جمعه، تیر ۰۱، ۱۳۹۷

رقصِ ثانیه شمار- گیل آوایی



نگاه مرا می کشاند با خود
رقصِ ثانیه شمار
بر پهنۀ 12 شماره
افسونِ بیدارخوابیِ بی اختیار
آرام آرام تیک تیک تیک تیک
میان بودن نبودن نفس می کشم

خیره
مات
حیران
سُست وُ مست وُ لَخت
لمیده بر جای خود
همچون خشکیده درختی بی برگ
شاخه ها
عریان میان باد
آرام آرام تیک تیک تیک تیک

پرنده ای همه چیز را به هم می ریزد
به آوازی که هست واخوان می شود به هر چه نیست!
پرتاب می شوم بر جاری سیّالِ هستنم
دور می شود دور، دور تر
همچون شبحی گریزان
آرام
آرام
تیک
تیک
تیک
تیک


چهار شنبه شب، ۳۰ خرداد ۱۳۹۷ - ۲۰ ژوين ۲۰۱۸

چهارشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۷

یک روز و گرسنگیِ نیمروزانه ام! - گیل آوایی

یک خیار یک پیاز یک گوجه فرنگی بر می دارم. دو تکه نان بربری از فریزر در می آورم. خیار و گوجه و پیاز را روی پیشخوان آشپزخانه می گذارم. گرسنه ام شده است. کم پیش می آید که نیمروز اینطور گرسنه ام شود. سالهاست که نهار نمی خورم اما گاهی می شود که جای نهار را با شام عوض می کنم. خوب یک جور باید چانۀ گرسنگی را بست. هیچ صدایی از هیچ جا نیست. نه سگی هاپ می کند نه پرنده ای می خواند. هوا هم چنان خاکستری که انگار ابرهای همه دنیا را جمع کرده است. تنهایی را می شمارم. یکی یکی جا پر می کنم. یادی خیالی نامی خاطره ای. به دستشویی می روم. روی دستم مایع دستشویی می ریزم چشمم به آینه می افتد یک لحظه زل می زنم خوشحال می شوم که تنها نیستم. می روم با خیار پیاز گوجه فرنگی یک سالاد آن چنانی درست کنم. یادم هست یک زمانی در شت به دکانهایی که کبابی یا لوبیا کبابی! می گفتیم عصرانه رسم بود لوبیا و کباب با سالادی از همین که درست می کنم بود. سری تکان می دهم خیال را از سر فراری می دهم. می خواهم از خودم پذیرایی کنم. سکوتِ خانه را با نجوایی می شکنم. خیار پیاز گوجه فرنگی خرد شده در یک بشقاب می چینیم! می گویم می چینم چون اگر من مرا قوربان در بشقاب ردیف شود، بیشتر وسوسه می کند بخوری اش! کمی از روغن زیتون و آب لیمو نمک فلفل به آن می زنم. تابه را روی گاز می گذارم. روغن می ریزم. تخم مرغ را چنان ماهرانه می شکنم که یاد یک فیلم سینمایی می افتم. فیلمی که روی اطوی برقی تخم مرغ نیمرو می شد و تخم مرغ شکستنش هم با یک دست بود! نان بربری را در توستر می نهم. داغ و تازه می شود! می خواهم بخورم، احساس می کنم همۀ خانه انگار تماشایم می کنند چه وقت شروع کنم. سکوتش سنگینی بدی دارد. اولین لقمه در دهان نگذاشته، درِ خانه را می زنند. یادم می آید که امروز بسته پستی ام را می آورند. در را باز می کنم با چنان حالتِ خوش بحالانه! خوشرویانه که بانوی پستچی وا می ماند. می گویم واقعاً به موقع آمده ای. می خندد. می پرسد مگر منتظر بودی؟ می گویم نه منتظر نبودم اما برای خودم یک چیزی درست  کردم بخورم که رسیده ای . بیا تو هم بخور. می گوید من؟ می گویم. ها! تو. این پا آن پا می کند. بانویی نسبتاً چاق، نه چنان قد بلند، موهای طلایی اش وا رفته، لباس کار پستچی پوشیده یک دستش بسته پستی و دست دیگرش دستگاه دیجیتال برای امضاء، لحظه ای نگاهم می کند. فکر می کنم که دارد فکر می کند بیاید یا نیاید!
بسته پستی را بطرفم گرفته وسوسه شده تردید دارد. از نگاهش می خوانم که با خودش می گوید بروم نروم!. می گوید درِ وان را نبسته ام می گویم از پنجره آشپزخانه می شود دید. نگران نباش. می آید. با من لقمه ای می خورد. عجله دارد. یک جور که روی آتش نشسته باشد. سالاد و نان بربری آن هم با تخم مرغ! در این وقت روز! خیلی با اشتها می خورد. پس از چند لقمه تشکر می کند. می رود. در را می بندم برمی گردم بقیه نهار آن چنانی ام را بخورم. صدای بچه ای از پلکان خانه بلند می شود:
ئی-آی ، ئی آی اُو[1]
لبخندی می زنم. به دلم می نشیند. صدای زندگی  در راهروی خانه پیچیده است!
بخودم می گویم چند سال از آن خواندنهای کودکانه ام می گذرد! روزهای دبستان، بازیگوشانه به خانه آمدن. از درِ خانه تا ایوان لی لی کنان :
ما گل‌های خندانیم/ فرزندان ایرانیم/ما سرزمین خود را/مانند جان می‌دانیم/ما باید دانا باشیم/هشیار و بینا باشیم/از بهر حفظ ایران/باید توانا باشیم/آباد باش ای ایران/آزاد باش ای ایران/از ما فرزندان خود/دل‌شاد باش ای ایران[2]
یا
رفتم توی آشپزخونه، دیدم غذا فسنجونه، هی خوردم وُ هی خوردم. مامان اومد بالا سرم، با ملاقه زد توو سرم، آی سرم آی سرم!
یا
یه توپ دارم قلقلیه/سرخ و سفید و آبیه/می زنم زمین هوا میره/نمی دونی تا کجا میره!
 .
سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۲ ژوين ۲۰۱۸
[1] Old MACDONALD had a farm…E-I-E-I-O مکدونالدِ پیر یک مزرعه داشت، ئی آی ئی آی اُو
[2]  از عباس یمینی شریف

دوشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۷

ما - گیل آوایی



روزگار غم انگیزیست دوست من!
ما
همدیگر را در زنده بودن
تشییع می کنیم!
کرده ایم هم!
چونان جنازه ای که روی دست مانده است!

دریغا!
هوراهایمان
پس از مرگ است!

پنجشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۷

دو شعر - گیل آوایی



رقصِ شبح وارِ اندوهی
در پیچ وُ تابِ نگاهی مست!

بر ساحل سکوت
مستانه مست آوازی
دل از باد برده است.

سایه روشنِ ردّی ناموزون
گواهِ ویرانگذری به آوار خویش
سوسو می زند
گاه
به
گاه!.

تلنگرِ دریاست
موج
موجِ
گام
به
گام

پرنده ای
سراسیمه پر می کشد
نگاهی به دنبالش.


2
رقص شعله
بر تاج شمع
خیال می رقصاند باز
وهمِ شب در آن سوی پنجره
گیسو افشان
چونان شبحی سرگردان.

بی ماه، بی ستاره،
خیابان دلمُرده
شهر بی رهگذری مست!

واخوان می کند
پرنده ای نجوای مرا
سکوت می شکند
در پهنۀ نگاهی که هیچ جا نیست!،
همه جا هم!


چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۷

آنجا آری همان جا که دیگر هیچ جا نیست! - گیل آوایی


با خودت در خودت تکرار می شوی
آنجا
همان جا
که خاک
شادیِ دنیا را داشت در نگاه معصومانۀ خواهر
و بازیگوشیِ تو بود وُ جاروی* مادر.....
.
با خودت در خودت تکرار می شوی
.
حسی به جان تو می افتد
شعری گم شده در انبوه واژه های بهم ریخته
می کاوی واژه واژه
آرام آرام
اشک پاک می کنی از نگاه ماتی که رفته است
ستون وُ رَف وُ ایوان
باغ وُ درخت وُ پرچین
چاه وُ ماه وُ کردهخاله**
و آوازِ جیرجیرکی
که آهنگِ لالایی مادر است
و
عطر خاک وُ وارشی*** که خیسش کرده است.
دست می سایی دست
مست می شوی با یاد وُ حسی که هیچ واژه ای برایش نیست
آرام آرام
با خودت
در خودت
تکرار می شوی به نجوایی بی آهنگ
.
آنجا
آری
همانجا
که دیگر
هیچ جا
نیست!
.
.
* جاروب
** کردهخاله(گیلکی) وسیله ای چوبی که یکسر آن به شکل عددِ 7 است و برای آب از چاه کشیدن استفاده می شود

*** وارشی(گیلکی)=بارشی، بارانی

دوشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۷

عوامگرایی ای که کاش نبود و نداشتیم! اما هنوز هست و داریم هم!- گیل آوایی

 نمی دانم این نوشته را در وبلاگم با شما قسمت کرده ام یا نه اما فکر می کنم خواندنش خالی از لطف نباشد.
داشتم قدم می زدم و با خودم، به هزارباره!!!، این بخش از شعر زمستان اخوان را زمزمه می کردم "...نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک، چو دیوار ایستد در پیش چشمانت، نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم زچشم دوستان دور یا نزدیک....." ناخودآگاه به این فکر افتادم که با چنین شاهکارهایی چطور آدم می تواند هر گفته یا نوشته یا شعروار ه ای را شعر بداند یا در کمترین حالت با آن نوعی ارتباط حسی/فکری/سلیقه ای پیدا کند! براستی شعرهایی هستند که انتظار آدم از شعر را بالا می برند. آدم با خواندنشان نه تنها سختگیر می شود بلکه بدسلیقه!!!! می شود! براحتی با هر، چه می دانم نوشته، شعرواره یا هرچه که بنامیمشان، سخت برخورد می کند. حالا چه بلحاظ شعر بودن یا شعر خواندن باشد چه بلحاظ معنا و حس و تصویرهایی که از شعر دست می دهد.
پیشترها که وسیلۀ ارتباطی به این گستردگی نبود و دسترسی به کتاب و نشریه و..... به این آسانیها نبود، سخت تر یا حداقل کمتر به چنان شاهکارهایی دست می داشتی و بقولی حالی می کردی اما این سالها بویژه همین روز و ماه و سالی که در آن هستیم، گرفتار یک جور پوپولیسم رسانه ای شده ایم. یک جور تعارفاتی که در ما ایرانیها یا حتی شرقی ها زیاد است یک جور فرهنگ ماست که به این حوزه از ادبیات هم کشیده شده است. پوپولیسمی که کیفیت شعر یا داستان یا اصولا کارهای ادبی حتی هنری را نه تنها مخدوش کرده بلکه بسیار پایین آورده است. پوپولیسمی که به نوعی آگاهی و برخورد مسئولانۀ خواننده را نیز نشان می دهد. تصورش را بکنید زمانی که روشنفکران ما دیدارهایی داشتند و کارهای یکدیگر را می خواندند و از یکدیگر حتی می آموختند، امروز در پهنۀ دنیای مجازی، دیگر چنان کیفیتی برای جمعها نیست. یک جور نگاه همگانی، نگاهی به گستردگی یک دنیا شاهد و خواننده و......حاکم است یک جور دست به عصا بودن همگان در برخورد با مقولۀ ادبیات و هنر است. یک جور بلای فرهنگی/شخصیتی......یک جور برخورد پوپولیستی حاکم است که گذشته از تاثیر بر کیفیت کار ادبی/هنری، باعث توهماتی هم شده که در آمدن از آن بسیار بسیار سخت و حتی بعید می نماید. آدم وقتی شعری مثل این شاهکار شاملو می خواند:
“بيتوته کوتاهی ست جهان
در فاصله گناه و دروخ.
خورشيد
همچون دشنامی بر می آيد
و روز
شرمساری جبران ناپذيری ست.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی.
درختان
جهل معصيبت بار نياکانند
و نسيم
وسوسه ئی نابکار.
مهتاب پائيزی
کفری ست که جهان را می آلايد.
چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی.
هر دريچه ی نغر
به چشم انداز عقوبتی می کشايد.
عشق
رطوبت چندش انگيز پلشتی ست
و آسمان
سر پناهی
تا به خاک بنشينی و
بر سرنوشت خويش
گريه ساز کنی.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی
هر چه باشد.
چشمه ها
از تابوت می جوشند
و سوگواران ژوليده آبروی جهانند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمند ترانند.
خامش منشين
خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چيزی بگوی!”
.
با خواندن چنین شاهکارهاییست که آدم هرچه بگوید و بخواند و ببیند، بقول سعدی جان حکایت است بگوشش!!! ولی خوب چه می شود کرد!؟
یاد حرف پسرم افتادم که دبستان می رفت شاید کلاس یک یا دو ابتدایی بود! رفته بودم دنبالش و او دوید و آمد بغلم گفت بابــــــــــــــــــــــــا!!!! این حافظ هم که همۀ شعرها را گفته!! پس می چی بگم که!؟
همین دیگه
گپی بود با شما دوستان

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۷

من اشتباه می کنم، پس هستم! - گیل آوایی


رنه دکارت گفت: من می اندیشم، پس هستم
من می گویم: من اشتباه می کنم، پس هستم!
Descartes said: " I think, therefore I am"
I say: I make MISTAKE, therefore I am!

ویدئو شعر-فارسی با ترجمه انگلیسی- گیل آوایی

یکشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۷

آه این عطسۀ لعنتی! آخر کارش را کرد!!!! - گیل آوایی




بلند شدم. به آشپزخانه رفتم. در فنجانم قهوه ریختم. داشتم به اتاق کارم بر می گشتم. حس کردم عطسه ام گرفته است. خودم را نگه داشتم تا فنجان قهوه را روی میزم بگذارم بعد عطسه را چانه ببندم. انگار من و قهوه و عطسه با هم زورآزمایی می کردیم. چنان زورآزمایی که یا این طرف یا آن طرف! درست مثل صحنۀ آخر فیلم وسترن " خوب بد زشت!!!" سه نفر در پهنه ای دایره ای شکل که هر سه نفر چهارچشمی مواظب هم بودند تا کدامشان حساب دو تای دیگر را برسد. من و قهوه و عطسۀ لعنتی! شده بودیم همان خوب بد زشت!!!! تا که به  کنار میز کارم رسیدم. داشتم فنجان را روی میز می گذاشتم که عطسه زورش چربید و شلیک کرد!(منفجر شد!)
همه چیز بهم ریخت. هرچیز که روی میز بود قهوه ای شد! حتی لپ تاپم که تا حالا دو صفحه کلیدش را عوض کرده ام! و سالاسال قهوه نمی نوشید! مثل تشنه ای که به آب رسیده باشد! قهوه را سر می کشید! و قهوۀ بامدادیم کوفتم شد! نزدیک بود به زمین و  زمان چندتا  از آن چارپادریها بار کنم!. عصبانی شدم. دلم می خواست همه چیز را از اتاق به بیرون پرت کنم. یک لحظه بخودم آمدم گفتم:
همه چیز بیرون انداختن جز خودت!؟
اگر  خرابکاریِ خودم نبود! چیزی بهم می ریخت!؟
بخودم آرامش دادم. گفتم اول همه خرابکاریها را پاک کن! همه چیز را تمیز کن! دوباره از اول شروع کن! روز از نو قهوه از نو!!!!
لپ تاپ شد ماه! میز کارم از تمیزی برق می زد! کیسۀ توتون دلبری می کرد! میز کارم شده بود زیبارویی که غمزه می فروخت!
اما با همۀ خوش بحالی ای که همه چیز تر و تمیز و رو براه شده و نازِ قهوۀ تازه دل می برد! باز انگار یک جور با هر خوش به حالی ای می گفتم: عطسۀ لعنتی!!!!

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۷

نجواهای بامدادیِ خودم با خودم !


مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
 .
یکی از عادتهایی که هم خوش به حالم می کند و هم کلافه می شوم از آن، این است که از خواب بیدار می شوم و  هنوز دست و صورت نشسته ام، بی آن که حواسم باشد شعری آوازی ترانه ای با خودم زمزمه می کنم و وقتی بخودم می آیم طوری که به خودم نهیب بزنم چه می خوانی این وقت صبح!؟ سعی می کنم از نجوای خودم با خودم دست بردارم اما ماجرای  نرود میخ آهین برسنگ! است منِ من با من!
امروز صبح هم تکرار می کردم " ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند!" آنقدر تکرار کردم تا صبحانه پبحانه خورده و پیپ گیرانده و داشتم فکر می کردم این از کجا به جانم افتاده! و صد البته باز زبان مادری کارش کرده بود و زیر و بمِ ادای واژه ها به فارسی را بهم می ریخت و گیر دادم به اینکه مَستوری باید باشد نه مُستوری!!!! رفتم سراغ تمام غزلِ حافظ جان و باز خواندمش! در نظر بازی ما بی خبران حیرانند!!!! و رسیدم به "ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند"!!!!
حالا شما مُستوری بخوانید و مُستوری هم!!!! ببینید به کجا می رسید! من که با هر دوتا خوش به حالم شده! یعنی هم مُستوری و هم مستوری!
البته حافظ جان جانان مَستوری باید گفته باشد! و اگر گیلک بود شاید مُستوری را قاطی می کرد!!!
همه غزل را با شما قسمت می کنم اما آن مصرع از این غزل را خود دانید!!!!

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند

یکشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۷

پیشگفتاری برای " به همین سادگی" طرح هایی برای نمایش - گیل آوایی


به همین سادگی، طرحهایی برای نمایش
اثر: گیل آوایی
تاریخ: اکتبر2016/ مهر 1395- هلند
یک اشاره:
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
                                                حافظ
پیش از هرچیز بگویم که نوشتن در این سالها یکی از گریزهای ناگزیر برایم بوده است. گریزهایی که می شود آن را  به نوعی یک مفَر دانست تا روزگار بدتر از زهرِ کنون را تاب آورم.  اصلاً هم به گزینۀ از پیش برایم مطرح نبوده است بلکه حسِ آن  مرا به نوشتن کشانده و می کشاند هنوز. گاه شعر گاه داستان  گاه ترجمه و گاهی هم همچون پرده نمایشی در نگاه من جان می گیرد و وقتی می نویسمش انگار آدم نفس گرفته ای بوده ام که به یکباره نفس تازه می کنم. مانند کسی که راه رفتن را می خواهد از به راه افتادنش بیاموزد. در حین کار فراوان پیش آمده است که به نکته ای تازه برخورده ام که هیچ از آن نمی دانسته ام. بارها شده که بخاطر یک واژه دو روز نوشتنش روی دستم مانده و دنبالش گشته ام. هیچ قالب یا فرم یا پیش درامدهای لازم برای نوشتن را هم نه در نظر داشته ام و نه خواسته ام حتی!، اما دل به دریا زده با قلم، یک رابطه ای عمیق و صمیمی برقرار کرده ام که اگر بگویم بهترین مونسِ این سالهایم بوده است، پُر بی راه نگفته ام.
نمی دانم کجا اما جایی از همین کارها نوشته ام که دنبال هیچ اتیکت، عنوان، اسم و رسم و چه می دانم اعتباری از این راه یا از این کار نبوده ام. نوشته ام و می نویسم هنوز، با نوشتن احساس می کنم هستم! و با همین نوشتنهاست که این سالها را تا به اینجا تاب آورده ام. هنگامی که به پشت سر نگاه می کنم حجم کارها را با یک ناباوری ای می نگرم اینکه چقدر چانه زده ام!؟
فراوان بوده که شب تا صبح نشسته و نوشته ام یعنی نه اینکه خواسته باشم برای نوشتن بیدار بمانم بلکه به هنگام نوشتن در حالتی بوده ام که آمادگی داشته ام بنویسم و نوشتم هم. در انتشار کارها بسیارپیش آمده که شتابزده عمل کرده ام. شوق آمیخته به شتابزدگی هم در پایان هر کار، سبب شده است از دقت و کیفیت کار کاسته شود. البته به نسبت حجم زیاد کارها، نسبت اشتباه هم زیاد است.
نمی دانم چرا یادِ یک دیالوگ سینمایی افتادم که بین دو سرخپوست، یکی پسر که جانشین پدر، رئیس قبیله" شده بود و با پدرش مشورت میکرد. پسر می گوید خودت به من گفتی که مرد خوب است در میدان نبرد کشته شود تا پیرانه سری زانو زده بمیرد، و پدر با پوزخندی می گوید پسرم نتیجۀ آن حرفها، زخمهایی ست که اینک بر پیکر من است!
در نوشتن هم شاید چنین باشد که شور و شوقِ آغازین با گذشت زمان و فروکش کردن آن ویرهای آغاز راه، جای پایش را بر فکر و جان آدمی بگذارد و برسد به نقطه ای که پوزخندی به آن تب و تابها بزند!
اصولاً شاید ماجرای هر به راه افتاده ای ست که هر چه پیش می رود بیشتر به پیچ و خم  راه آشنا می شود. اگر ترس از
اشتباه باشد هیچ کاری نمی شود کرد!
به هر روی یکی از گریزهایی که در بالا گفته ام، حال و هوای نمایشی ست که حس آن بجانم افتاده و نشستم و نوشتمش. پیشتر یعنی سال 2009 پنج طرح برای نمایش منتشر کردم و دو طرح دیگر برای نمایش نوشتم که تازه ترین آن را اگر چه شتابزده اما همین چند روز پیش تمام کرده ام. تمامش کردم چون دلم نمی آمد آن همه را همینطور در بایگانی فراموش کنم یا از بین برود. اگر چه حس و تبِ این طرحِ نمایش هنوز در من است. اول داستان بلندی از یک ماجرایی نوشتم اما کنارش گذاشتم یعنی ارضائم نمی کرد. حسِ نوشتن آن هم از یک خبر در جانم دوید. خبر هم ماجرای فرزند فروشی ست که این سالها در کشور ما هم رواج یافته است مانند بسیاری دردهای دیگر اجتماعی که دست آورد حاکمیت شوم جمهوری اسلامی است. قسمتی از همین داستان "فرزند فروشی" را پایانبخش این طرح نمایشی کرده ام. هر چه هست دو طرح نمایشی را همراه با پنج طرحِ منتشرشدۀ پیشین یک جا در این مجموعه گذاشته ام. امیدوارم مورد استفاده قرار بگیرد.

با مهر
گیل آوایی
اکتبر2016/ مهر 1395- هلند
.

چهارشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۷

داستان: آوازِ زنِ همسایه - گیل آوایی


آوازِ زنِ همسایه
گیل آوایی
آدینه ۱۷ فروردين ۱۳۹۷ - ۶ آپريل ۲۰۱۸

ریکاردو[1] آمده بود. زمانِ زیادی از آشنایی او با من نگذشته بود اما طوری برخورد می کرد که انگار سالها مرا می شناخت. هم خوشم می آمد هم دچار تردید می شدم این که نکند چیزی اش باشد اما هر چه بیشتر می گذشت خیالم راحت تر می شد. دومین بار یا سومین بار بود که با هم آبجو می نوشیدیم. چهره اش گر گرفته و نگاهش یک محبت گم شده را داشت. دست روی قلبش  می گذاشت، می گفت: آدم خوبی هستی. تو همیشه در قلب من خواهی بود.
پدرش یهودی بود مادرش ایتالیایی. پدرش را از کوچکی ندیده بود و با خشم از او یاد می کرد. می گفت مرد زنباره ای بود. همه را گذاشته بود و رفته بود و مادرش او را بزرگ کرده بود. از پدر خاطره ای نداشت یا اگر داشت خوش نداشت اما مادرش ماجرای دیگری بود و همۀ یادهای مانده در دلش از مادر بود که برایش انگار له له می زد. غم غریبی در نگاهش بود. غمی که از آن دلم می گرفت. جوانِ عجیبی بود. کنار پنجره دستها روی طاقچه به بیرون خیره می شدیم. رقص شاخ و برگ درختان را دل می دادیم و پرواز هر از گاهی پرندگان. و گاه چنان سراپا گوش می شدیم که گویی هر دو به یک آواز در سکوتِ ملانکولی مان دل می دادیم. بارها برایم گفته بود و باز تکرار می کرد. حرفهایش اگر چه تکراری بود اما هر بار طوری می گفت که انگار اولین بار میگفت. من هم گوش میدادم. حس می کردم دوست داشت برایم بگوید.انگار سالها بود که این حرفها را در سینه اش نگه داشته بود. کنار همین پنجره بود. همین اتاقم. همین خیابانِ روبروی خانه ام و همین درختانی که سالهای سال است چشم انداز مرا هر فصل نقشی دیگر می زند و لانۀ زاغی بر فراز آن که گاهانِ طوفانی به آن همیشه با نگرانی خیره شده ام.
و کنار همین پنجره و خیابان و درخت و زاغی، بود که اول بار شنیدمش. همسایه ام را می گویم. همسایه ای که به صدایش خو کرده بودم.هنگامی هم که شروع می کرد، باید کاملاً سکوت می کردی و شش دانگِ حواست به آن می بود. و اینطور هم که گوش می کردی، مثل تلخی عرقی می نمود که مستی اش آرام آرام در جانت می نشست. خلوت خودش را داشت یا دل به یاد و خیالی می داد، یا دلشدنهای سالهای دورش را دوره می کرد، یا  دلتنگیهایش را، معلوم نبود اما هرچه بود غروبها کارش بود. می نشست و گیسوی تنهاییش را  شانه می کرد.
آواز می خواند. هر روز غروب آرام آرام صدایش می آمد. نجوایی که بسختی می شد شنید و کم کم اوج می گرفت. اوج گرفتنی که انگار با خنکای غروب می آمد و تا تاریکای شب ادامه می یافت. مانند این بود که از فاصله ای دور صدای جریان آب رودخانه ای می شنیدی و هر چه نزدیک تر می شدی، صدای آب بیشتر و بیشتر می شد تا وقتی که می رسیدی به کنارۀ رود و می شدی بخشی از رود و آب و جاری آرامی که دل می دادی به آن و دور می شدی از هر تب و تابی که در تو بود.
زیباترین صدای آواز بود. دلنشین!، مانند نسیمی که بر جانِ گُر گرفتۀ آدم بِوَزَد. آوازی که بخشی از حال و هوای من شده بود هنگام گرگ و میش غروبی که یک سوی آسمان مانند گسترۀ آتشینی می شد که همۀ چشم انداز سرخِ نگاهت را می گیراند.
کارم شده بود. یک جور عادت، یک جور اعتیاد، یک جور که اگر نمی شد انگار یک پای زنده بودن و نفس کشیدن،  یک جور که اگر نبود گُم شده، معلق مانده گردِ چیزی دایره وار چرخ زدن، چیزی مثل مرکز ثقل من، چیزی که به سرِ آن بسته بوده باشم و به ناکجای ناپیدای هزار مشغله پرتاب نشده باشم. چیزی که اگر نبود انگار همه چیزم را لنگ می کرد.
صدایش که می آمد، پنجره اتاق را باز می کردم. دل به خنکای نسیم می دادم وُ چشم انداز آسمانی که گویی دنیا را به آتش کشیده باشد. پیاله  ای خوش بحالانه جرعه جرعه به نجوایش می نوشیدم وُ دل به آوازش می دادم. همیشه هم وقتی از وقتهای این چنینی بود، می خواند. بهار شروع می شد و تا آخرهای برگریزان، ادامه می یافت. بعد غیبش می زد. خبری از خودش نبود. از آوازش نبود. از بودنش در آن خانه نبود. نمی شنیدمش. و می ماندم تا باز با بهار بیاید و زمستان نیامده برود.
او را نمی شناختم. نمی دانم که بود. کجایی بود. چه می کرد. چه نمی کرد. آوازش اما ماجرای دیگری بود با من. صدایش. آه صدایش. دنیایی بود. یعنی دنیای من بود شاید. هر جا که بودم گرگ و میش غروب می آمدم کنار پنجره. پنجره را باز می کردم و دل به صدای دلنشینش می دادم. صدایی که گاه مرهم هر چه نارواییِ این روزگارِ بی همه چیز بود.
نمی دانم چرا حتی یک بار هم نشده بود بخواهم بشناسمش...>> ادامه>>>>


[1] Riccardo

سه‌شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۷

آوازهای اپرای دون جئووانی اثر ولفگانگ آمادیوس موتزارت - ترجمه فارسی: گیل آوایی


آوازهای اپرای دون جئووانی
اثر ولفگانگ آمادیوس موتزارت
ترجمه فارسی: گیل آوایی
یک اشاره:
گفتن از موسیقی، کاری سترگ و دشوار است که نیاز به آگاهیهای گسترده و ژرف از این زیباترین نمادِ هستی دارد.  و من در صادقانه ترین بیان آن باید بگویم هیچ نمی دانم و هر چه می کوشم ناشی از عشقِ من به موسیقی ست.
یادم است سالها پیش( 1994-1995) تصمیم گرفته بودم هر چه که در رابطه با موسیقی ایران در کتابخانۀ شهر لاهه هلند بود جمع آوری و به فارسی ترجمه کنم. این کار را بیش از شش ماه ادامه دادم و رسیدم به مرحله ای که نیاز به منابع ایرانی داشتم تا آنچه که ترجمه کرده بودم را کاملتر کنم. کتابهایی که سفارش داده بودم یکی از آنها رساله ای بود که در مورد موسیقی نوشته شده بود. با خواندنِ آن، هر چه که جمع آوری کرده و دستنویس کرده بودم، نه تنها ناچیز که بیهوده بنظرم رسید و کنار گذاشتم به بیانی دیگر هر چه رشته بودم، پنبه شد!
از همین نگاه است که در برابر همۀ فرهیختگانِ هنر و موسیقی ایرانی سر تعظیم فرود می آورم و تلاشهایشان را به سهم خود ارج می نهم. براستی چه تلاشهایی که نشده و چه سختیها و محرومیتها و حتی سرکوبهایی را تحمل نکرده اند! موسیقی ایرانی مدیونِ همۀ این فرهیختگان است و خوشا بودنشان و آثارشان که شناخت شکوه و پایایی موسیقی ایرانی مدیون آنان است.
و اما بگویم که پیش از این اپرای " کارمینا بورانا" اثر کارل اورف را به فارسی ترجمه و منتشر کردم و این بار اپرای دون جئووانی اثر ماندگار موتزارت را به فارسی ترجمه کرده ام. هر دو ترجمه ناشی از خاطرات من است که با این دو اثر داشته ام. در موردِ ترجمۀ کارمینا بورانا، طیِ پیشگفتاری بر آن ترجمه، توضیح داده ام اما در مورد اپرای دون جئووانی ماجرا چنین است که بهارِ 1990 یا 1991 بود که به دعوت دوست ارجمندم آقای دکتر آیلکو رودولف کوپس[1] به دیدنِ اپرای " دون جئووانی " در روتردام رفتم. اولین بار بود که اجرای زندۀ یک اپرا را می دیدم. تنها چیزی که گاه حسی در من می انگیخت، قطعاتی از موسیقی و گاه آواز بود اما از معنی آوازها هیچ نمی فهمیدم. شوربختانه متنی از آوازها در دست نبود و فقط شرحی از اجرای برنامه و زمان آن و نیز نام هنرمندانی که در آن نقش داشتند، بشکل راهنما یا بروشورِ برنامه، داده بودند. از آن تاریخ همیشه پاره ای از آواز بسیار دلنشین زنی در یادِ من مانده بود که بعدها فهمیده بودم نقش "دونا انا" را داشت. چندی پیش همین اپرا را می شنیدم که تصمیم گرفتم معنی آوازها، چند و چون آن را بخوانم تا درک بهتر و ملموس تری از این اپرا داشته باشم. در اینترنت گشتم و متن کامل سروده ها یا آوازهای دون جئووانی را یافتم. این سروده ها به دو زبان ایتالیایی و انگلیسی بود.  متن ایتالیایی اثر لورنزو دا پونته و متن انگلیسی آن از ویلیام مارِی، که خواندنِ سرسریِ آن مرا به ترجمۀ کاملش کشاند و این شد که می خوانید.
و اما بگویم که متن فارسی اپرای دون جئووانی را هم  با متنهای ایتالیایی و انگلیسی آورده ام تا هم امکان انطباق و مقایسه فراهم باشد و هم اینکه اگر برای اجرای فارسیِ دون جئووانی مورد استفاده قرار می گیرد، بشود آن را برای چنان اجرایی با توجه به محدودیتها یا حتی گستردگیِ آوازی در موسیقی ایرانی، تنظیم نمود. تمامی زیرنویسیها از من است. با خواندنِ این ترجمه فارسی می توان درکِ درست و کاملی از سروده های اپرای دون جئووانی داشت که امیدوارم مورد استفادۀ علاقمندان فارسی زبان قرار بگیرد.
در اینجا یادآور شوم که ترجمۀ فارسیِ اپرای دون جئووانی را به دوست ارجمندم آقای دکتر آیلکو رودولف کوپس پیشکش می کنم. باشد که یادگار بماند.


با مهر و احترام

گیل آوایی
شنبه ۲۵ فروردين ۱۳۹۷ - ۱۴ آپريل ۲۰۱۸


[1] Dr. A.R. Koops

دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۷

یک خاطره از پارسال ( کوتاه شده) - گیل آوایی

دوستم زنگ زد و گفت می خواهد پیش من بیاید. گفتم داری می آیی سرِ راهت توتون بگیر برایم بیاورتا بقول سینیور کاپه لتی دوستِ گیله مرد Disfruta de la vida از زندگی لذت ببرم!
پرسید:
-          گیله مرد کیه؟
گفتم:
-          دوست سینیور کاپه لتی!
پرسید:
-          سینیور کاپه لتی کیه؟
گفتم:
-          دوست گیله مرد!
گفت:
-          تو هم دست انداختی ها!
یادِ یک جوکی افتادم که سالهای دور یکی از دوستانم در تهران تعریف می کرد. می گفت یکی در داروخانه ای کار می کرد. یک مشتری آمد زبانش می گرفت. پرسید:
-          "آدا دوو" داری؟
داروخانه چی نفهمید. یارو هرچه گفت:
-          " آدا دوو" داری؟
 او نمی فهمید تا اینکه یادش آمد یکی در انبار داروخانه کار می کند که زبانش می گیرد. به مشتری می گوید صبر کند تا او کارگرش را که زبانش می گرفته بیاورد شاید او بفهمد یارو چه می خواهد. کارگرش را صدا می زند. کارگر می آید رو به مشتری می کند می گوید:
-          للام
مشتری:
-          للام. آدا دوو داری؟
کارگر:
-          دالیم خوبشام دالیم
کارگر می رود انبار و یک پاکت بر می دارد می آورد به دست مشتری می دهد. پول را می گیرد در صندوق می گذارد. مشتری می رود. داروخانه چی وا می ماند که "آدا دوو" چه هست! از کارگرش می پرسد:
 -
آدا دوو چی هست!؟
-  آدا دوو!!! دیگه! آچی خوبه اوچی خوبه!؟
داروخانه چی نمی فهمد. می گوید برو یک بسته اش را بیار ببینم چی هست! کارگر می گوید:
 -
یکی داشتیم دادم مشتری رفت!

یکشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۷

یک خاطره - گیل آوایی


از بایگانیِ من که اسب در آن بیفتد دندانش می شکند!
تلفن همراه! و شاهکاری که کردم!
25 مارس 2016
این را نمی توانستم برایتان اینجا ننویسم! باور کنید شاهکاره! ماجرا این بود که
خرید پریدم را کرده بودم و بنا داشتم یک آشپزی شاهکارانه بکنم. دوستم با همسرش مهمانم بودند. برای اینکه بتوانم با خیال راحت بی آنکه آشپز دو تا شود! و سر به کار خودم داشته باشم!، به دوستم پیشنهاد کردم که بروند شهر را بگردند و خوش بحالشان کنند و من هم در این فاصله کار پارهایم را انجام دهم.
دوستم رفته بود و من سرگرم آماده کردن چیزهایی بودم که می خواستم آشپزی کنم. چیزی نگذشته بود که بخود گفتم نکند دوست من مشروبی پشروبی بخرد. بفکرم رسید زنگی به او بزنم بگویم که همه چیز هست و چیزی نخرد. شماره اش را گرفتم و زنگ زدم. دیدم صدای یک تلفن همراه از داخل سالن می آید. دنبال صدا را گرفتم دیدم یک عدد تلفن همراه آن چنانی روی کاناپه دارد ابوعطا می خواند!
دوستم تلفنش را در خانه جا گذاشته بود و من کاری اش نمی توانستم بکنم. به آشپزخانه برگشتم همچنانکه سرگرم چنین و چنان کردنهای شاهکارانه ام بودم گفتم به دوستم زنگ بزنم بگویم که تلفنش را در خانه جا گذاشته است و نگران نباشد!. شماره اش را گرفتم. دیدم باز همان صدای تلفن از همان کاناپۀ داخل سالن می آید. اگر بدانید چه خنده ای کردم! از صدای خندیدنم همسایه ام بخنده افتاده بود و صدای خنده اش را من هم می شنیدم.
هرچه بود گذشت و دوستم با همسرجانش رسید و خرید پریدهایی که برای خودشان کرده بودند را کف اتاق پخش کردند. کمی گپ زدیم و من به آشپزخانه برگشتم ناگهان دیدم هر دو نفرشان دارند می خندند حالا نخند کی بخند!
از آشپزخانه به سالن برگشتم پرسیدم چه شده؟ دوستم تلفنش را که روی بلندگو گذاشته بود و همچنان که خودش هم می خندید صدای خندۀ مرا پخش می کرد بطرفم گرفت و اشاره کرد! گفت برای این!
تو نگو! وقتی خودم به کار خودم می خندیدم پیامگیر تلفن همراهش صدای خنده ام را بجای پیام پر کرده بود! و دوستم بخیال اینکه کسی زنگ زده است داشت گوش می کرد و می خندید. همسرش از خنده ریسه رفته روی کاناپه افتاده بود. دوستم با همان خنده گفت خوب چرا فقط خندیدی!؟
مانده بودم چه بگویم! گفتم برای اینکه تو هم بخندی!
حالا من نه، اگر شما بودید نمی خندیدید!؟