شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۶

نگاهِ آینه داند که شصت بهار گذشت! - گیل آوایی


نگاهِ آینه داند که شصت بهار گذشت!
شرارِ شورِ جوانی به کارزار گذشت!

هزار نغمه چه سود ار که سازِ خاموشی
به شور مستیِ آوازِ بی قرار گذشت

اگر به سینه شرر باشدت چو دریا مست،
هوارِ غربت دل می زنی که زار گذشت

به وعده دل چه کنی خوش دل ای، دل ای، ای دل
که شوق نغمه ی مستانه روزگار گذشت

دگر نمانده رفیقِ رهی چُنانت بود،
چو یارِ رفته به دار یاریِ هَزار گذشت

کنون به غربتِ تلخت، شبان خود خوش دار
که های وُ هوی عبث را دلِ هوار گذشت!

هزار شور وَ شر ار بود با رفیقانت
چنان که غنجِ[1] دلت بود هِزار هِزار گذشت

به شصت سالگی ات شصت بهار با دل گو
که نیم در وطنت خوار وُ نیمه زار گذشت!
شنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۶ - ۸ آپريل ۲۰۱۷




[1] غنج ] غ َ ] (ع مص ) ناز. (مقدمة الادب زمخشری ). کرشمه کردن . (منتهی الارب ). ناز و عشوه و غمزه که آن حرکات چشم و ابرو باشد. (برهان قاطع(عیب دل کردم که وحشی وضعو هرجائی مباش، گفت چشم شیرگیر و غنج آن آهو ببین <حافظ.

پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۶

بله خیلی چیزها هست که باید توجه کنیم! - گیل آوایی



پشت فرمان نشسته و خیالهایم را  چنگ می زدم. طوری که انگار یک توفانی، گردبادی، چیزی زمین وُ زمان بهم زن! به جانم افتاده باشد. برج زهرمار! جوری که اگر یکی می گفت بالای چشمت ابروست، چنان بیخ گوشش می خواباندم که همه ی شهر بیدار می شد. رسیده بودم به جایی که باید می پیچدم. ماشینی از روبرو سلانه سلانه می آمد و حق تقدم هم با او بود. منتظر ماندم تا برود. در دل همانطور که به جان خیالهایم افتاده بودم و چنین و چنانشان می کردم، هی می گفتم:
-         برو دیگه توهم! راننده هم اینقدر بی دست و پا!!!؟؟؟؟
هر چه بود دندان روی جگر گذاشته و آن روی ایرانی ام را مهارکرده! صبر کردم تا سرانجام رد شد و من به سمت چپ پیچیدم. و تا نانوایی ای که از سال 1994 تاکنون نان از آن می خرم، کمی فاصله بود. آن هم خیابانی که سی کیلومتر حداکثرِ سرعت است! نرسیده به نانوایی دیدم جای پارک نیست اما باید دور بزنم و سمت دیگر خیابان پارک کنم ولی بجای دور زدن تصمیم گرفتم بروم بالاتر که فضای بیشتری برای دور زدن بود و بی نیاز به دنده عقب گرفتن! بروم و دور بزنم و بیایم جلوی نانوایی اما همین که به فضای بیشتر برای دور زدن رسیدم ولی دیدم از سمت چپ یک جوان که پوست سفید چهره اش نشان از آفتاب ندیدگی داشت، روی صندلیِ چرخدارِ برقی، از آن نوع که انگار خیلی از فرمانهای حرکت را برنامه ریزی شده دارد و خودکار است، از سراشیبیِ خیابانی که به آن فضای بیشتر برای دور زدن داشت، ختم می شد؛ می آید.
دور زده نزده سرِ همان خیابان منتظر ماندم. نگاهم به آن جوانک بود و بی هیچ اعتراض و عصبانیت و بی قراری و این حرفها، صبورترین موجودِ روی زمین شده! منتظر ماندم تا او برسد و از عرض خیابانی که بودم رد شود بعد دور زدنم را کامل کنم. جوانک نگاهم را برده بود. اصلاً یک حس دیگری داشتم. حال و هوای او را تجسم می کردم. اینکه چقدر می تواند سخت باشد  یا اینکه در چنان وضعیتی با صندلی چرخدارِ آن چنانی آمده خیابان، دستها یکی افتاده بر روی نمی دانم ران یا بالش مانندی  و دستی دیگر تاه شده بگونه ای که ساعد دستش مانند آنکه یک چیزی در چنگ بوده باشد و نرسیده به دهانش بی حرکت مانده باشد و پاهایی که در آن شلوار گرم کنِ نازک به همه چیز می ماند جز پا، و اما نگاهی که برق می زد. نگاهی که شوقِ همه بودن و هستِ این جهان را دل داده بود. نگاهی که مثل ستاره در یک آسمان ابری ای که هر از گاهی از پشت پاره ابری تیره بیرون بزند و بدرخشد و آبی آسمان را در چشم انداز آدمی بنمایاند، دل می برد. سلانه سلانه تر رسید و از عرض خیابان گذشت و نگاهم دنبالش می کرد.  یک بانویی نازش را بروم سر رسید و کنار ماشینم از دوچرخه پیاده شده مرا به خود آورد. نگاهش یک جور هشدار بود اعتراض نبود یعنی اصلاً به این که چنان جایی در چنان وضعیتِ ماشینم ایستاده بودم اعتراض نمی کرد. نگاه من به آن جوانک را گرفته بود. شاید درک کرده بود. شاید چه می دانم حسِ مشترکی داشت. لبخندی پوزشخواهانه و شرمنده از متوجه نبودنم، حرکت می کردم که گویی با نگاهش می گفت:
- بله خیلی چیزها هست که باید توجه کنیم! باید ببینیم. باید حس کنیم. دنیا فقط همانی نیست که فکر می کنیم یا می بینیم!

 سه شنبه ۱۵ فروردين ۱۳۹۶ - ۴ آپريل ۲۰۱۷

سه‌شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۶

وطن - گیل آوایی



وطن عشقی ست در کوله ی هماره ات
که باز می کنی
هر از گاهی
به آهی!

مرور می کنی یک عمر را
یک لحظه
همان لحظه
و آنگاه حیران وا می  مانی
به صدایی نا آشنا
He he lekker weer zeg[1]!
بخودت می آیی
به نیمه ای جامانده
لبخندی به لب که لبخندت نیست:
Ja toch! Het is prachtig[2]!
پاره ی جامانده ات
گم می شود گویی
و می مانی در هوایی که هوایت نیست بمانی!


[1] آخِش! چه هوای خوبیه


[2] آره خوب. هوای بسیار زیباییه

یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۶

همینطوری! - گیل آوایی



چه کسی دلتنگ است برایم!
که باز،
گم کرده ام چیزی انگار!،
نمی دانم چیست!

شنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۹۶

می رسد شصت سالگی از ره جوانم من هنوز! - گیل آوایی



می رسد شصت سالگی از ره جوانم من هنوز!
عشق می ورزم به هستی، مستِ آنم من هنوز

چون شرابی کهنه مانم، شورِ هستی با من است
هستِ من  مستی وُ مستی نغمه خوانم من هنوز

رَنگِ سوگ وُ غم اگر بر بومِ دل آرد دیار
رِنگِ شور زندگی در من، چغانم[1] من هنوز

کودکم گاهی، گهی پیری زند چترِ خیال
پای کوبان جاریِ رودم، روانم من هنوز

گر که می آید بهاری، می رود عمری چو باد
بر نمی تابم خزانی، بی خزانم من هنوز!

مانده تا گویی که دود از کُنده می آید برون!
سرکشم، چون آتشی شعله کشانم من هنوز

گرچه دور از مامِ میهن می شمارم هر بهار
دل به ایران داده، راشِ دیلمانم من هنوز

می شمارم فصل فصلِ زندگی مستانه ساز
بارِ خود دارم جوانی، سرخوشانم من هنوز

رُستن از گیلانِ خود دارم  چو شالیزار مست
سرخوشم، همچون بهارِ لاهیجانم من هنوز!

گیل آوایی تا امیدت هست باشی در دیار!،
بگذرد صد سال هم، ایرانِ جانم من هنوز!


[1] چغان . [ چ َ ] (نف ) شخصی را گویند که در کارها سعی و کوشش تمام داشته باشد. (برهان ). کسی که بقدر مقدور کوشش کند و جاهد و ساعی و محنت کش باشد. (ناظم الاطباء). شخص کوشش کننده . (فرهنگ نظام ). چغانه . مردم کوشا و ساعی .و رجوع به چغانه شود. || مطلق سعی کننده وکوشنده را گویند اعم از انسان و حیوانات دیگر. (برهان ). || شخص ستیزه کننده . (فرهنگ نظام (

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۶

دلم گرفته است - گیل آوایی

نوروزِ من - 1396 / 2017 from GilAvaeiگیل آوایی on Vimeo.
 


 دلم گرفته است
پیاله ای جرعه جرعه با من می گوید
شمعی که در روشنای روز
می رقصد گاهگاهی در نگاه من.
.
مستیِ شراب است در گریزِ من
و زخمه های همایون
نقش غریبی به دلم چنگ می زند.

نوروز است و من
گریزان از تکرار  وُ آرزوهای کلیشه ای
دلتنگانه کوله می گشایم
.
یادها
اندوهانِ خواستنی  اند
.
و زمزمه ای گاه وُ بی گاه
حیرانیِ سکوت است.
.
دریغ! چنگی به دل نمی زند
سفره هفت سین وُ دلی که اینجا نیست
رفیقم زنگ می زند
نوروزت شاد باد
بخودم نهیب می زنم
کدام واژه ی لعنتی هنوز بر زبان من گیر کرده
که گفتن نمی شاید
رفیق می داند این را
و
چه خوب !
.
20 مارس 2017 
 

ویدئو: کودکان کار- کوره های آجرپزی- تهران

سه‌شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۹۵

روزها، این روزها... - گیل آوایی



روزها، این روزها، طولانی تر شده اند. خورشید از دورهای کم رنگِ غروب فاصله گرفته انگار از میانه ی گستره ی تا نگاهت لمیده مست، بی پروا از ابرهای دلگیر زمستانی چهره می گشاید. دریا کرشمه های بامدادی را در آفتابنشین هم باز می افشاند نگاه مرا که هر روز به آن سلام می کنم. درختان در سکوتِ خلوتِ بی گذر خمودگی باخته اند. رنگِ پوستِ درختان تازگیِ دلنشینی دارند. دیگر نگاهم به خشکی زمستانی شان نیست که بگویم نکند خشکیده باشند! باد مهربان تر شده است. دیگر از دیوانگیهای سرکشش خبری نیست.
نارنجستان کوچکم این یادآورانِ یادهای کودکی ام با دلبریِ بی مثالشان باز بی خیالِ زمزمه های من که دیگر چنگی به دلشان نمی زنند، رو به پنجره ی تا یک آغوش چشم نواز، برگهای تازه می دهند. و من هر روزِ این روزها عطر نارنج از آنها می چینم. گلهای سرخِ آماریلیسِ من از خواب زمستانی آرام آرام صدایم می کنند باز آبشان دهم. زاغی های نجیب و بازیگوشم به لانه شان باز گشته اند. لانه ای که در بیدادِ بادهای دیوانه ی زمستانی همیشه نگرانم می کرد و کنجکاو هم که چطور در آن بیداد پا برجایند! پای درخت، زمین مهربانتر و نرم و گرمتر چنان شده است که وسوسه ام می دارد پا برهنه روی مخمل چمنهایش بدوَم! دیوانگیست شاید!، می دانم می دانم حتی اگر  بشود یک نفس بدوم ویر دویدن روی چمنهای نرم زمین می خوابد! باور کن همین حس را دارم هنگام روی ماسه های دریا دل به دریا می دهم با آن زمستانِ چموشی که ناگزیر موجی سر می رسید به ناگاه و می گذشت از لابلای کفشِ زمستانی! و پای خیس ماجرای راه رفتن بود و صدای سمجی که آهنگِ هر گام می شد میان رهگذرانِ گذرِ خسیسی که سلانه سلانه سر در لاکِ خود از کنارت بی سلام می گذشتند تازه اگر پیدایشان می شد در شهری که گویی زمستان بهانه ای ست تنهایی را به رخ بکشند. گذرِ بی گذر هم این روزها تا دلت بخواهد دست و دلبازانه سبز شده و گلهای بی خیالِ کاشت و داشت، سر برآورده اند و دلبری می کنند نگاه مرا که دل می دهد به هزار زمزمه ی خلوتانه ام. رودخانه هم رنگ دیگری گرفته است این روزها، آبی تر شده است. درازایش از درازای خیالم هم می گذرد! دیگر لمیده ی سردِ زمستانی نیست. این را آن وقت بیشتر حس می کنم هنگام پرنده ها بازیگوشانه جفت گیری می کنند. شورِ غریزیِ بی مثالی ست زایش و چرخه ی بودن معنا دادن. زادن زاده شدن زدودنِ یاس ایستایی که اگر تن بدهی امان می بُرد. تازه همه ی اینها یک سوی ماجراست نگفتم که آواز پرنده ها هم فرق کرده اند انگار عاشق ترند انگار به هزار شوق، بودن و زیستین و رستنِ تازه را هوار می زنند. گفته بودم که:

 "بهار تعبیر خواب زمستانی ست
باور نمی کنی!؟
کمی حوصله کن!"

و این روزهای طولانی تر!، وقتش است باور کنی هنگام که خواب زمستانی تعبیر می شود!

دوشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۵

چهارشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۵

چند عکس و یک اشاره با ویدئوی بدون شرحم! گیل آوایی


هزار فکر بسرم بود. داشتم می رفتم با هزار خیال هم! هرچه بود این نبود که بخواهم عکس بگیرم! خوش خیالانه حتی نمی دانم شاید برای فرار از فکر و خیال و خبرهای وطنی! ایستادم و خودکار در آورده شروع کردم با تلفن همراهم وُ دوربینِ 2 مگاپیکسلیِ خاک برسری! عکس گرفتن آن هم خیلی " من مرا قربان!". چندتا  عکس گرفتم برگشتم دیدم تمام این رهگذرانی که معولاً نشانی از هیچکدامشان در مسیری که می روم، نیست، جمع شده اند و چنان متفکرانه البته معمایی به من خیره شده  اند! که خودم هم کم مانده بود فکر کنم کارهایی دارم می کنم!!!
من از سرِ گریزهای آن چنانی داشتم عکس می گرفتم و جماعتِ نمی دانم چه! داشتند تماشا می کردند!
بخودم گفتم: خودت را سر کار گذاشتی هیچ! مردم را هم سرِکار گذاشتی!!!!
آرام خودکار پوتکارم را جمع کردم رفتم دریا جانم را درود بگویم و آدم شوم!!! پشت سرم نگاه می کردم می دیدم که دسته های دو سه نفریِ جماعت تماشاچی داشتند چیزهایی می گفتند! حالا ممکن است اصلاً در رابطه با عکس گرفتنم نبوده باشد ولی حس می کردم  در مورد خودکار و سیم خاردار و دیرک! وُ آن چشم انداز گپ می زدند!
شاید هم می زدند! من از کجا می دانستم!؟

شنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۵

نمی دانم - گیل آوایی



نمی دانم
تنگدستیِ عریان
اساس فرادستیِ حریصان است

نمی دانم
سکوتِ فقر
واخوانِ خشماسرکوب هماره است

نمی دانم
ویرانه ها
آینه ی عریان کاخهایند

نمی دانم
دردِ انبوه خیابان و کارتن و گور
بستر عربده های ریاکاران است

نمی دانم
نمی دانم
اما
حسِ من آواز پرنده ایست
در گذرِ پارادوکسیِ خاک من
اسیر در قفسی که هر بام و شام
گاه به گاه
دلتنگانه بگوش می رسد

می دانم نوای نُتهای گمی
بر تارهای ویولونی
در برف و شب و کوچه های بی درد
نوازنده ای فریاد می کند

می دانم
سیل نهفته ای
هر روز
هر شب
هر ساعت
هراس حریصان بی درد است
خاک بشوراند

می دانم گورهای گمنام
رساتر از هر فریادی
دنیا می آشوبانند
چیزی در این میانه به دلم چنگ می زند
چیزی چونان سلاحی
چیزی چونان آتشی
چیزی چونان خشماخروشِ رودی خروشان
جاری به هست و نیست
چیزی چونان....
آه نه
نمی دانم
نمی دانم هنوز
اگر می دانستم
ماجرای دیگری بود مرا و خاک مرا!

پنجشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۵

گاهی دلت تنگ می شود!، حتی برای دشمنت!-گیل آوایی


گاهی دلت  برای خودت تنگ می شود
باور نمی کنی!؟

گاهی دلت تنگ می شود
حتی برای دشمنت!
.
گاهی
تکرار
هرچه که در آنی!،
می شود خوره ی روح خسته ات!
.
گاهی چنانی که تلخی یادِ گذشته را
حتی به آهی
دلت
تنگ می شود!
.
گاهی
به تلخیِ یک استکان عرق
کِش رفته سهم پدر
هنگام
دزدانه مرد می شوی!،
دلت تنگ می شود!
.
گاهی
دلت
هوای...........
آه
نه
گاهی
دلت فقط تنگ می شود!
.
گاهی دلت  برای خودت تنگ می شود
باور نمی کنی!؟
گاهی دلت  برای خودت تنگ می شود
هنگام گم گشته ای میان هیاهوی ناگزیر
چون قطره ای به جاریِ انبوهِ اتفاق!
چونان شکارِ  گریزان،
گریزپای افتاده ای به دام
گویی چنانکه ندانی که ای!، چه ای!
گاهی
چنین
دلت
برای خودت
تنگ
می شود!
.
گاهی دلت هوای خودت می کند رفیق!

جمعه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۵

آدینه و مزاحم تلفنی ام - گیل آوایی



آدینه و مزاحم تلفنی ام
آدینه 29 بهمن ۱۳۹۵ - 17 فوريه ۲۰۱۷


می دانی!؟ باور بکنی یا نه من نمی دانم چرا او هر آدینه به من زنگ می زند. یک بار هم نشده که زنگ نزند. طوری شده است که دیگر بخودم قبولانده ام هر آدینه یک مزاحم تلفنی دارم. مزاحم تلفنی ای که دیگر به آن عادت کرده ام. می گویم  عادت کرده ام چون اگر زنگ نزند یا دیر زنگ بزند، تا وقتی که صدایش را در روز آدینه نشنوم؛ انگار یک چیزی گم کرده ام. یعنی نه اینکه براستی گم کرده باشم!، شاید بهتر باشد بگویم منتظرش می مانم. بله. منتظرش می مانم. منتظر که زنگ بزند!
اصلا هم به این نیست که کجا باشم یا چه بکنم. می دانم که زنگ می زند. هر بار هم برایش توضیح می دهم اما ماجرای نرود میخ آهنین بر سنگ است. آخرین بار هنگامی که زنگ زد کنار آبراهی همراه با رفیقم قدم می زدم. قدم زدنی از آن دست که از دیو و دد ملول باشی و انسان آرزوت باشد. گل می گفتیم و گل می شنیدیم که تلفن زنگ زد. همیشه هم که زنگ می زند شماره اش نمی افتد یعنی نمی توانم بفهمم چه کسی زنگ زده است. دو سه نفر از دوستان فرهیخته ام هم همین جور زنگ می زنند و به هوای همانها هم جواب می دهم. هنگامی که او زنگ زد بخیال اینکه یکی از دوستان است جواب دادم. دیدم ای دل غافل آدینه است و حواسم نیست! و صدایش را که شنیدم برق از هزار ناکجایم پرید و همینطور که در خود شگفتی ام را بالا و پایین می کردم از این که حتی خارج از کشور هم به من زنگ می زند!، پاسخ دادم. بخودم گفتم: اینطور نمی شود! باید یک جایی جلویش را بگیرم. دیگر شده است یک پای ثابت روزهای آدینه ام. نکند او عادت کرده است به این بهانه به من زنگ بزند!؟ ولی..... نه! امکان ندارد مگر دیوانه است!؟ خوب وقتی سنگ مفت گنجشک مفت باشد بعید هم نیست!
اول بار که زنگ زده بود، به روال همیشگی یا شاید برخورد متداول و متمدنانه! صمیمانه و نیز مودبانه برخورد کردم یعنی بقول معروف خیلی تحویلش گرفتم. اینطور که به حرفهایش تا آخر گوش کردم. و دنبال راه چاره ای گشتم تا در چارچوبِ کاری و محدودیتهایی که داشتم، کمک  کنم.  می گویم محدودیت برای این است که مستقیم با هیچ ارباب رجوعی نباید تماس بگیرم بلکه هر تماسی باید از سوی اداره ی مربوطه باشد که با آن در ارتباطم. ولی با این یکی جورِ دیگر شده است. گاهی فکر می کنم همین برخوردم با او،  باعث شد که هر آدینه به من زنگ بزند. خوب، سرِ کارش بود و شاید هم خوش به حالش می شد یکی را هم سرِ کار بگذارد و من تنها کسی بودم که می توانست یا می خواست سرکار بگذارد! من از کجا بدانم!؟ شاید هم مصداق این بود که نیکی چو از حد بگذرد، نادان بد عادت می شود![1]
صدایی سالمندانه دارد. صدایی مهربان، آرام، صدایی که انگار کسی بخواهد کارش را خوب انجام دهد. کسی که می خواهد ساعت کاری اش، کاری کرده باشد. کاری که گویی وجدانش را هم آرام کند.  زنی سالمند بنظر می آید با صدایی سالمندانه که هنوز دل به کار اداری اش داده است.
اولها بنا به عادت شرقی ام هنوز، با احترام و حتی خیلی "نازش را بروم" پاسخ می دادم. بعدها که تکرار
شد، کمی از آن حال و هوای شرم، احترام و محترم داشتن فاصله گرفتم و جدی تر شرح دادم که زنگ زدنش به من اشتباه است. باید از راه سازمانی که من با آن کار می کنم، با من تماس بگیرد و زنگ بزند.
ولی باز آدینه پسین تلفنم زنگ می زد و صدایش می آمد که هم خیالم خوش بحالانه می شد که
سرانجام زنگ زده است!  و هم وا می ماندم از شرحهای تکراری که انگار می بایست یک پاسخم را در
نواری، جایی، پر می کردم و با صدای تلفنِ او می گذاشتم  برایش پخش شود و از تکرار کردن آن راحت می شدم. حالا فقط به همین سادگی ها هم نبود و نیست! طوری شده است!  که بیرون از هلند هم به من زنگ می می زند!
تازه فقط این نبود یعنی فقط تکرار یک مزاحمت روز آدینه نبود. فقط یک کار اداری نبود. از کارش می گفت و اینکه نمی داند چطور با او یعنی یکی از اربابِ رجوعش!، که من می بایست از نگاه او، مترجمش بوده باشم چه بکند. با مهربانیِ دوست داشتنی ای می گفت: باید کمکش  کنم اما نه او زبان مرا می فهمد نه من زبان او را.
و همین می شد که دل سنگ هم اگر بود!، آب می شد. ولی خوب مقررات  کاریم اجازه نمی داد
مستقیماً وارد یک قرارِ کاری در یک پرونده می شدم. همه قرارها می بایست از سوی اداره ای باشد که
در خدمتش بودم!
و کاری اش هم نمی توانستم بکنم یعنی دست من نبود و هر چه برایش توضیح می دادم انگار خوش داشت زنگ بزند و شاید کاری کرده باشد.  و من هم هر آدینه با تلفنش باید برایش توضیح می دادم.
و این تکرارِ یک چیز که هر بار در موردش هم توضیح می دهی یک جور خسته کننده می شود و همین شد که آخرش به سرم زد از شرش راحت شوم. وقتی آدینه ای رسید و او هم زنگ زد، گفتم:
- ببین همین  الان شماره ام را در پرونده ای که رویش کار می کنی پاک کن و من اسم شما و اداره ات را و آن که مرا با او در پرونده ات سر و کار گذاشته ای، به اداره مربوطه می دهم و می گویم  که شما هر آدینه در این رابطه مزاحمم می شوید! چندبار باید توضیح بدهم که شما مستقیماً نباید و نمی توانید با من تماس بگیرید!؟ چندبار باید بگویم که شما از طریق اداره ی مربوطه ام باید با من قرار بگذارید!؟ چندبار....

اما او حرفم  را قطع کرد و با همان آرامش و فروتنیِ سالمندانه اش گفت:
-         پس نمی توانی کمکم کنی!؟

ماندم جز تسلیم چه می توانم بگویم!؟
با این همه ته ی دلم یک جور ترس هست. یک جور بی قراریِ خوش بحالانه!، یک جور که حس می کنم چه خوب که روزهای آدینه او زنگ می زند. صدایش را می شنوم. هم او حس می کند که کاری دارد انجام می دهد و هم من حس می کنم که علی آباد هم شهر است!
امروز آدینه است. از صبح منتظر تلفنش هستم و او تا این لحظه زنگ نزده است. دلم می خواهد صدایش را بشنوم. ترسی در دلم جان گرفته است. یک جور نگرانم. بخودم می گویم:
-  نکند چیزی اش شده باشد نکند دیگر نباشد!، نکند......
بخودم نهیب می زنم:
-     خُل شده ای! زده است به سرت! آن وقت که زنگ می زد، خودت را می گرفتی حالا که زنگ نمی زند، این جور.......این آدینه زنگ نزد، آدینه ی دیگر حتمن زنگ می زند.

منتظرم.
یک هفته باید منتظرش باشم. شاید زنگ بزند. چه خوب می شود اگر زنگ بزند!


[1] سعدی: نیکی که از حد بگذرد، نادان خیال بد کند.

دوشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۵

سه‌شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۵

دو شعر - گیل آوایی



سرکشی ام را باد
فریادم را توفان
اندوهم را ابر
سکوتم را جنگل
و هوار مرا
مادری می داند به خونخواهی دلبندش.

پوم تاکِ قلب من
بغض کودکی ست به لج
که گم شده است میان انبوه رهگذرانی مترسکوار در گذر!
آه
بیگانگی غریبی ست
منِ من
با من!
در نا به گاهانِ هماره ای
که نه به زمان است
نه به روزگارِ من!

2
دستها
برای بدرودند
این روزها
نه درود!

و نگاهها
خریدارانه حریصند
به چنته ای
که هیچت میانه ای نیست
رهباخته ای مانی
ناجور
به کاسبکارانه زمانه ای اسیر
بی دلبخواه!

پنجشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۵

بی نام - گیل آوایی




شبی چون همین شب
یک شمع
دو پیاله
دو سایه با هم خواهند گفت
بی ما!

2
عکسهای ما هم چندی
در قابهای فراموش شده
بر دیوار
یادها را قسمت می کنند
کسی چه می داند
شایدسایه ای
در افشانِ روشنای پنجره
کنار بزند بادِ بازیگوش
پرده ای که دلت می گیرد از آن
غبار برگیرد
از نگاه ما
که می نگرد باز
بی آشنایی
بی دیدار

 3
خیره نگاه می کنی
به جایی که هیچ جا نیست
هستی وُ نیستی
بسانِ ویرانی به آوار خویش

پرنده ای به ناگاه
می دزدد نگاه ترا
نیستت هست می شود
به همین سادگی!
 .

سه‌شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۹۵

یک شعر کوتاه - گیل آوایی



سایه های بازیگوش
افشانِ گیسوی شب بر شانه های خیابان
رقص باران وُ سوسوی برگ
سرک کشانِ گاه به گاهِ باد
در گذری آرام
گام به گام
رام
سمفونی تنهاییست
شب و هوهوی باد

یک خیابان
یک رهگذر
یک شهر با هیبت هیولایی لمیده
در سایه  روشنِ چراغانی

آوازِ بی صداییست
نجوای غربت غریب.

سکوت می درَد
مست!

سه‌شنبه، دی ۲۱، ۱۳۹۵

در تعقیب خودم! - گیل آوایی



در تعقیب خودم!
همیشه با من است. وقت و بی وقت ندارد. در خواب و بیداری، در بیداری وُ خواب؛ با من است. چند وقتی ست که از جدلهای او خسته شده ام. حوصله ام را سر می برد. گاهی چنان می شود که حالم از او بهم می خورد. دست بردار هم نیست. لحظه ای هم رهایم نمی کند دنبال من است. دنبال من یعنی نه اینکه فقط دنبال من راه بیفتد بلکه در هر حالی که باشم با من است انگار که کارش شده باشد به هر کنش و واکنش من دقت کند. مو از ماست می کشد. ذره ای هم گذشت ندارد. بیرحمانه اعتراض می کند نه فقط به هر چیز بزرگی یا جدی ای بلکه برای هر چیز کوچک و ساده ای هم به جانم می افتد. گاه می شود تا مدتها با من جر و بحث می کند آنقدر که بجان می آیم.
تصمیم می گیرم من دنبال او بیفتم. تصمیم می گیرم بجانش بیفتم. همان جور که برای هر چیز و ناچیز به من گیر می دهد، به او گیر دهم. می خواهم مثل خودش که آتش بجان من می اندازد و مرا بخاطر هر چیز و هر کس و هر پدیده و رویدادی به بازخواست می نشیند و حتی به چالش می کشد، بجانش بیفتم. همان بلا را سرش بیاورم که بر سر من می آورد.
خسته شده ام. اینطور نمی شود که بیرون گود باشد و در جهانِ فکری اش، از من بازخواست کند. هر چه این زمان و این جهان و این همه ناروایی و نابرابری و ناگزیری که اصلا هیچ چیزش به من نیست، از من می خواهد چنین و چنان کنم، باشم، بگویم، فریاد کنم، اعتراض کنم. اگر آنطور که می گوید و بازخواست می کند نباشم و نکنم و نگویم، طوری می شود که همه دنیای مرا سرم آوار می کند. تا می آیم اعتراض می کنم می گوید باید از خودت شروع کنی! همین گفتن می شود به هزاربار زبانم را داغ کردن! چنان این موضوع را واکاوی می کند به رخم می کشد که انگار همان لحظه باید بشوم آن جغله ی انتحاری به هزار تکه شوم یا آن جوانی سالهای ماجراجویی که اسلحه بردارم و سرود خوانان زمین را به آسمان بدوزم دنیا را دگرگون کنم! حالا اینکه چه هست و نیست و چه هستم و نیستم یک طرف، دنیا را تغییر دادن یک طرف. حرف هم می زنم آخرش می رسد به این که تنها نیستم ما بسیاریم! می بینید!؟
به سرم زده است حتی اگر شده کمی هم من سر به سرش بگذارم! یک طرفه که نمی شود!؟ می خواهم وارونه اش کنم. یعنی من بجان او بیفتم. می خواهم بفهمد که ماجرا چیز دیگری ست. می خواهم  بفهمد که کنار آمدن با خود فرق می کند تا در آوار، ویرانه شدن!، بی آنکه ذره ای حتی تغییری در آوار ناگزیر این جهانی و این زمانی بوجود بیاید. خودویرانی وحشتناک است. تازه برای همین خودویرانی هم سین جیم شوی! مگر می شود!؟ کجای کار بودن بجهنم! اینکه برای هر چیز و ناچیز بازخواست شوی، مثل هیمه ی آتشِ خودافروخته شدن است.
حرف حالی اش که نمی شود هیچ! بلکه همان حرفهای مرا بالا و پایین می کند. گاه به پوزخندی واکنش نشان می دهد!، گاه تمام اندوه دنیا را سرم آوار می کند!، گاهی چنان می شود که انگار یک تنه باید زمین و زمان را بهم بریزم! هر جانی و جنایتکار را به محاکمه بکشم! تازه فقط به محاکمه کشیدنِ به این سادگیها هم نیست بلکه تمام حقوق انسانی و منطق برابری و کرامت و حرمت انسانی را در موردشان رعایت کنم! یک طرف چریک بازی ام می گیرد که همه شان را به رگبار ببندم همین وقت است که صدایش در می آید: هی! به رگبار بستنشان می شود همان منطق آنها! پس فرق تو چه هست!؟ می مانم از این همه جر و بحثها! چه مرگش است منِ من که بجانم می افتد! هر کاری کنم دست بردار هم نیست.
به هر روی با خودم کلنجار رفتم. نشستم فکر کردم. راههای زیادی بنظرم رسید. اما دیدم هر کاری کنم، هر راهی بروم!، باز ساز خودش را کوک می کند. گفتم محلش نگذارم! بگذارم هرچه می خواهد بگوید بحث کند سرم را ببَرد! کلافه ام کند! هر کاری می خواهد بکند بکند محلش نگذارم.
آنقدر این کار را ادامه دادم که حس کردم نیست. رفته است. هیچ نشانی از او نیست. گاهی دلم تنگ می شود می خواهم باشد بگوید فریاد کند اعتراض کند اما خبری نیست.
نه در بیداری ام پیدایش می شود نه در خوابم. روزم بدتر از شبم شده است. نیست که نیست. مرده واری متحرک شده ام سر به هر چه پیش آید خوش آید!. خودم نیستم. از خودم دور شده ام. اینطور بودن فاجعه است. وحشتناک است وحشتناک!. روزمرگیِ بی چرا زنده ای که بود و نبودش فرقی نکند! مگر می شود اینطور ادامه دهم. نه. امکان ندارد. دلم برایش تنگ شده است. می خواهم باشد. بگوید. بحث کند. چون و چرا کند. بجهنم هر چه می خواهد بگوید بگوید هر چه می خواهد بکند بکند ولی باشد. دلم برایش تنگ شده است. دلم به هزار فریاد منِ مرا فریاد می کند. در تعیقب منِ من هستم. و چقدر سخت است در تعقب خودم باشم و پیدایش نکنم!

ناتمام

(حسی داشتم و خواستم بنویسم و نوشتم. این شد که خواندید! شاید دوباره سراغش بیایم! فعلاً همینطوری اش را بخوانید. شاید با نانوشته ام! حس مرا حس کنید! کار است دیگر! کسی چه می داند!)

دوشنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۵

یکشنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۵

یکشنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۵

شعرعکس


دو پاره شعر-گیل آوایی



سوسو ستاره واری آویز
آینه-پنجره  ای به تماشا
کرشمه شعله ای صبور
دلم را برده است
پیاله ای پا به پای من
حیرانی ی مرا می پاید!
دلم بر بال خیال سفر کرده است دیار!
آتشفشان فشفشه ای هوار می زند
کریسمس است گیله مرد! کریسمس!

2

انبوه سیاهی ست شب
نه ستاره ای نه ماهی
چنگ می زند باد
دیوانه وار
شبحی سرگردان
آنسوی پنجره تاب می خورد
بی برگ!