دوشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۹۹

سوگ اسکولاستیک موکاسونگا / جُردن استامپ - ترجمه فارسی: گیل آوایی

سوگ
اسکولاستیک موکاسونگا / جُردن استامپ
ترجمه فارسی: گیل آوایی
این ترجمه همراه با متن انگلیسی بصورت پی دی اف در سایت مدیافایر منتشر شده است. برای دریافت/دانلود کردنِ آناینجا کلیک کنید
گپی با خواننده:

نمی شود بی تفاوت بود. نمی شود بی خیال بود. نمی شود فکر را در چنبرۀ بی تفاوتیها و بیخالیها زندانی کرد. فکر آدمی اسارتپذیر نیست. بخواهی نخواهی پرواز می کند به هزار توی هزار درد و بی دردی، هزار توی شده ها و نشده ها، هزار توی اما و اگرهای روز و  روزگاری که گذشت و می گذرد! چه باید کرد هنگامی که تبهکاران سرنوشت انسان را رقم می زنند!؟  یک زمانی به نام سرزمینت، یک زمانی به نام دینت، یک زمانی به نام دمکراسی!  شعری دارم:
گفتنِ من وُ مایی چه حاصل!؟
هنگام
که به عزای خویش
حرمت می فروشیم!

چنین شده است دوست من
زشتی رنگ می بازد
زیبایی واژه ای بی کرامت است
انسان به انتحار خویش نشسته است
رسواتر از آن
که درّاندن
دریدگیِ روزمره است
چونان سلاخی در گذر
هر روز
سری به سلامت سلام می کند
رهگذری
که حتی به تکه استخوانی حسرت می شمارد!
و من
و تو
و مایی که انسانیت خویش را رویا باخته ایم
فرصتها نه به من است نه به ما
سرنوشت ما رقم می خورد
دستان پیلیدی که پلیدی را روزی به یک نام تفسیر می کنند
چه بیهوده زمزمه می شود هر روز در گوشم
" عالمی دیگر بباید ساخت وزنو آدمی!"[1]

به هر روی با حال و هوای غریبی با داستان " سوگ" برخوردم. حس مشترکی مرا به ترجمه اش کشاند. حس تبعید، حس به خون نشستن!، حسی که منِ از ایران را به او ی از روآندا پیوند می داد. اگر چه به هزار آه گفته ام که چقدر از اندوه و مرگ و زاری و عزا خسته ام!؟ چقدر به جان آمده ام از دیدن و شنیدن و خواندن این اعدام شد آن ترور شد این زندانی شد. چقدر نفرت و مرگ و نیستی در روزگار ما از همه جا می بارد!؟
" وای بر من
به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را[2]"

همین!

با مهر

گیل آوایی
دوشنبه 2 تير ۱۳۹۹ - ۲2 ژوين ۲۰۲۰ / هلند


[1] حافظ


[2] نیما یوشیج

یکشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۹

آزاد بودن یا نبودن، چالِش این است! ( بخش 3) - گیل آوایی


آزاد بودن یا نبودن، چالِش این است!
بخش سوم
   چهار شنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۲۹ آپريل ۲۰۲۰
 3
نمی دانم به حرفهای او فکر می کردم یا دل به موسیقی می دادم. حسی از حرفهای او همۀ فکرم را بخود مشغول کرده بود. نوای آرام ویولن در جاریِ هماهنگ سازهای دیگرِ گروه، مانند پری، برگی، تکه چوبی چیزی مثل گل قاصدکی بر آب، رام و آرام بالا و پایین می شد، می خرامید وُ می رفت. خرامانش بود با جاریِ رودی که هر از گاه نجوای هستِ سازهای دیگر همراهیش می کردند. نوایی که مانند آرامش یک نسیم بود در فضای دم کردۀ تالاری که انگار آدم نفسش بند آمده باشد و کرشمۀ دلنوازی فریادرس می شد وُ هوای تازه در جان آدم می دمید. با چنین نوای دلنشینی، داشتم در خود با حرفهای او از حسی که می گفت کلنجار می رفتم. از یک سو با حسی که موسیقی می داد، خوش به حالم می شد و مستیِ آن در من جان می گرفت و از سوی دیگر به او فکر می کردم و حرفهایش، که نه می شناختمش نه می شناخت مرا، نه پیش زمینه ای بود و نه یک روالِ معمولِ آدم به آدم می رسد! بود، ناگهان سر رسیده بود و آتشی روشن کرده بود که از آن رهایی نداشتم. و همین کلنجار رفتنِ من در خودم، بی آنکه بخواهم، تا آخرِ پاره ای که می نواختند رهایم نکرد.
وقت استراحت شده بود. گروه نوازندگان، روی صحنه با یکدیگر خوش و بش می کردند و خستگی در می کردند. سر و صدای برخاستن و بیرون رفتن از تالار، جای نوای موسیقی را گرفته بود. گاه صدای گپ زدنی می آمد و گاه خنده ای که بی خیالیِ از همۀ دنیا را با خود داشت.
بلند شدم. از ردیفِ صندلیها، میان آدمهایی که بلند شده و می رفتند، به آرامی گذشتم. همچون همراهِ بی همراه، با همه، از تالار خارج شدم. جایی که فضای بی در وُ پیکری می نمود و در هر جایی از آن یک میزِ گِردِ کوچکِ تا قدِ آدمی قرار داشت و می شد نوشیدنی ای بر آن گذاشت و کنارش ایستاد و نوشید و تماشایی هم کرد. در گوشه ای هم یک پیشخوان بود و دو بانوی جوانِ زیبارو به کسانی که نوشیدنی ای می خواستند، می رسیدند. به آن جا رفتم. یک پیاله شراب سفید گرفتم. برگشتم. یک میز کوچک را که کسی دُورِ آن نبود، نشانه کردم.
جرعه ای از گیلاس شراب نوشیدم و سرگرداندم. نگاهم به همه جا بود و هیچ جا هم. هنوز به خود نیامده بودم که دستی به شانه ام خورد. سر برگرداندم، دیدم که باز هم او، سر و کله اش پیدا شده است. لبخندی زد و گفت:
-         لذت بردی!؟

من هم با لبخندی که بی شباهت به فحشِ چارپاداری نبود جواب دادم:
-         بله. مرسی. شما چی!؟
-         لازم نیست به من شما بگویی. راحت باش!

حس خوبی از این فروتنیِ متظاهرانه اش نداشتم. با یک تُن صدایی که عادتم است بگویم شما، گفتم:
-         بخاطر شما نیست. من عادتم است شما بگویم. احترامِ به دیگری، احترام به خود است!
-         باشد! ولی راحت باش!

لحنِ گفتارم طوری بود که گوشه ای زده باشم و پاسخی به فروتنیِ متظاهرانه اش، اما برخوردش طوری که برایش یکسان نموده باشد، بود. به سرم زد سرکارش بگذارم و گیر به دهم به همین " راحت بودن" که از نگاه او و نگاه من ممکن بود فرق کند. او یک تعریفی از راحت بودن دارد و من یک تعریف دیگر. یک جور سرِ همین راحت بودن حالش را جا بیاورم اما یک لحظه با این فکر که ممکن بود در موردش اشتباه کرده باشم و او هم دنبال یک همصحبتیِ همراهانه بوده که با من حرف می زد، در خودم و با خودم کوتاه آمدم.
به هر روی گفتم:
-         من راحتم!

ساکت شد. هیچ نگفت و پیاله اش را در میان دستش فشرد. از رنگِ مایعی که در آن بود، فکر کردم باید ویسکی بوده باشد. هم پیاله و هم رنگ مایعِ درون آن به هیچ نوشیدنیِ دیگری نمی آمد. نه آبجو، نه کنیاک، نه ودکا! هیچکدام مگر ویسکی!. خوشم آمده بود ولی به روی خودم نیاوردم. در همین گشت و گذارِ با نگاههایم بودم که گفت:
-         به پیانو دقت کردی!؟ خیلی زیبا می زد.
-         من که همه اش با نوای ویولن  بودم. بقیه در زمینۀ آن قرار داشتند.
-         آه! ویولن. بله! بسیار دلنشین بود اما پیانو.....
-         پیانو!؟
-         بله. خیره کننده بود. نوازنده اش انگار با گروه نبود ولی با گروه همراه بود.

گیج شدم. نگاهم به او بود که گفت:
-     پیانو حرفهای خودش با خودش را داشت. مثل آدمی که در انبوهِ آدمها بوده باشد، گام به گام با آنها در راه بوده باشد اما غرق در حال و هوای خودش.
-     نه. من اینطور دقت نکردم. حواسم به ویولون بود. گاهی فکر می کردم تُـن سازهای دیگر حتی همین پیانو، مرا یک جور از نوای ویولن دور می کرد. نمی توانستم با آن باشم.
-         خوب! همین! همۀ آنها، یکی بودند. یکی!
-     نه! برای من ویولون تک بود. یک جور تکنوازی که به دلم می نشست. مثل جرقه ای که آتش راه انداخته بود. می دانی گاهی فقط یک چیز است که می گیراندت مثل جرقه ای که آتش راه می اندازد. کسی به جرقه فکر نمی کند. جرقه فراموش می شود وقتی رقص شعله های آتش زبانه می کشد. همه اش از آتش است نه جرقه.... من...من...

زبانم انگار بند آمده بود و او نگاهم می کرد. نمی دانم ساکت شده بود و نمی خواست حرفی بزند یا داشت فکر می کرد. پیاله شرابم را برداشتم. آرام به طرف دیواری که تابلوی نقاشی روی آن بود حرکت کردم. در کمال شگفتیم، او نیز پیاله اش را برداشت و با من همراه شد. همانطور که در کنارم گام بر می داشت پرسید:
-         تو چه!؟ داشتی می گفتی!
-     ها! بله. می دانی گاهی اینطوریم. حسی از چیزی دارم و می گویم. بیشتر وقتها، همان زمان با همان حس، حرفم را می زنم باید همان لحظه دقت کرد چون پس از آن دیگر همان حرف را با آن حسی که گفته ام نمی توانم بگویم. یعنی یادم می رود.
-         چی!؟ دوباره بگو!
-     خوب اینطوری باید بگوم که من در همان لحظه که حسی از چیزی دارم، می گویم پس از آن حتی یادم می رود دقیقاً همان حس را همانطور با همان کلام بگویم. باید همان لحظه.... اصلاً می دانی! یک چیزی به نظرم می رسد مثل این که آن را باید یادداشت کنم اگر نکنم از یادم می رود  یعنی پس از آن، هر کاری کنم هرچه هم سعی کنم باز همان نمی شود که بود. می فهمی!؟
-         تقریباً
-         چه خوب! تقریباً فهمیدن هم بهتر از هیچ فهمیدن است.
-         یعنی چی؟
-         یعنی این که همیشه آتش نمی شود باید جرقه هم بود! بی جرقه، آتشی نیست! هست!؟ تقریباً
فهمیدن مثل همان جرقه است. آتش شدن داستانِ دیگریست. همیشه که نمی شود آتش بود گاهی همان جرقه بودن هم خودش دنیا آتش در آدم راه می اندازد. آتش راه نیانداختی هم چیزی از دست نداده ای. یک لحظه یک جرقه هم کافیست.

به کنار دیوار رسیدیم. به تابلوی نقاشی خیره شدم. رنگهای آن مرا برده بود. داشتم به نقاشِ آن فکر می کردم لحظه ای که آن را داشت می کشید. منظورم این نبود که نقاش چه کسی بود اسمش چه بود!، نه! بلکه به این که چه در سرش بود، چه حس می کرد، چه می دید، چگونه می دید که آخرش این شد که من تماشا می کردم. ترکیب رنگها و طرح و سایه روشنهای در تابلو خیره ام کرده بود. داشتم فکر می کردم که همین طرح و رنگ و تماشایی که به نگاهم می نشست همان بود که نقاش می خواست یا چیزی در همان گیر و دارِ دیدن و حس کردن و خواستن شده بود که تمامش کرد. شاید هم وا داده بود. بخشی را هم گذاشته بود تا با تماشایش کامل شود. ببینندۀ نقاشی هم  انگار بخشی از آن بود.
نمی دانم چرا فکرم رفته بود به جایی که اصلاً به حال و هوای آن لحظه ای که در فاصله اجرای موسیقی پیش آمده بود نبودم. فکر می کردم که هیچ چیز را تا آخر نباید رفت. هیچ چیز را تا آخر نباید خواست. هیچ چیز را تا آخر نباید جست. همین که هر چیز را تا حدی دلت خوش باشد حسی از آن داشته باشی به آن رسیده باشی در تو همراه بوده باشد کافیست.
در همین فکر بودم که برگشتم. او نیز نگاهم می کرد. نگاهم می کرد که چه ام شده بود. چه داشتم می کردم. طوری که مانده باشد از اینکه سر در بیاورد چه می کردم یا اصلاً بپرسد چه می کردم. نگاهش با من بود که برگشتم پیاله ام را روی میزِ کوچکِ پایه بلند گذاشتم. دستی به سوی او به نشانۀ بدرود تکان دادم از تالار بیرون رفتم.

ادامه دارد

یکشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۹

پایان آغاز است / داستان - گیل آوایی


پایان آغاز است
داستان
   شنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۸ - ۲ نوامبر ۲۰۱۹/ هلند

رقصِ شعله بر تاجِ شمع
خیال می رقصاند باز
وهمِ شب
گیسو افشان
چونان شبحی سرگردان.

بی ماه، بی ستاره،
خیابان دلمُرده
شهر،  بی رهگذری مست!
واخوان می کند پرنده ای نجوای مرا
سکوت می شکند در پهنۀ نگاهی
 که هیچ جا نیست!، همه جا هم!
(گ.آ )
1
گاهی چشم به راهی. چشم به راهِ چه یا که، نمی دانی اما چشم به راهی. مثل کسی که حس می کند هر لحظه اتفاقی می افتد یا بیافتد. گاهی می شوی چونانکه عنکبوتی بر شبکۀ تارهای تنیده اش گشت می زند. از گوشه ای به گوشۀ دیگر سرک می کشد. گاه می شوی مانند پاره ابری در آسمانِ یادهایت. می نشینی بر بالِ نسیمی آرام آرام می روی از یک یادِ دور تا یک یادِ نزدیک. و  این هم دست خودت نیست. همین است که می روی یا برده می شوی.
شاید برای تو هم چنین باشد که با همۀ دیده ها و شنیده هایت، یک چیز، یک نشانه، یک شناسه در خاطرت نقش می بندد. دلت می خواهد می توانستی طرحی بریزی، نقشی بزنی بر بومِ اندیشه هایت، یادهایت. می توانستی بیافرینی هر آنچه که ترا می کشد، می برد. اما مگر می شود!؟ بعضی چیزها را نمی شود بازآفرینی کرد. اگر می شد، آن یگانه ای نمی شد که در نگاه تو نقش زده است. اصلاً می دانی!؟ هر کسی دیوانگیهای خودش را دارد. دیوانگیهایی که در خودِ آدم با آدم است و هیچکس آن را نه می داند، نه حتی می فهمد. شاید دیوانگی هم گویا نباشد. شاید سرگشتگیهای خودت با خودت باشد. بله. سرگشتگی درست تر است. دیوانگی بیانِ آن را ندارد. سرگشتگی! سرگشتگی آن حس و درکی که منظور است می رساند. سرگشتگیِ خودت با خودت! 
خوب اگر خوش داشتی می توانی دیوانگیش بنامی. در اصلِ ماجرا فرقی نمی کند. تا حالا دیده ای کودکی که با اسباب بازیهای خودش خلوت می کند و دنیای کودکانه اش را می سازد!؟ دنیایی که گاه حتی از آن زمان و مکانش دور می شود. هنگام که می بینی بزرگسالانه با عروسکهایش می گوید، می خواند انگار نه انگار. گاهی آدمهای بزرگ هم آسمان وُ ریسمان می بافند! به همین سادگی. همچون بزرگسالیِ کودکی در بازی با اسباب بازیهایش. اتوپیای
آدمی در خودش زیبا و حتی واقعیست.
صدای عجیبی مرا به خودم می آورد. از فکرم دور می شوم. خیالم را وا می دهم. نگاهم به بلندبالاییِ یک درخت بود و رقص شاخۀ پاییزیش با باد، که حواسم نبود تا اینکه صدای ناهنجار عجیبی مرا به خودم آورد. سراپا گوش می مانم. مانند کسی که بخواهد نجوای آرامی را بشنود. اما دیگر صدایی بگوش نمی رسد. همان سکوتِ پیش از صدای ناهنجار است.
پیپم خاموش شده است. آن را باز می گیرانم. دودش را هوا می دهم. در رقصِ پیچاپیچِ دود، فکرم باز می رود. باز فکرم  می رود به کیس با آن حال و هوای مستانه اش، فکرم می رود به سوفی وُ نازک آرای خرامانش، فکرم می رود به یک دریا آرامشی که در نگاه او بود......

چشمانِ آبیش گیرا بود!. گیرا! نگاهش چنان مهربان و ژرف بود که وقتی نگاهت به نگاهِ او می افتاد، بخواهی نخواهی، در ژرفای نگاهش آرام می گرفتی. یک آرامشی به تو دست می داد که اگر بی قرار می بودی یا از چیزی به جان آمده بودی، مانند یک موجِ عاصیِ سرکشی که به ساحل می رسد و می گسترد، رها می شدی، آرام می گرفتی. مادرِ سوفی[1] را می گویم. زنی پا به سن گذاشته وُ از آب وُ آتش گذشته بود.
لطفاً ادامۀ این داستان را در مجموع داستان " پایان آغاز است" بخوانید. برای دانلود کردن آن اینجا 
کلیک کنید.


[1] Sofie / Sophie

راه اندازیِ سایت www.gilavaei.com

گاهی برخوردهای مهربان و صمیمانه ای می شود که به دل آدم می نشیند.
و راه اندازیِ این سایت اینترنتی( www.gilavaei.com/) هم یکی از آن برخوردهای صمیمانه است. برخوردی که به دلم نشست.
از این برخورد و پشکشیِ صمیمانه سپاسگزارم.

شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۹

آزاد بودن یا نبودن، چالِش این است! (بخش 2 ) - گیل آوایی


2

در یک بی تفاوتی و خستگیِ خسته کننده ای، رسیدم به نشانی ای که می بایست می بودم. ساختمان بزرگی بود که در آن یک تالار بویژه برای موسیقی بود. داخلش شدم. روی صندلی در گوشه ای از تالار نشسته بودم. شلوغ بود. خیلی هم شلوغ بود. صحنه ای در انتهای تالار بود که دو پله بلندتر از کف تالار به چشم می آمد. روی آن نوازندگان نشسته بودند. یکی هم بود که داشت پنجه هایش را گرم می کرد با هر ازگاهیِ نُتی که بر کلیدهای پیانو می نشاند. آرام آرام، طوری که کسی نشنود، آوایی از پیانو همراه می کرد.
دل به آوایِ هر از گاهیِ پیانو داده بودم و او، که  داشت پنجه هایش را گرم می کرد.
نوازندۀ پیانو چشمانش را بسته بود. نمی دانم چرا چشمهایش را بسته بود. شاید می خواست تمرکز کند.
شاید می خواست از سر و صدای ازدحامی که در تالار برپا بود، دور باشد. شاید هم، به آهنگی که می بایست می نواخت دل داده بود. تک و توک صدایی هم از سازی دیگر بر می آمد. یکی با ویولن سل یکی با فلوت یکی با چنگ، مانند  کسی یا دونده ای یا حتی پرنده ای در حال آماده شدن برای دویدن برای پرواز، این پا آن پا کند، خود را آماده می کرد. در همین حال و هوا بودم که یکی در برابرم ایستاد. یعنی نه اینکه حس کرده باشم ایستاده بود بلکه سایه ای از آن در برابر نگاهم بود که مرا بخود آورد. سر بلند کردم. لبخندی زد. کلاهش در دستش بود. باید هنگام ورود  به تالار آن را برداشته باشد. من هم لبخندی زدم. پرسید:
-         اشکالی ندارد اگر کنارت بنشینم؟
-         نه. ابداً. حتمن بنشین
-         منتظر کسی نیستی؟
-         نه. تنها هستم.

هیچ نگفت. با همان لبخندش یکی از صندلی های نزدیک را کشید . آن را کنار صندلی من گذاشت. روی آن نشست. من هم خودم را روی صندلیم کمی جابجا کردم. جابجا هم نه، بلکه یک جور که از تنهاییم دور شده باشم، خود را جمع و جور کردم. گفت:
-     وقتی دل به موسیقی می دهی تمام دنیایت یک جور دیگر است. جوری که فقط در همان حال معنا دارد. وقتی از آن در بیایی دیگر آن نیست. همان حال و هوایی که مبنای آن حس توست حسی که با موسیقیِ همان لحظه عجین شده است.

با شگقتی نگاهش کردم. شگفتی من از  موضوعی بود که بی مقدمه بی هیچ پیش زمینه  وشناختی یا آشناییِ با من، از آن می گفت. طوری که منتظر باشم بقیه حرفش را بزند تا بفهمم چه می گوید نگاهش
کردم. ادامه داد:
-     می دانی. وقتی حسی از موسیقی در تو جان می گیرد با آن حس می روی. در همان حس غرق می شوی. همه چیز در همان لحظه با همان موسیقیست. هیچکس پس از آن نمی تواند همان حس را داشته باشد یا درک کند.

حس کردم انگار معمایی را دارد می گوید. حس کردم می خواهد مرا سرِ کار بگذارد. حس کردم آدمِ  روانکاو یا چیزی مثل اینهاست که با طرح موضوعی می خواهد مرا با حرفهایش مانند هیپنوتیزم بکشاند به جایی که نمی دانستم کجاست.
هیچ نگفتم. نگاهم تغییری نکرد جز اینکه بیشتر گیج شده باشم می نمود. همۀ حواسم در نگاه من به او خلاصه شده بود که بدانم چه می خواهد بگوید اما حسی دیگر در من شکل گرفته بود از اینکه با موسیقی در یک لحظه در همان لحظه که با موسیقی در خود خیال را پرواز می دهی و با خودت می روی. چیزی مثل سماع چیزی مثل از خود بیخود شدن، کندن رها شدن از زمان وُ مکان وُ حال وُ هوایی که بوده ای. داشتم همین حس وُ برداشتم را در خودم می کاویدم که او ادامه داد:
-     وقتی از این حال دور شوی در یک زمان و لحظه و حال و هوای دیگری باشی. حال و هوای دیگری نسبت به آن حال و هوایی که همان لحظه با همان موسیقی داشته ای، آن حس و حال و هوایت، برای خودت هم دیگر آن حس و حال و هوا نیست. هر چقدر هم سعی کنی، بزور می توانی همان را در خودت تداعی کنی. حسی که در آدم جان می گیرد، به اوجش می کشاندت، ترا در همان اوج رهایت می کند. اینکه چه وقت بخودت بیایی ماجرای دیگریست اما آن حس همانطور در تو سایه می اندازد، با تو هست. با توی پنهان در تو که هر کاری بکنی باز آن را در خودت حس می کنی. در تو حضور دارد. یک جور حضورِ پنهان و سایه وار.

باز هم هیچ نگفتم. نگاهش کردم. چیزی دو دلانه از او در من بود. چیزی که کسی باشد دنبال آدمِ بی
دست و پایی که گیرش بیاندازد و به عبارتی مخش را کار بگیرد. ولی حرفهایی که می زد، مفهوم ج دای ای داشت که باید به آن فکر می شد. نمی شد از آن بی تفاوت و در حد یک آدمی که کسی را دست بیاندازد می بود. در همین سبک و سنگین کردنِ فکرهایم نسبت به او بودم که پرسید:
-         تا حالا اینطور بوده ای؟
-         ها!؟

این " ها " را طوری گفتم که انگار از خواب بیدار شده باشم. طوری که انگار از یک دنیایی بیرون  کشیده شده باشم. پرسید:
-         تا حالا اینطور بوده ای؟
-         چطور بوده ام؟
-         همینطور؟
-         کدام طور؟
-         همین که گفتم. در یک لحظه با یک موسیقی حس و حال و هوایی می داشتی که پیش و پس از آن نداشته و نداشته ای!
-         اها! بگذار فکر کنم!
-         فکر کنی؟
-         بله
-         فکر نکن. فکر کردن نیاز نیست. باید حس کنی. می دانی!؟ حس!
-         حس!؟
-     ها! بله!. باید حس کنی. وقتی حس کنی!، یعنی فهمیدی! بعضی چیزها نیاز به فکر کردن ندارند باید حسشان کرد. حسی که با حرف بیان نمی شوند. حسی که باید فهمید، درک کرد. ای آقا! حس! می فهمی! حس کن.!
-         باشد! بگذار حس کنم!

می خواست چیزی بگوید که حرفهای  گردانندۀ برنامه تمام شده بود. نوازندگان آرام آرم موسیقی ای را آغاز کردند. همه تالار در سکوت فرو رفت. از هیچ کس و هیچ جایی صدایی نبود بجز گروه نوازندگانی که همه را به خود کشیده بودند.

ادامه دارد

سه‌شنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۹

امروز کنار دریا- گیل آوایی


امروز کنار دریا در راه برگشت بودم که با خودم زمزمه می کردم " آخ می جانی آسه خانم آسه خانم، مو نججاره ترکاخانم آسیه خانم، جور اوتاقا.....*" دیدم بانویی نازش را بروم با ناز و کرشمه و دلبریهای دلنشین با سگش از دور بازیکنانه می آید. نگاهم هم به او بود و نبود. در این حال و هوای دریا و چشم انداز مست کننده اش و آن کرشمه های بانوی خوش به حال، ناگهان دیدم سگش چنان مشتاق و جانِ جانان به طرفم می آید به تاخت! که شوق بازیگوشانه اش به دلم نشست ( نمی دانم یک ویدئو از چارلی چاپلین دیده اید که در آن پدری فرزندش را بغل کرده برایش یک شیرینی خریده بود و چارلی چاپلین به هوای خوردن شیرینی با بچه بازگوشی نازانه ای می کرد و شیرینی را دزدانه می قاپید....!؟ )
به هر روی آن سگِ جان جانان اما وقتی به دو سه قدمیِ من رسید چنان با تردید و ترسان و ترساندن ایستاد و به من زُل زد که جا خوردم. از آواز خواندن که وا ماندم هیچ! به خودم هوار آن چنانی ای زدم که انگار به این سگ هم باید کارت شناسی نشان  دهم بگویم بوخودا هلندی هستم!!!!

* آسه خانم نام ترانه ای گیلکیست که زنده یاد پوررضا آن را خوانده است. و رفیق سالهای سالم به گاهان مستی آن را بارها زمزمه می کرد با من!

 ** یک داستان گیلکی ای نوشته ام که با این ترانۀ آسه خانم بی ارتباط نیست!

شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۹۹

آزاد بودن یا نبودن، چالِش این است!( بخش 1) - گیل آوایی


آزاد بودن یا نبودن، چالِش این است!
گیل آوایی
   چهار شنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۲۹ آپريل ۲۰۲۰
 فکر کردن در کنار دریا مانند آواز خواندن در حمام است! چون آن همه کنار دریا فکر کردم و قدم به قدم به هزار راه رفتم و بریدم و دوختم و چنین و چنان کردم و خوش به حالم شد از آن و رسیدم خانه تا آنها را بنویسم اما هر کاری کردم آن نشد که فکر کرده بودم! درست مانند آواز خواندن در حمام که وقتی از حمام بیرون می آیی هر کاری بکنی همان صدایی نمی شود که در حمام داشته ای!
حالا این " کنار دریا " را تو می توانی هر جا یا شرایطی بدانی که فکر کرده ای و بعد خواستی بنویسیشان اما هر چه می نویسی آن نمی شود که فکر کرده بودی!
 1

برایت پیش آمده که بخواهی روی باورهایت پا بگذاری حتی برای یک بار!، یک بارِ اجباری حتی!؟
خوب یک لحظه می شود فکر کنی به این که در چه شرایطی ممکن است روی باورهایت پا بگذاری. بشوی آن که یا آن چه که همیشه از آن بیزار بوده ای یا کمینه این که از آن دوری جسته ای. حتی تاوان داده ای.
حالا که داری فکر می کنی، به این هم فکر کن که در چنین شرایطی، با یک گزینۀ فردی روبرو باشی یا گزینۀ اجتماعی. در حالت گزینۀ فردی بخوان شخصی، چگونه و چطور برخورد می کنی؛ و در حالت گزینۀ اجتماعی چه می کنی! اصلاً مرزِ شکستنِ خودت در خودت و مرز شکستنِ خودت بیرون از خودت کجاست!؟ یک وقت ممکن است تقابل گوشت وشلّاق باشد یک وقت نام و نان. یک وقت به تنگ آمدن از اسارت است یک وقت رهاییست. یک وقت..بگذریم....از این یک وقتها ممکن است چنان باشد که بشود از آن بسیار نوشت ولی شده تا حالا که به مرزِ شکستنِ آدمی فکر کنی!؟ شاید همین فکر کردنی که مطرح است، خودت را بسنجی در خودت، این که چه هستی، که هستی. بی هیچ اما وُ اگر وُ چنین وُ چنان! زلال و بی هیچ زنگاری!
خوب! این سالها، بویژه همین روزها، شاید یکی از آن شرایطی باشد که با خودت کلنجار بروی. کلنجار می روی!؟
کلنجار رفتن با یک "نباید و باید" که دست از سرت بر نمی دارد. همه چیز را در سایه خودش می گیرد.
ببین یک چیزی که زورکی، تحمیلی، به تو تحمیل می شود، چالشی در تو، خواه ناخواه، جان می گیرد که هر کاری می کنی، بر هرچه بود و نبودت سایه می اندازد!، حتی به فکر کردنت.
وحشتناک است، هولناک است ویرانگر است هنگامی که تحمیل شدن یا تحمیل کردن یک روال جا افتاده در همه باشد. یک جور روال تحمیلی که به آن خو می کنی، خو می کنند!. این خو کردنها به تحمیلها، ویرانگرتر از خودِ تمحیل کردن یا تحمیل شدن است. زشتی وقتی روزمره و روال جا افتاده شود، زشتیش را از دست می دهد. مثل خیلی نمادها و نمودهای زشتی که که دیگر زشت نمی نمایند. دیگر زشت پنداشته نمی شوند هنگام که  هواری می زنی پاسخت می دهند این که چیزی نیست کجایش را دیدی!؟
می بینی!؟
ترسم همین است. هراس من همین است همین تحمیلهایی که جا بیافتد. روالِ روزمرۀ من و ما شود. آن روز، هراسناک است. هولناک است ویرانگر است. حتی اگر مانند پدرهای مقدس دل خوش کنی به نیایشهای صد من یک غاز.
خانه نشینیهای تحمیلی، دوری گزینیهای تحمیلی، تنهاییهای تحمیلی، تماسهای دورادور هم بخاطر خودت هم بخاطر دیگران. نه بیمار بشوی، نه کس دیگری را گرفتار کنی. سخت است وقتی که یک چیز تحمیلی را گردن بگذاری. همین که حس کنی همه اش تحمیلیست، انگار دنیا بر سرت آوار شده است. شاید خودخواسته بخواهی خلوت کنی، تنها باشی، اما همیشه این امکان را داری که هر وقت خواستی بروی، هر وقت خواستی از تنهایی در آیی. حتی گاه دلت می خواهد تنها باشی و از تنهاییت بیشتر از بودن در جمع لذت می بری. گاه هر کاری می کنی تا تنها باشی اما هنگامی که همین تنهایی به تو تحمیل می شود. یک تنهاییِ تحمیلی ای که نتوانی به دلخواهت برخورد کنی، کلافه می شوی برای از تنهایی بیرون آمدن، بیتابی می کنی، بی قرار می شوی و این بیتابی وُ بی قراری چنان آتشی به جانت می اندازد که می خواهی همۀ جان و جهانت را به آتش بکشی و از تنهایی به در آیی.
گذشته از همۀ اینها، اصلاً بحث تنهایی یا با جمع بودن نیست!. بحث آزادیست! بحث بودنِ "باید نباید" بالای سر توست، بحث آزادانه عمل کردن است! وقتی آزادیت را از دست بدهی، دست به هر کاری می زنی تا بدستش آری. آزادی بزرگترین چالشِ هست وُ نیستِ آدمیست. همین!
تنهایی ناخواسته تحمیلی یا هر چه که بنامیش، هنگامی که پا روی آزادیت بگذارد، داستان عوض می شود. 
معنا فرق می کند. دیگر آن مفهوم وُ حس وُ درکِ خواسته را ندارد.
درست چند سال پیش بود. کلافه شده بودم. شرکتی که کار می کردم، تعطیل شده بود و هر روز منتظر پیامی از سوی شرکت بودم که برنامه ای طرحی چیزی اعلام شود تا دوباره بشود راهی دیگر زد و آهی دیگر.
همین انتظار وُ بیکاری وُ تنها بودن، سبب شده بود گریزی بزنم و حال و هوایی هم. رفته بودم. برنامه های هنری و فرهنگی ای را که داشتم مرور کردم و یکی نظرم را گرفت. بخودم گفتم بروم و از این انتظار و تنهایی در بیایم. و رفتم هم.

ادامه دارد

اعترافات یک میمونِ شیناگاوا، هاروکی موراکامی/ فیلیپ گابریل - ترجمه فارسی: گیل آوایی

اعترافات یک میمونِ شیناگاوا

هاروکی موراکامی/ فیلیپ گابریل
دو شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۹ - ۰1 جون ۲۰۲۰ / نیویورکر
ترجمه فارسی: گیل آوایی

 من آن میمون پیر را حدود پنج سال پیش در یک مهمانخانۀ کوچک سبکِ ژاپنی در بخشی از فرمانداری گونما[1]، شهرستان چشمه های آب گرم، دیدم. مهمانخانه ای روستایی یا دقیقتر مهمانخانه ای کهنه و فرسوده که بندرت می شد در آن اقامت نمود، من بطور اتفاقی یک شب را در آن گذراندم.
داشتم بی هدف، طوری که ببینم سرنوشت مرا به کجا می برد، سفر می کردم و هنگامی که به شهرستان چشمه های آب گرم رسیدم، ساعت از هفت شب گذشته بود، من از قطار پیاده شدم. تقریباً آخرهای پاییز بود، مدت زیادی از غروب گذشته، خورشید به تیرگیِ آبی تند بخصوص در مناطق کوهستانی بود. باد سرد و گزنده ای از بلندای کوهستان می وزید، صدای خش خشِ اولین برگهای زردِ پاییزی را که در خیابان پراکنده شده بود در می آورد.
در مرکز شهر دنبال جایی برای گذراندن شب می گشتم اما در آن وقتِ شب که ساعتها از شام مهمانان گذشته بود، هیچ مهمانخانۀ مناسبی، مهمان تازه ای نمی پذیرفت. به پنج یا شش جا سر زدم ولی همۀ آنها از پذیرفتن من خودداری کردند. سرانجام در منطقه ای پرت در بیرون شهر، به مهمانخانه ای رسیدم که مرا پذیرفت. این مهمانخانه ظاهرِ ویران، متروک،  ناپایدار و تقریباً ارزان داشت. گذشتِ سالهای زیادی را دیده بود اما هیچ یک از انتظاراتی را که می توانستی از یک مهمانخانۀ قدیمی داشته باشی، نداشت. چفت وُ بستهای آن در رفته و تعمیرات و نگهداریش سرسری و شتابزده انجام شده و با
بقیه دیگر جاهای آن جور نبود. تردید داشتم از اینکه بتواند در زمین لرزۀ بعدی دوام بیاورد  و فقط می توانستم امیدوار باشم در مدتی که من آن جا بودم زمین لرزه ای آن را نلرزاند.
مهمانخانه شام نمی داد اما کرایۀ آن شامل صبحانه می شد و نرخِ اقامتِ یک شب به طرز باورنکردنی ای ارزان بود. در میزِ بزرگی در سرسرای آن قرار داشت که پشت آن پیرمردی که موهای سرش تقریباً بطور کامل ریخته، حتی ابرو هم نداشت، نشسته بود. پیرمردی که پول اقامت یک شب را پیشاپیش از من گرفت. نداشتن ابرو باعث می شد چشمهای پیرمرد،  بطرزِ عجیبی خیره و برجسته بنظر بیاید. گربۀ قهوه ای رنگی به سالمندیِ پیرمرد، بر تشکچه ای کنار پیرمرد، راحت خوابیده بود. دماغ گربه باید مشکلی می داشت که در خواب با چنان خُر وُ پُفی که من تا آن وقت نشنیده بودم، نفس می کشید. اتفاقاً ریتم خر و پفهای گربه گاهی منظم نبود. همه چیز در این مهمانخانه بنظر فرسوده و از هم وا رفته بنظر می رسید.
اتاقی که من به آن راهنمایی شدم، مانند جایی مثل انباری بنظر می رسید که در آن یک تشک لوله شده قرار داده شده بود. چراغ سقف آن کم نور بود و کفِ آن در زیر تاتامی[2] طوری بود که با هر گامی که بر می داشتم، صدا می داد. ولی برای اینکه جای بخصوص و مناسبی گیر می آوردی، خیلی دیر بود. به خودم گفتم باید خوشحال باشم که سقفی بالای سرم هست و تشکی که روی آن بخوابم.
من تنها بارِ همراهم را که یک کیف شانه آویز بود در گوشه ای (این اتاق دقیقاً اتاقی نبود که می خواستم در آن باشم.) گذاشتم و به شهر رفتم. به دکانِ سوبا نودل[3] که در آن نزدیکیها بود، رفتم. شام ساده ای خوردم. از آنجایی که رستوان دیگری باز نبود، سوبا نودل تنها چیزی بود که گیر می آمد. آبجو با تنقلات مربوطه و مقداری سوبای داغ خوردم. سوبا کیفتی متوسط داشت و باز هم بگویم که منظورم این نیست که گله داشته باشم. همین هم بهتر از گرسنه به خواب رفتن بود. پس از این که از دکان سوبا در آمدم فکر کردم باید مقداری آجیل و یک بطری ویسکی بگیرم اما نتوانستم فروشگاهی بیابم. ساعت از هشت شب گذشته بود و تنها جاهایی که باز بودند سالنهای بازی تیراندازی و مانند آن بودند که به ویژه در شهرستان چشمه های آب گرم، پیدا می شد. به همین خاطر به مهمانخانه برگشتم.>ادامه>>( متن کامل این داستان همراه با متن انگلیسی و شناسه های دیگر بصورت پی دی اف منتشر شده ا ست.برای دریافت/دانلود کردن این داستان اینجا کلیک کنید.)

[1] Gunma
[2] Tatami = حصیرِ ژاپنی
[3] soba-noodle shop نوعی خوارکی ژاپنی از رشته شبیه ماکارونی!