چهارشنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۷

پستانهای ساسکیا – داستان / گیل آوایی


 پستانهای ساسکیا 
داستان
گیل آوایی
پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۹۷ - ۲۹ نوامبر ۲۰۱۸ / هلند

آنها را در فاصله ای نه چندان دور دیده بودم. کنار هم می راندند. انگار  شانه به شانۀ هم بودند. به آنها رسیدم. دو نفر بودند. دو نفر، نشسته بر صندلی چرخدارِ برقی، چنان با هم می گفتند و می شنیدند که گویی سالها حرف نزده بودند. سالها سکوتی که گفتن و شنیدن مانند شوق پرواز پرنده ای باشد که بالهای بسته اش را باز کرده باشند. یعنی اینطور حس می کردم. این جور حرف زدنهای این سامان چندان هم ناآشنا نیست. برخوردی روزمره است. هر روز هم می شود در مرکز خریدی یا سوپر مارکتی یا حتی میکده ای یا دکه ای کسانی بویژه آنهایی که سن و سالی از آنها گذشته است، را دید که گل می گویند و گل می شنوند. شاید سکوت و تنهایی یکی از دلایل چنین گفتگوها باشد.
نیمروزِ آن روز هم، من داشتم می رفتم که دیدم دو صندلی چرخدار با صدایی یکنواخت و آرام، دو مرد سالمند را می کشیدند. راهی باریک و دراز که ویژۀ دوچرخه سوار و پیاده و از جمله همین جور صندلیهای چرخدار بود.  
دو مرد به سن و سال هم، روی صندلی چرخدار برقی نشسته بودند و خوش به حالانه می رفتند. ظاهرشان مرتب بود. جلیقه ای زردرنگِ شبنما هم بر پشتِ تکیه گاه صندلی، کشیده شده بود. من هم با فاصلۀ کمی از آنها، پشت سرشان می رفتم. سرعت گامهای من با دو صندلیِ چرخدار، همسان بود. دل به  سکوت خود داده بودم و دوصندلی چرخدار هم با صدایی یکنواخت و آرام، پیشاپیشِ من، سکوت مرا همراهی می کردند.
آنها جلوی من می رفتند و با هم می گفتند. طوری که با آنها همراه بوده باشم، به حرفهایشان گوش دادم یعنی گوش دادن هم نه، شاید اگر گوش هم نمی دادم باز خواه ناخواه حرفهایشان را می شنیدم. گاه میان حرفهایشان می خندیدند، چنانکه خنده دارترین کُمیکی را دیده باشند یا گفته باشند. گاه اندوهگین، چنان که صدایشان از ته چاه می آمد. من هم کنجکاو شده بودم و سعی می کردم در فاصله ای که بهتر بتوانم حرفهایشان را بشنوم، باشم.
آنها طوری که بی تفاوت از آنچه دُور وُ برشان می گذشت باشند، با هم حرف می زدند. آن که سمت راست می رفت، مردی میانسال، چاق با موهای پُر پشتِ سفید بود. دیگری که در سمت چپ حرکت می کرد، نه چاق نه لاغر با موهای کم پشت و میانۀ سرش تاس بود. پاهایشان روی رکاب صندلی چرخدار، طوری که لم داده باشند، قرار داشت. صندلیِ چرخدار، برقی بود با فرمانی شبیه موتور سیکلت با دو جای دست و یک صفحۀ کلید در وسط. جلو و عقب صندلی چرخدار، چراغهای کوچکی قرار داشت.
آنها با سرعتی لاکپشتی در راهی که هم به ساحل و هم به مرکز شهر می خورد، می رفتند. راهی دراز و باریک که از آن پیاده و دوچرخه سوار می رفتند و می آمدند. اما هوای آخرهای پاییز بود و شلوغی تابستان را نداشت. هر از گاهی کسی با دوچرخه رد می شد. و ما، یعنی دو نفر سوار بر صندلی چرخدار برقی و من، تنها عابران تمام وقت این راه بودیم. سراپا گوش پشت سرشان می رفتم و آنها می گفتند. شنیدم که اولی با خنده ای شیطنت بار گفت:
-          ساسکیا[1] یادت هست؟
دومی با حالت شگفت زده اما اندیشناکی نگاهش کرد. تا اولی بخواهد نشانی بیشتری بدهد، ناگهان با خوشحالی گفت:
-          ها.....آره. یادم آمد. همان که از پینداکاس[2] بدش می آمد موهایش بلند...............
هر دو نفر با هم چنان خنده ای کردند که از خندۀ آنها، خنده ام گرفت. سعی کردم طوری وانمود کنم که به آنها گوش نمی دهم. خنده ام را پنهان کرده، رویم را به جهتی برگرداندم که اگر در پشت سرشان متوجه من شدند حس کنند، بود وُ نبود یکسان است! آنها خود را باشند و من هم خودم را.  هستی باشیم که نیستیم.!
اولی در حالیکه می خندید گفت:
-          آره! آره! همان!
دومی که هنوز از خنده ریسه رفته بود و خوش به حالش بود، رو به اولی کرده طوری که او ، به حرفش ادامه دهد، گفت:
-          خوب!؟
اولی با حالتی که انگار چیزی در دهانش بجوَد و حرف بزند، چیزهایی می گفت که برایم اصلاً مفهوم نبود. اما با هر کلمه ای که می گفت، دومی نفسش داشت از خنده بند می آمد. اولی تنداتند می گفت. آن هم با لهجه ای بسیار نامفهوم و صد البته سخت برای من که بفهمم. ناگهان هر دو صندلی چرخدار جلوی من بی حرکت ماندند. دومی با خندۀ خنده دارانه ای دست روی شانه اولی زد. صندلی چرخدارش نزدیک بود چپه شود. اولی خودش را کشید و در همان حال سعی کرد دومی را نگه دارد که با صندلی اش روی او خراب نشود. مانده بودم که اولی چه گفته بود که دومی چنان می خندید. هر دو نفر هم می خندیدند. خندۀ شیطنت آمیزی که بد جوری وسوسه شده بودم از اولی بپرسم ساسکیا چه کرده بود یا با ساسکیا ماجرا چه بود یا چیزی که گفته بود من نفهمده بودم و برای من نیز بگوید چه گفته بود اما حرفهایشان خصوصی و با خودشان بود و من بیرون از آن دایره خصوصیشان بودم. از طرفی هم من نمی بایست به حرفهای خصوصیشان گوش می دادم ولی خوب! پشت سرشان می رفتم و حرفهایشان را می شنیدم. در واقع آنها باید حرفهای خصوصی شان را آن هم در یک جای عمومی، آهسته و خصوصی می گفتند نه اینکه گوش عالم و آدم را ببرند و همه بشنوند! به هر حال من هم حرفهایشان را می شنیدم و کنجکاو هم شده بودم.
بخودم گفتم از اولی بپرسم چه گفته بود و اگر اعتراض کرد که چرا به حرفهایش گوش داده بودم، می گفتم که بلند حرف می زد و نه فقط من بلکه هر رهگذر دیگری هم اگر می بود می شنید. یک شنیدنِ ناخواسته و ناگزیر بود.
تا بخواهم با فکرِ رفتن و پرسیدن و برخوردِ اعتراضِ احتمالی شان به نتیجه ای برسم، راه افتادند. خنده شان کمتر شده بود. دومی سرفه ای کرد. اولی سرش را تکان داد، به فرمان صندلی چرخدارش  دست فشرد. پرواز پرنده ای نگاهم را دزدید. خنکای نسیمی در جان من دوید. کنجکاوی سمجی مرا به دنبالشان کشاند. اولی چیزی گفت. دومی با دقت گوش کرد. هیچکدام نمی خندیدند. حرفهای اولی جدی شده بود. صدایش تُنِ اندوهگینی داشت. خودم را نزدیکتر کردم. مثل سایه ای دنبالشان رفتم. سراپا گوش بودم که بفهمم  چه می گفت. هر چه سعی کردم چیزی دستگیرم نشد. لهجۀ هلندیش با آن تُنِ آرام و جویده گفتنش طوری می نمود که با همۀ تمرکز هوشیارانه هم سخت بود دقیقاً می فهمیدم چه می گفت. از طرفی من هنوز هر چیزی را به هر زبانِ غیرفارسی یا گیلکی بشنوم در ذهنم ترجمه می کنم. یعنی عادت کرده ام. هنوز به هلندی فکر نمی کنم. زبان هلندی با این که زبان روزمره من شده است، زبان سوم چهارمم بحساب می آید. ناگزیرم آن را در ذهن خودم به فارسی ترجمه کرده تا بفهمم. گاه می شود که به گیلکی ترجمه می کنم. خوب هرچه باشد گیلکی زبان مادریم است و این جور برخوردهای ترجمه ای زیاد هم دور از انتظار نیست آن هم من که اگر کره  مریخ هم باشم می فهمند گیلکم! هر چه بود تمام هوش و حواس و چه می دانم، فهم و شعور و ابزارِ انسانی برای درک و فهمِ چیزی! را جمع کردم تا بفهمم اولی چه داشت می گفت. دومی آهی کشید. اولی ساکت شد. من فقط سرطان پستان و بیمارستان را خوب فهمیده بودم یعنی در حرفهای اولی که می گفت برایم کاملاً مفهوم بود. دومی گفت:
-          پستانهایش.... آه پستانهایش....
-          آخ....آره. آره!
-          حیف!
-          آره.... آره.... حیف. واقعاً حیف.
ناگهان ایستادند. به هم نگاه کردند. لبخندی زدند. من هم اگرچه غافلگیر شده بودم، ایستادم. البته فاصله گرفته بودم. طوری ایستاده بودم که آنها در سمت چپ من قرار داشتند و راهی که رفته بودیم هم در سمت راست من. با تلفن همراهم ور رفتم. از چشم انداز دشت  عکسی گرفتم. عکس را در صفحه تلفن همراهم وارسی کردم. اگر بگویم بی معنی ترین عکس را گرفته بودم پُر بیراه نبود. برای رد گم کردن، عکس گرفته بودم. می خواستم نفهمند که دنبالشان می رفتم، به حرفهایشان گوش می دادم. اما واقعیت برای من! این بود که من هم ناخواسته یک نفر از جمع دو نفریشان شده بودم. "ناخواسته ای" که در من برای من "خواسته" هم شده بود! حسی که برای من در من حق می آفرید. حقی که اگر زور هم چاشنی اش می شد یعنی آن طور که زور، حق می آورد! حقی که قانون جنگل در برابرش مترقیانه می نمود!، وا می داشتمشان برای من هم، جوری که می فهمیدم ماجرا چه بود، می گفتند!
دوباره راه افتادند. من هم دنبالشان راه افتادم. هنوز چند قدمی نرفته بودم یعنی بخوان نرفته بودیم که یک زن و مرد با دوچرخه از روبرو رسیدند. هر دو نفرشان سالمندتر از دو نفری که با صندلی چرخدار می رفتند، می نمودند. زن سالمندِ با دوچرخه، خوشرویانه حال دو مردِ روی صندلی چرخدار را پرسید و  از هوای خوب تعریف کرد.  پیرمردِ همراهش که بنظر همسر او می آمد، همین کار را کرد اما خنده اش شیطنت باریِ دو مرد صندلی چرخدار را داشت.
از آن شیطنت باری ای که انگار چیزی میانشان بوده باشد. به خودم گفتم نکند او هم مانند این دو نفر با پستانهای ساسکیا سر و سری داشت. اما خندۀ شیطنت بارِ او یک جور که برنده شده باشد، یک جور که چیزی را از دو نفر قاپیده باشد، بنظرم می آمد.
حواسم به آنها بود. ایستادم. خود را به تماشای دشتی زدم که در سمت راست من تا آغوش ابرها کشیده می شد. علفهای زمستانیِ رنگباخته، سبزای سرخی به تماشا می گذاشت. تلفن همراهم را باز در آوردم. طوری وانمود کردم که از چشم انداز آن دشت عکس می گرفتم اما شش دانگ حواسم به حرفهای آنها بود. اگر چه هر چه سعی می کردم هیچ نمی فهمیدم چه می گفتند. گذشته از لهجه ای که داشتند، چنان تند و نامفهوم برای من، حرف می زدند که اصلا نمی توانستم بفهمم چه می گفتند فقط گاه گاه از کلمه ای آشنا در می یافتم که در باره چه می گفتند. حرفهایشان به درازا کشید. زن، خوشرو و دلنواز و مهربان می گفت. مردِ همراهش گاه گاه با او همراهی می کرد. زن از اولی می پرسید که باز هم همانطور تنبل مانده است پیاده هم می رود یا همیشه با صندلی چرخدار است. به دومی می گفت خوب مانده است. گربه اش را هنوز دارد یا نه. از سگ خودش گفته بود که به محل نگهداری سگها داده بود چون خیلی پیر شده بود. مردِ همراهش به اولی می گفت می تواند برای پیاده روی با او گاهی همراه شود. لحظه ای نگذشت که از هم خداحافظی کردند. آنها رفتند و دو صندلی چرخدار دوباره به حرکت در آمدند. من هم دنبالشان.
اولی گفت:
-          تازه حرفش را زدیم پیدایش شد!
نفسی تازه کرد. آهی کشید. دوباره با حسرت و اندوهی ادامه داد:
-          بیچاره ساسکیای قشنگِ من! حیف شد گیرِ پیتر[3] افتاد. من خیلی دوستش داشتم. ولی.....
-          خوب پیتر همیشه با ساسکیا بود. باید هم با هم.....
-          نه. تو چی میگی! من زیادی فس فس کردم... من.... خیلی.......
-          شکیبایی همیشه چیز خوبی نیست[4]
-          تقصیرِ خودم بود. بیچاره ساسکیا........
-          تمام پسرها دنبالش بودند ولی....
-          ولی چی!؟ من خودم.....
-          برو!! نه!......
-          پس چی!؟
-          نه!
-          باور کن!
-          تُوی سرطانِ حرومزاده[5]....
ناگاه دومی طوری که درِ گوشی بگوید، سرش را به اولی نزدیک کرد. صدایش شنیده نمی شد. نفهمیدم چه گفت اما اولی با حالتی بین خنده و اعتراض گفت:
-          چرا اینطور درِ گوشم داری میگی!؟
دومی با چشمهایش به پشت سر اشاره کرد. اولی برگشت، به پشت سرش نگاه کرد. به روی خودم نیاوردم. رو به دشت ایستاده با تلفن همراه، خود را به عکس گرفتن زدم. اولی دوباره رو به دومی کرد. چیزی گفت. راه افتادند. آرام آرام، با سرعتِ لاکپشتی، انگار شانه به شانۀ هم می رفتند. صدای یکنواختِ صندلیهای چرخدار  به گوشم می رسید و کم و کمتر می شد. می دیدمشان که با هم می گفتند و از من دور می شدند.
دیگر نتوانستم دنبالشان بروم. کاش سِمِجی و بی پرواییِ خبرنگارانه در من بود. اگر بود، داستان شاید فرق می کرد. ولی نبود و نمی توانستم دنبالشان راه بیافتم، بروم. یعنی هر کاری کردم نتوانستم بروم ولی از دومی خیلی لجم گرفته بود که به اولی هشدار داده بود.
چرا لجم گرفته بود!؟ خودم هم نمی دانستم! ولی این حس در من بود.
هر چه بود، داشتم فکر می کردم، فکر کردنی که به انبوه خاکستریِ آسمان بی شباهت نبود. فکر کردنی که از  فکر نکردن به جان آدم می افتد. چنان که می خواهی از فکر کردن بگریزی و در گریزی آن چنانی دل به پرنده و دشت و انبوه خاکستری بدهی اما با حسِ ملانکولیت[6]، فکری با تو ور می رود!. و من ناخودآگاه داشتم فکر می کردم اما مطمئن نبودم که بیشتر به اولی فکر می کردم یا به ساسکیا!

همین!



[1] Saskia

[2] پینداکاس Pindakaas در زبان هلندی به معنی پنیر بادام و در زبان انگلیسی Pinda butter کرۀ بادام است.

[3] Peter

[4] اشاره به یک مثل هلندیست که می گوید شکیبایی مشغلۀ پاکیست( شکیبای چیز خوبیست!). Geduld is een schone zaak

[5]  Kanker = Cancerبه معنی سرطان اما یک ناسزای هلندی هم است!


[6] melancholy

چهارشنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۷

می دانی!؟ - گیل آوایی


ماجرای اندوهباریست
ما را وُ روزگار ما!
باور نمی کنی!؟

آن که بر موج هیاهو روان است،
بودنِ خویش استمناء می کند!

دریغا
روز از پیِ روز
در لفافِ مهربانی می پیچیم لبخندی!
که اینش ریشخندیست انگار!
همچون نگاه خیره مان در آینۀ خویش
بی هیچ آهی شاید!

ما
خداوندانِ حرفهای بیهوده ایم!

دلم گرفته است دیری
خلوتِ خود دل داده ام خلوتی!
آه آری آری خلوتی دل داده ام!
می دانی!؟

هنگام که...... - گیل آوایی


هنگام که نیست هستِ یک هم نفسی
دلتنگ بنوشی، هستِ مستی نرسی
بس نوشی وُ خوانی وُ به خود آیی باز
انگار پرنده ای اسیرِ قفسی

2
بس بال گشایی به هوای پرواز
صد شوق به دل، نباشدت یک همساز
خاموش چنان بخود شوی هم آواز
کو نیست نبوده شوق دل را آغاز

3
مستانه سبو به بر کنم شب آغاز
بر بالِ خیال، دیلمانی آواز
مستانه به جام خالیم گویم راز
هر زخمه به سازِ دل شود یک همساز
.

پنجشنبه، دی ۰۶، ۱۳۹۷

مردی در شهر / داستان - گیل آوایی


مردی در شهر 
گیل آوایی
چهارشنبه۲۵ اسفند ۱۳۹۵

شده است خودت را دیده باشی پا به پای تو همه جا بیاید، برود، باشد!؟ خنده ات گرفته یا شاید نه. خنده نه. پوزخند که بگویی به سرت زده است یا شاید پیش از اینکه حرف وُ فکر وُ حسی که پشت این سوال من است باد به غبغب انداخته بگویی  یک جایت می لنگد. ولی بگذار پیش از اینکه به عادت همیشگی بجای درک و فهم و همصحبتی در پی پاسخ باشیم، به این سوال فکر کن. شده است خودت را دیده باشی با تو هست هر جا که می روی یا هر کاری که می کنی!؟ باور کن پرت نمی گویم. باید دقت کنی چه می گویم. فکر می کنی. تصور می کنی. خیال می بافی. کرده ها و ناکرده هایت را مرور می کنی. چیزهایی که در گیرش بوده ای یا حتی درگیرش هستی. همین فکر کردنها، کلنجار رفتنها، بحثهای خودت با خودت چنان می شود که یک وقتی می شود جفت خودت با تو که پر بیراه نیست اگر بگویم مثل کسی انتزاعی با تو هست. کسی که آن لحظه خودت با خودت را وا می تاباند. عینیت می دهد. خوب این را همینطوری نمی گویم. یک وقتهایی هست که به چشمان خودت نگاه می کنی خیره می شوی با خودت حرف می زنی. چیزی را با خودت مرور می کنی. شاید وقتی در آینه نگاه می کنی چنین حالتی تداعی شود. حالتی که قربان خودت بروی و خوش به حالانه بخودت نمره بدهی یا شاید آهی بکشی و به آنچه که رفت  یک بیلاخ نثار کنی! 
می دانی!؟  این روزها موهای بلندم را دیگر گیس نمی کنم که دُم اسبی پشت سرم ببندم. خسته شده ام. گذشته از آن وقتگیر بودن و تمیز کردن و شانه کردن و کشیدن و بستنش، از شکل یکنواخت آن خسته شده ام. موهایم را نمی بندم. افشان کرده رها می کنم. مانند یالِ بلندی در باد که تا شانه هایم می رقصند. بارانی ام را که می پوشم یقه اش اصلن میانشان گم می شود. 
در یک بی حوصلگی دلگیرانه ای داشتم فکر می کردم که کیف خرید را بر دارم بزنم بیرون. بیرون رفتنِ این روزها
  هم شده است یک جور سرگرمی، یک جور که از حال و هوای خسته کننده ای در بیایی و بهمش بریزی. تازه به همین سادگی هم نیست. فقط بیرون رفتن نیست. راه رفتنهایت می شود نُتِ فکرهایت. خیالهایت. تصوراتت. پرنده ای نگاهت را می برد. طرحی در ذهنت نقش می بندد. سایه ای از یک درخت، از یک برگ از یک شاخه ی رها شده ی از تنه ی درختی که هر لحظه ممکن است بیفتد، از همان طرحی در نگاه تو نقش می بندد. همینها را با خودت می بری. با خودت می کشی. و همینجور ناگهان اینجا یا آنجا یک وقت می بینی یک چیزی نگاه ترا برده است. یک چیزی که می شود همه چیزِ آن لحظه و حال و هوایت. به آن تمرکز می کنی. با آن هستی و نیستی. حالا که حرفمان به اینجا کشیده بگذار این را هم بپرسم  تا حالا شده بی آنکه خواسته باشی به چیزی، با همه ی هوش و حواست، متمرکز بشوی!؟ به چیزی که اصلا هم به تو نیست و هست  شاید. یا شده است دل به اتفاقی داده باشی که هیچ منتظرش نبوده ای، فکرش را نمی کرده ای، آن هم زمانی که هیچ موضوع مشخصی در ذهن تو نمی گذشته و در جایی مثل جاهای هر روزه ای که بوده ای و هستی و می روی و می آیی؛ یک وقت می بینی یک چیز، یک چیز پرت، بیهوده حتی، نظرت را گرفته است. و همین می بینی چنان تکوین می یابد که بعد می توانی بگویی اتفاقی بوده یا به هیچ وجه فکرش را نمی کرده ای که چنین بوده باشد ولی بود، شد و هست با تو. ول کنت هم نیست. 
آن روز هم مثل هر روزِ روزهای دیگری که می گذشت، بود. تصورش را بکن. مثل من راه افتاده باشی زده باشی بیرون. بیرون رفتنی که توی تو مستقل از تو سر به کار خود داشته باشد و  راه خودش. بیرون رفتنی که  میان آن همه زمین و آسمان، درخت و دکان و آمد و شدهای گاهگاهی بی آنکه خواسته باشی می بینی اش و نگاهت از او دور نمی شود. می شود سوژه ی اصلی آن چشم اندازی که نگاهت به آن است. و همین طور شده بود.  
آن روز مثل همیشه داشتم از خیابان " فور استرات" می گذشتم. هوا ابری و دلگیر بود. نه از باد خبری بود نه حتی برگی از درختی می افتاد یا شاخه ای می جنبید. گاه گاه یک ماشینی سر و کله اش پیدا می شد و لاکپشتی از یک جهت خیابان می رفت. و اینطور بود که چشمم به او افتاد. خیلی برایم آشنا بود و در عین حال نبود. تیپش فرق می کرد. با همه فرق داشت حتی با  خودِ من. همه ی کسانی که می دیدم این یکی جور دیگری بود. جورِ دیگرم بنظر می آمد. آن روز اما نمی دانم چرا با آن همه فاصله از من در آنجا ایستاد. در حالیکه همیشه از آنجا که می گذشتم، می گذشت. جایی نبود که بایستد. نه فقط او  بایستد بلکه هیچ کسی نمی ایستاد. جای ایستادن هم نبود. ولی آن روز همانجا ایستاد  و  بی آنکه بخواهم به او نگاه می کردم اینکه چه شده یا چه می کند یا چه چیزی او را در آنجا از رفتن باز ایستانده است. 
هیچ وقت اینطور نبود. ولی آن روز جور دیگری شده بود. ماندم ببینم چه می کند.  تو بودی چه می کردی!؟ راهت را می گرفتی و بی خیال هر چه بود و نبود، سر پایین می انداختی نه چیزی دیده نه چیزی شنیده می رفتی! خوب که چه!؟ آدمی بی آنکه حواسش باشد یا حتی اصلن خواسته باشد هزار چیز را حس می کند، می فهمد. گاه می شود که دلش گواهیِ چیزی می دهد. حالا اصلن هم به ربط یا بی ربط بودنش نیست. همه ی اینها تازه به گذار لحظاتی ست که بی آنکه خواسته باشد توجهی داشته باشد، بیرون از اراده اش در پیوند با او هست. همینهاست که یک جا می بینی چیزی نگاه ترا می دزدد. حواست را بخودش جلب می کند. به آن دقت می کنی. شش دانگِ هوش و حواست به آن می رود.
یادم آمد که باید نان می گرفتم. به نانوایی می روم. نان می گیرم. از نانوایی بیرون می آیم. سالهاست از این نانوایی خرید می کنم. زنی مهربان، فروشنده ی آن است. هر بار خوش دارد تا نانم را آماده کند با من حرف بزند. چهره ا ی مهربان دارد لبخندش دلنشین
  و  بسیار صمیمانه و انسانی ست. وقتی در را باز می کنم و  وارد نانوایی می شوم، از پشت پیشخوان چنان خوشرویانه نگاهش به من می افتد که گاه دلم می خواهد هی از نانوایی بروم بیرون دوباره واردش بشوم تا آن لبخند انسانی صمیمی مهربان را باز و باز هم تجربه کنم. هر بار هم از همان لحظه که وارد نانوایی می شوم خوش و بشش گل می کند تا وقتی که از نانوایی بیرون بیایم. همیشه هم چند نفری در نانوایی منتظرند. جالب است وقتی می بینم همه شان صبورانه نگاهی به ویترین و قفسه های نان و شیرینی دارند و نگاهی دیگر که نوبتشان برسد. و وقتی نانهایم آماده می شوند  بسته های نان را می گیرم و از نانوایی بیرون می آیم. 
به محض اینکه پا بیرون نانوایی گذاشتم، باز چشمم به او افتاد. مثل همیشه مانند همه ی آدمهای گاه
به گاهیِ شهر داشت از آنجا می گذشت. درست خودشِ خودم بود. ناگهان بی آنکه یک چیز غیر معمولی حس شود، دیدم کنار خیابان، پای درخت ایستاد. موهای صافِ بلند و جو گندمی اش تا شانه های او چنان افشان شده بود که یقه ی بارانی اش در انبوه موها دیده نمی شد. قدی بلند و چارشانه داشت. پای درخت کمی این پا آن پا کرد. لحظه ای به درازای خیابان چشم دوخت. 
کسانی اینجا و آنجا، در پیاده روی خیابان می رفتند. پیرزنی با عصای چرخدارش دیده می شد. معلوم نبود عصای چرخدار او را می کشید یا او عصای چرخدارش را. یا شاید هم عصای چرخدارش تکیه گاهش شده بود هنگامِ گام برداشتن. آن هم گام برداشتنی که لاکپشت از او تندتر می رفت. کمی جلوتر از او زنی با دخترکش می رفت. زنی که دل به خیال خودش داده بود و دخترک بازیگوشانه روی چهارضلعی های سیمانی پا به پا آوازخوانان چهارضلعی های زیر پایش را می شمرد و می رفت.
 
در پیاده روی دیگرِ خیابان هیچ کس نبود. فروشگاهها با چراغ روشن انتظار همه شهر را در خود داشتند. بیچاره فروشنده هایی که برای یک مشتری می بایست چنان چشم به در مغازه دوخته باشند و خبردار مانده باشند که یکی بیاید. درست مثل شهری که در سایه روشن چراغها لمیده بود و صدای سکوتش در گوش جان هر جنبده ای هوار می شد.
 
پای درخت ایستاد. ناگهان پایش را از هم باز کرد. کیف خریدش را میان پاهایش گرفت. بارانی اش را در آورد. گرمش شده بود یا می خواست تن به خنکای مهی بدهد که هم بود و هم نبود. مثل هوای دم کرده ی ابری ای که ابرهای آن نه رمق تاریکای آسمان را دارند و نه می بارند. فقط مانند یک فیل به گوشِ نگاه آدمی آویزان می شوند و سنگینی می کنند. کیفش را بدست گرفت. بارانی اش را روی دستی دیگر که خم کرده بود نگه داشت و به راه افتاد.
یک وقتهایی هست که سنگینی چیزی پنهان را حس می کنی. چیزی که دیده نمی شود گفته نمی شود چیزی که از نگاهت، از راه رفتنت، از چهره ات، از ایستا یا خمیده، در خود فرورفته بودنت؛ پیدا می شود. همینطور هم وارنه اش صدق می کند یعنی اینکه سبکبالی، رها از هر فکر و  خیال، راحت بودن، متوازن بودنت با خودت، از همه جای تو حس می شود. فکر می کنم بهترین هنر آدمی این است که باخودش بتواند کنار بیاید. یک جور خودِ خودش باشد. تا حالا شده که توازنت بهم خورده باشد!؟ یک جور بی قراری داشته باشی که گریزی از آن نیست. یک جور که به هر حال و هوایت سایه می اندازد. مثل یک مجموعه ی هماهنگ و متوازنی که بهم ریخته باشد. بالا و پایین شده باشد. هر کاری هم می کنی نمی توانی از آن خلاص شوی. یک جور که تعادلت بهم می خورد. و این حالت امان می بُرد. بهم می ریزد. اصلن هم به توان یا ناتونی ات نیست. کوه هم اگر باشی بهم می ریزی. همین است که اگر چنین بزنگاهی خودت را جمع و جور کنی با خودت کنار بیایی بزرگترین هنرت می شود وگرنه بهم ریخته همچون ویرانه ای می شوی که آوارش در درون توست و سرگشته ای می مانی که در ویرانه ات با خودت کلنجار می روی. باور نمی کنی!؟ من که اینطور هسستم. وقتی با خودم کنار آمدم، توازن دارم. وقتی این کنار آمدن به هر دلیل بهم بخورد، ویران می شوم. فراوان هم پیش آمده که کنار آمدنم با خودم بهم ریخته شد ولی خوب یک چیزی بیرون از من مثل یک  اتفاق مثل یک... نه... نه... اصلا مثل هیچ  چیز بیرونی بلکه کسی شده باشی فرو رفته در آب که هیچ کس و هیچ چیز در چشم انداز تو نیست که ترا دریابد و خودت هستی که اگر نجنبی در آب فرو می روی. غرق می شوی. بطور غریزی یا حتی شاید از روی خوی، عادت، توانِ پنهان در تو که در چنین بزنگاههایی به فریادت رسیده است، بخودت نهیب می زنی. از فرو رفتن! تن می زنی! خودت را به ساحل کنار آمدن با خودت می کشانی و وقتی رسیدی، جان بدر برده ای. و چه خوب است وقتی با خودت کنار می آیی. چه حس قشنگی ست. مثل مستی می ماند. مستی ای که خوش بحالانه به نوازش خودت می نشینی. دوستت داری. می شوی دوباره همان که هستی. آره. همان که هستی. خودت می شوی. وقتی توازنِ تو بهم می خورد انگار خودت نیستی انگار خودت را گم کرده ای. می شوی کسی، چیزی بیرونی که به بازخواست خودت می نشینی. این بازخواستها هولناکند. وحشتناکند. ویرانگرند. ترا با خودت بیگانه می کنند. خودت را از خودت دور می کنند. گم می کنند. و وقتی که همه این جدلها را تمام کرده ای، یک جور چانه شان را بسته ای، بخودت می رسی. خودت را پیدا می کنی. می شوی خودت. همانی که بوده ای و هستی، می شوی. چه راحت است این وقتی که خودت می شوی. خلسه ی دلنشین مستی انسان با خودش است. نیست!؟
هنوز آنقدر از آنجایی که ایستاده بود دور نشده بود که همه چیز جور دیگری شد. گریز بود. ازدحام بود. انبوه کسانی که می رفتند. انبوه کسانی که تماشا می کردند. بارانی در یک دست، بارانی نبود. کیفِ در دست، کیف نبود. روی دستی که بارانی بود، کودکی تاب می خورد. جای کیفِ در دستِ مُشت شده اش، دست کودکانه ای بود که با خود می کشید. چه شده بود!؟ نگاهم به کجا رفته بود!؟ دیگر انبوه کسانی که در برابر سیلِ گریزِ آدمها تسلیم شده بودند، بیهوده سعی می کردند جلوی سیل آنهایی که می گریختند را بگیرند. میان این انبوه گریزان و ازدحام، هر که به سمتی دوان، زنکی نان به کینه خورِ لِنگ انداز، زیر پای مرد را خالی می کند.
نه از بارانی نشانی هست. نه از موهای افشان بر شانه هایش. 
مات وُ حیران، وارفته به آسمانِ دلگیر چشم می دوزم. نگاهم رفته است. کجایش معلوم نیست. همه جا هست و هیچ جا نیست. آنجا که جای ایستادن نبود، رفته است. از درختی که پای آن این پا آن پا می کرد، خبری نیست. پیاده روی خیابانِ در انتظار است و  پیرزن که هنوز عصای چارچرخه اش را می کشد. دخترک، بازیگوشانه هنوز مربع های سیمانیِ زیر گامهایش را به رقص می شمارد. 
سر بر می گردانم به همانجا که جای ایستادن نبود، خیره می شوم. یک آستینِ بارانی تاب می خورد. دستِ به کیف کشیده شده با مشتهای فشرده بی حرکت مانده است. یک پا جلو یک پا عقب
  میخکوب مانده است. افشان موهایش روی شانه ها پریشانی می شمارند. خیابان لمیده در سکوتِ آسمانی ابری، ویرانه ای می نماید. خانه ها بهم ریخته و آوار، شهری مرده می برد به فریاد جوانکی که بر جنازه خواهرکش خشمِ همه دنیا را هوار می زند. خانه ای دهان باز کرده در وُ  پنجره ها شکسته، آرایه های اشرافی اش مانند موهای پریشانِ در گرد وُ عبارِ یک طوفان، یک گردباد، یک موجِ ویرانگر انفجاری از جایی که هیچ ربط و رابطه اش نیست، در هم ریخته است. تختخوابی گسترده به شمای رختخوابی حریر،  وا رفته میان اتاقی که دیگر اتاق نیست، دهن کجی می کند. بارانی را نگاهِ حادثه دور انداخته است. نشانی از آن نیست. کیفِ در دست، پیپ در مُشت، نگاه مرد را برده است به ناکجای ناباورانه ای که دست از هر چه و هر کس بریده دل به موسیقی گرامافونی داده است که آوارِ انسان را مسخ می کند. 
چه شده است!؟ آنجا چه جای ایستادن بود که هیچ وقت هیچ کس نمی ایستد!؟ پای آن درخت که هماره تنهایی خود می داشت بهم خورده است، چرا ایستادی مرد!؟ بارانی ات را بپوش، کیف خریدت را بگیر، به راهت برو! چرا ایستادی!؟
خیره داشتم نگاه می کردم. یکی به شانه ام زد. سیگار روی لبش به فندکی که در دستش بود اشاره کرد گفت:
-         گاز تمام کرده. فندک داری؟
بخودم آمدم. فندک از جیب در آوردم. سیگارش را گیراندم. دود سیگار را داشت هوا می داد که با تکان دادن سر وُ دستی به خداحافظی، از من دور شد. 
کیفِ خرید در دست، بارانی ام را پوشیدم. موهایم رها شده روی شانه ام با هر گام تاب می خوردند. خودم بودم و خیابانی که مثل همیشه بود. در شهری که گاه گاه در آن گم می شوم.

همین.

این داستان همراه با داستانهای دیگر در مجموعه ای بنام " وسوسه های سمج" منتشر شده است. برای دریافت/دانلود کردن آن همینجا کلیک کنید. 

تنهایی / داستان - گیل آوایی


تنهایی
داستان
گیل آوایی
یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۲- ۱۸ اوت ۲۰۱۳

وقتی از همه جای این روزگار تیر بلا می بارد و دمار از جان وُ جهانت در می آورد، همینکه حس کنی دلی مهربان هوای ترا دارد، مثل این است که در سترونِ کارزارِ نفسگیری که میان مرگ و زندگی داری می جنگی، جرعۀ زلالی به کامت می رساند، زندگی همینه. همین سترونی همین نفسگیری کارزار همین ستیز در میانۀ مرگ و زندگی ست. زندگی تمامش کارزار است همه دارند می جنگند هیچکس نیست که نجنگد یا در حال جنگ نباشد. سترونی اش فقط نتیجه بخش نبودن تلاشها و ستیزهای فردی نیست بیگانگی میان انسانهاست که در این کارزار، آدمی می پوکد از تنهایی اش و دارد جان به جاری بی ترحم این گذار می دهد. نازایی دردباری که انسان میان انسان می کارد. تازه این زمانی ست که در خاک آشنا، هوای آشنا، کسانی آشنا، آشنان با زبانت آشنا با نگاهت آشنا به سرزمینت آشنا به آب  و خاکت با توست که بی حرف و ایما و اشاره ای میان انسان، یک اشنایی ی ناگفته، بی تعریف بی بیان، میان انسانهاست اما وقتی در همه نماد ناآشنا و بیگانه باشی، بهتر در می یابی که این روزگار چطور دمار از جان و جهان آدمی در می آورد. می شوی یک قطعه از یک پازِل تصویری که شکل و شمایلت در میانۀ این پازل با همۀ ناهمگونی، همگونی ی تحمیلی می گیرد و وقتی به جان می آیی که هر روز ماجرا همان است و روزگار همان با روالی که درونت غوغایی بپاست اما آب از آب تکان نمی خورد. یک تکرار تکرار تکرار. 
غربت هم که باشی دلت می گیرد نمی دانی به سرنوشت خودت یا این روزگارِ بی همه چیز گریه ساز کنی. انقدر یک نواختی ی همه چیز روزمره شده که تکرارها آه از نهادت در می آورد. همه چیز تکراری ست. هیچ چیز چنگی به دل نمی زند. هیچ تازگی ای نیست. همه اش تکرار! حتی خبرهای روز هم تکراری شده اند. کشته اند، زخمی شده اند، گرفته اند، برده اند، دزدیده اند، ویران کرده اند، سگی رها شده پیدا کرده اند. پرنده زخمی ای را آمبولانس سر رسید و نجاتش داد. گربه ای اشتهایش باز شده. موشی پشتک وارو می زند. آه هوا خوب است. وای هوا بد است. بیکاری، بحران، بزن بکوب، بگیر، ببند. نه! هیچ چیز تازگی ندارد. تکرار از پی تکرار آدمی را در چرخۀ یکنواختش خورد می کند. وا می ماند.  با این همه میان چه کنم چه نکنمهایش، بخود نهیب می زند. بلند می شود. سراغ کمد لباسها می رود. زیر پیراهنها و پیراهنها را یکی یکی جابجا می کند. شلوارهایش را یکی یکی کنار می زند. لباس خانه اش را در می آورد. بخودش نگاهی می اندازد. عضله های وارفته، سینۀ زمانی ستبر که دیگر نه از موی سیاه بر آن خبری هست نه سختی و ورزیدگی اش. برچینهای پوست شکمش دستی می کشد. پهلویش را مشت می کند. وا می رود از چربی ای که زیر پوستش تلمبارشده، داد می زند. مقابل آینه می ایستد. بخودش نگاه می کند. جمع شده، چیزی به وارفتگی نمانده! مات بخودش زل می زند. چطور شد!؟ چه وقت گذشت!؟ لبخندی می زند. روزگاران سالهای شور و عشق و بی پروایی. روزگاران جوانی کردن. سالهای مستی و مهربانی. سالهای با یاران همیشه یار که سر از پا نمی شناخت. به آمادگی داشتن نداشتن نبود. دستی به موها می کشید و می رفت. کجایش مهم نبود. رفتن بود که او را می کشید. نه وسواسی به چه و چگونه بودن نه پروایی از گذر زمان و پیرانه سری. اما حالا چه!؟ هر چیزی ارضائش نمی کند. لباسها زود خسته اش می کنند. کمد لباسها هیچ وقت رنگ مرتب بودن و شسته رفتگی ندارد. لباسها بتناسب پوشیدنشان اطو شده و بی چین و چروکند. 
از برابر آینه کنار می کشد. لباسهای تکراری را با خشم به کناری پرتاب می کند. بخودش می گوید:
-         بندازمشان دور. خسته ام کردند!
لباسهای کمتر پوشیده شده را بیرون می کشد. لباسهای مهمانی رفتن و رسمی بودن  را یکی یکی بیرون می کشد. نجواکنان می گوید:
-         می خواهمشان چه کار!؟ روز مبادا کدام روز است!؟ 
بهترینش را می پوشد. شلوار، زیر پیراهن، پیراهن، حتی کمربند. بخودش نگاه می کند. موهای آشفته اش را شانه می کند. سراغ عطرها می رود. بهترینش را برمی دارد. رایحه مورد علاقه اش را به نفسی عمیق، ها می کند. صورت اصلاح شده اش را دستی می کشد. آرام بطرف کمد کفشها می رود. بهترینش را بر میدارد. می پوشد. دستۀ کلید در دستانش بهم می خورد. تلفن همراهش، ساکت و صامت در جیب شلوار لم داده است. بیرون می زند. کجا برود؟ مرکز خرید؟ چیزی نمی خواهد بخرد! بار؟ چیزی خوش ندارد بنوشد! خیابانهای مرکز شهر پرسه زدن؟ که چه شود! دم در این پا آن پا می کند. سر می گرداند. هیچ کس به هیچ کس نیست. یعنی کسی نیست تا کسی به کسی باشد. نه صدایی نه جنبنده ای نه حتی پرندۀ همیشه گرسنه که سیرایی ندارد. 
برمی گردد. در را باز می کند. چاردیواری اش همچنان با آغوش باز منتظرش است. به در و آینه چشم می دوزد. از کنارش می گذرد. وارد اتاق می شود. پشت میز، روی صندلی ای که دیگر غالبش شده است، می نشیند. لم می دهد. پا روی میز، کشیده، از پنجرۀ همیشه گشاده اش به بیرون خیره می شود. آسمان نه آفتابی نه ابری، راه به راه نقش می زند.
باد نه چنانکه دیوانه وار همه چیز را بهم بریزد، می وزد. برگها بر شاخه ها می رقصند. شاخه های چونان مستی دیوانه مست، تلو تلو خوران گرد تنۀ درخت تاب می خورند. تکه های ابر بر بال باد نشسته، آرام آرام در گذرند. گاه چون پرده ای بر خورشید عالمتاب کشیده می شوند و درخشانی روز را به هوای بارانی می نمایانند، گاه گستره ای آبی در چشم انداز می نهند که می خواهد دست از هم باز کند و هواری مستانه بکشد چنانکه نه دری ست نه همسایه ای، نه دوری ای ست نه غربتی که نشسته است در آن یادمانهایش را می شمارد.
میز کارِ یارغار، مثل همیشه صبورانه همه چیز را بر خود دارد. سینه باز، نگاهش می کند. به او زُل می زند. بهم ریخته و  آشفته اما گل به رویش نمی آورد. بیشتر حسش می کند گاه گوشه ای در پای جنباندنِ بی هوایی از او، تنه ای به او می زند. گاه محکم و استوار تکیه گاه دستهای اوست با هزار کاری که می کند و پرنده اندیشه هایش را پر می دهد. 
زیرسیگاری هنوز  جا دارد و یادش می اندازد چقدر دود کرده است. تلفن چنان ساکت وُ صامت برابرِ او شکلک در می آورد که از سنگ صدا در می آید اما از آن نه! پنجره، باز هم مرزِ میانِ او وُ دنیای بیرونش را واگویه می کند. واگویه ای چنان که یک پایش در اکنونِ اوست، یک پای دیگرش به هر ناکجای یاد و خیال و دیروزها و فرداهایش است.  و این هم بسته به حال و هوایش دارد که کجا سرک بکشد. گاه سر از آشپزخانه ای در می آورد که نجوای مهربان مادر تنها صدای روزهای بارانی و بیکاریست، گاه سر از کوی یار در می آورد و انتظار یک دیدار، یک لبخند، یک عشوۀ دلبرانه، که دنیا را انگار فتح کرده است. گاه روزگارِ کوهآوارِ سالهای دربدری در خاکی که بهترین آرزوها و امیدها داشت برایش و همینطور است گذر از این جا و آنجا، از این یاد تا آن یاد، خیالش را می کاود و ناگهان یادش می آید که پُکی بزند و دودی هوا کند و موسیقی ای هم چاشنی اش که آهِ نا خودآگاهش ریتم نوایی می شود که به گوش جانش جاری می شود.
فکر می کند زنگی بزند و خبری بگیرد از یاری رفیقی یاوری همراهی اما چنگی به دل نمی زند. بگوید که چه! هر کسی به نوعی در چنبرۀ زمانۀ ما دست به گریبان اوضاع و احوالی ست که میانۀ آن چه جای گفتنی در چنین حال و هوایی ست. 
اصلا می دانی!، گاه تنهایی حسودترین همراه آدمی ست. به هیچ کس وُ هیچ چیز امان نمی دهد. تنهایی غول مهربانی ست که همۀ ترا در خود می گیرد. ترا به هزار مهمانی ی خودِ خودت می برد. کوله هایت را وا می کاواند. هزار اما و اگر و شاید را وا می رسد. امانت نمی دهد. تنهایی زشت است. تنهایی زیباست. تنهایی یک دنیا شلوغی ست. تنهایی یک کوه سکوت در تو آوار می کند. تنهایی بهترین آواهای ترا هوار می کند. تنهایی دردناکترین اندوه را بر سرت می کوبد. تنهایی خلّاقَت می کند. تنهایی نازایَت می کند. تنهایی همه کارۀ هیچ کاره است. تنهایی چون فیل به گوش تو آویزان می شود و گاه سبک چون ابر ترا می کشاند چنان که خوش بحالانه در گستره دنیای خیالت سفر می کنی گاه چون ژرفای نفسگیری ترا در خود چنان فرو می برد که خفه شدنت را هزار باره آرزو می کنی. تنهایی، تنهایی ست. به همه چیز می ماند و به هیچ چیز هم. تنهایی همه چیز و هیچ چیز است انگار.
در اوج هوشیاری، داشت خُلبازی اش را دل می داد که تلفن زنگ می زند. صدای زنگ تلفن مانند رعدی که همه جهانش را پر کند، در گوشش واخوان می شود. گوشی را برنمی دارد. بی آنکه رو برگرداند یا تکانی بخورد، وا می دهدش. زنگ تلفن پس از چند بار صدا در آوردن، قطع می شود. قهر می کند گویی!. رو برمی گرداند اما لحظه ای نمی گذرد دوباره صدایش در می آید. همین کافی ست. یعنی همین دو بار به صدا در آمدن زنگ تلفن کافی ست که تنهایی دُمش را جمع کند و به کناری بخزد. گوشی تلفن را برمی دارد. صدای مهربانی آنسوی خط گل از گلش وا می کند. بی آنکه بداند با صدای گرفته ای می گوید:
-         چی به موقع زنگ زدی. همین صدای مهربان رو کم داشتم!
-         چی شده مگه!؟
-         هیچی!
-         پس چرا صدات انگار از ته چاه در میاد؟
-         هیچی. شاید باز خُلبازیم گل کرده!
-         چی خوب! اگه این باشه که خوبه! حالا جدی بگو چی شده؟
-         هیچی نیست. این تنهایی داره دمار در میاره! تازه غربت هم که ول کن ماجرا نیست!
-     ای بابا باز هم غربت!؟ این همه سال دیگه عادت هم نکرده باشی باید غربتی  شده باشی که! فکر می کنم غربت اگه نباشه،  دلت واسه اش تنگ می شه! دیگه جفتت شده!

خنده اش می گیرد. با همان حالت خنده می گوید:
-         بجای این حرفها بلند شو بیا هیچی نگو! حرف نمیخوام! خودت رو میخوام!

تمام

جمعه، آذر ۳۰، ۱۳۹۷

خواب - گیل آوایی


خواب
بیست و دوم آوریل 2008
 خوابیده به بستریم و خوابی بینیم؟
 یا در برهوت ایم و سرابی بینیم؟ 
پرسش بگذار، شاد از این باید بود 
 کابی بینیم و آفتابی بینیم.
اسماعیل خویی 
پرسش بگذار
  برای دوستم گیل آوایی
 بیست و نهم آوریل 2008/ بیدرکجای کات وایک


خواب دیدم در بیابانی برهوت خوابیده ام و خواب می بینم.
تا چشم کار می کرد بیابان بود. ریگزاری که تا کرانه دور لم داده بود. آبی بی خورشیدی آتش می باراند. سایه ساری نبود. شبحی از سنگواره ای بروی هم تلمبار شده، مرا بسوی خود می کشید.
تب و تاب غریبی داشتم. در فاصله ای نه چندان نزدیک، دریایی رام و آرام موج می زد. طوری که انگار ستاره ستاره از آن برق می زند و به آسمان می رود. دیدن آنهمه آبی گسترده ی آرام، چنان شوقی در من بوجود آورده بود که دلم می خواست از همانجایی که بودم، به درون آب شیرجه روم.
هیچ ابری در آسمان نبود. خورشیدی هم دیده نمی شد. گرمای سوزانی به جانم تیر می کشید. خیس عرق بودم. دستی بر پیشانی کشیدم. پشت سر خود نگاه کردم. هیچ چشم اندازی نبود. هیچ راهی دیده نمی شد. حتی از راهی که آمده بودم، نشانی نمانده بود.
با خود گفتم:
-         کشان کشان اینهمه راه آمدم! پس چرا هیچ اثری از آن نیست! مگر می شود!؟

خشکم زده بود. مانده بودم که چرا از رد پای من بر آن راه درازی که مثل مار کشیده شده بود، اثری نمانده است. بفکر فرو رفتم. هرچه سعی کردم، بیادم نیامد که از کجا آمده ام. از آغاز این راه چیزی بیادم نمی آمد. به هزار جا و نشانی که در خاطرم بود، سرک کشیدم اما هیچکدام آغاز راهی نبود که آمده بودم.
با خود گفتم:
-     کجا بودم!؟ از کجا به اینجا آمده ام!؟ چطور ممکن است اینهمه راه آمده باشم اما هیچ چیزی از جایی که شروع کردم، یادم نمانده باشد!

کنجکاوی سمجی را گرفتار آمده بودم. در تب و تاب اینکه آغاز راهی که آمده بودم؛ کجا بوده، دست و پا می زدم که چشمم به گستره آبی دریا افتاد که مرا بسوی خود می کشید.
بناگاه تپه ماهوری نه چندان دور، در سمت راست من پدیدار شد. دستی به چشمهایم کشیدم. هرچه فکر کردم، تپه ای در دور و بر خود ندیده بودم. دیواری ضخیم و زمخت، همیشه در نظرگاهم بود که برعکس همیشه ی عادتی که داشتم، به آنسوی دیوار نیاندیشیده بودم.
سایه ای از رد پاور چین پاورچین ِ کسی که از بلندای تپه ماهور گذشته باشد، بنظرم آمد. چشمی به آن داشتم و چشمی به گستره ی آبی که بسویش وسوسه شده بودم. به رد پاورچین روی تپه ماهور دقت کردم. ناگاه چشم برگرداندم و زیر پای خویش نگریستم.
رد پاورچینی که دیده می شد، به شکل پای من بود و پاپوشی که خودم از آن خبر نداشتم. یعنی خبر داشتم اما به چند و چون آن دقت نکرده بودم. دقت از این نظر که چگونه ممکن است بوده باشد یا که هست . چشمم به پیش رویم بود و دورهایی که در من به هزار وسوسه کنجکاوی می زایید.
با خود گفتم:
-     چطور ممکن است که از تپه ماهوری بالا آمده باشم و چیزی یادم نمانده باشد! من که پایین تپه و بالا بلندی نبودم! همیشه هموار و راست، گام برداشته ام. نکند کسی یا کسانی با پاپوشی همسان من از این راه در گذرند یا در گذر بوده باشند!

بی انکه بخواهم، چنان فریادی کشیدم که خود از آن به حیرت مانده بودم که چنان فریادی توانسته باشم بکشم. اما هیچ پاسخی یا های و هویی از جایی بر نیامد و من مانده بودم و گم شدن چنان فریادی که انگار حیفم آمده باشد که به بیهودگی سر داده باشم.
چشمی به تپه ماهور و رد پاپوشها داشتم و چشمی به پیش رو، گام بر می داشتم. گستره آبی که به آب زدن بی پروایی را در من برانگیخته بود، هر لحظه نزدیک تر می شد. هرچه به آن نزدیک تر می شدم به همه چیز بیشتر شباهت می یافت مگر آب و دریا!
وا مانده بودم. حس می کردم که گستره آبی بگونه شبحی سایه وار از من فاصله گرفته است و در میان حالتی محو و آشکاری سوسو زنانه، ازمن قرار گرفته است.
توده ی تف و تش و شرجی ِ انبوه، سینه باز کرد و آنچه که در دل آن هویدا شد، شور و حال کنجکاوانه ای را در جانم دوانده بود.
به تپه ماهور نمی اندیشیدم. به رد پاپوشها و پیوندشان با من ِدر گذر ِ اینهمه راه ِ بی یاد و خاطره، فکر نمی کردم. دیدن آنچه که از دل توده شرجی پیش رو، نمایان شده بود، راه به هیچ فکر و اندیشه و خیالی نمی داد. با گامهای بلندتر به آهنگ کنجکاوی ِ سر در آوردن از آنچه که پیش رویم بود، جلو می رفتم.
چندین و چند صد نفر گویی گرد هم آمده بودند و همه ی آنها بی هیچ صدایی به کاری سر فرو برده بودند. های و هویی کردم. با خوشرویی به طرف هرکدامشان که می رفتم، چونان مرده ای می نمودند که گویی از برخورد با من حتی به نگاهی هراس داشته باشند. بخود خیره شدم. دست و پای خود را نگریستم. جز پاپوش من، هیچ چیز عجیب و بیم آوری در من نبود.
با خود گفتم:
-         در این برهوت و ناکجایی که نفس کشیدن غنیمتیست! چگونه حضور تازه واردی حتی کنجکاوی ای را بر نمی انگیزد!

حسرت غریبی را دچار شدم. حسرت این که چه می توانستند باشند اینهمه آدم بجای مرده وارانی که بود و نبودشان، بی تفاوت است!
در انبوه کسانی که مرده وار سر بکاری داشتند، گاه گاه نمایی که لایه یا اثری از یاد و یافته ای در ذهن من مانده باشد؛ تداعی می کرد.
کنجکاوی امانم نمی داد. انگار که باری به سنگینی کمر شکنی بناگاه بر شانه هایم تلمبار شده باشد، هر نشانی در حافظه ی کنجکاو خویش می جستم تا با آنچه که می دیدم ربط و رابطه ای بیابم.
از گذر تاریخ دور تا دوره های نزدیک هزار تفسیر و تعریف و تحریف و بازنگریها و روایتها و حماسه ها و دروغ و فریب، جستم اما به هیچ جا نمی رسیدم.
از میانه ی آن همه، سرخی خون رنگی بنشانه ی پاک باختگی تا دیگرنشان صبر و سکوت و بشارت همه به هیچ و هیچ به همه، راه به جایی نمی بردم جز واماندن دردآوری که کنجکاوی سمج را بگونه ی تب و لرز نابگاهی به جانم می نشاند.
هیچ اندیشه ای ام نبود الا کنجکاوی آمیخته به حسرتی که در من می جوشید. در تب و تاب جستار خویش بودم که چشمم به گستره آبی افتاد. موجی بود و ستاره ستاره جهش از هزار جای آن که به آسمان می رفت.
نقطه های محو و آشکار هر ازگاهی به چشم می آمد. نقطه هایی که در طول فاصله ای که پیموده بودم، در نظرگاه من نبودند. اما چشم انداز کنونی گستره آبی، بگونه رنگین کمانی که رنگ بیشتری بنمایاند، تازگی داشت.
چیزی مرا به گستره آبی سوق می داد. از میان انبوه کسانی که مرده وار سر بکار خود داشتند، می گذشتم، باریکه ای محو که تا گستره آبی کشیده شده بود، بنظرم آمد. از ییش پا تا آنجاییکه باریکه ی محو را می شد پی بگیرم، نگریستم.
انبوه تش و تف شرجی که سینه گشاده بود، باریکه ی پیش رو، نشان از کاری داشت که مرده واران سر بکار خویش، می کردند. هنوز چندگامی پیش نرفته بودم که نقطه های محو و آشکار دست و پازدنهایی می نمود در گستره آبی ی تا اینجای با من، ازهمانانی که بی پاپوش و رد و نشانی رفته بودند.
مانده بودم. وا رفته بودم. دستی بر پیشانی تف زده خویش کشیدم. چشم اندازی نبود و گستره ی آبی ای هم. باریکه نبود و مرده وارانی هم. راهی نبود . تپه ماهوری هم. من بودم و سرابی که کنکاوی ِ سمجی می زایاند و مرا بسوی خود می کشاند.
همانجا در همان نقطه ای که زیر پای خویش حس می کردم و ماندگاری من بود، ایستادم. بی آنکه به رد پاپوش خویش، یا تپه ماهور دیوارگونه ای که مشغله ام شده بود؛ اندیشه کنم. بروی نقطه ای که ایستاده بودم، پای کوبیدم.
و پای می کوبم، شادمان از اینکه نقطه ای که بر آنم، بی هیچ تب و تاب و سراب، وجود دارد و می توانم بر آن پای بکوبم.

همین.