پنجشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۹۶

اشکم اگر بگذارد - گیل آوایی


اشکم اگر بگذارد
اگر
بگذارد
دل به رویا می دهم
ناز نگاه تو
آفتاب سرزمین من شود
و ستاره باران آسمان دیار
هنگام تو دخترکم
عروسکهایت را خواب می کنی
بی غمیِ دنیا در چشمان معصومانه ات
و
زیباترینها برای...
آه
تو به عروسکهایت بگو
و من
رویای خویش
اگر
اشکم
بگذارد!
 
 
.......
دیدن یک عکس و.... این شد که خواندید بی عکس!

گ.آ

سه‌شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۶

مجید فلاح زاده هم رفت. - گیل آوایی



تئاتر ایران سوگوار است.

تئاتر ایران در تبعید یکی از فرهیختگان خود را از دست داد.

مجید فلاح زاده هم رفت.

مجید را اول بار زمستان 1993در شهر اوترخت دیدم. زمانی که در کمپ پناهندگی بودم. دوستانم در بلژیک پیشنهاد کرده بودند گروه تئاتری از آلمان  را می توانند دعوت کنند و برای پناهندگان بطور رایگان برنامه ی تئاتر اجرا کنند اگر می توانستم شرایط و امکانات لازم در کمپ را فراهم می کردم. چنین هم کردم و مجید با یارانش به کمپ پناهنگی ما در شهر اوترخت آمد. برنامه ای که تدارک دیده بودند در دو بخش، بخشی برای بزرگسالان و بخشی هم برای کودکان، بود.

در کمپ پناهندگی، یک کلیسا  با صحنِ وسیعی بود که برای اجرای تئاتر آماده کرده بودم. صحنه آرایی هم بنا به ایده ی مجید چنان نبود که هزینه ای برای ما می داشت بلکه فقط صندلی هایی بشکل دایره چیدیم و تماشا گران بخشی از خودِ همان اجرا محسوب می شدند. گروه نقش آفرینان تئاتر هم در میانه ی دایره به اجرا نمایش می پرداختند. در این اجرا برای بزرگسالان، مجید با همسرش بهرخ جانِ حسین بابایی و شاپور جان سلیمی بود و چند نفری که یادم نیست.  و بخش دیگر برای کودکان هم توسط شاپور جان سلیمی با همسرش بود با صحنه آرایی ای که در واقع تنها چیزی که باید می داشتیم یک نردبان بود!( همه شان یعنی مجید بهرخ شاپور، برای پرهیز از تحمیل هزینه  یا گران شدنِ تدارک برنامه برای ما، سعی کرده بودند که با کمترین امکان، برنامه را اجرا کنند که کردند هم.)

برای اقامت به عبارتی خواب هم یک سالن بزرگ آماده کرده بودم با وسایل خواب، اما در همین بخش هم دوستان و کسانی که خودم برای بودنِ در آن جمع از میان پناهندگانِ متقاضی برگزیده بودم، برنامه ای محفلی برپا شد که در  آن شاید برجسته ترین یاد این باشد که دخترکم در آن وقتِ گذشته از شب، روی پای بهرخ جان خوابیده بود و شگفتی از آن که در چهره بهرخ بود و صد البته روزگارِ ما در کمپ پناهندگی!

همه ی تدارکات با کمک و یاری ایرانیانِ پناهنده در کمپ و صد البته بانوی مهربانی بنام سونیا که یکی از کارکنان کمپ بود، صورت گرفت. از من خواسته شده بود که سرود ملی ایران خوانده نشود و من ظاهراً پذیرفته بودم اما با دوستان پناهنده هماهنگ کرده بودم که با نشانه ای از من پس از سخنِ کوتاه برای گشایش برنامه، سرودِ "ای ایران" را بخوانند که خواندند و پای پیامدهای پس از آن نیز ماندم. و یکی از پیامدهای آن که هنوز هم با من است، اشاره ی همان بانوی مهربان یعنی سونیا بود که گفت سرود ملی ات را تحت حمایت پرچم هلند خواندید!( رُمان "همه هیچ " را که نوشتم، قهرمان آن به نام همین " سونیا" بود اما بعد آن را به اسم سیندی تغییر دادم).

مجید را چند بار دیگر دیدم. یکی اش در برنامه ی فرهنگی در بروکسل بود که مثل همیشه به همت و تلاش دوستم انور سازماندهی شده بود. یادی که از آن برنامه با من است، عرق خوردنهای در حین برنامه بود که مجید، ایرج، احمد و من مستِ مست می گفتیم و می خندیدیم و عرق هم از غیب! می رسید که دوستِ مشترکمان یعنی ایرج، ترتیب می داد.

مجید را بار دیگر در برنامه بزرگداشت شاملو در کلن دیدم. مقاله ای نوشته بود در باره شاملو و شعرهایش که بسیار واقعگرایانه و به باور من شجاعانه نوشته بود. نقدی بسیار محکم و مستدل.

مجید مقاله را کپی کرده بود و هر نسخه را مانند پخشِ اعلامیه به حاضرانِ در برنامه می داد. تصویری که از این کارِ مجید در ذهن من است کارِ مجید برایم مانند زمانی بود که در ایران اعلامیه پخش می کردیم. همین کارِ مجید هم گویی اجرای یک تئاتر بود. نویسنده بازیگر کارگردان تئاتر ما در قالب جوانی که اعلامیه سیاسی پخش می کند میان مردم می رفت و به هر کس یک اعلامیه می داد. برخورد فروتنانه ی مجید هنگام که با هر کس برخورد می کرد، برایم بیشتر دیدنی بود.

آخرین برخوردم با مجید، در کلن بود. هنگامی که ایرانیان آن شهر تظاهرات اعتراضی راه انداخته بودند. کنار کلیسای معروف کلن و نزدیک ایستگاه قطار کلن بود. مجید با همان فروتنی و مهربانی اش آمده بود. آخرین دیدارم با مجید در همین تظاهرات بود.

دو کتاب از مجید، یکی "هفت نمایشنامه" و دیگری" نمایش و نمایشنامه نویسی در اتحاد شوری"، در قفسه ی کتابهایم هست که با دیدن آنها، هر بار، یادِ مجید برایم تداعی می شود.

و دریغا مجید هم رفت.

تئاتر ایران در تبعید باید بیشتر سوگوار باشد. تئاتر ایران در تبعید باید جای خالی مجید را بیشتر از هر کسی حس کند با یادگاری که از مجید مانده است[1] در آن تئاتر آرکاداش و فستیوال سالانه ی تئاتر که خود یک حرکت بسیار مهم در تئاتر ما ایرانیانِ بویژه در تبعید است.

تئاتر ایران باید سوگوار باشد که یکی از براستی آگاهان تئاتر ایران را از دست داده است. و اما دوستانش نمی دانم، ولی حسی دارم از این که انگار در نوبت ایستاده ایم هر یک به نوعی منتظر، قطار برسد و سوارش شویم.

در یکی از ترجمه هایم جمله ای همیشه بیاد دارم که می گوید: همه ی ما یک مرگ بدهکاریم، استثنائی وجود ندارد.

همیشه برایم مشکل بوده است شاید مشکل ترین حتی! و آن تسلیت گفتن است. تسلیت گفتن انگار غم را دوباره زنده می کند. اندوه را بیشتر می کند. سوگواری را تازه می کند. آدم را دوباره به سوگ می برد.

نمی دانم شاید همراهی باشد. شاید تسکین دهنده باشد شاید..... اصلاً هر چه هست باشد اما دلم گرفته است. غمگینم. این بار شاید رفتنِ مجید بهانه شده باشد اما سنگین ترین و غم انگیزتر، حسِ غربتی ست که در آن یکی پس از دیگری دور از خاک مادری می رویم. رفتنی که همچون غربتِ ما غریبانه است. نمی دانم چه می توانیم بکنیم تا در زنده بودن بیشتر با هم، کنار هم، بیاد هم باشیم اما اینطور بودن حس می کنم چنگی به  دل نمی زند. نبودنِ با هم بر بودنِ باهم سایه ی دلگیری انداخته است.

بهرخ جان بابایی را اما نمی  دانم چه می توانم بگویم جز اینکه می بوسمش و در اندوهش سهیمم.



همین



گیل آوایی
یکشنبه، 25 تیر ماه 1396 / 16-07-2017







[1] فستیوال سالانه ی تئاتر ایرانی در کلن

.

یکشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۶

هرزه ی شرمگین



هرزه ی شرمگین
سوسوی سایه روشنیست
در سوکِ سوگ
و اندوهانِ روزمرگی،
بزک می شود به لبخندی گاه به گاه.
.
هرزه ی شرمگین
ساز شکسته ایست در تُندبادِ حادثه
آوای نُتِ گمیست
در نوستالژیِ آوازهای فراموش شده.
.
هرزه ی شرمگین
چشمش به ا نتظار
لبانش سرخِ سرخ
پنهان در آوار کوله ای به خلوت خویش.
.
هرزه ی شرمگین
سوگِ پنهانِ شرمهای با باد رفته است،
بزک شده ای اندوهگین
همچون شبح سرگردانی در گذرِ بی گذر،
دلگیر.

هرزه ی شرمگینِ!
زیبای وسوسه گریست در سایه روشنی دلگیر!

چهارشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۹۶

سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۶

نمی دانم چه شده است - گیل آوایی



میان بایگانی ام این را دیدم! با شما قسمت می کنم هر چه هست!:

نمی دانم چه شده است
17 سپتامبر 2016

نمی دانم چه شده است یا از کی چنین شده است اما می دانم بد جوری شده است. انگار هیچ چیز مثل خودش نیست هیچ کس گویی خودش نیست هر جا را نگاه می کنی یک جور دیگری ست. شاید بگویید آسمان ریسمان می بافم یا مثل آن که پشم را جای پنبه یا چه می دانم شاید زده است به سرم. حال اگر هیچ کس و هیچ بنی بشری اینطور نبوده باشد من که فکر می کنم یعنی نه اینکه فکر می کنم بلکه حس می کنم اینطور شده است. بگذارید از هر کس و هر چیز و هرجا نگویم بلکه خودم را بگویم. بله. خودم را می گویم. هرچه باشد من هم قطره ای از این جاری پر آشوبم. نمی شود که مصداق آن مثل آذری که می گوید وقتی یک مورچه در یک  نعلبکی آب می افتد فکر می کند دنیا را آب گرفته است، باشم. و خودم را تافتۀ جدابافته بدانم اصلا به این تعریفها و حاشیه پردازیها کاری ندارم. از خودم می گویم.
هرکس و هر چیزی را آنطور که فکر می کنم هست می بینم نه آن که خودش هست باور کنید شوخی نمی کنم. در اوج پرخاشگری و بی تحملی خدای فروتنی ام. من! بله  من تنها پادگان بی سربازم که فقط تیمسار دارد. پادگان بی سربازی که همه تیمسارند. از سیاست تا کیاست از فرهنگ تا جامعه از هنر بگیر تا ادبیات در اوج مستبد بودن دمکراتم در اوج  زن ستیزی فمینیستم در اوج بیسوادی خدای سواد و دانایی ام از همه چیز سر در می آورم در دو دوتا چهارتای خودم وا مانده ام اما در تحلیل کاپیتال مارکس استادم از اداره ساده ترین واحد اجتماعی عاجزم اما برای حاکمیت میدان دارم باور کنید کم مانده شاخ در بیاروم که با این همه " همه تن حریفی" چطور.................
اصلاً خودتان ناگفته را فکر کنید! همه اش را که نمی شود نوشت! گاهی گفتن و  نوشتن کارایی ندارد. این " من " معمای پیچیده ای شده است! شاید بدتر از آن سنگی که ابلهی به چاه می اندازد و هزار عاقل از بیرون آوردنش عاجزند!، است! باور نمی کنی!؟

یکشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۶

سه پاره شعر- گیل آوایی



تنهایی را با تو
و با تو
تنهایی 
قسمت می کنم.

روزگار را ساز دیگریست دوست من
چهره های بی لبخند
با وانمودِ خنده ای به رسم!،
آشکاریِ اندوه می پوشانند
چون سایه ی گمی
که با هم می جوییم بی هم!

گریزِ بیهوده ایست! نیست!؟
.

 2


ماندن هم شده است کاری چون رفتن
بمانی می پوسی
بروی می پوکی
دست بر داری از کدام! دست تو نیست!
هرکدام به هزار پاره اگر هم!،
به جان و جهانت پیوند خورده است!

کو! آن کنجکاوانه به حسی
بجنگی با خودت
در حیرتِ نگاهت به تماشا
هنگام
مستانه میدان قُرق می کرد عرق سگی
می دانی!؟ لات هم لاتهای دیروز!
باور نمی کنی!؟

3

دلتنگی هم
فرق نمی کند دیگر دوست من
چه در
چه دور از خاک مادری!
هر روز آه از دیروز است ناگزیر!

برویم
یک لحظه دیر نیست، دور هم!
خیال را چه دیدی
شاید موسیو هنوز منتظر باشد!
 

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۶

دریا که می روم - گیل آوایی

دریا که می روم
یک نفر در بودن نبودنم
همیشه چشم به راه ایستاده است
از خزر اما
هنوز خبری نیست!
.
بی قراری انگار
دیوانگی می شمارد هر گام
چون سراسیمه موجی گاه به گاه
آوار می شود بر گستره ی ساحل خموش!
.
نقش می زند پاره ابری
سایه روشنِ مالایی از دورهای کرانه می خواند گویی با من
و من با این یادها
آه!
اینجا!؟
چه می کنم!؟

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۶

وسوسه های سمج، مجموعه داستان و یادداشتهای گاهگاهی - گیل آوایی




چهارده داستان کوتاه و بلند فارسی همراه با هیجده یادداشتم را در مجموعه ای بنام وسوسه های سمج گرده آورده و منتشر کرده ام. این مجموعه با فورمات پی دی اف در سایت مدیافایر در دسترس خوانندگان گرامی می باشد. برای دریافت/دانلود کردن آن همینجا کلیک کنید. 

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۶

ساده که باشی - گیل آوایی

حسی در من بود نوشتم اینطور شد که می خوانید:

ساده که باشی
خط خطی ات می کنند!،
خط
خط
خط خطی
می کنند یا می شوی! فرق نمی کند!

یکی  خودش را می کشد ساده تر
یکی عقده هایش را
یکی خشمش
یکی انتقام را
یکی بی خیالی
یکی .....
تا کجا بگویم که بی انتهاست دوست من!
خط خطی که شدی
گم شده ای
هنگام
نشانیِ خودت هم نوستالژی خلوتهای تو می شود
چنان که دیگر فرق نمی کند
چه یک وجب
چه تا ژرفای ناکجای هر چه بادا باد!
آسمان هم در نگاه تو
می شود پرنده ای
آه  نه... نه....پاره ابری شاید
لَخت وُ لُخت وُ لهیده..... مست!
در تو وا نمی تابد!
دریایی می شوی که دیگر آینه نیست واتابان گستره ای تا بی نهایتِ نگاهت
خط خطی های خط خورده ای می شوی
واتابانِ خودت
گاه به توفانی در خاکستری سیاه
گاه فروخفته نجوایی به آهی
گاه هوارِ سکوتی خط خطی
موجی
پرنده ای
یک کوله ای که دست بردار نیست!
سادگی  ات را دلتنگ می شوی
میان خط خطی های خط خورده
غنج می زند دلت
چه سادگیِ شیرینی بود!
چه
سادگیِ.................
ابلهانه است! نیست!؟



پنجشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۶

خیلی کوچک!- گیل آوایی




باز هم چیزی گم  کرده ام
نمی دانم چیست!
مادر که نیست!
چه کسی دلش برایم تنگ است!؟
پس!

2


می پرسد ملانکولی[1]
می گویم:
ها! یعنی همین که:
"من در میان جمع و دلم جای دیگر است[2]!"



[1] melancholy
[2] سعدی: هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای/ من در میان جمع و دلم جای دیگر است



سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۶

با خود گفتن! - گیل آوایی



آهنگِ سکوتم شده است
با خود گفتن!

هی می زنم
با خود حرف نزن مرد!
اما
نه
نمی شود!
و باز
حرف می زنم!

هی می زنم
لجبازانه باز
های!
حرف نزنم با خود!
می شمارم پس
هر بار که حرف می زنم!
ولی
هر بار یک بار اضافه تر!
یک بار حرف می زنم با خود
یک بار می شمارمش!
گویی چنان که سکوت بنوازد
و آوازش با من!
.

شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۶

نگاهِ آینه داند که شصت بهار گذشت! - گیل آوایی


نگاهِ آینه داند که شصت بهار گذشت!
شرارِ شورِ جوانی به کارزار گذشت!

هزار نغمه چه سود ار که سازِ خاموشی
به شور مستیِ آوازِ بی قرار گذشت

اگر به سینه شرر باشدت چو دریا مست،
هوارِ غربت دل می زنی که زار گذشت

به وعده دل چه کنی خوش دل ای، دل ای، ای دل
که شوق نغمه ی مستانه روزگار گذشت

دگر نمانده رفیقِ رهی چُنانت بود،
چو یارِ رفته به دار یاریِ هَزار گذشت

کنون به غربتِ تلخت، شبان خود خوش دار
که های وُ هوی عبث را دلِ هوار گذشت!

هزار شور وَ شر ار بود با رفیقانت
چنان که غنجِ[1] دلت بود هِزار هِزار گذشت

به شصت سالگی ات شصت بهار با دل گو
که نیم در وطنت خوار وُ نیمه زار گذشت!
شنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۶ - ۸ آپريل ۲۰۱۷




[1] غنج ] غ َ ] (ع مص ) ناز. (مقدمة الادب زمخشری ). کرشمه کردن . (منتهی الارب ). ناز و عشوه و غمزه که آن حرکات چشم و ابرو باشد. (برهان قاطع(عیب دل کردم که وحشی وضعو هرجائی مباش، گفت چشم شیرگیر و غنج آن آهو ببین <حافظ.

پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۶

بله خیلی چیزها هست که باید توجه کنیم! - گیل آوایی



پشت فرمان نشسته و خیالهایم را  چنگ می زدم. طوری که انگار یک توفانی، گردبادی، چیزی زمین وُ زمان بهم زن! به جانم افتاده باشد. برج زهرمار! جوری که اگر یکی می گفت بالای چشمت ابروست، چنان بیخ گوشش می خواباندم که همه ی شهر بیدار می شد. رسیده بودم به جایی که باید می پیچدم. ماشینی از روبرو سلانه سلانه می آمد و حق تقدم هم با او بود. منتظر ماندم تا برود. در دل همانطور که به جان خیالهایم افتاده بودم و چنین و چنانشان می کردم، هی می گفتم:
-         برو دیگه توهم! راننده هم اینقدر بی دست و پا!!!؟؟؟؟
هر چه بود دندان روی جگر گذاشته و آن روی ایرانی ام را مهارکرده! صبر کردم تا سرانجام رد شد و من به سمت چپ پیچیدم. و تا نانوایی ای که از سال 1994 تاکنون نان از آن می خرم، کمی فاصله بود. آن هم خیابانی که سی کیلومتر حداکثرِ سرعت است! نرسیده به نانوایی دیدم جای پارک نیست اما باید دور بزنم و سمت دیگر خیابان پارک کنم ولی بجای دور زدن تصمیم گرفتم بروم بالاتر که فضای بیشتری برای دور زدن بود و بی نیاز به دنده عقب گرفتن! بروم و دور بزنم و بیایم جلوی نانوایی اما همین که به فضای بیشتر برای دور زدن رسیدم ولی دیدم از سمت چپ یک جوان که پوست سفید چهره اش نشان از آفتاب ندیدگی داشت، روی صندلیِ چرخدارِ برقی، از آن نوع که انگار خیلی از فرمانهای حرکت را برنامه ریزی شده دارد و خودکار است، از سراشیبیِ خیابانی که به آن فضای بیشتر برای دور زدن داشت، ختم می شد؛ می آید.
دور زده نزده سرِ همان خیابان منتظر ماندم. نگاهم به آن جوانک بود و بی هیچ اعتراض و عصبانیت و بی قراری و این حرفها، صبورترین موجودِ روی زمین شده! منتظر ماندم تا او برسد و از عرض خیابانی که بودم رد شود بعد دور زدنم را کامل کنم. جوانک نگاهم را برده بود. اصلاً یک حس دیگری داشتم. حال و هوای او را تجسم می کردم. اینکه چقدر می تواند سخت باشد  یا اینکه در چنان وضعیتی با صندلی چرخدارِ آن چنانی آمده خیابان، دستها یکی افتاده بر روی نمی دانم ران یا بالش مانندی  و دستی دیگر تاه شده بگونه ای که ساعد دستش مانند آنکه یک چیزی در چنگ بوده باشد و نرسیده به دهانش بی حرکت مانده باشد و پاهایی که در آن شلوار گرم کنِ نازک به همه چیز می ماند جز پا، و اما نگاهی که برق می زد. نگاهی که شوقِ همه بودن و هستِ این جهان را دل داده بود. نگاهی که مثل ستاره در یک آسمان ابری ای که هر از گاهی از پشت پاره ابری تیره بیرون بزند و بدرخشد و آبی آسمان را در چشم انداز آدمی بنمایاند، دل می برد. سلانه سلانه تر رسید و از عرض خیابان گذشت و نگاهم دنبالش می کرد.  یک بانویی نازش را بروم سر رسید و کنار ماشینم از دوچرخه پیاده شده مرا به خود آورد. نگاهش یک جور هشدار بود اعتراض نبود یعنی اصلاً به این که چنان جایی در چنان وضعیتِ ماشینم ایستاده بودم اعتراض نمی کرد. نگاه من به آن جوانک را گرفته بود. شاید درک کرده بود. شاید چه می دانم حسِ مشترکی داشت. لبخندی پوزشخواهانه و شرمنده از متوجه نبودنم، حرکت می کردم که گویی با نگاهش می گفت:
- بله خیلی چیزها هست که باید توجه کنیم! باید ببینیم. باید حس کنیم. دنیا فقط همانی نیست که فکر می کنیم یا می بینیم!

 سه شنبه ۱۵ فروردين ۱۳۹۶ - ۴ آپريل ۲۰۱۷

سه‌شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۶

وطن - گیل آوایی



وطن عشقی ست در کوله ی هماره ات
که باز می کنی
هر از گاهی
به آهی!

مرور می کنی یک عمر را
یک لحظه
همان لحظه
و آنگاه حیران وا می  مانی
به صدایی نا آشنا
He he lekker weer zeg[1]!
بخودت می آیی
به نیمه ای جامانده
لبخندی به لب که لبخندت نیست:
Ja toch! Het is prachtig[2]!
پاره ی جامانده ات
گم می شود گویی
و می مانی در هوایی که هوایت نیست بمانی!


[1] آخِش! چه هوای خوبیه


[2] آره خوب. هوای بسیار زیباییه

یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۶

همینطوری! - گیل آوایی



چه کسی دلتنگ است برایم!
که باز،
گم کرده ام چیزی انگار!،
نمی دانم چیست!

شنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۹۶

می رسد شصت سالگی از ره جوانم من هنوز! - گیل آوایی



می رسد شصت سالگی از ره جوانم من هنوز!
عشق می ورزم به هستی، مستِ آنم من هنوز

چون شرابی کهنه مانم، شورِ هستی با من است
هستِ من  مستی وُ مستی نغمه خوانم من هنوز

رَنگِ سوگ وُ غم اگر بر بومِ دل آرد دیار
رِنگِ شور زندگی در من، چغانم[1] من هنوز

کودکم گاهی، گهی پیری زند چترِ خیال
پای کوبان جاریِ رودم، روانم من هنوز

گر که می آید بهاری، می رود عمری چو باد
بر نمی تابم خزانی، بی خزانم من هنوز!

مانده تا گویی که دود از کُنده می آید برون!
سرکشم، چون آتشی شعله کشانم من هنوز

گرچه دور از مامِ میهن می شمارم هر بهار
دل به ایران داده، راشِ دیلمانم من هنوز

می شمارم فصل فصلِ زندگی مستانه ساز
بارِ خود دارم جوانی، سرخوشانم من هنوز

رُستن از گیلانِ خود دارم  چو شالیزار مست
سرخوشم، همچون بهارِ لاهیجانم من هنوز!

گیل آوایی تا امیدت هست باشی در دیار!،
بگذرد صد سال هم، ایرانِ جانم من هنوز!


[1] چغان . [ چ َ ] (نف ) شخصی را گویند که در کارها سعی و کوشش تمام داشته باشد. (برهان ). کسی که بقدر مقدور کوشش کند و جاهد و ساعی و محنت کش باشد. (ناظم الاطباء). شخص کوشش کننده . (فرهنگ نظام ). چغانه . مردم کوشا و ساعی .و رجوع به چغانه شود. || مطلق سعی کننده وکوشنده را گویند اعم از انسان و حیوانات دیگر. (برهان ). || شخص ستیزه کننده . (فرهنگ نظام (

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۶

دلم گرفته است - گیل آوایی

نوروزِ من - 1396 / 2017 from GilAvaeiگیل آوایی on Vimeo.
 


 دلم گرفته است
پیاله ای جرعه جرعه با من می گوید
شمعی که در روشنای روز
می رقصد گاهگاهی در نگاه من.
.
مستیِ شراب است در گریزِ من
و زخمه های همایون
نقش غریبی به دلم چنگ می زند.

نوروز است و من
گریزان از تکرار  وُ آرزوهای کلیشه ای
دلتنگانه کوله می گشایم
.
یادها
اندوهانِ خواستنی  اند
.
و زمزمه ای گاه وُ بی گاه
حیرانیِ سکوت است.
.
دریغ! چنگی به دل نمی زند
سفره هفت سین وُ دلی که اینجا نیست
رفیقم زنگ می زند
نوروزت شاد باد
بخودم نهیب می زنم
کدام واژه ی لعنتی هنوز بر زبان من گیر کرده
که گفتن نمی شاید
رفیق می داند این را
و
چه خوب !
.
20 مارس 2017