سه‌شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۸

همیشه کسی هست زیرپا خالی کند - گیل آوایی


روزگار ما شده است
باشیم نباشیم، بنگریم ننگریم، مات!،
میان چارپایه و طناب!

آن که
امید می شمارد به هر نفس
شاید زنده
شاید
زندگی
شاید
باز............!
تمام که شد اما،
تمام نمی شویم!
ما تمامِ ناتمامِ روزگارمان می مانیم  آویزان!،
همچون پاندول واره ای
همآوای پوم تاکِ ناباورانه مان!
.
همه اش که دستِ تو و من نبوده دوست من!
رقم زده اند چنین از آب و آتش گذشتن!،
با یقینی که هیچش به یقین نبود!،
درستیِ نادرستی که چنگ زده چسبیدیم به هر چه هست و نیست!،
رسیده ایم باز
تکراری که باورمان شده است
میان طناب و چارپایه
شاید
شاید
زندگی رو بگشاید!
اما ببین! همیشه کسی هست زیرپا خالی کند!،
در حیرتِ انبوهی بیچاره تر از آن که چارپایه...............
آه بگذریم!
گفتنمان هم چنگی به دل نمی زند دیگر!
.
 
شنبه ۱۷ فروردين ۱۳۹۸ - ۶ آپريل ۲۰۱۹

دوشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۸

موسیو اولانده -گیل آوایی Monsieur Hollandais-GilAvaei

موسیو اولانده/  Monsieur Hollandais-GilAvaei

این سالها پر بیراه نیست اگر بگویم قلم هم انگار شده است آینه ای که گاه به یاریِ آن، منِ من با من است! و من با منِ من! آینه  ای که در آن، گاه به خودم و گاه به آن در خودم می نگرم. سکوت و فریاد و خشم و اندوه و شادی و اندیشیدن و حتی نیاندیشیدن، دل دادنهای هر چه بادا بادم، با آن است. همچون باده ای که می نوشمش. گاه تلخیش مزۀ مستانه است و گاه به نوایی با تلخیش کنار آمدن!
خوب است خیال، خوب است اندیشیدن!، خوب است دوستیِ با قلم.
گاهی خود برقصی با قلم و گاه قلم برقصانی به هر آن رقصی که دلت می خواهد.
" موسیو اولانده " داستانیست که نوشته ام اما انتشارش را هنوز تصمیم نگرفته ام یعنی نمی خواهم به روالِ پیشین منتشر کنم.
در پیشگفتارِ " موسیو اولانده"  با خواننده گپی زده ام. چند و چونش هم به خواننده وا گذاشته ام!
دوستانی که مایلند این کتاب را بخوانند، از راه ایمیل با  من تماس بگیرند تا برایشان بفرستم. بدیهیست که این کتاب فقط برای خواندن ارسال خواهد شد.



با مهر
گیل آوایی
هشتم آوریل 2019

پ.ن.

برخی از کتابهایم در کتابخانۀ ملی هلند نیز در دسترس است. با رفتن به نشانی زیر:

KB> nationale bibliotheek >> www.kb.nl

اسم " GilAvaei " را در آن جستجو نمایید.


پنجشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۸

شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۷

سالهای سال یعنی همین! - گیل آوایی


سالهای سال یعنی همین!
که دور باشیم و باشند دور!

یک عمر است جانِ من یک عمر!
عمری دراز که ایوب هم لنگ می اندازد!

و اما
نرود از یادمان
که قرارمان
کمینه
با خودمان
چنین نبود.
بود!؟

چه شوقِ شورانگیزی بودمان در این کوچ !؟
و اینکمان باز
رسیده ایم به همین سالی که مات حیرت می شماریم
به سفرۀ هفت سین و پیاله ای
مست
تو خیالت شانه کنی
من آشفته خیالی که باز
" آه اگر از پیِ امروز بُوَد فردایی"

می بینی!؟

پنجشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۷

دنیا را چه دیدی!؟ - گیل آوایی

چه شوری دارد پرنده کوچک در سر!؟
آوازِ نا به گاهی سر داده است!
در این باد وُ باران وُ انبوهِ گریزان ابر!
حالا ببین
تو هم بیا در این نا به گاهِ گاهانِ تلخ!
یک بار
فقط یک بار حتی!
شاید جورِ دیگری شد!، اگر دل بدهی چون همین پرندۀ کوچکی
که می خواند بر شاخۀ بی برگِ درختِ عریان
تا فصلِ تازه
مانده است هنوز
اما خوب!گاه می شود با حسی تازه
تازه شد!

یک بار
فقط یک بار حتی
همچون همین پرندۀ کوچک
فصلی تازه بیاغاز
یک لحظه به هیچ جای این تاریخِ تلخ! بر نمی خورد
شاید جورِ دیگری شد
نشد! بیمی نیست
پرنده می گریزد از این فصل
تو هم با آن!
دنیا را چه دیدی!؟

چهارشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۷

نوروز و نیایش نوروزانه ام - گیل آوایی


ای سرآغاز من، ای انجام من            ازتو، باتو باشد هر فرجام من
ای نشـــــــــانِ پرشکوهِ میهنم            ای همیشه همدل وُ جـان وُ تنم
ای تو آغـــــازِ شکفتن، زیستن           ای همه هستی به مهر آمیختن
ای نمادِ بودن وِ هستی وِ شور           ای شرارِ زندگی، مستی، سرور
ای که هر پندار پــــاکی را رهی         ای که هر پـــاکیِ پاکان را بِهی
ای که تو گفتار پـــاکم می دهی           ای زخود کردار پــــاکم می دهی
ای تو گرمی بخش شــور زندگی        ای که رقص آتش ات بـــــالندگی
ای به سرخی زردی ام رامی بری      ای زهر جشن وُ سروری برتری
ای همه سرخ وُ سفید وُ سبز من         ای به راهت هیمه سازم جان و تن
ای که سورَت سوریِ هر سال من      ای سرورت بخت من، اقبـــال من
ای که میراث نیـــــــــــــاکان منی        ای که زیبایی ایــــــــــــــران منی
بــــــا تو ام نوروز، جشن میهنم         از تو دارم هرچه از ایــــــــرانیَم
آمدی، خوش آمدی نــــوروزِ من         ای اهــــــوراییِ من، پیـــروز من

سه‌شنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۷

تنها نیستیم - گیل آوایی


تنها نیستیم
 سه شنبه 7 اسفند ۱۳۹۷ - 26 فوريه ۲۰۱۹

...
کنار می زنیم پردۀ تنهایی مان را گاه گاه
تو به من
من به تو.

دلتنگ می شود چنین
یکی از ما.

چه خوب!
هستیم ما،
یکی بیاد دیگری.

باور کن باور!،
ما
تنها نیستیم نه نیستیم ما!

گاه
می زنی کنار! پردۀ تنهاییت!
باز می کنم پنجره ای.

من در نگاه تو می آیم،
تو به پرواز پرنده ای
که مات کرده است مرا.

نه!
باور کن
ما
تنها نیستیم نه نیستیم ما!

چهارشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۹۷

به مناسبت 21 فوریه، روزجهانی زبان مادری - گیل آوایی

داستانها و سروده های گیلکی که تا این تاریخ یعنی 1397/2019 منتشر کرده ام و به مناسبت روزجهانی زبان مادری یعنی 21 فوریه، نشانیهای مربوطه را برای دریافت/دانلودِ آنها در اینجا با  شما قسمت می کنم:

1
http://www.mediafire.com/file/oq2i17752fjc3yy/luchan-gilghazal-folks-sonnet-gilavaei.pdf
3
http://www.mediafire.com/file/ni4mtddyl102022/gilaki_short_poems-jukul_gilavaei.pdf
4
http://www.mediafire.com/file/a45tf5ay5sp4raa/IranianFolks-quatrain-katkataz-gilchardaneyan-gilavaei.pdf
5
ارسو ( مجموع داستانهای گیلکی با برگردان فارسی)
6
دبکه ( چهاردانه گیلکی با برگردان فارسی)
7
گومار(مجموعه داستان با برگردان فارسی)
8
واهیلی ( مجموعه شعرهای کوتاه با برگردان فارسی(
9
شواله ( مجموعه غزلهای گیلکی و فارسی)
تلار (مجموعه داستانهای گیلکی)
گیلمنظومه شندره
12
گیلمنظومه فینگی
13
ایرانه سبزه نیگین ( منظومه های گیلکی)
14
هفتا بیجار ( چاردانه های گیلیکی)
15
کوتام (مجموعه مجموعه داستانهای گیلکی)
16
داره پا (چاردانه های گیلکی)
17
تسکه دیل (غزلهای گیلکی)
18
کولاکت ( مجموعه داستانهای گیلکی)

یکشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۷

تنهایی - گیل آوایی



تنهایی
پنجشنبه 18 بهمن ۱۳۹۷ - 7 فوريه ۲۰۱۹

تنهایی را بر می چینم
در نا به گاهی که گاه گریز نیست!
.
بر می چینم تنهایی را
بقچه ای مانند
کناری می نهم.

سکوت را می دهم
به نوای دلتنگانۀ شوپن[1]
آرام آرام
سرکشانه رام
در گوشۀ خیال وا می نهم.

آواز را به  نگاهی می دهم که رفته است!

می اندیشم به صدای گامهایی از پله ها
یک به یک
تنهایی را تنهاتر شوم
کجا می آید این!؟
باز حرفی و گپی و دیگر هیچ!
و پرتاب  می شوم
به دنیایی که جان به لبم کرده است (می کند هنوز!)
خون است خاک وُ خاک است خاوران
سوگ وُ سوک وُ مرگ
خبرها و حرفها ویرانگرند هنوز
دخترکی تجاوز شده
کودکی همسر شده به پولی سیاه
یکی میان چارپایه و طناب تاب می خورد
و خشتکپاره ها هنوز نانپاره ای  به حسرت آه می کشند.....
و من
آه
چقدر
خسته ام!

این پا آن پا می کنم
دلم برای تنهاییم تنگ شده است!




[1] Chopin

شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۷

شده ایم کسی که هیچکس نیست! - گیل آوایی



دیدی یک وقت پیدایم شده است
سایه واری،گام به گام!
نُتِ زمزمه ای حتی، از آوازهای خلوتت!
می بینی یک وقت تُوی تو شده ام
انگار که نسیمی

خنکایش را می چشی
از پوست گُر گرفته ات!

دنیای دیگری شده است
یعنی
جورِ دیگریست این روزها!
شده ایم کسی که هیچکس نیست!

جمعه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۷

آی وای می غاز بمرده = ای وای غازم مرده است - ( انتشارِ دوباره)- گیل آوایی

لالایی مان، سمفونی دریا بود وُ آوازهای باران بر بام خانه مان و رقص شبح وارش در گذر نور ِ فانوس و آسودگی خوابمان، پارس کردن سگ همیشه یار که خطر را پیش از آنکه سر رسیده باشد، می دانست.
دور ترین خاطره ام به سالهای شاید 1338 یا 39 بر می گردد به زمانی که برای راه رفتن باید دست مادر می گرفتم. تنها، تصویری از آن در دهنم مانده است که در حیاط خانه با انبوه درخت نارنج و سگ سیاه و زرد رنگی که همیشه با ما بود. نمای ماتی از کت ِ خاکستری رنگ، در ذهن من است و صد البته شکل و فرم خاص آن سالها و سنی که داشتم.
کوچه ای شنی خانه مان را به خیابان، یا شاید بهتر باشد بگویم، جاده ای وصل می کرد که یک سوی آن ردیف خانه های از هم جدا شده بود با پرچین های ساخته شده از نی و چوب و گاه سیم خارداری که حتی برخی را اصلن مرز و دیواری نبود. آن سوی جاده یا بقولی خیابان، باریکه راهی بود که به ماسه های دریا وصل می شد و تپه ماهورهایی پرده ی حائل می شد میان ما و گستره بی مثال خزری که گشاده دست و بی دریغ، روزی رسان بسیارانی از جمله ما بود.
هیچ وعده ی غذایی مان، بی ماهی نبود و یادآوری و حتی دستور مادر که دست را پس از خوردن ِ غذا با آب نگه داشته شده از شستن برنج که " فشکله آب " می گفتیم می گوییم هنوز بشوییم تا بوی ماهی بر دستانمان نماند.
حیاط خانمان، گذشته از نارنجزار انبوه، باغکی داشت که هنوز هم تصویر آن مملو از همه چیز بود که می خواستیم. از هر سبزی خوردنی و میوه و بر و باری!
دنیای کودکی دنیای کارتنی این سالهاست گویی. دنیا ی همه چیز ممکن که در آن مردان و زنان و بزرگترها بسان غولهایی می نمودند که نگریستن ِ به آنها، سربالا کردنی می طلبید که گویی برج سر به فلک کشیده ای را چنان می نگری که تعادل به هم ریزد! و در همین سالها کسی که دبیرستان بود و سالهای آخر را می گذراند، با سوادترین می نمود و دانشمندی که پاسخ همه پرسشهایمان را می دانست، مخصوصن که روزهای زمستانی ِ دلگیر که هیچ کاری نبود و بیرون دویدن و بازی کردن هم! و بی حوصلگی این روزها ماجرای دور هم نشستن بود و داستان بافی ها و پرسش و پاسخ ها میان ما و دانشمندان سالهای آخر دبیرستان!
حوضچه ای در حیاط خانه بود که چاهی با دیواره ی چوبی کنار آن خودنمایی همیشگی داشت و چوبکی که یک سر آن بشکل عدد هفت بود که " کرده خاله " اش می گفتیم می گوییم هنوز هم- کنار همین حوضچه تظاهرات مرغ و خروس و اردک و غاز ماجرای هر ظرف شستنی بود و وحشت شان از کرده خاله اگر سویشان اخمانه می جنبید!
به گاه دانه چیدن و غذادادن ِ همین مرغ وُ خروس وُ اردک وُ غاز، آواز ِ دل نشین مادر در گوش من است که گویی لشکرش را فرا می خواند آنهم با آواز وُ ترانه وُ ناز. در میان این لشکر پر نقش و نگار، نورچشمی های مادر هم ماجرایی داشت که فراوان بود کتک خوردن خروس یا غاز پرخاشگری که نورچشمی مادر را به چنگ وُ نُک زدنی، یورش می برد.
دو ترانه یا شعر واره ای وِرد زبان ِ کودکانه ی ما بود که می خواندیم:
نانا، نانا
انباره جیر مرغانه نا
دس نزنی بیشمارده نا
افتابه مرسی نا نا
تو چره بترسی نه نا
برگردان فارسی:
مادر بزرگ مادر بزرگ
در انباری تخم مرغ هست
دست نزنی که شمرده شده است
از آفتابه ی مسی مادربزرگ چرا ترسیده ای مادر بزرگ!

خواندن ِ این ترانه نیز به آواز ِ کودکانه، همراه بود با سوار بر چوبی که اسبمان می شد و ما نیز ادای سوارکاری دل به دریا زده، در می آوردیم و در حیاط ِ چنان گسترده ای که قد ِ دریا می نمود، همچون دون کیشوت در جنگ ِ با آسیابان، تاخت می زدیم.  صد البته نازدادنهای هر از گاهی وُ نیز اعتراض ِ مادر چاشنی این تاخت و تازمان بود به گاهی که سر از او می بردیم!
یکی دیگر از شعرهای آن سالها که برایم هنوز بسیار زیبا و دلنشین است بویژه از آن نگاه که رابطه ی نزدیک و ملموس و حضور مردمی میرزا کوچک خان جنگلی را سندی دیگر است. این چنین بود:
نامه فادم انزلی
میرزا کوچی خانه ره
حاکم گیلانه ره
آی وای می غاز بمرده
گردن دراز بمرده
برگردان فارسی:
نامه فرستاده ام انزلی
برای میرزا کوچک خان
برای حاکم گیلان
آی وای غازم مرده است
گردن درازم مرده است.

این ترانه یا شعر را هنوز بیاد دارم اما تمامی آن را هیچگاه ندانسته ام. یعنی دنبال اش نبوده ام. نه اینکه بخواهم بی تفاوت برخورد کنم بلکه روزگار ِ آن سالها و این سالها و بازی تا کنونی اش چنان بود و هست که مجال پرداختن به چنین جاذبه های زندگی مان نداد و اینک ِ غربت نیز به قدرت ِ خیال، حیرت کردن و یاد آوردن بسیاری از خاطرات که شاید اعجاز انسان باشد و توان شگفت انگیر مغز که در بکارگیری اش شاید بسیار وا ماندیم چه حافظه باختگانیم هنوز در پی تکرار فراوان ماجراهایی که سرنوشت این چنینی را رقم زده و می زنیم! و گرفتاریم هنوز.

ناتمام

* آی وای می غاز بمرده = ای وای غازم مرده است