشه!

همین!



[1] شعر آرش کمانگیر از سیاوش کسرایی و سرودی با همین آغاز: آری آری زندگی زیباست....


[2] منظور شعر " کاوه یا اسکندر" از اخوان ثالث است.( کاوه ای پیدا نخواهد شد امید، کاشکی اسکندری پیدا شود)

دوشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۹۸

هیولاهایی که از آنها هراسی نداشتم - گیل آوایی


پاره ای از یادداشتها که در بایگانیِ در دست اقدامم بود!
داشتند سر می رسیدند. چند نفر بودند. یک نفر در میان آنها ریشهای بلندتری داشت با کلاهی بر سرش که بیشتر از همه شان عربده می کشید. نزدیک می شدند. نزدیک و نزدیکتر.
نگاهم به آنها بود. به هر سو چشم می گرداندم. همۀ فکرم این بود که کجا بگریزم. چطور بگریزم. با بروم نروم بدوم ندوم فرار کنم نکنم، این پا آن پا می کردم.
آنها عربده کشان می آمدند. لحظه ای به فاصلۀ چشم بر هم نهادنی تصور کردم چه برخوردهایی داشتند، چگونه می زدند، می کشتند، می تاراندند. عربده های نفرت انگیزشان همۀ فضا را پر کرده بود.
دل به دلم نبود. چه کنم، چه نکنم. بخود آمدم دیدم دارم از  آنها می گریزم. می دوَم، دور می شوم. آنها هم می دویدند. دنبالم عربده کشان به زمین و زمان بد می گفتند. چنان نفرت انگیز و کینه توزانه می آمدند که کفتارانی مانند، بر جنازه ای هجوم برده باشند.
ناگاه ایستادم. با این تردیدِ در خود کلنجار می رفتم، برای چه همۀ نیرویم را برای فرار از آنها متمرکز کرده بودم:
-          برای چه می گریزم!؟ بمانم!  رو در روی آنها بایستم. همۀ نیروی فرار را بجای گریز از آنها، صرفِ ایستادن در برابر آنها کنم!
ناگهان رو در روی آنها که نزدیک و نزدیکتر عربده می کشیدند، ایستادم. خودم را آماده کردم هر چه بادا باد جلویشان را بگیرم. به خودم نهیب زدم:
-          هرچه بگریزم، کوتاه بیایم، بی پرواتر می شوند. باید جلویشان ایستاد.
آنها که مانند لشکرِ شکست خورده ای پراکنده از هم اما آسوده خاطر که کسی جلودارشان نباشد، می آمدند و عربده می کشیدند، جمع تر شدند، آن که ریش بلندی داشت و بلندتر از بقیه عربده می کشید، از سرعتش کم شد.
رهگذرانی که پراکنده اینجا و آنجا در گذر بودند، به من خیره شده  ایستادند. تماشایم می کردند یا شاید منتظر بودند چه می شد یا اینکه خرمنی مانند می نمودند که جرقه ای می خواستند.
حواسم به آنها بود  که عربده کشان آرام آرام تر نزدیک می شدند. نزدیکتر شدند. داشتند سرم می ریختند یقۀ همان که ریش بلندی داشت و بلندتر از بقیه شان عربده می کشید را گرفته بودم. بخودم نهیب می زدم:
-          همان را اگر حسابش برسم بقیه حساب دستشان خواهد آمد.
بخودم فکر نمی کردم. به فرار فکر نمی کردم. به ماندن وُ نماندن نمی اندیشیدم. همۀ نیروی من برای ایستادن در برابرشان متمرکز بود. ترسی در من نبود. هراسی نداشتم. مانند یک مست، مانند یک قمار بازی که همه چیزش را باخته باشد، مانند کسی که تن داده باشد به هرچه بادا باد، شده بودم. سبک بودم، سبک. انگار کوهِ ترس از شانه هایم برداشته شده بود. قد راست کرده بودم. چه حس خوشی بود وقتی هراسی در من نبود.
شلوغ شده بود. رهگذران پراکنده ای که به تماشا یا شاید هم به انتظار خیره شده بودند، به خیابان ریختند. در گیر شده بودند. حسی در من زبانه می کشید. آتشی در من بر پا شده بود. با خود می اندیشیدم ترس از آنها، بی پرواترشان کرده است. باید ماند. باید یقه شان را گرفت. مرگِ تدریجی هولناکتر است. هر چه شد شد، مرگ یک بار شیون یک بار!

ناتمام
پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷ - ۰۶ دسامبر ۲۰۱۸

چهارشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۸

آغاسی، رشت و آن سالها.... – گیل آوایی


 یکی از یادداشتها در بایگانیم که هر چه هست با شما قسمت می کنم!


داشتم دنبال ترانه های پروین می گشتم که چشمم به ترانه های آغاسی افتاد!!! رویش از روی دلتنگیِ نوستالژیک! کلیک کردم و صدای آغاسی در آمد!!:
تو سفر کردي بسلامت
تومنو کشتي زخجالت
ديگه حرف اشتي نباشه باتو قهرم تا بقيامت باتو قهرم تا بقيامت.......................... که برای تو زنده ام وای که برای تو زنده ام"!!!
لبخندی زدم با یاد خاطره ای از دوران نوجوانی در رشت که آن وقتها خوش بحالمان بود و گاهی سازدهنی! گاه فلوت  تمرینی می زدم و بقولی یاد می گرفتم! و رودخانۀ معروف شهرم رشت " روبار!" هم که جای عزا و عروسی ما بود یعنی هم شنا می کردیم هم واترپلو بازی می کردیم هم ماهی می گرفتیم با یک لولۀ خیزران که قلاب ماهیگیری اش درست می کردیم یا صد البته جانشوران پس از بازیهای فوتبال که ماجرایی بود روزهای تابستانمان!
همین رودخانه " روبار" بعدها چنان شده بود که فاضلابِ روباز شهرم رشت می نمود و از پسآبهای کارخانه ها گرفته تا بیمارستانها و خانه ها و.... که در آن جاری شده بود و هیچ موجود زنده ای در آن پیدا نمی شد! نمی دانم این رودخانه که چنان بود اکنون چگونه است! و اما خاطره ای که با صدای آغاسی یادم آمد این بود که در همین " روبار" شنا می کردم و در حال شنا، فلوت را یکدستی می زدم! که ترانۀ آمنه آمنه اش را خوب بیاد دارم!!! تصور نوجوانی ام که در آب شنا کنان با نیلبکی که یک دستی آمنه آمنۀ آغاسی می زدم! مانند یک آنیمیشین! جلوی چشمم شکلک در آورد از آن سالها و این سالهای با یادآوریِ جانم رشت و صدای آغاسی که برای تو زنده ام وای! که برای تو زنده ام!
هزار سال هم اگر آدم دور از خاک مادری اش باشد حتی اگر بهشت برینش بدانند باز دلِ آدم برای خاک مادری تنگ می شود و هیچ کاری اش هم نمی شود کرد! هیچ جای جهان خاک مادری نیست که نیست! هرچه که باشد!
 کیوان شید ۲۱ فروردین ۱۳۹۵ - ۹ آوریل ۲۰۱۶