جمعه، مهر ۰۳، ۱۳۹۴

یادی از لطفی - گیل آوایی



یادی از لطفی
یکی از خوشبختی های لطفی این بود که هرچه بود و نبود را وا داد و دل به دریا زد و برگشت ایران! و برای مردم و با مردم زد و خواند و مُرد!
می گویم مُرد نه به معنای مردنی که نباشد و نیست بلکه از نزدیکترین دورِ به هزار باره مردنِ هر روز رها شد و خود را رساند به خاک، به مردم، به دیاری که هر لحظۀ غربت به هزار باره سفرش بود به آن مردم، به آن دیار، به آن خاک..... رفت و همانجا آخرین فریادهایش را زد و مُرد!
به همین سادگی!
چه خوشبخت بود لطفی!
می گویم خوشبخت بود برای این که هزار دلیل برای این حرفم هست. هزار دلیلی که به هزار زبان هزاران بار در این سالهای غربت گفتم و فریاد کردم و می کنم هنوز! و لطفی این بخت را داشت و آن میدانی که بتواند فریادش را بزند و با مردمش بگوید و بنوازد و بمیرد!
و مُرد!
و چقدر دلم همان مردن را حسرت می کشد! حسرت که با مردمم و در خاکم و در تمامِ تا مغزِ استخوانم آشنا بمیرم!
این را می نویسم چون باز باری دیگر، به هزار باره ای دیگر، با زخمه های لطفی خلوت کرده ام و بودنش، کوچ کردنش و غربت به هزاردردِ کمرشکنش و بازگشتنش به خاک را به هزار حس و فکر و یاد مرور می کنم و دل به هوای هزار حسِ زخمه هایش پرواز می دهم.
می دانی!؟
ما در این سالهای سیاه، این سالهای خون، این سالهای در به دری، این سالهای جنایت، جهل، سالهایی که برود و بر سر هیچ نسل دیگری از ما آوار نشود، خون گریستیم.
خون گریستیم از همۀ ناروایی هایی که بر سرمان آوار شد. بر سر ما و خاک ما آوار شد. بر سر ما و مردم ما آوار شد. سالهای تا مغز استخوان ما بیگانه و نا آشنا و نابجا و نا روا!
و لطفی را می گویم و لطفی را می بینم و لطفی را حس می کنم با همۀ آنچه که ....................
بگذریم................... نانوشته های مرا شما بخوانید!
 همین!

پنجشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۹۴

ماحرمت این خاکیم

ماحرمت این خاکیم
گیل آوایی
اکتبر2011
این دشت
کوله ی کدام میراث بر دوش می کشد
که طوفان هزار فاجعه می رماند هنوز
آوازهای غم انگیزیست
خیل سواران در کوچ
کرانه به تاراج
تاخت زدن
باتو از کدام داغ بگویم
دردهای غریبی است
غریبانه نگاه مات
باران هزار آرزو می گیراند
آه
که این خاک را
ما به شهادت نشسته ایم
گلگونه های سیاووشان خاوران
ما
باری
حرمت این خاکیم رهگذر
شاید راهی زودگذر
یاد نماند ترا
شاید آوایی گم
چونان نای گم پرنده ای
در برگریزان این دیار
بازبگوید هوارِ ما
که ما
داغ هزار فاجعه ی خاک بردوش کشیده ایم
دلم بیتاب سربداریست
شعله کشان ِجنگل ِ مشتهای به خشم
دردی هنوز
سوگواره های دشت می سراید
وای اگر حرمت خویش ببازد خاک
وای اگر رهگذری دست بر نیارد
هوی اینهمه فریاد
کوله ی هماره دشت است انتظار
هر روز مرگ
هر روز زندگی
پاندول واره ی بیتاب
طوفانی دیگر
یا انتحاری
به میراث خاک
2
مشتی اگر بیافشانی
تنها دستهای به یاری هم
خرمن آوازهای شاد
رنگین کمان بودنمان حک می کند
بر آسمان بی آفتابِ خاک
تو
من
ماییم باز
هوار بودن این جاری
تلاطم خوابهای پریشان
از چه هیمه ی دعوایی
که نه از ماست
نه با ماست
برماست
برما
ضجه های نهفته ی بیغوله ها
شهر می آشوباند هنوز
دارها به زبان دیگری می گویند
چارپایه جنبان گزمه خو
کابوس می هراسد
زین دارهای به لبخند
شاهدانند سرکشان سربدار
جنگل بیتابانه می سراید هنوز
از چه سر در گریبان بی مشت
آی
حرمت این خاکیم
رهواره های هماره ی بودن
تاریخ از گرده ی ما گذشته است
سر در خاک
سر به دار
سرو سرو سبز
سبزانه سرودن ِاین آواز
باز
وقت است وقت
بخوانیم
زندگی

چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۴

با تو ام اما به خود می گویم از تنهایی ام - گیل آوایی



با تو ام اما به خود می گویم از تنهایی ام
چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۴ - ۱۹ اوت ۲۰۱۵
.
با تو ام اما به خود می گویم از تنهایی ام
بین کجا شد کارِ ما زآن شور وُ آن شیدایی ام

روزگارِ ما چنین شد با هم اما بی همیم
ای دریغا زآن همه پروا وُ بی پروایی ام

اشک شوقم بود لختی با تو باشم، ای دریغ
تو نبودی، نه نبودی همرۀ سودایی ام

تشنه ات بودم، بسانِ خاکِ بی باران دشت
عاشقت بودم چه خشکاندی دلِ دریایی ام

مستم اکنون در پناه باده می گویم چه سود
می ندانی، نه ندانی!، مستیِ تنهایی ام

مانده از دیوانگیهایم، چنانم باز لیک
آتشی سوزنده مانم زاین دلِ سودایی ام
(آتشی سوزنده مانم گرچه خاکی، خاکی ام!)

با همه اندوه، شورم، سرکشم، هستم چنان،
کز هوار خویش ماتم شوردشت[1] آوایی ام

حرمتِ تو نه!، که دل دادن مرا شد کارزار
گرچه مستی می دهد دیوانه دل رسوایی ام!
 ( با همه اندوه، شورم، شعرِ گیل آوایی ام)
 .


[1] اشاره موسیقیایی ست.

سه‌شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۴

ایستگاه مرکزی قطار اوترختUtrecht هلند - گیل آوایی



ایستگاه مرکزی قطار اوترختUtrecht هلند
گیل آوایی
24اگوست  2015/  2شهریور1394
روزهای گرمی را پشت سر گذاشته ام. امروز  هم بهتر از روزهای پیشین نیست. تنهایی ام بهم خورده است.  خسته شده ام. می خواهم به تنهایی ام برگردم اما نمی شود نه اینکه نمی شود بلکه نمی توانم. دل کندن از همدلی ها و مهربانیهایی که با من قسمت شده است، بیشتر از آن وسوسه ام می دارد که بخواهم به تنهایی ام فکر کنم. فکرِ به تنهایی را کناری می نهم. محلش نمی گذارم. تنهایی را آویزان می کنم به همان حسِ غربتی که دیگر حتی غربتش نمی توان گفت. آن هم وقتی که می بینی یارانت در دیار، غریب تر از تُوی در دیارِ غربتند. این  حرفها را کنار می گذارم. نمی خواهم به غربت فکر کنم. از فکر کردن به آن هم خسته شده ام. حسِ آشکار و نهان آن را هم در حاشیه حسهای خوب می گذارم. آن همه زیر سبیلی رد کردن را تن داده ام این هم رویش! به کجای این زمانه و روزگارِ بی همه چیز برمی خورد!. وقتی روزگار می گویم >>> ادامه>>>

دوشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۴

اشکِ پنهانیِ ما، جز آینه دیدار نیست - گیل آوایی



همینطوری! تا فرصتی دیگر و نگاهی دیگر!

 .
اشکِ پنهانیِ ما، جز آینه دیدار نیست
یا نشستن در کنارِ آب، گفتن کار نیست

با نگاهِ خود در آیینه شکستن رسمِ ماست
وین چنین مستانه آری لحظۀ هشیار نیست

باده می داند هوارِ جرعه جرعه بی کلام!،
هق هقِ با خود،که جز خود همدم وُ همیار نیست!

پرده های سازِ تنهایی دلت داند خموش!،
ورنه تندر هم چو فریادِ تو دل-آوار نیست

اشکِ پنهان را نگاهِ آینه ست حیران وُ مات
حرفها دارد دلت، اما به لب گفتار نیست

آن که از تن ها گریزد رازِ تنهایی که نیست
جان من تن ها به تنهایی بجز انکار نیست

دستها با هم صدایی شور و آوایی ست، لیک
گر که تنهایی چنان، بی بهره وُ بی بار نیست

خودشکن هم، خلوتِ خود می کند آوارِ جان
گرنباشد سوزِ دل در تو دلت هم زار نیست!

اشک پنهانی وُ جام وُ تلخیِ شهدِ شراب!
وایِ فریادی که با آن زخمه های تار نیست!
.

جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۹۴

من عاشقه تی چشمه سیایم بلا می سر- آواز - گیل آوایی


یکی از وسوسه های تاسیانی در غربت همین است که زمزمه ای ناخودآگاه و بی اختیار بر لبانت جا خوش می کند و وقتی بخود می آیی می بینی که ساعتها داری زمزمه اش می کنی!! و همین وقت است که بخود نهیب می زنی: چی خانداندرم آخه( چه دارم می خوانم)!!!؟؟؟
و این بلا می سر هم یکی از همین زمزمه های نابگاه است بی آنکه بخواهم بقول ما گیلکها " من مرا قوربانانه!" هنرنمایی کنم. هر چه هست با شما قسمت می کنم
با مهر
گیل آوایی


من عاشقه تی چشمه سیایم بلا می سر
بی تو هاچینه خاکه هوایم بلا می سر

تی واستی کرا سرخوشمه سبزه بهاری
هیستم جه تی شورم تی فدایم بلا می سر

شب وختی آیی جنگله گیسو بدایی باد
من مسته تی او شور و صفایم بلا می سر

زیبایو لوندی تره بولبول خوانه آواز
بیخود نی یه تی دس هاچینه موشته پلایم بلا می سر

می جانو جهانی تره می دیل کونه پرواز
من سرخوشه تی جولو نیگایم بلا می سر

دریا تویی جنگل تویی می زندگی آتش
عشقی بوخودا من تی فدایم بلا می سر

دونیا می شینه وختی بایی می کشه باناز
آتش کرا بم سورخه طلایم بلامی سر

پاک ول ولا بوم بسکی تره خوانمه آواز
دونیایا دوارست تره من ولوله کایم بلا می سر

فان در گیل آوایی چوتو مسته تی غزلزار
دیوانه منم تی سپره هرتا بلایم بلا می سر


ترجمه فارسی

من عاشق ِ چشم سیاه تو ام عزیزم
بی تو خاک ِ هوا هستم عزیزم

بخاطر تو سرخوش و سبز بهاریم
از شبنم تو خیسم فدای تو ام عزیزم

وقتی شب جنگل گیسویت را باد می دهی
من مست آن شور و صفای تو ام عزیزم

زیبا و لوندی، برای تو بلبل آواز می خواند
بخاطر تو سبزم مثل بهارم عزیزم

جان و جهان منی برای تو دل پرواز می کند
من سرخوش گونه و نگاه تو ام عزیزم

دریا تویی جنگل تویی آتش زندگی منی
عشقی بخدا، من فدای تو ام عزیزم

دنیا از آن ِ من است وقتی در آغوشم بیایی با ناز
آتش می شوم سرخ طلایم عزیزم

دیگر بازیگوشی شده ام که برایت آواز می خوانم
تمام دنیا پیچیده که من برای تو اینگونه بازیگوشم عزیزم

نگاه کن چگونه گیل آوایی مست غزلزار تُست
دیوانه منم سپر هر بلای تو ام عزیزم

.

دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۴

این روزها انسان بودن یا نبودن، بحث در این نیست! - گیل آوایی



حسی، چیزی، فکری  درمن بود  و خواستم بنویسمش و این شد که می خوانید( اگرچه هنوز هم مطمئن نیستم در وبلاگم بماند یا نه!):

این روزها انسان بودن یا نبودن، بحث در این نیست!

چند وقتی ست که فهمیده ام آینۀ فرهنگ حکومتی شده ام که ۳۵ سال روی من کار کرده است. با عکس و پوستر و بلندگوها گرفته تا رادیو و تلویزیون و روزنامه و هر راهی که شده از من آن ساخته که هستم. خوب به خودِ آدم هم البته بستگی دارد. هر چه بوده یا هست اینطور شده است که دیگر شک ندارم دوستیهایم فصلی ست. یا شاید هم بهتر باشد بگویم کیلویی ست. تازه به همین هم بسنده نمی کنم. یعنی بستگی دارد چه بخواهم! یا شاید بهتر بگویم کاری با کسی داشته باشم، چیزی از کسی بخواهم.
یعنی انسان بودن یا نبودن بحث در این نیست! سودی داشتن، مسئله است. چه کاری دارم و برایم چه سودی داری مهم است وگرنه هرچه باشی، حکایت است بگوشم!
صمد بهرنگی به من می گفت چوخ بختیار. بچه های چپ خیلی چیزها می گفتند، یعنی می گویند! از خورده بورژوا گرفته تا لمپن پرولتر. گاهی هم باد به پرچم!، تازگیها این اسمها عوض شده اند. ساندیسخور لقب من شده است. خوب همیشه همینطور بوده ولی ساندیسخور مثل طاغوت مثل مستضعفان مثل دریاخوار، کویرخوار و خیلی اسمهای تازۀ دیگر، از زبان همین تازه به دوران رسیده های صدقه بگیرِ به دلارهای نفتی رسیده!، به فرهنگ زبانی/ سیاسی ما اضافه شده است. اما هر چه که باشد یا نباشد، نمی دانم چرا نمی فهمند که با چارتا شعار دادن چه اشکالی دارد آدم ساندیس گیرش بیاید!
تازگیها هم متوجه شده ام گاه گاه از سوراخ سوزن می روم اما از دروازه نمی روم. اصلا دروغ چرا!؟ سوراخ سوزن یا دروازه بستگی دارد چه چیزی برایم داشته باشد. اصلاً آدمی برای من بر اساس همین نفعی داشتن یا نداشتن معنا دارد. جا دارد. اینکه کسی چه می تواند بکند!، مهم است!. البته یک کسی هم کاره ای باشد روزی به دردم می خورد!، برای همین تا وقتی یک کاره است، برایم عزیزتر است!
هرجا می روم نگاه می کنم ببینم چه چیزی گیرم می آید. یعنی بنا به شرایط، برخورد می کنم. خوب وقتی حاجی بودن خوب است می شوم حاجیِ دو آتشه! البته تازگیها حاجی شدن زیاد هم خوب نیست! خوب دیگر یک چیزهایی به آن اضافه شده است که یقۀ آدم را هم می گیرند! به هر حال به این که می رسم زیر سبیلی رد می کنم. مثل همۀ چیزهای دیگر. اگر جایی حرف از اومانیسم باشد، می شوم اومانیستِ دو آتشه!، اگر حرف از فمینیست باشد، اصلا زن ذلیلِ مادرزاد می شوم!، اگر بحث از ریاضی باشد، انشتاین پیشم لنگ می اندازد!. میان آخوندها باشم چنان می شوم که آیت الله انگشت به آنجایش حیران می ماند! میان دانشجویان اگر باشم باور کنید چنان می شوم که هیچ کس شک نمی کند که دانشجو نیستم!. خوب بیشتر دانشگاهها را همین مُنگولها بهم می زنند. مثل خودم. یعنی من هم یکی از آنها. در محل هم داستان همینطور است. اگر بقال باشد که دیگر چه بهتر! چنان قابش را می دزدم که بهترین را برایم ارزانترین حساب می کند. قصاب محله کشته و مردۀ من است. بهترین گوشت را به من می دهد. چنان شده ام که باور کنید هیچکس از دست من سالم در نمی رود! یعنی تا چیزی را که می خواهم نگیرم وا نمی دهم. اگر لازم باشد علیل و ذلیل می شوم! اگر لازم باشد چنان بخاک می افتم که یارو خجالت بکشد. باور کنید پیش آمده با گریه ای که دل سنگ آب شود، کارم را پیش برده ام! تازه وقتی حرف از کرامت وُ شرافت باشد که دیگر هیچ! نلسون ماندلا باید برایم سوت بزند! اسقف توتو باید….. اصلا آن طرفها را کار ندارم. اینها برای روشنفکر بازی خوب است. من که نمی خواهم اینجا با شما روشنفکر بازی در بیاروم. داشتم از خودم می گفتم چه آدمِ باد به پرچمی شده ام! چطور هر کرامت و شرافت انسانی را باخته ام. طوری شده ام که در چشمان طرف نگاه می کنم دروغ می گویم! طوری شده است که طرف می داند دروغ می گویم!، دارم گولش می زنم!، ولی باز مثل من ادای مرا در می آورد یعنی….. خوب اینطور شده. یعنی اینکه من که اینطور نبودم اینطورم کردند. شما نگاه کنید آدم بخواهد ۳۵ سال این چیزها را ببیند که دم به ساعت از رادیو و تلویزیون و مسجد و نماز جمعه و….. در کلۀ آدم بکنند و هر وقت هم گذرت به آنها می افتد، باید قاعده بازی شان را رعایت کنی تا خَرت از پل بگذرد! خوب همین می شود که شدم!
خوب وقتی یک آیت الله که آه نداشت با ناله اش سودا کند. وقتی که با صدقه و خیرات و نذر و نیاز روزگار می گذراند با همین دین فروشی و الله بازی هایش به چنان مال و مکنت و جاه و مقامی می رسد که حتی خدا هم جرات نمی کند سراغش بیاید، چرا به من خرده گرفته شود که حالا ساندیسخورم می گویید!؟ اصلا می دانید همۀ اینها وسیله ام شده اند که کارم را پیش ببرم. یک جور خودم را توجیه کنم اینکه چرا به این روز افتادم. شما ببینید چه کسی می توانست یا اصلا بخودش اجازه می داد که برای صاحب زمان جُک بسازد یا برای امام حسین چنان قرتی بازی هایی راه بیاندازد. امامزاده ها که دیگر هیچ! وقتی امامزاده قلقلی می شود و ناگهان امامزاده بیژن قوم و خویش امامزاده ها!، از من که دیگر هیچ! می شوم همینی که دارم می گویم. اصلا می دانید دیگر آن زمان گذشته است پوفیوز حرف بدی باشد یا جاکشِ فلان فلان شده یا دزد یا آدمکش شکنجه گر چه می دانم همه اینها را وقتی  کنار هم می گذاری، می شود همان مدینۀ فاضله که فضله از سر و کول جامعه بالا برود.
حالا من هیچ! شما کلاه خودتان را بگذارید قاضی بشوید! خودتان چند تا از شناسه های مرا دارید!؟ البته می دانم هیچکدام شما ندارید. فقط من دارم. منم که داشتم از خودم می گفتم! خوب گاهی حواسم هم پرت می شود. اشتباه می کنم. اصلا آدم اشتباه می کند. هر کس اشتباه می کند. الان که دارم از اشتباه برایتان می گویم، همینطوری به فکرم رسیده که واقعا آدم همیشه می تواند هر اشتباهی بکند!؟ کاش می شد می گفتند که هر اشتباهی را هرکسی نمی تواند بکند! ولی آن وقت من چکار می کردم!؟ من که حالا گاهگاهی از سوراخ سوزن می روم اما از دروازه نمی روم!؟ خوب آدم خسته می شود. من هم همینطور. فکر می کنم وقتی اینطور می شوم همان وقت است که از دروازه هم نمی روم! این هم شک نداشته باشید که به اقتضای زمان است. حالا کمی لازم است که این جور باشم. به هر حال پس از ۳۵ سال حکومت کسانی که در خلوت آن کار دیگر می کنند، یک جورهایی شده ام آینۀ همۀ آن شناسه هایی که کثافت از سر و کول آدم بالا می رود!، ولی هیچ کس بروی خودش نمی آورد!. نه….نه….منظورم هیچکس، فقط خودم را می گویم. چون داشتم از خودم می گفتم که…….ولی…… ولی تو که…………………
نه….
بی خیال!

همین!

11 خرداد1394

جمعه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۴

چاپ و انتشار رمانِ همه هیچ

""رمان همه هیچ، ماجرای عاشقانۀ یک مهاجر با کشیش زنی ست که در اوج اومانیسم ستودنی، از دل یک گذار هیجان انگیز خواننده را به نگاهی تازه، فکری دوباره نسبت به باورها و روزگاری که بوده و هست، با خود می کشاند... و آنچه که با خود دارد و آنچه که بر می گیرد جایگزینی پارادوکسی..... 
باید خواند. همین.""

جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۴

بیشتر به یک ترانه می خورد تا......................! - گیل آوایی



شعرواره ای ناتمام بی انتها!!! همینطور ول کن نیست تمام شدنی هم!
هر چه هست شاید خواندنی باشد برای شما هم!
بیشتر به یک ترانه می خورد تا......................!
.
چون ابر غم
بر چشم من
باریدنش می گردد آغاز،
دل می کند یاد تو با هر آهِ من
چون زخمۀ ساز

آن گه
که با هر زخمۀ تاری
کنی هر واژه ام داد
با سوزِ جانسوزی
به هر فریاد، من می خوانم اواز

وقتی که
بیتابی
بجانم افکند آتش
کنم فریاد
فریاد
آه از سکوت تو
چو بغضی در گلو
می خوانی ام باز

ای همرۀ من، ای تو من،
بی تو چه سازم،
ای وای وای، هنگام، بر بام خیالم
آن گه
که با دل می شوی جانانه همساز

چون مخملِ ابری،
گهی آرام آرام
با هر نفس آیی،
خرامی،
آه، بی تا
گاهی چنان
عشوه گری
شوری
شراری
می کنی ناز

دردا چنین چون خاکِ من،
نزدیک وُ دوری!

دوری چو من با من!
بسانِ رقص دریا!
موجانه مستی مست! می آیی خرامان!
وآنگه گریزی چون خیال من به پرواز!

ای تو هماره بودنِ همراهِ در راه
ای راه
ای بیراه
ای رهوارِ پُر راز!

لیکن
گریزی چون خیال من به پرواز!
.

یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۴

کودکی بزرگسالانه یا بزرگسالیِ کودکانه - گیل آوایی



در همسایگی ام یک کلیساست. این کلیسا در هفته یک روز دیوانه می شود. آن هم روز یکشنبه است. آن هم در این روز دوبار دیوانه می شود. می گویم دیوانه می شود باورتان نمی شود ولی براستی دیوانه می شود انگار این پا آن پا می کند تا ساعت 9 بشود آن وقت است که ناقوسهایش نه یک بار نه ده بار بلکه اصلا راستش تا حالا نشمرده ام ولی انگار تا همۀ مردم را به کلیسا نکشاند دست بردار نیست این کار را هم دوبار انجام می دهد یکی همان 9 صبح و دیگری شش غروب! این یکشنبه هم چنان شد. سالهاست که عادت کرده ام. گاهی اختلاف ساعت من با ساعت کلیسا طوری می شود که تاخیر دارد اگر چه اصلا دین ندارم و باورهای دینی هم ولی باور کنید بفکر می روم چه شده است؟ نگران می شوم که نکند بلایی سر کشیش آمده باشد!!!!؟؟ مصداقِ آن:" ای وای بر اسیری کزیاد رفته باشد"!!!! این یکشنبه هم چنان بود و من با وجودیکه هوای اینجا نه بارانی ست و نه آفتابیِ آن چنانی که پایی بکوبی و طرحی نو در اندازی!، بجان کارهای قدیمی و بایگانی و بهم ریختن هرچه که روزی در حال و هوایی می گذارمش تا بعد سراغشان بروم، افتاده ام. نمی دانم چرا بیاد سالهای کودکی افتادم.
سالهایی که در روزهای بارانیِ بی درس و مشق و مدرسه اش، همۀ خانواده یا پی کار یا درس و مدرسه رفته بودند و مادر مانده بود با کوهی از کار خانه و من که با کودکانه های خودم سرمی کردم با نازدادنهای هر از گاهیِ مادر و صد البته چیزکی که به من می داد تا خوش بحالم بشود. در این میانه روی ایوان خانه، همان خانه های سنتی گیلان در سالهای دور که باغی بود و دار و درختی هم، نشسته و اسباب بازی ها دور خود ریخته ام و این را برمی دارم و آن را می گذارم.
این اسباب بازی ها هم خودش داستانی داشت. اینطور نبود که اسباب بازی های ساخته و پرداخت شدۀ شهری باشد و عروسکهای آن چنانی یا ..... بلکه شاید چیزکی پارچه ای یا چوبیِ ساخت مادر برای سرگرم کردن پسرکی که می رفت تازه پستانک را کنار بگذارد و گاه بی کمک مادر راه برود! و این اسباب بازی ها شکل و شمایلی داشتند که امروز وقتی پیرانه سر تصوری از آن دارم و طرحی که شاید همانی نبوده باشد که بود اما زیبایی، لطافت و مهربانی خاصی را دارد که یادآوری اش غنج می زند دل برایش!
کاغذها را مرور می کنم. همانهایی که پرینت گرفته ام یا در پوشه ای، پوشه هم نه! پوشه هایی که مانند بایگانیِ در دستِ اقدامِ اداره ای که هیچ وقت هم رویش اقدام نمی شود است که نوشته ها را مرور می کنم و حس و حال و هوایی که در نوشتنشان داشتم. با این تداعیِ دو احساسِ بزرگسالی و کودکانه  هایم، انگار همه جا هستم غیر از اینجایی که باید باشم. نه هوا را حس می کنم نه بادی که اصلا بهاری نیست نه این شمایلی که دیگر همه چیز است الا آن کودکانه و سادگیهای آن سالها که هرچه بود دنیای زلالی و مهربانی و سادگی بود. براستی کودکی دنیایی ست مهم نیست کجا در چه شرایطی با چه چیزهایی بوده باشی. کودک بدنیا می آید همه آنچه دور و برش می گذرد دنیایش است. نه فقر می فهمد نه ثروت نه جنگ نه کشتار نه قحطی نه فراوانی! هر چه هست دنیایش است. وقتی همه دنیایش بهم می ریزد که اخمی بر چهره مادر باشد یا اندوهی بر نگاه او بنشیند! این وقت است که همه چیز برایش زیر و رو می شود. نمی دانم تا کنون اشک کودکی را دیده اید که به ناگاه و بی آنکه چیزی اش شده باشد، در آید. کودکی که بادیدن اخم مادر یا اندوه مادر بی اختیار بگرید! و ناز مادر با همان اندوهش که کودک را دلداری می دهد یا بقول ما گیلکها دل می زندنش!!!! دل زدن!؟ زیبا نیست!؟ دیگر از حس نوشتن در آمده ام! بقیه اش با شما!!!!!

جمعه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۳

نیایش نوروز - گیل آوایی

پنجشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۹۳

آویزان - داستان - گیل آوایی



آویزان
داستان

دوشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۳ - ۵ ژانویه ۲۰۱۵
 آویزانی هم مثل خیلی چیزهای دیگر آشکار و نهان دارد. چیزی آویزان می کنی. به چیزی آویزان می شوی. ولی آویزان کردن با آویزان شدن بحث در این نیست! وسوسه! این است. شاید آسمان  ریسمان تداعی شود اما با کمی فکر کردن  داستان جور دیگر است. یک وقتی اصل، فرع است و فرع، اصل!  مگر کم بوده خیلی از نگاههایی که عوض شده اند!؟ هیچ چیز صد در صد نیست. بستگی دارد آویزان کرده باشی یا شده باشی.>> ادامه>>

سه‌شنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۹۳

سه شعر کوتاه - گیل آوایی



1
می دانی!؟ مستی یعنی همین:
شراب از نگاه تو مست!،
و من!؟
آه!
نپرس!

2
بودنت که هیچ!
ویران می کند خیال مرا
همچون وطنم با من!
نبودن توست بسان کودکانه هایم
که باز می خوانمت
بازیگوشانه تر!

3
مستانه های وسوسه ای نا بگاه
رازهای مگویند آه واره بر شمردن!
.
پیاله اما
بهانه ای تا بهارِ نگاه تو گل کند باز
در کرشمه های خیال!
آه چه نقش می زند ترا
هر آهِ دلتنگیهایم!

یک دریا هوار موج  می زند در من!
موج می زند!، مست!
همین!
.


سه‌شنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۹۳

حتی اگر به فاصلۀ دو نفس - گیل آوایی



حتی اگر به فاصلۀ دو نفس
دردها را بگذار واژه های فراموش شده باشند!
.
از یک تا هزار
از هزار تا یک
بر شمردن چه سود!؟
زنجیرها می بافد هنوز
عموزنجیر باف!
.
کودکانه های ما
اندوهانِ سالهای بزرگسالی اند!
.
آن رفت
این آمد
تو شدی
خواه ناخواه!
.
سوکِ پرواز است،
پرنده ای غمگین
کز کرده در شکوفه های گیلاس!
.
و آرام آرام خو کردن
ناگزیریِ بودن!

حالا اگر تئوری ها را دل داده ای،
باش! تا صبح دولتت!،
اما
یک  نفس!
باور کن همچون زلالِ جرعه ای آخر
شبانۀ این گذرِ بی همه چیز است!

درد را به آهی وا دادن
دنیا به آخر نمی رسد دوست من!

چهارشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۳

هیمۀ آتش خویشیم! - گیل آوایی

نه هیچ چیز
دل به دلت نمی کند
باد می داند
افشانی برگ
پریشانی جنگل.

عریانی درخت اعتراض نیست!
پاییز
روی دیگر بهار است.

زمستان
خلسۀ مستانه ای ست در خود
با خود
خدا شدن
بذری که خودآیی ات خدا زاید!
و چنین است
گذری
نظری
و خیره نشستن به آنچه که رفت وُ کوله برشمردن!
آه
رفته ها وقتی حافظه باخته باشی رفته اند
نیستِ نیستِ نیستنند!

نیستن را چه شاید وقتی بودنت نیست شود!؟

بودن
دگرگونه شدن
بهار زایش توست در تو
سبز سبزانه ساز کردن
شکفتنی
به بر و بار نشستن باز
سرخوشانه عریانی دیگری انتظار پاییدن
وین چنین آینه می داند چند خط
چرا
بر چهره ات تاب می خورند!

می دانی!؟
اگر بتوانی بشماری
میلیارد میلیارد
آه نه چاپیدن بی کش دادن منظور نیست دوست من!
کار از اینها گذشته است!
منظور
انسان است انسان که نیستن از بودن تا شدن
و هیچ!،
نشانی نیست!

ما
در هیچ خود همه چیز چنگ می زنیم
حتی اگر خیال بگیراند
و چنین است دوست من
که هیمۀ آتش خویشیم!
همین!

پنجشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۳

گیسوی شالی - گیل آوایی



وه چه افشان می کند
گیسوی شالی
باد! 
 
می نشیند سبزِ رُستن برنگاهم مست
بی کران تا بی کران آغوش شالیزار.

رقص گنجشک
شاد!
ترس می بازد مترسک
در هجومِ هرچه باداباد
فوج فوج مستِ بازیگوش
چون عروسانی خرامان.

گاه بر لب آه
ماتِ آواز خموشِ مست شالیزار
فاتحی از دور
داسَکی بسته کمر
آرام
چون خدای این همه آباد
می گشاید دست
می خرامد رام شالیکار.
 
آه
من
چه
دل
تنگم!

جمعه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۳

آشفته - گیل آوایی



هورا می کشیم
سرخوشانه مست
گذشتۀ خویش را
بی پروا
در اینکِ ما
چنگ وُ دندان وُ مات
حیرانی می شماریم با  هم!
آشفته ترین پریشانِ تاریخیم!
چونان آسیاب به نوبت
فاجعه می شماریم انبوه انبوه!
فردا
آه
آری فردا
سوگواریِ ما آیا
کسی خواهد گریست!؟

دوشنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۳

داستان کوتاه: روانپزشکی - گیل آوایی



سرانجام تصمیم گرفتم. آن هم نه به این سادگی! کلی فکر کردم. آخرش به این نتیجه رسیدم که بیماری روحی روانی هم مثل دیگر بیماریهاست. مثل دل درد مثل سر درد مثل سرطان!  خلاصه هرچه هست یک جور بیماری ست و علم پزشکی هم برای درمانش است. بالاخره رفتم روانپزشک. آن هم پس از چندین روز انتظار. وقتی وارد دفترش شدم هیچ فضای خوشحال کننده یا شاد یا آرامبخشی نبود. خسته کننده و بی روح بود. چون سرِ وقت آمده بودم بلافاصله مرا به دفتر کارش دعوت کرد. رفتم. دو صندلی و یک میز کوچک در وسط بود. روی دو صندلی نشستیم. پرسید:
-         چطوری؟
 گفتم:
-         خوبم. شما چطورید؟
گفت:
-         من هم خوبم. چه مشکلی داری؟
گفتم:
-         همیشه فکر خودکشی به سرم می زند دکتر.
گفت:
-         خوب!
گفتم:
-         خوب این فکر بسرم می زند،حس می کنم که باید خودکشی کنم.
گفت:
-         خوش بحالت این شهامت را داری.
 
نگاهش کردم. جدی می گفت. هیچ نشانه ای از درمانگری یا روانکاوی یا پزشکانه در نگاهش نبود. پس از کمی سکوت گفتم:
-         دکتر فکر می کنم حالت خوب نیست.
گفت:
-         گاهی خوب آدم اینطور می شود.
گفتم:
-         باید خیلی کار کرده باشی.
گفت:
-         شاید. شاید خیلی کار کردم.
گفتم:
-         فکر می کنم بهتر باشد که یک مرخصی ای بروی یک سفری چیزی جایی تا از این خستگی در بیایی.
گفت:
-         بله. باید یک مرخصی بگیرم. فکر می کنم خیلی لازم دارم.
گفتم:
-         می خواهی یک قرار دیگر بگذاریم مثلا وقتی از سفر برگشتی؟
گفت:
-         خیلی خوب است.

دفتر روزانه اش را باز کرد. من هم دفتر روزانه همراهم را باز کردم.
پرسیدم:
-         25 ماه دیگر نیمروز ساعت 14:30 خوب است؟

شروع به یاداشت کردن نمود و با من تکرار کرد:
-         25 دسامبر ساعت 14:30

بلند شدیم. با هم دست دادیم. به هم دیگر گفتیم:
-         پس تا 25 دسامبر.

از دفتر روانپزشک بیرون آمدم.

همین!